زَری اِلهی وَربپری …!

یه بار که از منطقه برمیگشتم توی اتوبوس صندلی بغل دستم یه سربازی نشسته بود…! صندلی پشت سرمون هم یه پیرمرد با دخترش که ظاهری روستایی داشتن نشسته بودن….شب که شد یه پاکت پسته از توی ساک دستی دراوردم و به سرباز بغل دستی تعارف کردم اونم اول یه مشت برداشت بعد پلاستیک رو گرفت برگشت به مسافرای عقب تعارف کرد گفت: بفرماین حاج اقا…بفرماین…بردار خواهر…بردار…! آقا همچین حرصم گرفته بود از اینکارش که نگو…بعد برگشت گفت : ببخشن زشت بود خداییش اگه تعارف نِمِکردُم … بیا بخور دِداش دمت گرم…! هیچی نگفتم و مشغول خوردن پسته شدیم که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد…!

همینطور خواب و بیدار بودم که دیدم صدای پچ پچ میاد…! کنجکاو شدم و گوشهام رو تیز کردم از لای چشم نگاه کردم دیدم چراغای داخل اتوبوس خاموشه همه مسافرها خوابیدن و این سرباز بغل دستی داره مخ دختر روستایی صندلی عقب رو میزنه یه مشت از پسته های من رو هی میخواد به زور بده به اون…! خلاصه آخرش دختره راضی شد پسته ها رو گرفت …! سربازه هم همینطور کله اش رو کرده بود لای صندلی یواش یواش با دختره حرف میزد…!

_ اسمت چیه شیطون ….چقد خوشگلی تو لامَصَب…؟

دختره رو نمیدیدم اما صداش رو شنیدم که گفت: زری…!

_ اِسمِتَم که عین خودت خوشگله که زری خانوم …! نِگا موخودُم بابام کارخانه دِره تو مشهد…! بابام گفته سربازیت که تموم رَفت برات یک بنز مِخرُم بیا تو کارخانه سرکارگر برو…! تازه گفته اول برات زن میگیرم …! مُگم بابات بیدار نره یَک وَخ…!

دختره گفت: خوابش سنگینه بیدار نمیشه…! سربازه گفت: ای جان….چی خوب…! نِگا مو از هَمو اول که سوار اتوبوس رَفتی هم چشمم که بهت افتاد همچی دِلُم لِرزید که نگو…! با خودم گفتم کاش زن مو بود ای دختر به ای خوشگلی …! مو الان تو بانک یک عالمه پول دِرُم زری….! بقران هم رسیدم مشهد مادرمِه مُگم مُو فقط زری ره ماخام…! یا زری یا هیچکی…! چی مِگی حالا….؟ زنُم مِری زَری…؟ طِلا مِلا هَرچی بخی میگیرم برات بُقران…! زَنُم مِری…؟

دختره گفت:اجازه ام دَسته بابامه من…!

سربازه گفت: اِی قُربونِت بُرُم مُو…! باباتِه مُو خودُم راضی مُکُنُم …اَصَن مُبُرُمِش تو کارخانه پیش خودم کار کُنه …! کو دَهَنتِه واکن …. واکن دیگه…! ای شکلاته بخور شیرنی عروسیمایه …خجالت نکیش دیگه… واکُن ….جان جواد واکُن…! یَره وَختی مِخِندی خیلی ناز مِری…! کو بیا جلوتر …! بیا دیگه …. بیا ایوَر…!

دختره گفت : نکن زشته …نکن…..! الان این بغل دستیت بلند میشه ها…نکُن…!

سربازه گفت: ای باباش نگهبان کارخانه بابامِه …! بیدار نِمره …کُ…کِش نصف پسته هامِه خورده مثه گاو خوابیده … بیا جلو ببینم زری جان …اِلهی وربپری …تو که مُوره کوشتی که…!

اقا دلم میخواست مشت بزنم تو صورتش ولی با خودم گفتم بذار ببینم آخرش چی میشه…! سربازه دستش رو از لای دوتا صندلی برده بود عقب و زری خانوم هم انگار بدش نمیومد هی غمیش میومد که یواشتر …بسه دیگه …آخ…نکن…اِ….نکن…! کم کم فقط صدای نفس نفس میومد….! یه چند دقیقه ای که گذشت دیدم این سربازه حشری شده میخواد صندلی رو بکنه بره عقب …! با خودم گفتم اگه الان بلند شم که خیلی ضایعه…! توی همین فکر بودم که سربازه یواش گفت خوب بسه دیگه …بخواب …! جمع کن خودِته…! ایشالله شب عروسیما …! بخواب الان مِرسِم دیگه ….و نفس نفس زنون گرفت خوابید…!

صبح که رسیدیم ترمینال دیدم دختره دست باباش رو گرفت پیاده شد..! سربازه هم یک چشمکی به دختره زد چمدونش رو برداشت و رفت طرف بیرون از ترمینال…! منم دنبالش رفتم تا رسید به یک دَکه….. به فروشنده دکه گفت: دِداش حَموم عمومی ای نزدیکا کوجایه دَمِت گرم…؟ ماخام بُرُم زیارت غُسل واجب دِرُم….!!!

15 thoughts on “زَری اِلهی وَربپری …!

  1. مو هم فقط ماخام بِدِنُم ای داستانایی که مِسازی چند در صدش واقعیه، چند درصدش محصول ذهن و خیالات خودته. هم فقط یَک درصدی به مو بده، چیز بیشتری ازت نماخام.

      1. اینکه آدم بتونه گوش بده با خونسردی خاصیت خیلی خوبیه، من بهش میگم چربیدن عقل به احساسات.
        اینطوری آدم میتونه خیلی خوب تحلیل کنه

      2. جاش اینجا بود:

        من همیشه همیشه هم عقلم کار نمی کنه…یه نقاط حساسی هست که کلا عقل تعطیل میشه…عاقلا زیادن در جهان، امثال منم باید باشن که تعادل برقرار شه 😆

        کارم درست نیست…بی اصابم فی الواقع :mrgreen:

  2. من همیشه همیشه هم عقلم کار نمی کنه…یه نقاط حساسی هست که کلا عقل تعطیل میشه…عاقلا زیادن در جهان، امثال منم باید باشن که تعادل برقرار شه 😆

  3. عروسک من سلام . سلام بابایی . الان داری پستونک می خوری و نق می زنی . نمی دونم چرا چند شبه که خیلی دیر می خوابی و بهونه گیر شدی . چهارشنبه شب تا ساعت 3 داشتیم آرومت می کردیم . فکر کنم دلت به حالمون سوخت و خوابیدی . فرداش نمی دونی با چه زوری از خواب بیدار شدم . قربونت برم حالا بی خوابی مامانت و من به کنار ، خودت اذیت می شی . الانم اینطور که بوش می آد امشبم در خدمت شما هستیم . راستی بابا امروز مامانی و بابایی اومده بودند خونمون . مامانت هم یه میزی چیده بود که حیفم اومد از میز عکس نگیرم ، آخه با وجودی که تو بهونه می گرفتی و مراقب تو بود ، خیلی زحمت کشید تا ناهار آماده شه . این عکس زیر ، میز ناهار مامانه .

  4. سلام آقای مشهدی، خیلی قشنگ می نویسید. خیلی از نوشته هاتون خوشم می یاد 🙂 فقط می خواستم بگم نمیشه همشو فارسی بنویسید یا یه خورده مقدار مشهدی شو رقیق کنید؟! این جوری که می نویسید یه کم خوندنش سخته . بعد میخواستم بپرسم امکان اد کردن شما تو فیس بوک هست؟ مرسی.

  5. خیلی دمتون گرم… من عاشق نوشته هاتونم … یه زمانی پشت خونه مایه ضد هوایی بود که چند تا سرباز مشهدی هم اونجا خدمت می کردند …سنگرهایی درست کرده بودن که محل خوابشون بود ما بچه بودیم یه شیرازی و یه مشهدی توشون بود که مخ دو تا از دخترای همسایه ما رو زده بودند دخترا هم از این چادنشین های اطراف شیراز بودند که اومدند شهر ما و اونجا ساکن شده بودند… خلاصه طفلی این دخترا سواد زیادی نداشتند ولی دامن های پر چین رنگی تنشون بود که وقتی می خواستند دلبری کنند یه قر که میدادند دل اون طفلیا به قول شما مشهدیا » آب میرفت» 😀 … من خیلی تخس بودم ولی قابل اعتماد اونا بودم با دوچرخم میرفتم نزدیک ضد هوایی صدام میکردند آآآی دختر آقای … آقام گفته بود از اون تپه کوچیکه جلوتر نمیری ها اگه چیزی خواستند همونجا ازشون بپرس و بیا به ما بگو من خودم میبرم واسشون … خلاصه این دو تا سربازه گاهی لای یه کتاب یکی دو تا نامه می نوشتند به من می دادند که من بدم به اون دختر شیرازیا … اونا هم منو امینه خودشون میدونستن می گفتند من براشون می خوندم …. الان که این نوشته رو می خوندم مخ زنی این سربازه عین مخ زنیهای اون سربازا بود … چه قول و قرارای عروسی که باهاشون نذاشتند … اخرش یه شب با سرهنگشون اومدند خونه ما که از آقام خداحافظی بگیرند (اقام همیشه بهشون سر میزد و یکی دو ساعتی عصرا با یکی دو تا از افسراشون هم صحبت می شد) من بگوش بودم شبی که فرداش اینا بی سرو صدا گذاشتند و رفتند… فک میکردم اینارو هم با خودشون میبرن … بچه بودم حالیم نمی شد… فرداش که فهمیدند بی خبر گذاشتند و رفتند تا یکی دو هفته اون دخترا یه چششون خون بود و یه چششون اشک… 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s