چه هق هقی زدم در دل شب….!

یه شاخه خشک و یه دونه لونه پرنده فکری رو به ذهنم اورد که خیلی زود سعی کردم اجراش کنم….! وسایل کار رو اماده کردم و با شور و شوق توضیح میدادم که میخوام شاخه خشک رو توی دیوار پذیرایی فرو کنم و لونه پرنده رو روی اون قرار بدم با دوتا تخم و پرنده هایی که روی شاخه نشستن و الخ…!

_ این کارای دیوونه بازی رو نکنی ها….نریز این اشغالا رو….!! میخوای همه بهمون بخندن….؟

_ مامان باباجون داره چیکار میکنه…؟

_ چه میدونم…؟ کارای مسخره….! زندگیم رو گند برداشت…!!

_ باباجون خیلی خوشگل میشه….اصن بیا تواتاق من درست کن…!!

با دقت و ظرافت شاخه خشک رو داخل سوراخ دیوار فرو کردم و دورش رو هم گچ….انگار دیوار سوراخ شده بود و شاخه خشک زده بود بیرون….به شاخه روغن جلای مات زدم و دوسه تا برگ خشک هم لا به لای اون چسبوندم و لونه رو با ظرافت وسط اون گذاشتم….بعد هم نوبت پرنده های نر وماده ای بودکه روی شاخه ها قرار گرفتن و بعد هم دوتا تخم کوچولو توی لونه…..اخرش هم نور پردازی با لامپ های هالوژن به رنگ های مختلف …ویک روز جمعه کامل وقتم رو گرفت اما خوب شد….خوب….!!

_ به جای اینکه به من کمک کنی چسبیدی به این چیزای مسخره…من مهمون دارم شب…! خُب یعنی چی الان….خوشگل شده…؟ واقعا که….مسخره…!

_ باباجون چقدر قشنگ شد…تو رو خدا برای اتاق منم درست کن…!

_ لازم نکرده…گمشو بروتو اتاقت….یاالله…!

روی مبل نشستم و منتظر یه فنجون چایی شدم که هیچوقت اورده نشد…! رفتم برای خودم چایی ریختم و اومدم نشستم…!

_ اومدی نشستی چایی میخوری برا من…؟ اینارو زود میخری میای…نری آشغال بار کنی بیاری ها….آبرو دارم من…!

کاغذ رو گرفتم و چایی نخورده زدم بیرون…..! سردم بود….سَرد….!

………………………………………………….

به خونه که برگشتم مهمونا اومده بودن…! برام جالب بود وقتی دیدم همه دور شاخه خشک و لونه پرنده جمع شدن و دارن صحبت میکنن….یه نفرشون هم داشت عکس میگرفت…!

_ این فوق العاده اس…اقای فلانی شما واقعا هنرمندین…! من اینو خیلی دوست دارم…! نورپردازی واقعا هنرمندانه اس…!

از توی اشپزخونه گفت: من که اصلا خوشم نمیاد…مسخره اس…!

_ فهم این چیزا دید هنرمندانه میخواد عزیزم…بهتره نگاهت رو عوض کنی…یا لااقل به نگاه دیگران احترام بذاری…! این رو دوستش گفت….و چه خوب گفت دوستش…!

ومن فقط زل زدم و نگاه کردم و سکوت کردم….! تعریف ها که ادامه دار شد دیگه نتونستم بمونم…بغض داشتم….بغضی که داشت میترکید….زدم بیرون…. بدون خداحافظی…! خیلی سردم بود…!

شب آخرش بود که برگشتم خونه…! سطل زباله پشت در خونه بود و شاخه خشکیده و لونه پرنده هم کنار اون افتاده بود…انگار طوفان شده بود….! نشستم و پرنده های خشک شده رو برداشتم …نگاه پرنده ماده غمگین به سویی بود …نگاهش رو ادامه دادم و چشمم افتاد به تخمهای شکسته…! بغضم هم بی طاقت شد و شکست…چه هق هقی زدم در دل شب….چه هق هقی زدم….!!

14 thoughts on “چه هق هقی زدم در دل شب….!

  1. این یه طرف قصه یه ارتباط‌ گیری و صحبت دو طرفس.
    هر سکه دو رو داره و وقتی میندازی هوا ممکنه از هر طرفی بیاد پایین، پس با دیدن یه طرفش نمیشه گفت که هر دو روی سکه همینه و بس.
    همیشه وقتی یه ارتباط ناموفقه هیچکس صد درصد مقصر نیست و هر کدوم از طرفین یه سهمی در این ارتباط دارن اما شخص ثالث اگه بخواد از قسمتی از اطلاعات رای کلی در مورد همه چیز بده عادلانه نیست.

    در کل این حس رو درک میکنم و ماجرا هم به همین منظور نوشته شده و خوشم میاد که احساسات آدم رو جابجا میکنی مسعود.

  2. اينقدر بده كه احساست لگدمال بشه،اينقدر سخته وقتى با شوق و ذوق دارى يه كارى انجام ميدى،اونوقت كسى دركت كه نكنه هيچ،مسخرت هم بكنه.بهت بخندن،جدى نگيرنت،بهت بگن بيكار،جلو همه تحقيرت بكنن.نه فقط تو كارهاى هنرى كه بگى حالا ذوق ندارن؛نه،تو هر كار ديگه اى هم كه باشه،طرفت نه غريبه و رقيب كه همسر،پدر،مادر،خواهر يا برادرت باشه،اونوقت ميسوزى،خرد ميشى،ميشكنى!
    اونوقت كه بغضت بتركه و هق هق هم كه بكنى،احمقانه ميخندن و ميگن بيچاره ديوانه شده!خله!چون كارى كه ميكنى از نظر اونا مسخره و بى ارزشه.نميدونن با احساست چيكار كردن…خيلى سخته خيلى…هيچوقت اين چيزا فراموش نميشن،قلبت بدجورى ميشكنه و زخمش خوب شدنى نيست.

  3. خدا می دونه خانم خونه چقدر گریه کرده… شما میتونی بی خبر بزنی بیرون و راه بری و گریه کنی و اخر شب برگردی ،اون اما میمونه خونه کنار بچه ها و مهمونا. بغضشو تا کجا باید با خودش ببره؟ دلم سوخت.

  4. دداش مسعود این وبلاگ مال شماست و در واقع خیلی جاها احساس و افکار و عقاید شماست که بصورت نوشته در میاد.
    – من فکر می کنم اینقدر احساس و عاطفه از یک مرد یه مقدار غریبه (حداقل تو جامعه ما)
    – دیگه اینکه ما بعضی وقتا اطرافیان خودمونو به کل فراموش می کنیم بطوری که باعث خاموشی خیلی از احساساتشون میشیم
    – ولی در کل من خیلی وقتا معیار درست بودن یه کار این شکلیو نظر بچه ها می دونم
    – در نهایت این گنجشکان که بی گناه این وسط قربانی میشن

  5. نوشته هاتون مثل همیشه عالیه ولی من هم در کل با پسر بد موافقم
    اگر خانومتون هم قلم شما رو داشت می تونستیم اون روی سکه رو هم ببینیم
    ممنون بابت نوشته های زیباتون

  6. سلام،خيلي دردناک بود منم اشک تو چشام نشست با خوندن اين نوشته،ولي به يکباره ياد خودم وشوهرم ومسايل اينگونه که بينمون اتفاق ميافته افتادم.فکر کنيد…..ببينيد کجا به همسرتون،به احساسش،به هنرش بي توجهي کردين که اونم اينگونه رفتار کرده.
    درضمن روزي که منزل مهمان داشتين وخانمتون استرس پذيرايي از مهمان هاشو داشته نبايد وقتتون رو باکارهاي هنري وذوقي پر ميکردين….من اگه شوهرم بعدمهمان خريد منو بياره ذوقشو که هيچ خودش رو هم کور ميکردم:-P

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s