تُُخمه يادِت نِره…!

روزنامه خراسان پنجشنبه رو ميخوندم ديدم در مورد اعدام چهار نفر از متهم هاي تجاوز دسته جمعي در اصفهان نوشته…! خبرنگار روزنامه از اقايي نظرش رو راجع به اعدام ميپرسه و اون اقا جواب ميده كه با همسر و پسر هفت ساله اش اومده اعدام رو تماشا كنه و به بچه اش نشون بده سرنوشت كسي كه خلاف كار باشه چيه…؟ و گفته بود كه بچه ها از همين سنين پايين بايد تربيت بشن تا در اينده خطا نكنن…!
يعني دوست داشتم اونجا بودم دو تا ميزدم تو سرش دوسه تا هم به دَرش كه بفهمه بچه كوچيك رو نبايد بذارن روي شونه هاشون كه اعدام تماشا كنه…! كه ببينه چطوري طناب دار گلوي يه نفر رو فشار ميده راه نفسش رو بند مياره ….! كه ببينه پاهاش رو به اميد رهايي تكون تكون ميده و چشاش از حدقه ميزنه بيرون…!
اخه گوزوَند مگه پيك نيك داري ميري كه خانوادگي پاشدين راه افتادين…! چايي و تخم هندونه و قليون رو هم مياوردين تا كيفتون كوك بشه ديگه…! كم بچه ها رو از عذاب آتش جهنم ميترسونن كه حالا ديدن اعدام هم شده نوعي تربيت براي عدم خلافكاري…! هيچ خر و سگي هم تو اين مملكت پيدا نميشه بگه بابا بچه ها رو نيارين براي ديدن اعدام يه نفر…! اونوخ ميگيم اميدمون به نسل اينده اس ما كه هيچ گهي نخورديم…!
طرف صبح سحر صد بار صداش ميزنن پاشو برو نون بگير هي از اين دنده به اون دنده ميشه ولي تا ميگن پاشو بريم اعدام ببينيم جست ميزنه موبايلش رو ورميداره جيبش رو پر تخمه ميكنه يا علي…! تو موبايلش رو هم كه نگاه ميكني پره از صحنه هاي اعدام و سر بريدن و قيمه قيمه كردن …! ماها مريضيم بعضي هامون بخدا…! مريض بودن كه فقط تب داشتن و سرما خوردگي نيست…! مشكل اساسي تر ازين حرفاس…!

Advertisements

21 thoughts on “تُُخمه يادِت نِره…!

  1. یه بار بچه که بودم بابام منو برد تعزیه!…دیدن زنان سیاهپوش مثلا اهل بیت منو ترسوند… ما یه همچون بچه ای و همچون نسلی بودیم که الان اینیم…فلذا دعای خیر ما بدرقه راه نسلی باشد که این چنین تفریحاتی دارند…

  2. سوم دبیرستان .. خرداد ماه بود انتحان ریاضی داشتیم …کشوری صبح زود اومدیم در سالن برای امتحان پر از استرس نکنه تژدید شیم !
    اما دیدم دوستام شنگول و منگول اومدم سر امتحان گفتم انگار نه انگار که ریاضی ما هم علامه دهیم ! گفتن حسین نبودی غسل بهمون واجب شد گفتم چی یعنی جدول … نه بابا کی جدول زده ! صبح 5/30 فلانی و اعدام کردن جات خالی بود عجب حالی داد 20 متر با جرثقیل کشیدنش بالا ….جات خالی بود جای سوزن انداختن هم نبود !!! گفتم خوب با کی رفتید نگاه کردن اعدام هیچکس علی داداش کوچیکم هم با خودم برده بودم !!! روی زین دوچرخه جلوه نشونده بودمش…. » گفت بی خیال ریاضی چی خوندی به ما بگی ما ه هر چی فرمول زده بودیم پرید !

    » تعداد تماشاچیان اعدام از تعداد تماشاچیان سینما هامون بیشتره «

  3. دداش مسوود سلام
    يادش بخير يك رفيقي داشتم به اسم طلفك . ايي موگوفت كه » ما آدما وختي به دنيا ميايم يك موجود ديگري با ما بدنيا ميه كه دمون ما جا خوش منه اسمشوم هست احمق اگه شانس بياري و خوب تربيت بري وختي دري ميميري – البتن بعد 120 سال كه نمدنوم آدم موخاد تو ايي 120 سال چه گويي بوخوره كه مثلن تو 60 سال نمتنه – همي موجود دمونت هست ولي اسمش هست احمق با تربيت . حال اگه نتني تربيتش كني وقت مرگت اسمش هست احمق بي شعور . بره همي وقتي يكي رو ميديد كه خيلي رفتار ش ابلهانه بود ولي ژست آدماي فهيم رو به خودش ميگرفت همي رفقم ميگفت : يره گه يه احمق بي شعور
    حال مو به ايي يره گه ايي كه تعريفش كردي موگوم : احمق بيشعور تا مگه احمق درونوم بره خودش رو تربيت كنه تا مبادا يكي يك روزي بهش بگه احمق بيشعور
    دداش مسوود مخلصتم توم بيكاريي ها كه نطق ما رو وا مني !! امشب چقده احمق بيشعور گفتم نكنه داروم بي تربيت موروم ؟؟؟

  4. بله! اینجوریاست واقعیت جامعه ما! یعنی همه مون دچار تضادهای شخصیتی, فکری و عقیدتی و رفتارهای متناقض هستیم!

  5. قبلن هم گفتم، الانم میگم، بعدنم میگم: خلایق هر چه لایق. این وضعیت هم زیبنده ماهاست و این درست نخواهد شد. حالا هر کی میخواد بفرماد کار فرهنگی بکنه!
    من فکر میکنم، هر چی آدما بدبخت‌تر و ضعیف‌تر میشن بیشتر به این مسائل توجه میکنن (چون اینهمه آدم نمیتونن کینه‌ای از اون شخص داشته باشن!) و یه جورایی با دیدن این مسائل خودشون رو شارژ میکنن!
    درست و غلطشو نمیدونم دیگه.

  6. ای کسانیکه ایمان آورده اید
    اگر به جای ایمان ،»سیمان» آورده بودید این مملکت تا حالا آباد شده بود.
    سوره صادرات آیه 3000،000،000،000

  7. شبی که قاتل 17 ساله داداشی رو اعدام کرده بودند رفته بودم خونه یکی از دوستان کرج، دیدم داداشش خسته از سر کار اومده، تعریف کرد که از صبح ساعت 3 رفته بودم برای تماشای اعدام! داداش کوچیکه رو هم برده بود که اونروز بعد از برگشتن حالش خراب شده بود! آنچنان با حرارت از صحنه اعدام صحبت می کرد و در مورد چشم انداز و جاگیری!! خوب خودش گفت که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بهش گفتم اعدام بدترین شکل تنبیه هستش، خصوصاً برای یه انسان زیر 18 سال، و بدتر از اون رفتن و دیدن این وحشیگری رسمی و حکومتی.
    چشاش رو گرد کرد که یعنی چی؟ می خواسته اعدام قاتل همشهریش رو ببینه!

    آقا مسعود شما مطمئنی فقط «بعضی هامون» مریضیم؟ فکر کنم بهتر بود می گفتی خیلی هامون مریضیم، باور کنید این مرض از بقیه امراض مسری تر هم هستش.

    همه این مشکلات ریشه در نابرابری های اقتصادی داره، با ادامه این وضع هر روز هم بدتر خواهد شد.

  8. ۱- هفت هشت ساله بودم یک تابستان یکماه با خانواده به باغی که در طرقبه اجاره کرده بودیم رفته بودیم. یک روز بزرگترها گفتند امروز برویم «رودخانه‌بار». ریزو درشت، زن و مرد بساط کباب و خوراک را برداشته و از کنار رودخانه جلو رفتیم. در جائی رودخانه یک قوس بزرگ میزد. بزرگترها شور کردند و گفتند میان‌بر از میان باغات برویم و به ما بچه‌ها سفارش که دست به درختها نزنیم. هنوز صد قدم پیش نرفته بودیم که زنی از پشت درختان پیدا شد و داد زد: های، کجا میاید تو باغ مردم. بزرگها گفتند میریم رودخانه‌بار و کاری به درختها نداریم. زن گفت: نه نمیشه برگردید. بزرگها شور کردند و تصمیم گرفتند به حرف او اعتنا نکنند که ناگهان زن جیغ کشید و چشمتان روز بد نبیند، سه چهار نفر با بیل از هرسو پیدا شدند و د بزن. به هیچ کس رحم نکردند. از زن حامله تا شوهرش که تنها مرد جوان گروه بود تا پیرمرد بزرگ گروه همگی آش و لاش پا بفرار برگشتیم. صاحب باغ شکایت پیش کدخدا برد و فردایش در میدان طرقبه که چندین درخت بسیار بزرگ داشت و تخت چوبی زده بودند جلسه‌ی آشتی‌کنان برگزار شد. نتیجه اینکه بزرگترها میگفتند دهاتیها خشن و بی‌آداب هستند. این تو گوش من ماند و دیدار «رودخانه‌بار» هیچگاه میسر نشد. آنچه گفتم مشتی بود نمونه‌ی خروار.

    ۲- در دهه‌ی ۴۰ با اجرای اصلاحات ارضی، سیستم سنتی کشاورزی کم‌کم دگرگون شد که بیشترین تأثیر آن بر روی کشاورزان روستائی و خرده‌مالکان. مهاجرت روستائیان از روستا به شهرها شدت گرفت. روستائیهای به اصطلاح «دهاتی و خشن» که به شهر آمدند از ایجاد ماجرای «چهارراه سیدعلی» تا حاجی و مالک و پولدار شدن تغییر کردند. کم‌کم با بازتر شدن جامعه امنیت و آرامش نسبی در سراسر کشور فراهم آمد تا آنجا که بیادم میآید در همین سالهای پیش از ۱۳۵۷ یکی از همکاران اداری که دختری مجرد و اهل اراک بود بی هیچ نگرانی هر شب جمعه با ماشینش به خانه‌ی پدری یا مادری در اراک میرفت و شب جمعه برمیگشت. روستائیهای به اصطلاح «دهاتی و خشن» کم‌کم دیگر خشن نبودند. یکی از آنها که از روستاهای اطراف دماوند بود و امروز دیگر در این دنیا نیست سالها به خانه‌‌ها میرفت و نظافت میکرد. پیش ما هم میآمد. شاهد ازدوج، فرزنددار شدن عروس و داماددار شدنش بودیم. درآن سالها درآمدش از من کارمند بیشتر و صد البته شمار نانخورش هم بیشتر. تا اینکه…..

    ۳- از پی آنچه که از سال ۱۳۵۷ به بعد در کشور پیش آمد، مردمی که کم‌کم نرمخو و ملایم شده بودیم نخست، هاج و واج که خوب حالا چه! فردای ۲۲ بهمن اعدامها براه افتاد. وقتی عکس اولین گروهی را که اعدام کردند را در روزنامه‌ها دیدم با خود گفتم از سالهای دهه‌ی سی که عکس جنازه‌های صادق کرده و دادشاه و همرزمانش را چاپ کرده بودند دیگر چنین عکسهائی را در روزنامه‌ها کمتر دیده بودم. پی آن جنگ شد. هرروز جنازه‌ها میآمد. اینبار هم روزنامه‌ها را میگرفتیم میدیدیمشان و شب با جزئیات بیشتر در تلویزیون نمایش داده میشدند. از آنطرف صادق خلخالی را میدیدی که جلوی دوربین تلویزیون سراسری، با یک چاقوی جیبی، جنازه‌ی پاسداران کمیته را که کسانی کشته و به آتش کشیده بودند از لابلای پلاستیکی که دورشان پیچیده شده بود باز و به گونه‌ای تشریحشان میکرد.

    ۴- روزی در قطار مسافربری دو نفر از هم‌کوپه‌ایها از جبهه برای مرخصی به روستایشان میرفتند. یکیشان ۱۸ یا ۱۹ سالی بود و دیگری سی و چند ساله. میگفتند دومی دارد میرود تجدید فراش کند. خانواده برایش دختر ۱۵ ساله‌ای را که بی سرپرست شده نامزد کرده‌اند. با شنیدن گفتگوهای آن دو در طول سفر بیاد هفت هشت سالگیم در طرقبه افتادم.

    ۵- نتیجه اینکه، خوی آدمیزاد تغییر میکند. بچه که بودم پدرم میگفت شیطان میوه‌ای را از بهشت دزدید و در زمین کاشت و هرروز یک میمون و یک شیر و یک خرس را میکشت و با خون آنها آنرا آبیاری میکرد تا برومند شد و بر داد. میوه‌اش را فشرد و آبش را نزد پادشاهی عادل برد. پادشاه با اولین جام همچون میمون به بازیگوشی پرداخت. با دومین جام همچون شیر دمان زد و درید و شکست. با جام سوم همچون خرس افتاد و خوابید. امروز گروهی از ایرانیان سرمست از جام دوم هستند، باشد تا جام سوم را بنوشند!

  9. «اخه گوزوَند مگه پيك نيك داري ميري كه خانوادگي پاشدين راه افتادين»
    +
    اِ ، چیزه!، بعد این گوزوند از چه مصدریِ و کاربرد و کارکردش چیه؟

  10. مسعووووووووووووود.مو برگشتوم دوباره یره.اومدوم مرخصی دوباره.این اعدام هم که گفتی موره یاد یه چیزی انداخت که یادم نیست چی بود 😀 کجایی همشهری؟؟؟

      1. یره نیستی حال مو خرابه 😀 1 ماه دیگه منتقل میرم مشهد الرضا.حالشو میبریم.میرم وکیل آباد رفیق مفیق تو بند اگه داری بگو یه حالی بهش بدم 😀

  11. با سلام

    منزل ما نزدیک میدون شاپور

    تهران بود.و میدان اعدام هم به منزل ما

    فاصله چندانی نداشت باور کنید حتا تا سنّ

    هفده و هیجده سالگی از اسم میدان اعدام

    ترس و واهمه داشتم و با اسم اعدام

    حالت ترس و عدم کنترل ادرار داشتم

  12. سر اعدام قاتل داداشی نوشته بود یه زنه ساعت 3صبح شوهر و 2تا بچه کوچیکشو بیدار می کنه که پاشین یالا به اعدام نمی رسیما!!!
    من به شدت از این نسل دست پرورده جنایت می ترسم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s