ماجرای چینگ پسرم…!!

تو حس و حال خودم بودم و داشتم کامنت های اخرین پست رو میخوندم که جیغ علیرضا من رو از جا پروند….! گویا جایی از بدنش به ترک دوچرخه اش گیر کرده بود و هی گریه میکرد جیغ میکشید: چینگم گیر کرده…..چینگم گیر کرده…!! با عجله خودم رو رسوندم بهش و دیدم جلوی شلورارش به فنر نوک تیز تَرک دوچرخه گیر کرده….!

شلوارش رو که ازاد کردم کمی خندید و بعد اومد توی اشپزخونه شلوارش رو کشید پایین و سر دودولش رو گرفت بالا و یکدفعه جیغ کشید شروع کرد به گریه کردن….! دوباره بغلش کردم گفتم چی شد بابا جان….مادرش هم هراسون که چی شده بچه ام….! از بغلم که گذاشتمش پایین نشست روی زمین سر دودولش رو گرفت بالا لب ورچید گفت: سر چینگم سولاخ شده نیگا کن و عین ابر بهاری اشک ریخت…! گفتم آخه کُره خر اونجات از همون اول سولاخ بوده ولی مگه به خرجش میرفت….هی میگفت چینگم سولاخ شده…! با اینکه از دکتر و آمپول وحشت زیادی داره برای اینکه از گریه کردن دست برداره گفتم خب بیا ببرمت دکتر امپول بزنه تا خوب بشی…با تعجب قبول کرد و خواست بره لباس بپوشه که بهش گفتم بیا پماد بزنم خوب بشه….!

خلاصه سر دودولش رو کمی چرب کردم و اونم هی نگاه میکرد با گریه میگفت هنوز سولاخه بابا جون… خوب نشده چینگم…! خلاصه که الان نشسته توی اتاق برای دودولش مرثیه خوانی میکنه هی اشک میریزه هی به دودولِش نگاه میکنه و شانس اوردیم که لَباش به دودولِش نمیرسه والا هر از چند گاهی حتما یه بوسی هم میکرده چینگ سولاخش رو….!! تازه میترسم فردا توی مَهدِشون چینگش رو دربیاره به افسانه جون و سیما جون و شیما جون هم نشون بده تا ببینن که چه بلایی سرش اومده و احتمالا برای همدردی چینگش رو یه بوسی هم بکنن….!!

5 thoughts on “ماجرای چینگ پسرم…!!

  1. I just found your site a few days ago and I think you are a very good story teller and brilliant writer. I truly enjoy reading your blog and think it is very funny. Damet Garm

  2. آمیز مسعود ، عین این جریان شما و پسرتون برای من و پسرم هم اتفاق افتاد . رفته بود دستشویی که یکدفعه نعره اش رو شنیدیم .پریدم ببینم چی شده که خودش شومبول بدست وارد اطاق شد و در حالیکه اشک پهنای صورتش رو پر کرده بود گفت بابایی سوراخ شده ! خلاصه ما هم به هر ترفندی بود با هزار حدیث و آیه بهش فهموندیم که آره بابا جان ما مردا اینجوریم . اما سایه های شک توی نگاهش بود . رفت توی اطاق بغلی و برگشت و گفت بابا من نمیگم دروغ میگی اما نشون بده ببینم راست میگی :))
    حالا بعد از چن سال باهم یاد اون حرفش میوفتیم و میخندیم🙂

  3. Khoda ro kolet mard hesabi . Mordam az khande . Bishtar postato khondam . Ba daghdaghe menevise . Age dost dare ficebook to link bede onja rahat tar mishe khond .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s