دخترا موشَن جفت خرگوشَن…!

کودک که بودم روزی پنج ریال پول توجیبی داشتم که اکثر روزها با ان (پُفک نمکی) میخریدم و با لذت میخوردم ودور دهانم زرد میشد…! گاهی هم پولم را به (یام یام) میدادم یا (لیسک) های رنگارنگ خوشمزه…!
تابستان که میشد اما فرق میکرد…! یا از آلاسکا فروش های دوره گرد که چهارچرخه ای کوچک و سفید داشتند و توی خیابان داد میزدند ( آلاسکا ) یک الاسکای قرمز میخریدم و با لذت لیس میزدم یا از گاری ها (یخ در بهشت) میخریدم در ان گرمای داغ تابستان…! گاهی هم چرخُ فلکی دوره گرد میومد و با پنجزار بیست دور میچرخاندمان…!

پاییز گاری های (زالزالک) فروش پشت در مدرسه ها منتظر بودند تا بچه ها پول های تو جیبیشان را زالزالک بخرند و مرد زالزالک فروش تکه کاغذی را عین قیف درست میکرد و در ان مشتی زالزالک درشت وخوشمزه میریخت در قبال سکه های ریز ما…!

زمستان ( لبو ) فروش ها کارشان سکه بود و همینطور(باقالی) فروش ها…!اونوقت ها با پنج ریال یا بقول ما پنجزار میشد از همه این تنقلات خرید…! وقتی پول توجیبی را میگرفتم محکم در دست فشار میدادم تا گم نشود و و باز اون روز به این فکر میکردم که (آدامس خروس نشان) بخرم بهتره یا (آدامس شیک)…!

تنقلات اونوقت ها خیلی زیاد بود…! (گندم شادونه) و (قطاب) های گردی که وسط آن گاهی یک دوریالی جایزه بود که چه لذتی داشت وقتی دوریالی به دندانت میخورد و میفهمیدی با اون میتونی یک قطاب دیگه هم بخری…! (فالی) و (کاک) هم خوشمزه بود یا (شیربلال) سرخ شده روی زغال…!

دختر بچه ها اما پولشان را بیشتر به (لواشک آلو) /(قرقروت) و (کشک تخته ای) میدادن…! و گاهی ما برای اینکه حرص اونا رو دربیاریم تا چشممون بهشون میفتاد میگفتیم دخترا موشَن جفت خرگوشَن/ پسرا شیرَن جفت شمشیرَن…!

روزگاری داشتیم خیلی شیرین تر اَزین روزگار…که حتی با فکر کردن به اون روزگار هم ذوقی کودکانه و زیر پوستی میکنیم حالا وهنوز دلمان میخواهد یک پفک را به تنهایی بخوریم و دست و بالمان زرد شود یا الاسکایی را دندان بزنیم و یخ کند دهانمان…!

30 thoughts on “دخترا موشَن جفت خرگوشَن…!

  1. حاجی آقای عزیز، داستان از چه قرار است که شما این پستتان را اینقدر کتابی روایت کرده‌اید؟

  2. داداش مسعود تو پفک و آلاسکا و چرخ و فلک همه با هم مشترکیم … ما زالزالک نداشتیم در عوض کُنار داشتیم (میوه درخت سدر) … ما توت داشتیم … سر ظهر که می شد تو گرمای سوزان شهرمون دور از چشم ننم می رفتیم تو کوچه و با سنگ میزدیم به درختا که کناراش بریزه یا با تیرکمون داداشم یا به قول شما پلخمون میزدیم به شاخه درختا …یکی دو نفر هم اون پایین چادر گلدار کوچیکشونو سفره میکردن … یادش به خیر … حاضرم 1 سال از عمرمو بدم تا فقط 1 روز مثه اونموقع ها با ذوق اش دی دی دی بازی کنیم با پای برهنه تو زمین خاکی هفت سنگ بازی کنم ولی با همون حال و هوا … باور کنین هنوز 14 سالمه :))

    1. به به دختر جنوبیم پیدا شد.
      جنوب هواش یه جوریه، با اینکه گرمه ولی یه حسی داره که هوای گرم تهران نداره. شاید این حس منه

  3. سلام خیلی مطالب عالی دارید به خاطر قلمتون بهتون تبریک میگم با افتخار لینکتون کردم اگه مارو با اسم دل نوشته لینک کنید منت گذاشتید

  4. داستان زیبایی بود.
    تجدیدی خاطرات شد با وجود اینکه هنوز 20 ساله هم نشدم ولی یاد بچه گی های خودم افتادم.
    عالی

  5. یادش بخیر
    گفتی قیف و من هرگاه کسی میگوید قیف یاد مشهد میافتم….من اولین بار باقالی در قیف را مشهد خوردم…خیلی بچه بودم اما هنوز ذوق مرگیش در رگهایم هست و امکان ندارد بگوئی قیف و من یاد مشهد نیافتم

  6. او بستنی فروشیه دم حرم، اسمش چی بود اکبر مشتی , او هنوزم همون جیه؟
    وای چی بستنی هایی داشت.
    مُگُم تو یادت میه او آدامس های قلقلی سه تاش یک قرون بود

  7. دیگه اینکه چرا بعضی جاها آدمکها (emoticon) معلوم میشه ولی بعضی جاها نه مثه متن بالا که نشونه آدمک سوالی بود ولی نشون نمیده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  8. من که همین الانم پفک خور هستم
    جلوی بقیه یا نمیخوریم و یا اینکه با کلاس چند تا دونه بیشتر ور نمیدارم
    اما تنهایی یه فرمون یِ پاکت پفکو خالی می کنم
    خدا پدرشو بیامرزه
    کی اختراع کرد؟!

    1. چون سلام نکردی نه ….مگه من برگ چغندرم که سلام نمیکنی پابرهنه میپری وسط 🙂

      راستش این روزا خیلی گرفتارم ….رفع که شد جواب میدم دداش….!

      1. سلامی چو بوی خوش آشنایی 😛
        منو پریدن؟ اونم پا برهنه؟ :»>
        ای جاااان (دداش) … مرسی گرفتاری که اینروزا شامل حال همه میشه به جر ما :))

      2. دختر بد جان منفهمیدم که دداش هستم دیگه …ابجی جان دختر خوبی باش و دختر خوبی بمون و این تلنگر دداش رو هی به رخ ما نکش…فهمیدم بخدا ابجی کوچیکه 🙂

  9. واقعا یادش بخیر. من دیروز بطور اتفاقی وبلاگ شما را دیدم و با نوشتن هرپستش، لحظه لحظه خاطرات بچه گی برام زنده شد. یادش بخیر! علیرغم اینکه ما مهاجر بودیم و از کشوری جنگزده، و امکانات زندگی برامون خیلی کمتر از بقیه بود، اما بازم الان حاضرم برای هر ثانیه از اون احساسات قشنگ بچه گی، هرچی دارم رو بدم.
    همیشه شاد باشی و قلمت توانا، یره گِی خودمون.
    پدرام- هرات، افغانستان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s