( آخ قَلبُم…! (قسمت اول) )

_ بَه…بَه …بَه…مَعصوم خانم جان…پارسال دوست اِمسال آشنا….خوش آمِدِن…خوش آمِدِن…صِفا آوُردِن….بفَرمایِن اوبالا پوشتی بیارُم بَراتا….خوش آمِدِن ….!

_ میشه من رو این صندلی بشینم…عادت ندارَم رو زمین بشینَم سکینه خانم جون….!!

_ بَعله که مِشه مَعصومه خانم جان….بَعله که مِشه…! او صندلی مال آشیخ رَسولِه که آخر ماه میه روضه ماخانه…تِبَرکم هَستِگ …!!

_ ضمنا من اسمم رو عوض کردم سکینه خانم….چند ساله که دیگه همه بهم میگن مَسی…! کسی معصومه صدام نِمیکنه…!!

_ وا…….!! مَسی …! به حق چیزای نُشنُفتِه…! خب حالا مَگه مَعصومه چی عیبی داشت…؟ اسم به ای خوبی ….آدَم دلش وامِرَفت مُگفت مَعصومه…دَهَنِش گرم مِرَفت…!! قربون حَرضَت معصومه بُرُم اِلهی ….!!

_ میدونید سکینه خانم تو تهران این اسمها به روز نیست….کلاس نداره…!!

_ وا…..الان حُکمَن اِسم مَسی کِلاس دِره اونجه….ها…؟! یِقین تو تِی رون رو زمین نِشِستَنَم کِلاس نِدِره.. ها…!؟ لَفظِ قِلَم حرف زدَن کِلاس دِره…ها..؟ قربون خودُم که پامِه از هَمی مِشَد بیرون نِذاشتُم تا دُنبال کِلاس بِشُم…!! مُگم مَعصومه خانُم هنوز پاتِه اَزی مِشَد بیرون نِذِشتِه بودی مُگفتی ( سِلّه به چُخت دِلَنگونِه )….!! حالا حرف از کلاس مِزنی بِره مُو…! ای آب تِی رونَم خوب بِهِت ساختِه ها…هَمچی تَرگل وَرگل رِفتی ها…بزِنُم به هَمی تَخته رنگ و روتَم وارِفته ماشالله…! تو که سِند و سالِت با مو توفیری نِدِره که…ای تِی رونیا چیکارِت کِردَن هَمچی مَقبول رِِفتی …ها….؟

_ قصه اش سَره درازه داره سکینه خانوم جون….!

_چی بهتر که سَره دِرازه دِره…..!! کو بیبینُم….؟ مگه ای بَره روت یَک کَف دَست ماه گیریفتِگی نبود…؟ کو پَس…؟ چشماتَم که ای رنگی نبود که ….! خدایا توبه…! خدا برکَت بده به سینه هات…ماشالله…!! شیکَمِت کو پَس….خاک عالَم…؟ دِماغِت کوجا رفته…؟ماشالله عین هَمی تازه عَروسا به بَره روتَم سُرخاب سِفیداب مالیدی…پوشتِ چشماتَم که آبی کِردی بَرقِ بَرق مِزِنه…!

اگه تیلیفون نِکرده بودی که مُحالِ حال بود بِشناسُمِت خواهر…خوب مالی رِِفتی خواهر جان…….خوب مالی رِفتی…از راه که امِدی از پوشتِ سَر که نِگاهِت کِردُم دیدُم عین دُخترای خانه چِفت چِفت راه مِری…!! هر کی نِدِنه مُو که مِدِنُم سَرِه چارتا شوهَره خوردی تا حالا…تازه سِوای او صیغِگیا….! حالا دیگه ایجور چِفت چِفت راه رِفتَن نوبَره وُالله…!

کو هَم اوَل از پستونات بگو که هَمچی بَدجوری چشمومِه گیریفتِه….! تو که پستونات عین مَشکِ آب ندیده بود که خواهر جان…حَموم که مِرَفتِم سَر پِستونات میوفتاد رو نافِت که ….! ایشتو حالا ایجور عینِ هِندِوِنه دِیمِه رِفته مِخه بِتِرکِه….؟ به حَق چیزای ندیده…! زود بگو که دِرُم هَمیجور حرص مُخُورُم ها…کو واستا یک چُویی بیارُم بَعد بُگو….واستا یَک دِقه…!

( زمزمه سکینه خانم در حال رفتن به آشپزخانه):

( خدایا تویه چی آبی دِره تِی رون….بُرُم بِره خُودُمَم گل گاوزِبون دَم کُنُم که قَلبُم هَمچی عین دَره کونِه مُرغ دِره مِزنه… بِخیل نیستُم وَلی دِرُم میمیرُم نِمدِنُم بِره چی…دَهنُم بره چی هَمچی خشک رِفته….ذِلیل بیمیری مَعصومه اِلهی به حق پَنش تَن….( خِلّاشِه ) بالا نِمتِنیست بیکیشه حالا چی چُسان فُسانی کِرده عاییشه خانُم….! ای بیمیری الهی…! خدایا توبه….خدایا توبه…..آخ قَلبُم…اخ قلبم…!!! )

( ادامه دارد )

4 thoughts on “( آخ قَلبُم…! (قسمت اول) )

  1. عاااالى بود😊
    حالا اين عايشه خانوم چ تغييرى كرده بوده!!!منو ياد دختر خاله ورپريده ام انداخت.بعد مدتها كه ديدمش اصلأ نشناختمش تا وقتى حرف زد.كل صورت و بدنش تغيير داده بود.ابروهاش تاتوكرده بود و بالا كشيده بود،مژه كاشته بود،لنز هم استفاده كرده بود،موهاش بلوند كرده بود،لباش پروتز،گونه گذارى،باسن و سينه و شكمش هم كه تغيير سايز داده بود،كاشت ناخن…برنزشده بود در حد عمو فيروز شب عيد!و دندوناش رديف كرده بود و آهااان دماغش هم بينى كرده بود(ظاهرأ سه بار عمل كرده بود و به نظرم هنوزم جاى كار داشت!)خلاصه شوهر بيچاره و بدبختش رو اساسى پياده كرده بود اين پرنسس.ولى نميدونم چرا پسراى اقوام ميگفتن ديدنش كراهت داره و تو تاريكى جرأت ميخواد ديدنش😁

    1. اووووووووفففف، چی شده پس!!!😈
      با یه دونه از اینا یه مسافرت کوتاه رفتیم. راستشو بخوای آدم حالش بد میشه و بنظرم اصلا هم خوشگلتر نمیشن. وقتی اینا رو نشه تو یه مسافرت تحمل کرد چطور میشه بعنوان یه شریک سالها دیدشون؟!!

      ناگفته نمونه، من مشکلی با برطرف ایرادات اساسی به صورت نرمالش ندارم که میگم لازم هم هست (مثل خیلی از اتفاقاتی که تو تصادفات میفته) اما اونقدر دفرمه میکنن بدن رو که آدم میمونه این موجود چی هست و برای بیشتر از یک نگاه گذرا غیر قابل تحمل میشن

  2. یره گفتی هندِوانَه، حالا ای موقِ سال از کوجا هِندِوانَه گیر بیارِم؟
    بِر چی اذیت مُکُنی مِردُمَه؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s