گاهی که بغض دارم…!

بچه که بودم پوست هندونه رو میتراشیدم و آبش رو هورت میکشیدم و باز میتراشیدم و هورت میکشیدم تا ته پوست سفید میشد…! مادر میگفت اگه باز هم بتراشی بخوری کچل میشی و من باز هم میتراشیدم و هورت میکشیدم و کچل هم نشدم شکر خدا …!

بچه که بودم پنیر خیلی دوست داشتم و مادر همش من رو میترسوند که ننه جان پنیر آدَمه خِرفت مُکُنه ..نخور اِقَد….! شاید خرفتی الان ما هم ره آورد همون پنیر ها باشه…!

بچه که بودم سیب زمینی های ته دیگ رو میذاشتم کنار بشقابم تا وقتی برنجم رو خوردم بعدا اونها رو بخورم که طعم خوبش بمونه توی دهنم…!

بچه که بودم بابای خدابیامرز یه مشت میزد روی پیاز پوست گنده و مینداخت قاطی نخود لوبیا و گوشت ابگوشت میکوبید…! کوبیدن گوشت که تموم میشد چشم من و برادر ها به گوشتکوب بود تا ببینیم سهم کدوممون میشه لیس زدن گوشت های دورش…!

بچه که بودم تمام قاقالی لی ما یه مشت تخمه خربزه یا هندونه بود که مادر میریخت توی جیبمون و با چه لذتی تخمه هندونه رو میشکستم میخوردم و تخمه خربزه رو هم فقط میجویدم ….!

گاهی که دلگیرم…گاهی که بغض دارم….گاهی که دلم میخواد به همه فحش بدم…زود بچه میشم و میرم زیر پله قوز میکنم ….! بچه ها به کسی فحش نمیدن….اما زود اشکشون درمیاد…! صدای یکنفر میاد که میگه خجالت بکش مرد گنده….!! یحتمل با اقای همسایه است که خیلی مرد گنده ای است…ومن دوستش ندارم….!!

One thought on “گاهی که بغض دارم…!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s