و ما چه غمگین بودیم که دست هایمان اینقدر کوچک است…!

بعد از چندین سال تصمیم گرفتیم با عیال بریم سینما….شاید بعد از ده سال….شایدم پونزده سال….! یادم نمیاد…! خلاصه گفتیم سینمای دیاموند بریم….بلیط گرفتیم برای (برفهای روی کاج) و رفتیم تو ….چقدر عوض شده بود این سینما…! خلاصه فیلم شروع شده بود و اقایی با چراغ قوه مارو راهنمایی کرد رفتیم نشستیم و فیلم رو دیدیم که هیچ چیزی نداشت الا بازی خوب مهناز افشار رو….! هیچ چیز سینما به من نچسبید الا گرمای دست همسرم که توی دستم بود…!

دلم تنگِ سینمای اون روزاست…راه که میرفتی زیر پات خِرچ خِرچ پوستای تخمه بود که نَرم میشُدَن و ناله میکردن ….! بوی خیارشور و کالباس مارتا دولا …/ بوی سیگار زر بابا…/ بوی جوراب و عرق تن ادما…/بوی عطرهای ارزان و صدای تریک تریک شکستن تخمه….! اصن سینما بدون تخمه که سینما نیست که….بدون ساندویچ کالباس….بدون پروفکان فیلم های اینده….!

آخ که چقدر ذوق داشت فیلم های امیر ارسلان نامدار یا فیلم های بیک ایمانوردی و بهروز و فردین و ناصر….! روی صندلی که مینشستی صدای فروشنده دوره گردی که جعبه چوبی به گردنش بود و تخمه و تنقلات میفروخت میومد ….! و ما ساندویچ هایی که مادر با گوشت کوبیده درست کرده بود و لایش سبزی و پیاز هم گذاشته بود میخوردیم و با یه قُلُپ اب میدادیمش پایین تا خرج بابا زیاد نشه و بازم بیارمون سینما….! بعد از ساندویچ هم نوبت تخمه های خربزه ای بود که مادر تَف داده بود و نفری یک مُشت بهمون میداد و ما چه غمگین بودیم که دست هایمان اینقدر کوچک است و دست های بابا بزرگ…!!

پرده سینما که باز میشد سرود ملی بود و عکس شاه که همه بلند میشدیم و بعد هم پُروفِکان فیلم های اینده که چفدر زیبا بود و بعد هم فیلم اصلی …..گنج قارون / قیصر / داش آکل / طوقی / حسن کچل….! و گاهی چقدر میخندیدیم و گاهی چقدر میترسیدیم و گاهی چقدر دعا میکردیم که قهرمان فیلم کشته نشود و گاهی هم اینقدر هیجانزده میشدیم که لگد به صندلی جلویی میزذیم و وقت خوردن ساندویچ انگشتمان را گاز میگرفتیم و اخ هم نمیگفتیم….و گاهی هم انقدر ذوق میکردیم که قهرمان فیلم با هر مشت یکنفر را ناک اوت میکند که کودکانه میخندیدیم و ای وَل میگفتیم( باریکِلا….باریکِلا )….!

انهایی که سینمای اون سالها رو ندیدند نمیتوانند درک کنند و انهایی که دیدند آه میکشند برای ان روزها که همه چی طعم خوبی داشت حتی زندگی….نمیخواهم گریه کنم به یاد آن روزها….نمیخواهم….! نگاهم نکن….نگاهم نکن…..!!

14 thoughts on “و ما چه غمگین بودیم که دست هایمان اینقدر کوچک است…!

    1. به اذن شما پهن نکردیم که حالا به امر شما جمع کنیم….از اونطرفتر برو شما….اره داداش

  1. مسعود جان سلام
    وقتت بخیر…
    من یکی از اعضای پرتابه هستم.
    می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن…
    من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی
    ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی…
    منتظرتیم
    http://Partabeh.Com

  2. chetovri rafigh, chand vaght ghabl omade bodam mashahd mahle ghadimi,,,falake saheb alzaman va saadabad ,,,khaterat zende shod…alami dashtim on ayam ma. aslan mashhad shahri ke mishnakhtam o bozorg shodam nist….

    1. سلام محسن جان….مشهد خیلی عوض شده….در ضمن یادت نره یه چند باری میخواستی مارو بزنی تو بالاترین ها🙂

      1. اون وقتها مثل حالا همچین باز فکر نداشتی..مثل این بچه بسیجی های مذهبی دگم از کرامات امام رضا می نوشتی و من هم سعی می کردم بهت حالی کنم که این آدم و دیگر ائمه شیعه هیچ خدمتی به بشریت نکردند…چه اثری از اینها هست؟ تنها اثر مکتوب امام هشتم شیعیان طب الرضا هست و خواص داروهای گیاهی که الان یک شاگرد عطار اطراف حرم هم خیلی بهتر میداند و …خلاصه اینجور بحث ها. الان بهتر می نویسی اما هنوز باید سعی کنی از اون چهار چوبهای فکری تنقیه شده خلاص بشی و خودت فکر کنی.
        مخلصیم

  3. یکی از بچه های کرمونشاه تعریف میکرد که اون وقتا توشهرشون یه جاهل بزن بهادر و کلاه مخملی بوده که از قضا اهل فیلم هم بوده . گهگاهی که این داشی سینما می رفته ، وسط فیلم مردم میدیدند که یکهو پرده تاریک شد . سر و صدا و قشقرقی بپا می شد بعد معلوم می شد که حضرت آقا شاشش گرفته ، کتش رو در آورده انداخته روی آپارات تا زمانی که برمیگرده چیزی از فیلم رو ازدست نداده باشه ، بعد که آقا بسلامتی از خلا برمیگشته ، همه مثل آدم می نشستند و بقیه ی فیلم رو می دیدند.🙂

    1. جالب بود کلا خاطرات واقعی جالبن حالا من نمیدونم نوشته های آقا مسعود واقعیه یا نه ولی جون خیلی رنک و بوی واقعی دارن جالب هستن .

  4. اين نوشته مثل حرف هاي باباي من بود
    من خيلي كم سن و سال نيستم ها
    ولي فكر نمي كنم شما همسن باباي من باشين

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s