جوش نَزِن حاج آقا جان…! (مسعود مشهدی)

_جوش نَزِن حاج آقا جان بِره قَلبِت خوب نیست بُخُدا…!

_ واز مِگه جوش نَزن…واز مِگه جوش نَزن…اِ….! خُب نِگا….! نِگا…! نِه یَک دِنه بادُم هِندی مُندِه نِه پسته نِه مَغز بادُم…! او وامُنده صاحاب بچه کوچیکَش هم دَره واکِردُم نِه سِلامی نه عَلیکی اَزَم لای پام عین قِرقی جَست زَد تو….! اَزَم اَوَلی که اّمَدَن ای بِچِگه رَفت سر ظرف آجیل تا وَختی ماخاستَن بِرَن…! بی صاحاب مُنده کاش فقط مُخُورد…! هَم عین مُرغ پال پال مِکِرد تو ظرف آجیل تا چِشمِش مُخُورد به بادُم هِندی یا پسته یا مغز بادُم یکی مُخُورد یکی مِکِرد تو جیبش….! هَمی ظرف شَکُلاته خودُم پُر کِردُم ها….تا تو رَفتی چویی بیریزی مُویَم خیر سَرُم رَفتُم مُستِراب تا آمَدُم دیدُم هَم یَکدِنه شَکُلات توش نیست…! اِ….اِ…اِ…اِ….تُف…!خِجالَتَم خوب چیزیه بُخُدا ها…خِجالَتَم خوب چیزیه…!

_جوش نَزِن حاج آقا جان بِره قَلبِت خوب نیست بُخُدا…!

_ واز مگه جوش نَزن…! چَنتا پُرتغال تو هَمی دیس بود حاج خانُم…؟ خُب بگو دیگه…؟ هَشتا پرتغال…هَشتا…! حالا چَنتایه حاج خانم….!؟ هم بِلَدی بِگی جوش نَزن حاج آقا جان…جوش نَزن…! مِرتِکه بَس که پُرتغال خورد از دِماغاش داشت آب پرتغال درمیامَد…! مُو نِمدِنُم اینا از سال قَحط درآمِده بودَن….!

_ جوش نَزِن حاج آقا جان بِره قَلبِت خوب نیست بُخُدا…!

_ واز مِگه جوش نَزن…! واز مگه جوش نَزن…!آخ….از شِرنیا نِگفتُم بَرات… هِی شِرنی خوردَن….هِی شِرنی خوردَن..آه…آخ…آخ….آخ قَلبُم….آخ قَلبُم…!

_ خدا مَرگُم بِده….حاج آقا جان چیکار رَفتِن…حاج آقا….؟خدا مُوره مرگ بِده اِلهی…حاج آقا….اییییییییی……نِنه جان….حاج آقا وَخِز تُوربُخُدا…..حاج آقا جان…؟! اَلو…..اَلو….اورجانسِه اونجِه….بی یِن که بَدبَخت رَفتُم….!!

جوش نَزِن حاج آقا جان…! (مسعود مشهدی)

نفس میکشی…….نفس….! (مسعود مشهدی )

توی این دید و بازدید های اجباری که رفتیم بعضی جاها عین مسجد بود….! یعنی قبل از اینکه مهمون بیاد دور تا دور پذیرایی تو پیش دستی ها میوه گذاشته بودن با یه مشت آجیل توی یه کاسه و چند دونه شیرینی نُقلی خونِگی…! حال و احوال و مَچ و موچ که میکردی باید میرفتی پُشت یکی از این اَقلام مینِشَستی و هنوز کونِت با زمین اِرتباط مَشروع برقرار نکرده سینی چایی زیر دِماغِته و تعارف ها هم شروع میشه…! بفرمایِن…بفرمایِن توربُخُدا…! آجیل بُخُورِن…آجیل حُسینیِه…!میوه پوست بِکِنِن…! شیرینیتاره نِخوردِن که…! زیر نِگاه صابخونه باید تند تند بُلُمبونی تا تعارف های عذاب اور نشنوی…! خوردن که تموم شد خُب با اجازه شما مرخص مِشِم…! کوجا …؟ نِشِستِن حالا…! ناهار بودن خُب…شام یَک چیزی دور هم مُخُوردِم…هَمَش تعارُفای چرت و اَلَکی…! نِه دیگه زحمت نِمِدم… ما نِمَک پرورده یِم…چند جایه دیگه هم باید بِرم…هنوز خانه عباس اقایو میمِنت خانُمَم نِرفتِم….! به دَم دَر نِرسیده صابخونه اسکناس ها رو طوری به بچه ها میده تا حتمن ماها هم ببینیم…! دست شما دَرد نِکُنه….چِره زَحمت میکیشن خُب…! قابل شُماره نِدره…! خُب خداحافظ….خیر پیش….بسلامت…! و بیرون که میای انگار از حموم بیرون اومدی…سبک میشی…! عین خری میمونی که بار سنگینی رو از روی پشتش برداشتن….نفس میکشی…….نفس….!

نفس میکشی…….نفس….! (مسعود مشهدی )

توت فَلَنگی…! (مسعود مشهدی )

_مامان جون توت فََلَنگی میخام…!

_ بیا بریم مامان جان از اون سوپری برات آدانس بخرم….!

_آدانس نمیخام توت فَلَنگی میخام…!

_ پفک برات بخرم پسرم…؟!

_پفک نمیخام توت فَلنگی میخام…!

_ پسَرَمه میخام ببرَمِش شهر بازی… بازی کنه….ماشین سواری کنه…!

_ماشین سواری نمیخام توت فَلنگی میخام…!

_ تفنگِته کجا گذاشتی مامان جون….نِگا او آقاهه کَچَله…!

_تفنگ نمیخوام….توت فَلنگی میخام…!

_پی پی نداری مامان…!؟

_پی پی نمیخام توت فلنگی میخام…!

_اونا کِخّه مامان…!

_کِخّ نیست…توت فَلنگی میخوام…!

_مامان پیشی رو نیگا کن چه نازه…!

_پیشی ناز نیست توت فَلنگی میخام…!

_هرکی توت فرنگی بخوره آمپولش میزنن…!

_ آمپولِش نمیزنن…توت فَلنگی میخوام…!

_ اونا فروشی نیست مامان جون…!

_ فولوشیه…توت فلنگی میخوام…!

_بیا بریم دیگه…!

_دستمو نکش توت فَلنگی میخوام…!

_دعوات میکنم ها….!

_دعوام نکن توت فَلنگی بِخَل…!

_مامان جون پول ندارم….آفرین پسر خوبم…قربونت برم…!………………..فداش بشم…!

_ خودم کال میکُنَم پول میالَم بَلات بعد توت فَلنگی بِخَل…!

_ باشه پسرم….پسرم آقاست…گله…!

_ اینا توت فَلنگی هاش کِخّه…هرکی بُخُولِه آمپولِش میزنن….!!

_آره مامان جون…آفرین پسرم…!

_ نیگا مامان پیشی چه نازه….زان…چه پیشی نازی….زان….زان….!!

_………………………….!

توت فَلَنگی…! (مسعود مشهدی )

بُقُران…دروغُم چیه….! ( مسعود مشهدی )

قبل از اینکه بَستن لوله جُرم باشه دلم میخواست لوله هام رو بِبَندَم اما وقتی پیش خودم تصور میکردم باید برم جلوی دکتر بکشم پایین منصرف میشدَم….! حالا هم که عَزم رو جَزم کردم برای بستن میگن زندون داره….!

داشتم برای یکی از دوستان اینارو درد دل میکردم که گفت: کاری نِدره که….الان مُگم دُکتر بیه بِبنده…! یک چیزی هم بدار کَف دستش و تا اومدم بگم کدوم دکتر موبایلش رو دراورد و شماره یکی رو گرفت باهاش خوش و بش کرد و گفت دکتر زود بیا به این ادرس کارت دِرُم و ادرس رو که داد قطع کرد….!ا

با تعجب گفتم کی بود…؟ گفت دکتره دیگه….! از هَمی کارای غیر قانونی مُکُنه….! نیم ساعت بعد از پنجره دیدم یه پژو پارس جلوی کارگاه ایستاد و یه اقایی پیاده شد…!

دکتر تقریبا پنجاه ساله بود با محاسن سفید و انگشتر عقیق به دست…! بعذ از خوشُ بِش گفتم دکتر ما اینجا فقط تیغ موکت بری اچار فرانسه و ابزار داریم….پس کو وسایلتون….؟ دکتر خندید و گفت: اینجه که نِمِشه….بویِد تو مطب بیهوش بشی…! گفتم: ای بابا …میگن همینجوری سرپایی هم میبندن که….! گفت: نِکُنه تو هم مِخی به دَرد مو دُچار بری…! مو پارسال خیابون طبرسی کلینیک داشتم یک روز یکی از دوستای دُکتُرما آمد اونجه هموجور سرپایی لوله های ماره بَست رفت…! یک ماهی که گذشت هم امپول زَنِمان حامِله رَفت هَم مُنشی درمانگاه هم خانم نظافتچیما….! بعدشم خواهر زَنِمان و اخرشم زن خودِما….!

با بُهت به دکتر نگاه میکردم و اون خنده کریهی کرد گفت: کُ….کش به جای ایکه لوله هامِه بِبِنده انگار رسوب گیری کِرده بود ….! گفتم : شوخی میکنی دکتر….! دکتر گفت: بُقُران…دروغُم چیه….!

بُقُران…دروغُم چیه….! ( مسعود مشهدی )

بنگاه….! (مسعود مشهدی )

پیرمرد بنگاهی شصت سال رو راحت داشت …. شال سیّدی و جای مهر روی پیشونی قیافه ظاهر الصلاحی بهش داده بود … مخصوصا تسبیحی که تند تند میچرخوند و زیر لب ذکر میگفت…! در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهی به زن و دختر همراهش انداخت … زن چهل و پنج شش ساله بود و دختر همراهش پونزده شونزده ساله … زن سلامی کرد و گفت :حاج اقا اتاق خالی درن ؟ پیر مرد بنگاهی انداز وراندازی کرد و گفت :چن نفرن حواهر جان ؟ زن گفت :مو با همی دخترُمُم حَج اقا …. دونفر !

.

.

مرد بنگاهی اشاره ای به صندلی کرد و گفت : بشین ببینم !… پس کو شوهرت خواهر ؟ زن همونطور که داشت مینشست گفت : شوهرم مرده حج اقا … بقای عمر شما بشه غشی بود حج اقا … بار اخرم تو حموم عمومی زیر دوش غش کردمُرد … مُو موندم با همی دختر ویلون  سِیلون … یک اتاقی اگه بشه خوبه…. کرایه زیاد نِمتِنُم بدم …خانه های مردم کارگری مکنم که دستم دراز نِبشه پیش کسی !

.

.

مرد بنگاهی گفت : خدا ساخته برات …یک اتاق هست با یک اشپزخانه کوچیک … همی پشته … انگار اصن فقط بدرد شما مخوره … سر مسترابشم یک دوش دره … بره حموم رفتنم خوبه همونجه !

.

زن گفت اجارش چنده حج اقا ؟ مرد بنگاهی گفت : حرف اجاره نزن خواهرم… شما سایه بالا سر ندرن … پس مسلمونی کجا رفته ؟ خدا و پیغمبر چی ؟ مال خودمه اونجه … دلم مخه بدم شما بیشینن ! زن گفت : حج اقا ایجور که نمشه ؟ مجانی که نمشه خب ! مرد بنگاهی گفت : چره نشه خواهر … کار خیر مکنم ذخیره اخرت …مگه همه چی پوله ؟ … بخاطر ثوابش … بخاطر علی ! بخاطر فاطمه ! تازه مگه مو گفتم مجانی ؟ مرد بنگاه دار به دختر که داشت روزنامه ها رو نگاه میکرد گفت : دختر جان یک زحمتی بیکیش برو او سوپر روبرو بگو سید عباس بنگاه دار گفته یادش نره شیر نگر داره …دختر گفت چشم و رفت بیرون … مرد بنگاهی به زن گفت : فرستادمش پی نخود سیا …راستش مو زنم مریضه … اگه قبول کنی هفته ای یک بار مو میام اونجه مهمونتم … کار خلاف شرعم نماخام بکنم … صیغه مکنم که حلار حرومیشم درست بشه … خدا و پیغمبرم راضی بشن ! چی میگی حالا ؟

.

.

زن من و منی کرد و گفت : حج اقا روم نمره اما راستشه بخی حرفی ندرم ….! فقط دلم نمخه دخترم بفهمه مادرش صیغه رفته !

.

,

مرد بنگاهی گفت : زن حسابی کی خودته گفت ؟ مو دخترته ماخام !

.

.

زن مثل ببر تیرخورده از جا بلند شد گفت : خجالت بیکیش با ای سن و سالت پیره سگ … همی بود بره خدا و پیغمبر ؟ همی بود بره علی و فاطمه … همی بود بره ثوابش ؟ ای خاک عالم تو او سرت بره با او مسلمونی و خدا پیغمبرت … زن در رو محکم زد به هم رفت بیرون … بنگاهی از پشت شیشه زن رو دید که دست دخترش رو گرفت و کشید برد …پیر مرد بنگاهی گفت : ادم ایروزا بیزار مِره از کار ثِواب… نِمِخی نخا … مُدُمِش اجاره …دخترتم تُحفه ای نبود ….دختر لاغر مُفتِش گیرونه …. والله !!

بنگاه….! (مسعود مشهدی )

بسم الله….!

چند روز پیش داخل حیاط کارگاه بودم از تو خیابون صدا اومد که یخچال تعمیر میکنیم….! در رو باز کردم بنده خدا رو که سوار موتور بود صدا زدم گفتم اقا این یخچال ما خراب شده بی زحمت یه نگاهی بنداز….!

طرف پیاده شد اومد داخل یخچال رو یه نگاهی کرد گفت : نِگا دِداش ای یخچال نِوارش خراب رفته بویِد عوض بِره…! گفتم خُب عوضش کن…! گفت: ایرانی دِرُم…چینی دِرُم…آرمیکایی هم دِرُم…شیش خَطه…! گفتم همون خوبش رو بنداز…! یه تُف انداخت کف دستش گفت: بسم الله…! مو همه کارام با بسم اللایه…! مُستِراب ماخام بُرُم مُگم بِسم الله اقای مهندس…! الان هَمچی نِوارشه عوض مُکنُم بگی خدا امواتِته بیامُرزه….! مو کارُم خداوکیلیه…حَرضت عباسیه…کِلَک تو کارُم نیست…لقمه حروم به زن و بچه ام نِدادُم….! ای دو روز دنیا چی ارزشی دره آدم دروغ بِگه….!

همینجور هِی ور زَد هِی ور زَد…! هی گفت آقای مهندس…آقای مهندس…! گفتم من مهندس نیستم آقا جان…ولی انگار یاسین به گوش خر خوندم هی زرت و زرت میگفت آقای مهندس….!

کارش که تموم شد گفتم چند شد اقاجان…! گفت: مو کارم خداوکیلیه اقای مهندس…! گفتم میگم چند شد اقا…؟ گفت: دومتر و نیم نوار بُرده مِشه به عبارتی هر متری سی تومن که مِشه هفتاد و پنج هزار تومن….! کله ام سوت کشید…گفتم این نوارا متری سی هزار تومن…؟ گفت: مو کارم خداوکیلیه اقای مهندس…! اینا اِرمیکاییه…شیش خطه….! متری سی و هفت تومن با اهن رباشه…اهن ربایه خودِتا سالم بود متری هفت تومَنِشه کم کِردُم شد متری سی تومن….! گفتم اقا جان من خودم تولید کننده ام این نوارا خیلی باشه متری سه چها تومَنه…! چشماش رو گرد گفت: مو کارم خداوکیلیه اقای مهندس…! به روح رسول الله متری سی تومنه …! به ناموس فاطمه زهرا متری سی تومنه…! بِچه هام زیر تریلی هیجده چرخ بال بال بزنن اگه دروغ بُگم….!مو همه کارام با بسم اللایه اقای مهندس…!

گفتم حالا چرا اینقدر قسم میخوری..؟ گفت: مُو کارُم خداوکیلیه آقای مهندس…قسم نُخُورُم باور نِمُکُنی….! به همی امام رضای غریب متری سی تومن مِدَن دَم گنبد سبز…مِگی نه بیا با هم بِرم …! بِچه هام تیکه پاره بِرَن اگه دروغ بُگم…!مو همه کارام با بسم الایه اقای مهندس…!

خلاصه هفتاد تومن دادم تا از شرش راحت بشم….! سوار موتورش که شد گفت: بسم الله و هِندل زد…! بعد روکرد به من گفت : مُو همه کارام با بِسم اللایه اقای مهندس و گاز داد رفت….!

دیروز رفتم نون بخرم دیدم بغل نونوایی تعمیرات یخچاله….پرسیدم نوار دور در یخچال متری چنده…؟ گفت متری دوتومن….! قیافه یارو امد جلوی چشمام که میگفت : مو همه کارام با بسم اللایه اقای مهندس…! خلاصه بقدری ناراحت بودم که دیشب خواب دیدم یارو رفته زیر تریلی هیجده چرخ تیکه تیکه شده….! اومدم رَد بشم دیدم کله اش که کنار خیابون افتاده بود به حرف اومد گفت: اوهوی اقای مهندس….!مو همه کارم خداوکیلیه….! حَرضت عباسیه…! با بِسم اللایه….!

بسم الله….!

چراغ سوسکی…!

جاده سیمان داشتم میرفتم دیدم یه پیرزن بنده خدا تو آفتاب داره میره گفتم سوارش کنم ثواب داره….! وایستادم یه بوق زدم اومد سوار شد در رو که بست خوب بسته نشد…! منم پیاده شدم در رو محکم زدم به هم ….! وقتی سوار شدم درها رو قفل کردم که نکنه یه وخ بیفته برامون درد سر بشه….! تا در رو قفل کردم حاج خانومه گفت: مِخی مُوره بُلند کُنی…؟

گفتم نه بابا این چه حرفیه حاج خانم….!گفت: پس بِره چی دراره قُفل کِردی…؟ حُکمَن مِخی مُوره بُلند کُنی…!

گفتم: بلند کنم که چیکار کنم…؟ گفت: خُب بِلا سَرُم بیاری دیگه…!

گفتم:اینکاره نیستم حاج خانم…محض رضای خدا سوار کردم…!گفت: ایکاره نیستی یا نِمِتِنی…؟ خب بگو نِمتِنُم خِلاص…! خِجالت که نِدِره بیچه جان…!! خیلیا هستن که بُخار مُخار نِدِرَن تویَم یَکیش…!

گفتم : شما فکر کن من بُخار مُخار ندارم…! گفت: حیف ای ماشین دست تو آدم بی بخار…پُس گو خوردی مُوره سِوار کِردی سِنده شَب مُونده…! وِستا ماخام پیاده بُرُم…! هَمه ره برق میگیره ماره چراغ سوسکی…! وایمِستی یا جِغ بِزنُم چُسماره…! با تویُوم شغال….!!

…………………………………………………………………………………………………………

( دیگه گه بخورم کسی رو محض رضای خدا سوار کنم….گه…!)

چراغ سوسکی…!