تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

دختر تب داشت….تب عشق…!

یکی بود منم بودم…! زیر گنبد کبود غیر از خدا یه مشت آدم بدبخت بیچاره هم بودن..! یه میرزا بنویس هم بود که گاهی واسه دل خودش یه چیزایی مینوشت…! از دردها … از ظلم ها…از بغض ها…! گاهی هم از درد خودش مینوشت و بعد که نوشته خودش رو می خوند دلش به حال خودش میسوختُ سرش رو میذاشت رو زانوش گریه میکرد…! یه روز حس کرد که دیگه دلش جا نداره برا درد و غم…دید دلش داره میترکه…! واسه همین هم یه پرده نقالی درست کرد اومد سر میدون معرکه گرفت….! اونم چه معرکه های تلخی….! دردها رو ریخت تو جون آدمای کوچه خیابون…!

یه روز که معرکه گرفته بود چشمش افتاد تو دوتا چشم سیاه که زل زده بود تو چشماش…! روزای بعدهم چشمای سیاه اون دختر شده بود پای ثابت نقالی…! میرزا بنویس هم دوست داشت اون نگاه رو……نگاهی که توش عشق بود …!

یه بار که پرده نقالی روجمع کرد بره خونه دید دوتا چشم سیاه داره پشت سرش میاد…! وقتی برگشت دختر ایستاد…راه که افتاد باز دختر راه افتاد…! دختر کوچک بود ولی عاشق بود…! میرزا مرد بود ولی عاقل بود…! میرزا گفت:برگرد دختر…!دختر اما نرفت…! میرزا راه افتاد….. دختر هم راه افتاد….خورشید داشت غروب می کرد…! میرزا برگشت به طرف دختر و دستش را گرفت اما زود عقب کشید…دست میرزا سوخت…دختر تب داشت….تب عشق…!دختر مجنون بود…!میرزا لیلی….!!

میرزا گفت: برو دختر … برو دختر جان …برو دنبال زندگیت…! دختر گفت: تو زندگی منی…! میرزا بغض کرد…میرزا گریه کرد…! چون دلش میخواست زندگی اوندختر باشه…!دختر گفت: من رو ببر با خودت…مَردِ من باش مَرد…! میرزا دلش میخواست مرد اون دختر باشه اما مَرد کس دیگری بود…! اگر مَرد دختر می شد دیگر مَرد نبود که….نامَرد بود…!!

میرزا گفت:برو دختر جان…برو…!! دختر اَشک ریخت وبرگشت…! میرزا شکسته شد و رفت…! فردا که میرزا شروع به نقالی کرد دید چشمهای سیاه دیگه نیست توی جماعت…! معرکه اونروزش اینقدر تلخ بود که خدا هم گریه اش گرفت…!بارون اشکهای میرزا رو شست…! اما یاد دختر رو از دلش هرگز….!

دِلُم وارَفت…!

چوپانی بعد از یک ماه تنهایی در صحرا فشار میاد روش و با خودش قسم میخوره ترتیب اولین نفری رو که ببینه بده و از قضا پیرزن مفلوکی رو میبینه که با کمری دولا عصا زنان داره از دور میاد….! چوپان به بخت خودش لعنت میفرسته ولی چون قسم خورده بوده پیرزن رو میبره پشت تپه و کاری باهاش میکنه که معمولا تازه دامادها شب زفاف انجام میدن….!

وقتی کارش تموم میشه پیرزنه خودش رو جمع و جور میکنه و با صدای لرزون میگه ( آخ نِنه خدا خیرت بده اِلهی…دِلُم وارَفت…! خیر از جوونیت بیبینی اِلهی به حق علی …! برو که اِلهی گوسفندات دوتا دوتا بَرّه بیارن بَرات …برو که اِلهی بری کربلا ننه جان…برو که اِلهی دست به خاک بزنی طِلا بره….! برو همیجور که امروز دل مُوره شاد کردی خدا دِلِته شاد کُنه ننه جان….! ) و خلاصه پیرزنه همینجور دعا میکرد و میرفت….! اونروز گذشت و روز به روز وضع چوپان بهتر شد و گوسفنداش دوتا دوتا زاییدن و وضعش روبه راه شد رفت کربلا و از اونجا هم کلی ما التجاره اورد و چند برابر فروخت و در کُل شد تاجری صاحب نام…..!

یک روز چند تا از دوستان قدیمی چوپان که حالا تاجر معتبری شده بود ازش پرسیدن چطور شد که از چوپانی یکدفعه اینطور ترقی کردی و شدی تاجر معتبر در صورتی که ماها هنوز همونطور چوپان موندیم….! تاجر هم قضیه پیرزن رو با آب و تاب تعریف کرد…..!! یکی از چوپان ها با خودش گفت منم همینکار رو میکنم تا حال و روزم عوض بشه و ازین چوپانی راحت بشم….! فردای اونروز این چوپان رفت توی صحرا با خودش عهد کرد ترتیب اولین نفری رو که میبینه بده و از قضا زن زیبایی رو دید و خوشحال شد که پیرزن نصیبش نشده و اون رو به زور برد پشت تپه و بی ناموسی سرش آورد…! زن چوپان رو نفرین کرد و رفت ایل و طایفه اش رو آورد چوپان رو حسابی کتک زدند و گوسفنداش رو هم بردن…!!

حالا این حکایت رو گفتم برای اینکه کالایی رو تولید کرده بودم که با استقبال بازار مواجه شد و رقیبی هم وقتی استقبال بازار رو دید درست مشابه برند کالای من منتها با کیفیت پایین تقلب و راهی بازار کرد…!دوستان میگفتن شکایت کن واَلخ واون فرد هم خیلی ذوق کرده بود ازین کاری که کرده و فکر میکرد یکشبه بارش روخواهد بست…! توجهی نکردم وهمین چند روز پیش فهمیدم طرف کم آورده و همون چیزی روهم که قبل از تقلب داشته گذاشته سر اینکار ومفلس فی امان الله شده…! غرض اینکه برای پیشرفت کردن نباید عین گوسفند دنباله رو دیگران و اونایی باشیم که پیشرفت کردن…! کمی عقل هم لازمه و کمی نبوغ و نواوری…!

دخترا موشَن جفت خرگوشَن…!

کودک که بودم روزی پنج ریال پول توجیبی داشتم که اکثر روزها با ان (پُفک نمکی) میخریدم و با لذت میخوردم ودور دهانم زرد میشد…! گاهی هم پولم را به (یام یام) میدادم یا (لیسک) های رنگارنگ خوشمزه…!
تابستان که میشد اما فرق میکرد…! یا از آلاسکا فروش های دوره گرد که چهارچرخه ای کوچک و سفید داشتند و توی خیابان داد میزدند ( آلاسکا ) یک الاسکای قرمز میخریدم و با لذت لیس میزدم یا از گاری ها (یخ در بهشت) میخریدم در ان گرمای داغ تابستان…! گاهی هم چرخُ فلکی دوره گرد میومد و با پنجزار بیست دور میچرخاندمان…!

پاییز گاری های (زالزالک) فروش پشت در مدرسه ها منتظر بودند تا بچه ها پول های تو جیبیشان را زالزالک بخرند و مرد زالزالک فروش تکه کاغذی را عین قیف درست میکرد و در ان مشتی زالزالک درشت وخوشمزه میریخت در قبال سکه های ریز ما…!

زمستان ( لبو ) فروش ها کارشان سکه بود و همینطور(باقالی) فروش ها…!اونوقت ها با پنج ریال یا بقول ما پنجزار میشد از همه این تنقلات خرید…! وقتی پول توجیبی را میگرفتم محکم در دست فشار میدادم تا گم نشود و و باز اون روز به این فکر میکردم که (آدامس خروس نشان) بخرم بهتره یا (آدامس شیک)…!

تنقلات اونوقت ها خیلی زیاد بود…! (گندم شادونه) و (قطاب) های گردی که وسط آن گاهی یک دوریالی جایزه بود که چه لذتی داشت وقتی دوریالی به دندانت میخورد و میفهمیدی با اون میتونی یک قطاب دیگه هم بخری…! (فالی) و (کاک) هم خوشمزه بود یا (شیربلال) سرخ شده روی زغال…!

دختر بچه ها اما پولشان را بیشتر به (لواشک آلو) /(قرقروت) و (کشک تخته ای) میدادن…! و گاهی ما برای اینکه حرص اونا رو دربیاریم تا چشممون بهشون میفتاد میگفتیم دخترا موشَن جفت خرگوشَن/ پسرا شیرَن جفت شمشیرَن…!

روزگاری داشتیم خیلی شیرین تر اَزین روزگار…که حتی با فکر کردن به اون روزگار هم ذوقی کودکانه و زیر پوستی میکنیم حالا وهنوز دلمان میخواهد یک پفک را به تنهایی بخوریم و دست و بالمان زرد شود یا الاسکایی را دندان بزنیم و یخ کند دهانمان…!

سوختُم دِداش……سوختُم…!

میدون امام حسین ترافیک بود شدید…داشتم مثل آدم میرفتم که یک موتور سوار سه پُشته پیچید جلوم منم گرفتم اینطرف…! راننده اینطرفی هم دهنش رو باز کرد یک فحش زشت داد به من…. منم با خونسردی بهش خندیدم گازش روگرفتم رفتم …! داشتم راه خودم رومیرفتم که دیدم همون بابایی که فحش داده بود بهم هی بوق میزنه چراغ میده با دست اِشاره میکنه بزن کنار….! گفتم یا ابوالفضل …! حتما فکر کرده وقتی بهش خندیدم قصد تمسخرش رو داشتم حالا میخواد از جُلُوم دربیاد…!

کشیدم کنار اونم رفت بیست متر جلوتر زد کنار پیاده شد…! سیبیلویی شکم گنده بود که قشنگ دوبرابر من هیکل داشت…! اَشهَدم روگفتم وهمینطور که میومد طرف ماشین با خودم گفتم چیکار کنم حالا…..؟از پس این بابا که عُمرا بر نمیام………..! ناخوداگاه دستم رفت طرف قفل فرمون که به خودم نهیب زدم گفتم:هُش….! چیکار میکنی آدم عاقل…! میخوای عین یه آدم لات درگیر بشی یا بزنی اون بابا رو لت و پار کنی یا خودت آش و لاش بشی…! تو مال اینحرفا نیستی اقا جون….!

خداوکیلی هم مال اینحرفا نبودم…!آخرین دعوام مال ده سالگیم بود که عین خر کتک خورده بودم ….!

توی همین فکرا بودم که دیدم دوسه قدم دیگه بیشتر نمونده که اون بابا برسه به ماشین…جَلدی شیشه ماشین روکشیدم بالا ولی از بخت بد یادم رفت در روقفل کنم….! دستگیره روکه گرفت نشونه های مردونگیم رفته بود چسبیده بود زیر گلوم…! دیدَم دیگه خیلی ضایعه که عین گوسفند من رو بکشه از ماشین بیرون برای همین خودم پیاده شدم ….!قد که راست کَردَم یارو محکم بغلم کرد حالا نبوس کی ببوس….!!

بنده خدا همینجور که چپ و راست بوسم میکرد میگفت:حلالُُم کُن آقا….!بی اَدبی کِردُم خداوکیلی…! بُخُدا دست خودُم نیست…! دَهَنُم لَقه…! جان مولا حلالُم کن…!قیافه اش عین بچه ای بود که خطا کرده باشه….!! من که انتظار هر عکس العملی رو داشتم اِلا این عذرخواهی شوکه شده بودم و عین گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشه هی میگفتم عیبی نداره آقا….عیبی نداره آقا…..!

از بوس کردَن که دست کشید تو چشمام نگاه کَرد گفت: خیلی آقایی حضرت عباسی…! اگه تویَم به مو فحش مِدادی مِرَفتی اَصلَن خیالُم نِبود…! ولی وقتی خِندیدی اِنگار یکی شرقی زَد تو گوشُم…سوختُم دِداش……سوختُم…! مو فردا دِرُم مُرُم مَکه خدا بخه…! از همه فامیل حلال بودی طِلبیدُم…! فُحشِت که دادُم با خودُم گفتُم خاک تو سَرت…! توره چی به مَکه مِرتِکه دَهَن لَق…! بعد با خودُم گفتُم اَگه ای آقا مُوره حلال نِکُنِه چی…؟ بره هَمی دُنبالِت آمَدُم…! ایشالله بُرُم مَکه توبه مُکُنُم…! ای کارتِ مُویه دِداش…! توخیابونِ گاز قِصابی دِرُم…! وقتی برگشتُم بیا تا گوشت خوب بهت بُدُم جُبران کُنُم…! دَستم رو ول کرد گفت: ببخشِن خلاصه…ببخشن… وَ رفت سوار ماشینش شد حرکت کرد….!و من همینطور ایستاده نگاهش کردم و لبخندی روی لَبَم بود…مُنتِها لبخندی شیرین تر از لبخند اَوَلی…!

یک تُف غلیظ….!

دیشب اخر شب بود که گفتم برم قفل فرمون ماشین رو بزنم کنار خیابون دزد نبره….! امدم رفتم توی ماشین سَرَم گرم شد به قفل فرمون که اَذیت میکرد یهو دیدم یک آقای دوچرخه سوار با کلاس اومد جلوی خونه پیاده شد…! شناختمش…! بازنشسته ای بود عیالوار با بچه های دانشگاهی…! کنجکاو شدم ….! مرد اینطرف اونطرف رو نگاه کرد و وقتی دید کسی نیست رفت سراغ کیسه زباله هایی که گذاشته بودم دَم در…..!

سرم رو کمی پایین گرفتم تا من رو نبینه و خجالت نکشه…با خودم گفتم این آقا چی میخواد از توی کیسه زباله ها نصف شبی…؟ همینطور زاغ سیاهش رو چوب زدم دیدم با دقت ضایعات پلاستیک و کاغذ رو جدا میکرد و هر چند دقیقه یکبار اطرافش رو خوب نگاه میکرد تا کسی اون رو نبینه….! خلاصه ضایعات رو توی یک کیسه ای که همراهش بود ریخت گذاشت ترک دوچرخه و سوار شد رفت…!

بهت زده رفته بودم توی فکر…! وقتی مرد دور شد پیاده شدم رفتم خونه و تا صبح خوابم نبرد…! خودم رو جای اون مرد دیدم که درامدش کفاف خرجش رو نمیکرد از خوابش زده بود و توی کیسه زباله ها به دنبال روزی بود تا شرمنده زن و بچه اش نشه…! شوهر بودن و پدر بودن گاهی خیلی سخته…!اصلن زندگی رو راه بردن سخته تو این روزگار…! تُف تو روی مسبب و بانی این گرونی های افسار گسیخته….! اونم یک تُف غلیظ….!

میخوای فیلمش رو ببینی…؟

شونزدهم فروردین ماه دوسال پیش بود که بابا چپه تراش کَرد کت و شلوات نو پوشید سوار پژو شد رفت بنزین بزنه….! یکساعت بعدش مادر زنگ زد که بابات توی پمپ بنزین حالش به هم خورده زود برو ببین چه خبره…! سریع خودم رو رسوندم دیدم ماشین بابا هست اما خودش نه …! رفتم دفتر پمپ بنزین و گفتم راننده پژو……… گفت: پسرشی…؟ گفتم آره…! گفت بابات رو با امبولانس بردن…!میخوای فیلمش رو ببینی…؟ توی مونیتور نگاه کردم دیدم بابام داره بنزین میزنه ….ترگلُ ورگل….! یکهو دیدم سرش گیج رفت و بدجوری افتاد صورتش خورد به بلوکه های سیمانی و دهانش پر از خون شد …….! قلبم ریخت …..! نبضام نشست و زدم بیرون به طرف بیمارستان….! به بیمارستان نرسیده تموم کرده بود بابام….!

بابا رو که دفن کردیم با برادرا گفتیم بریم پمپ بنزین هم کارت دعوت برای هفتم ببریم هم تشکرکنیم از همکاریشون و هم پول بنزینی که بابا زده بود رو بدیم دینی به گردنش نمونه…!

وارد دفتر پمپ شدیم و تسلیت شنیدیم و عکس بابا رو هم زدیم پشت شیشه و گفتم پول بنزینی که بابا زده بود چقدر شده تقدیم کنم….! مدیر پمپ گفت: از تو جیبش برداشتیم….!! حرفش رو هنوز نتونستم هضم کنم بعد از دوسال….! همینجور روی دلم مونده….! کسی میدونه چرا…؟

حالا برسِم خانه نِشونِت مُدُم….واستا حالا…!!

دیشب رفته بودیم خیابون جنت خرید…توی ازدحام جمعیت یک مرد لندهور محکم زد توی دهان زنش…! زن خجالت کشید و سرخ شد…! چاق بود و ترس در چشمانش موج میزد…! تند تند دنبال مرد میرفت و مرد با لحن خشنی گفت: حالا برسِم خانه نِشونِت مُدُم….واستا حالا…!! یک مانتوی اَجَق وَجَقی نِشونِت بُدُم که حَض کُنی….! نشونت مُدُم حالا….واستا برسِم خانِه…واستا حالا…!!

تنم لرزید…! خجالت کشیدم از مرد بودن…! با خودم فکر کردم این مردک چی رو میخواد نشون بده به زنش توی خونه…! میخواد نشون بده که یک مرد چقدر میتونه پَستُ بیشرف و کثافت باشه…! میخواد نشون بده که میتونه زنش رو تا سرحد مرگ کتک بزنه…! اونم بخاطر اینکه یک مانتوی مُد روز رو پسند کرده…! میخواد نشون بده مرد یعنی زور و قدرت و ظلم…!

یه دختر دارم شاه نداره …..صورتی داره ماه نداره….!

اما من این دخترم رو به شاهزاده نمیدم….! به کسی میدم که آدم باشه…! نمیخوام یه کسی باشه که کس باشه قبای تنش اطلس باشه…!! آدم اگه بود کور هم بود عیبی نداره…! آدم اگه بود کچل هم بود عیبی نداره…! آدم اگه بود دخترم رو برد به راه دور پُشت کوه قاف هم عیبی نداره…! فقط آدم باشه….آدم…!!

یه دختر دارم شاه نداره…صورتی داره ماه نداره…!

من دخترم رو به یک مرد میدم…! یک مرد که حتی نتونه تصور این رو بکنه که روزی انگشتش به قصد تنبیه به بدن دخترم بخوره…!چه برسه که توی دهن دخترم بزنه…! دختر یعنی شکوفه گیلاس…! یعنی غنچه گل مریم…! یعنی لطافت…! من دخترم رو به نامرد نمیدم حتی اگه شاهزاده باشه…!

……………………………………………..

منظور من از ادای جمله ( دخترم رو به یک مرد میدم ) این نیست که دخترم کالا باشه و من حق داشته باشم اون رو به هرکسی صلاح میدونم بدم بلکه منظورم اینه که اگه دخترم فردی رو پسندید شرط من فقط ادم بودن اون فرد هست نه خانه و ماشین و مادیات….! ادم بودن کفایت میکنه برای موافقت من ….!

من میخوام یک دکتر رقاص بشم….!

این دختر کوچولوی من که تازه پنج سالش شده خدا نکنه صدای اهنگی به گوشش برسه که ناخوداگاه شروع میکنه به رقصیدن و قر و اطفار…! مسابقه رقص خردادیان که شروع میشه اونم بلند میشه با اهنگ برنامه میرقصه…! یه چند روز هم گیر داده بود که باباجون منم میخوام برم توی مسابقه رقص شرکت کنم و با اعتماد به نفس میگفت از همه اونا بهتر میرقصه…!! تازه رقص شرکت کننده ها رو نقد هم میکنه و ازشون ایراد میگیره…!

یه بار ازش پرسیدم باباجون تو میخوای دکتر بشی یا رقاص…! بی معطلی گفت من میخوام یک دکتر رقاص بشم….!

بعضی وقت ها هم که اخمام تو همه میاد جلوم شروع میکنه به رقصیدن و اینقدر میرقصه تا نیش بنده باز بشه…! الان من موندم حالا که رقص و اواز رو توی مهد کودک ها ممنوع کردن این دختر من چطوری میخواد توی این جامعه یک دکتر رقاص بشه….!!؟ امروز بهش گفتم رقص و اواز رو توی مهد کودک ها ممنوع کردن…! برگشت گفت:غلط کردن…! اگه تو مهد کودک رقص و اواز نباشه من نمیرم مهد….!!

از اونطرف دختر بزرگم که کلاس سوم دبستانه چند روز پیش با خوشحالی گفت میخوایم بریم اردو بابا جون…! میگم کجا میخوان ببرنتون…!؟ میگه تو حیاط مدرسه…! میگم از تو کلاس میارنتون تو حیاط بعد اسمش رو هم میذارن اردو…؟ میگه اره میایم توی حیاط فرش میندازیم میشینیم روش خیلی حال میده…! بعدم برای جشن تکلیف پونزده هزارتومن گرفتن بردنشون رستوران وقتی هم که اومده خونه میبینم یک چادر سفید دادن بهش به اندازه مادربزرگش…!

حالا چرا اینا رو گفتم ….؟ برای اینکه بفهمید نسل آینده ما رو چطوری دارن تربیت میکنن…! چی میخوان اَزینا دربیارن….! و میخوام بگم خاک بر سر من که از ترس اخراج دخترم از مدرسه همه این چیزارو میبینم و دَم نمیزنم….! حالا حکما همتون تایید میکنین که آره خاک برسرت و فلان کُن و پشمدان کُن….! نفستون از جای گرم درمیاد….! شما هم اگه جای من بودید تحفه ای بهتر از من نبودید…آره داداش …!

بالاترین از صعود تا سقوط…!

یک روزی عضو بالاترین شدم و واقعا لذت میبردم از فعالیتم در این سایت و اونجا برام عین یک کتابخونه بود که اعضای اون همه با تحصیلات بالا و ادمهای فرهیخته ای بودن…! البته از حق نگذریم باند بازی و درگیری هم بود اما به ندرت…! از کتابهای این کتابخونه استفاده میکردم و از همنشینی با کاربرها لذت وافر….! من رو قبول کرده بودن در جمع خودشون و بواسطه نوشتن و حضورم در جبهه حرمت میذاشتن و یاد نمیدم از بی حرمتی …!

جدای از نوشتن و ارسال لینک و خوندن و مطلع شدن در بالاترین حضور در اونجا تفریح هم بود…! یعنی یک جمع دوستانه ای بود که در عین فعالیت گفت و شنود میکردیم و لذت میبردیم از مصاحبت با هم …!

بالاترین یک مرجع رسمی و معتبر بود که اگه ادم میخواست در چند دقیقه از اوضاع مطلع بشه کافی بود لینک های برتر رو یک مروری بکنه…! خبرگزاری های برتر به بالاترین مراجعه میکردن و خبرها هم همه معقول و قابل استناد بود…!یک روز در بالاترین نوشتم که صدای تانک های مرصاد رو پشت دیوار بالاترین میشنوم و دور نیست که این سایت رو مفت و مجانی صاحب بشوند و شدند…!

امروز بالاترین به تسخیر در اومده و جمعی مجاهد و سلطنت طلب در اونجا فعالیت میکنن و البته هنوز تعدادی از کاربرهای خوب موندن و دارن مقاومت میکنن…! متاسفانه کاربرهای قدیمی عین من به جای موندن و مقاومت یا تارومار شدند یا کوچ کردند…!

امروز به صرف مخالفت با نظام به هر لینک مزخرف و تحقیق اب دوغ خیاری رای مثبت داده میشه و هنوز هم سن و سال جنتی رو مسخره میکنن و مقاله هایی پر از غلط املایی و مسخره لینک های برتر روز رو تشکیل میده….!امروز که یک نوشته به شدت مسخره و متوهمانه
(چرا بیشتر بسیجیها و آخوندها زشت و کریه المنظر هستند ؟)
رو در لینک های برتر بالاترین دیدم که رای نسبتا بالایی هم داشت دیگه از بالاترین بدم اومد…! اگر میخواهید فرق کاربران دیروز و امروز رو متوجه بشید خدمتتون عرض میکنم که این لینک سه سال پیش هم فرستاده شده و تنها 4امتیاز گرفته اما امروز بالای 100 امتیاز….!
(طلبه ها انصارحزب الله و بسیجیان زشت و زیبا )
افسوس میخورم چرا کاربرانی که یک روز مقاله ها رو میخوندن و در صورت تایید رای میدادن جاشون رو دادن به کاربرانی که به یک متن فاقد ارزش و پر از غلط رای مثبت میدن…! با احترام به کلیه کاربران خوب و معقول بالاترین درد دلم رو گفتم چون هنوز هر روز به اونجا سر میزنم و چیزهایی میبینم ازار دهنده…! به امید یک بالاترین خوب و با ارزش…!

به گوزوهایی عین ما افتخار کنین آقای میرحسین….!!

سلام جناب میر حسین…عیدتون مبارک…!

آقای میر حسین من برای آزادی شما خیلی زحمت کشیدم و مایه گذاشتم…! یه بار رفتم تظاهرات سکوت و توی پیاده رو راه رفتم…! نمیدونین چه ضربه مهلکی زدیم به نیروهای گاردی…! من حتی توی چشم یکیشون نگاهی کردم که اگه به سنگ همچین نگاهی میکردم آب میشد…! بعد از این راهپیمایی تا سه روز تب کردم بس که فشارم افتاده بود …! مامی گفت عزیزم اینقدر مبارزه نکن…لاغر میشی مادر…! منم با خشم فریاد کشیدم گفتم من تا آخرین قطره خونم مبارزه میکنم مامی…! و از لرزشی که از سر خشم درصدام بود ذوق کردم…!

شب چارشنبه سوری جاتون خالی بود ببینین چطوری جونمون رو گذاشتیم کف دستمون از روی آتش پریدیم…! آقای میرحسین اینا یه فیلمی درست کردن به نام قلاده های طلا که جنبش سبز رو انگلیسی معرفی کردن …! چند تا از بازیگرها هم بازی کردن توی این فیلم…! من اینقدر حرصم گرفته بود که توی بالاترین به چند تاشون فحش ناموسی دادم…باورتون میشه…؟ من به شریفی نیا گفتم بی شرف …! تازه رفتم سینما آفریقا به هوای دیدن فیلم اما در حقیقت داشتم مبارزه میکردم…! نمیدونین چه هیجانی داشت تو تاریکی صندلی سینما رو پاره کردن و آب دهان انداختن…!( ببخشید بی ادبی هم میشه اما من باید تمام مبارزاتم رو بگم…! راستش من توی سینما چند تا گوز هم دادم…!! ( البته جسارتا ترسیدم گوز بدم صداش رو مامورا بشنون بگیرنم برای همین هم چند تا چُس دادم …! اما همه جا گفتم گوزیدم شما هم بگید گوزیده لطفا…!! )

آقای میرحسین ما داریم توی بالاترین و چند جای دیگه شدیدا مبارزه میکنیم و حتی خود من یه بار شهامت به خرج دادم یه موضوع داغ زدم راجع به شما…! به خودم افتخار میکنم برای این همه شهامت قابل تحسینم آقای میرحسین…!من از نسل ستارخان و باقرخانم…! میدونم که اگه شما من رو میدیدین اشک شوق توی چشاتون جمع میشد و به من بخاطر تمام مبارزاتم تبریک میگفتید…! من میخوام موهام رو بذارم بلند بشه عین چگوارا یه عینک هم بزنم با نوار سبزی دور موهام عکس بندازم برای آیندگان…!که بدونن ایران هم چگوارا داشته…!

خسته ام آقای میر حسین…خسته ام…!اما ناامید نیستم…! من بازم میرم راهپیمایی سکوت…! بازم تو بالاترین سرسختانه فعالیت میکنم و بازم در سالن سینما میگوزم…! به گوزوهایی عین ما افتخار کنین آقای میرحسین….!! همین دیگه…!!

(مبارز نستوه)
م.م ملقب به چه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید