چراغ سوسکی…!

جاده سیمان داشتم میرفتم دیدم یه پیرزن بنده خدا تو آفتاب داره میره گفتم سوارش کنم ثواب داره….! وایستادم یه بوق زدم اومد سوار شد در رو که بست خوب بسته نشد…! منم پیاده شدم در رو محکم زدم به هم ….! وقتی سوار شدم درها رو قفل کردم که نکنه یه وخ بیفته برامون درد سر بشه….! تا در رو قفل کردم حاج خانومه گفت: مِخی مُوره بُلند کُنی…؟

گفتم نه بابا این چه حرفیه حاج خانم….!گفت: پس بِره چی دراره قُفل کِردی…؟ حُکمَن مِخی مُوره بُلند کُنی…!

گفتم: بلند کنم که چیکار کنم…؟ گفت: خُب بِلا سَرُم بیاری دیگه…!

گفتم:اینکاره نیستم حاج خانم…محض رضای خدا سوار کردم…!گفت: ایکاره نیستی یا نِمِتِنی…؟ خب بگو نِمتِنُم خِلاص…! خِجالت که نِدِره بیچه جان…!! خیلیا هستن که بُخار مُخار نِدِرَن تویَم یَکیش…!

گفتم : شما فکر کن من بُخار مُخار ندارم…! گفت: حیف ای ماشین دست تو آدم بی بخار…پُس گو خوردی مُوره سِوار کِردی سِنده شَب مُونده…! وِستا ماخام پیاده بُرُم…! هَمه ره برق میگیره ماره چراغ سوسکی…! وایمِستی یا جِغ بِزنُم چُسماره…! با تویُوم شغال….!!

…………………………………………………………………………………………………………

( دیگه گه بخورم کسی رو محض رضای خدا سوار کنم….گه…!)

9 thoughts on “چراغ سوسکی…!

  1. سلام من همیشه یواشکی وبلاگ هایتان را دنبال میکنم. این پست خیلی عجیب باحال بود، البته طرز نوشتنتون. ولی واقعیت اش چقدر فاجعه است. تو این جوامع ما چی میگذره لعنت به این دولت ها.

  2. عجب دوره زمونه اي شده نازنين دوست،
    چند وقتي نوشته اي نگرفتم، دلتنگتان بودم ، دعا گوى سلامتي و امن بودنتان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s