سِیّدِ چُل بُر…..!!

یه نِصبه شَبی بود که بابا یهویی فِشار دادُ ما هم پامون سُر خورد از پُشتِش تُلُپی افتادیم تو رَحِمِ مادر که داشت نَفَس نَفَس میزد اون زیر…!! نُه ماه خوردیم و خوابیدیم و عشق و حال کردیم غافل از اینکه دنیا همین یه وجب جای گرم و نرم نیست….! هر چی که هوس میکردیم یه لگد میزدیم به شکم مادر که ویارش میگرفت و گر گر لواشک آلو و برگه زردآلو و قرقروت و کشک تخته ای میفرستاد اون تو برامون….چه حالی داشت تنها خوری….!! تازه داشتیم به جُغ و پُغ میفتادیم که یهو یکی تَخت کَله اَمون رو گرفت زرتی کشید بیرون….! هنوز گیج میزدم که از پا اویزونمون کَردَنُ دوتا زَدَن دَرِ کونِمون….بشکنه دَستِت اِلهی قابلِمه…..!!

هنوز چشممون باز نشده بود که همه قربون صدقه دودولِمون میشُدَنُ میگفتن دودول طلا…! کاکُل زَری…!! هنوز از حموم زایمون در نیومده بودیم که دادَنَم دست عاقِله مَردی که دهنش رو آورد بیخ گوشِمون به عربی یه چیزایی گفت…! تا خواستم بگم نَخون لامَصَب نَخون که دیدم یه لَندِهوری چاقو به دست چشمای حیزِش رو دوخته به تمام عزت و اعتبارِمون…. بُریدَن آقا…بُریدَن….!!بشکنه دَستِت اِلهی سِیّدِ چُل بُر…..!!

سر دودولِمون یه عَمامه بستن هُلِمون دادَنِ توی این دنیا…! دنیایی که دوست نداشتم پابذارم توش بس که کِثافت بود…از همون اولش هم با زورُ هُل و فِشار بود….جَبر روزگار بود…! خدا بیامرزَدِت بابا جون…! کاپوت که نبود اون روزگار اما یه کُهنه پیدا نمیشد که مارو بریزی وسطش پرت کُنی توی سطل خاک….یا بقول امروزیا سطل زباله…که شرف داشت به این روزگار….که شرف داشت به این روزگار…!؟!

10 thoughts on “سِیّدِ چُل بُر…..!!

  1. سلام مسعود جان
    وقتت بخیر…
    من یکی از اعضای پرتابه هستم.
    می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن…
    من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی
    ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی…
    منتظرتیم
    http://Partabeh.Com

  2. نميخام با يه شعر و حكايت دنبالت كنم ولى همين يه دفعه اس حيفه ببازى وقتى حريفت خودتى انوقت هر دو سرش مصيبت ميشه با همينى كه هست ببين جه جورى ميتونى حال كنى كه اقلا خودتم يه كارى كرده باشى دادا. خير بيش

  3. جیگرم حال اومد..سالهاست این ناگفته.ها برسر زبان بسیاری بود نگفتند ننوشتن..مرسی واقعا مرسی

  4. اشكال همون عربى خوندن اوليه كه حماقت رو نسل به نسل منتقل ميكنه. اگر ما هم مثل همه ملت هاى باشعور عربى رو فقط يك زبان ديگر بدونيم و نه يك زبان مقدس، اونوقت همه بيدار شده و سوارى نميدهيم. تا آن روز…

  5. سید واسه من همشهری، قند شکن کندی داشت و یه عرق چین ته اون فندق کچلش. قند شکن بود وا… . یادم نمیره چی به روز اعتماد بنفسمون آورد که بماند عجب حالی میداد از اون روز با دامن تو کوچه رفتنمون. در کاروانسراش تخته شد و اردکا رو بردن و این دودول طلایی ما هم شقیقه هاش سفید شد و برفی. داغ ما رو زنده کردی داش مسعود تلخ نویس.

  6. راستی همشهری یه منت سرم بذار و اگه مقدوره یه دعوتنامه بالاترین برام تهیه کن. لطفتو فراموش نخواهم کرد. با احترام و امتنان فراوون.
    ر.رها

  7. آقا مسعود کجایی! بی‌ معرفتی نکن آخه، ما دیگه معتاد معتاد ات شدیم، شاید هم عاشقت! میدونی‌ چند بار آمده‌ام تا این بار چشمم به جمالت روشن شد! سالم باشی‌ و همیشه دلخوش!

  8. از همه مهمتر اینکه بگی: بابا جون از کجا میدونسی که من در آینده میخوام مسلمون بشم که سر دودولمو بریدی و تو گوشم اذون گفتی؟ حالا اذون به جهنم چون گوش یکیش دره و یکیش درواره. با این دودول ناقص چیکار کنم؟
    قابل توجه همه پدرا و مادرا: بذارین بچه خودش برای تغییر در فیزیک جسمش تصمیم بگیره!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s