سوختُم دِداش……سوختُم…!

میدون امام حسین ترافیک بود شدید…داشتم مثل آدم میرفتم که یک موتور سوار سه پُشته پیچید جلوم منم گرفتم اینطرف…! راننده اینطرفی هم دهنش رو باز کرد یک فحش زشت داد به من…. منم با خونسردی بهش خندیدم گازش روگرفتم رفتم …! داشتم راه خودم رومیرفتم که دیدم همون بابایی که فحش داده بود بهم هی بوق میزنه چراغ میده با دست اِشاره میکنه بزن کنار….! گفتم یا ابوالفضل …! حتما فکر کرده وقتی بهش خندیدم قصد تمسخرش رو داشتم حالا میخواد از جُلُوم دربیاد…!

کشیدم کنار اونم رفت بیست متر جلوتر زد کنار پیاده شد…! سیبیلویی شکم گنده بود که قشنگ دوبرابر من هیکل داشت…! اَشهَدم روگفتم وهمینطور که میومد طرف ماشین با خودم گفتم چیکار کنم حالا…..؟از پس این بابا که عُمرا بر نمیام………..! ناخوداگاه دستم رفت طرف قفل فرمون که به خودم نهیب زدم گفتم:هُش….! چیکار میکنی آدم عاقل…! میخوای عین یه آدم لات درگیر بشی یا بزنی اون بابا رو لت و پار کنی یا خودت آش و لاش بشی…! تو مال اینحرفا نیستی اقا جون….!

خداوکیلی هم مال اینحرفا نبودم…!آخرین دعوام مال ده سالگیم بود که عین خر کتک خورده بودم ….!

توی همین فکرا بودم که دیدم دوسه قدم دیگه بیشتر نمونده که اون بابا برسه به ماشین…جَلدی شیشه ماشین روکشیدم بالا ولی از بخت بد یادم رفت در روقفل کنم….! دستگیره روکه گرفت نشونه های مردونگیم رفته بود چسبیده بود زیر گلوم…! دیدَم دیگه خیلی ضایعه که عین گوسفند من رو بکشه از ماشین بیرون برای همین خودم پیاده شدم ….!قد که راست کَردَم یارو محکم بغلم کرد حالا نبوس کی ببوس….!!

بنده خدا همینجور که چپ و راست بوسم میکرد میگفت:حلالُُم کُن آقا….!بی اَدبی کِردُم خداوکیلی…! بُخُدا دست خودُم نیست…! دَهَنُم لَقه…! جان مولا حلالُم کن…!قیافه اش عین بچه ای بود که خطا کرده باشه….!! من که انتظار هر عکس العملی رو داشتم اِلا این عذرخواهی شوکه شده بودم و عین گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشه هی میگفتم عیبی نداره آقا….عیبی نداره آقا…..!

از بوس کردَن که دست کشید تو چشمام نگاه کَرد گفت: خیلی آقایی حضرت عباسی…! اگه تویَم به مو فحش مِدادی مِرَفتی اَصلَن خیالُم نِبود…! ولی وقتی خِندیدی اِنگار یکی شرقی زَد تو گوشُم…سوختُم دِداش……سوختُم…! مو فردا دِرُم مُرُم مَکه خدا بخه…! از همه فامیل حلال بودی طِلبیدُم…! فُحشِت که دادُم با خودُم گفتُم خاک تو سَرت…! توره چی به مَکه مِرتِکه دَهَن لَق…! بعد با خودُم گفتُم اَگه ای آقا مُوره حلال نِکُنِه چی…؟ بره هَمی دُنبالِت آمَدُم…! ایشالله بُرُم مَکه توبه مُکُنُم…! ای کارتِ مُویه دِداش…! توخیابونِ گاز قِصابی دِرُم…! وقتی برگشتُم بیا تا گوشت خوب بهت بُدُم جُبران کُنُم…! دَستم رو ول کرد گفت: ببخشِن خلاصه…ببخشن… وَ رفت سوار ماشینش شد حرکت کرد….!و من همینطور ایستاده نگاهش کردم و لبخندی روی لَبَم بود…مُنتِها لبخندی شیرین تر از لبخند اَوَلی…!

Advertisements

24 thoughts on “سوختُم دِداش……سوختُم…!

  1. :)) با حال بود …. تو شهر ما معمولاً کسی بخواد بره مشهد از این جاهل بازیا در میاره … 😀

  2. جالبه شاید این نوع اتفاقا واسه خیلیا پیش بیاد و یا شاهدش بود ولی اینکه چطور عنوان بشه که بقیه ازش به یه نتیجه درست برسند این هنره ….

  3. شانس آوردي ميخواست بره مكه وگرنه شقه ات ميكرد سيرابي و شيردونت رو ميكشيد بيرون شوخي شوخي با قصاب جماعت هم شوخي مواظب خودت باش دداش

  4. بسیار عالی…کاش همیشه همینجور برخورد بشه منم خیلی زود از کوره در میرم و عصبانی میشم دست خودم نیست زود عصبانی میشم و در کسری از ثانیه هم پشیمون میشم از عملکردم …خیلی بده بخدا..من اینجور نبودم اما دیگه اعصاب برامون نمونده و ..خدا خودش بهمون صبر بده و از این وضعیت که همه میدونم نتیجه مستقیم چیه نجاتمون بده

  5. برادر نصفه جون شدم تا انتها بخونم

    پیش داوری کردم با تصور این که کیف پول

    دیگر در جیبت نیست.طرف احتیاج به پول داشت.

    به این طریق …

    سلامت باشید

  6. این داستان واقعی است یا خیالی. با اینکه دور از ذهن به نظر میاد اما امیدوارم که هنوز واقعی باشه…با اینکه حدس میزدم آخر داستان جور دیگه ای رقم میخوره اما باز هم با خواندنش بغضم گرفت از خوشحالی.

    1. نوشته یعنی همین…مهم نیست واقعیت داشته باشه یا داستان باشه…! مهم اینه که تو روتکون بده…! حالتت رو عوض کنه…بغض کنی…بخندی…گریه کنی…به فکر فرو بری…خشمگین بشی…کودک بشی ….! اگه نوشته ای تونست تو رو تکون بده بفهم که مغبون نشدی از خوندنش…! حالا اگه تونست چیزی یادت بده که چه بهتر…این هنر نویسنده در نوشتنه…! اما اگه متنی روخوندی و هیچ احساسی نداشتی و حالت قبل از خوندنت با بعد از خوندنت فرقی نکرد بفهم که مغبون شدی و وقتت هدر رفته…!

  7. آقا مسعود شانس آوردی پسر بد ! توی ماشينت نبود . وگرنه فكر ميكنم دعوائی ميشد كه حد‏اقل سه چهار نفر كشته و زخمی ميشدند !!!

    1. میدون امامحسین نرسیده به خواجه ربیعه و الان دارن پل هوایی میزنن برای همیبن همیشه ترافیکه…!

      1. ما دداش خانماهمی خواج ربه یه …میلان پنجم کوچه سمت چپی بغل نونوایی فری یک دری هست چوبیه …او نیست ها…مری بالاتر یک درخت توتی هست لامصب یک توتایی دره اندازه بند انگوشت….! بری بالای درخت پوشته بومب خانما معلوم مره …! مگم خواستی بی یی تابستون بیا هم توت بخوری هم پوشت بومب خانه ماره بیبینی …منتها مترسم مویم با پلخمون بزنم زیر چینگت واز به سیخ بیکیشمت …نامردی دیگه …نیست…/؟

      2. ای خدا بُگُم چکارت نکنه، پس ای پُل پُل که مِگی منظورت پل هواییه؟ از همو روز که نوشته بودی پل خیابون عطار مو رفتُم تو فکر که اونجه ره بره چی پل زِدَن. اونجه که رودخِنِه رد نمِرفت پس بِرِه چی پل زِدَن اونجه ره. حالا فهمیدُم وقتی شما مشدیا مِگِن پل منظورتا چیه. یره خواهر مادر مو از او روز تا همی الآن تو فکر بودم. تازه الآن فهمیدُم چی میگی.
        یره خوب رفت اونجه ره پل هوایی زدن ، تصادفای بدی اونجه همیشه اتفاق میافتاد.

    1. چغک جان اوجورایم که تو فک مکنی نیست ها… بعضی وختا بدجور بعضی هاره به سیخ میکیشم …حالا اگه پایه ای یا علی…مگن طرفای اندیمشک چغکه به سیخ میکیشن عین جیگر سرخ مکنن مخورن …یره خواهره مادر 🙂

  8. ببخشید منظورم واقعاً چغک بود اونم به سیخ کشیدش نه اون دوست مون (ممل چغک) … درضمن من دیدم تو دزفول اینکارو میکنن .. تازه دزفولی ها هم بهش میگن » بِنگِشت » و به سیخ کشیده خامشو لای گونی خیس میزارن توی سبد حصیری قهوه ای …. وقتی می بینیشون خودتم دوس داری بری یه پلخمون درس کنی و چغک شکار کنی … :))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s