چو گلدان خالي لب پنجره…!

مرد اگه گريه كرد بدون كه زخم داغ دلش سرباز كرده و گدازه هاي داغ اتشفشان دلش داره لبريز ميشه…! بدون كه داره اتش ميگيره از اين داغ دل تمام وجودش…! بدون تو وجودش زلزله شده كه اينجوري شونه هاش داره ميلرزه هق هق ميكنه…! بدون كه درياي دلش طوفاني شده تا بشكنه سد چشماش رو و اشكش جاري بشه كه شايد سرد كنه اين گدازه هاي داغ دل سوخته رو ….!

مرد اگه گريه كرد مبادا بخواي دلداريش بدي …! مبادا بخواي آرومش كني…! مبادا بخواي باهاش گريه كني …! فقط سرش رو بگير توي بغلت بذار بريزه بيرون گدازه هاي داغ دل رو …! بذار كمي خالي بشه از اينهمه درد كه تل انبار كرده توي دلش…!

دلم ميسوزه اينروزها براي خودم … ديگه اشك چشم هم افاغه نميكنه…!

Advertisements

12 thoughts on “چو گلدان خالي لب پنجره…!

  1. مسعود خان اگه اینطوریه تکلیف اونای که تو روضه ها و هیئت ها و تکایا هر دفعه اندازه یه چهار لیتری گریه میکنن چیه؟!

  2. نمیدونم چرا تنهایی رو خیلی حس کردم!!!
    من بی‌پولی زیاد کشیدم اما درد و رنج نه، بنابراین نمیتونم خیلی درک کنم. اما یه چند باری که دلم واسه خودم سوخته وقتایی بوده که احساس تنهایی شدید میکردم. کاری به درست یا غلطش ندارم، حسی بوده که داشتم.

  3. کاش بیشتر میتونستی بگی چی تو دلته … چرا رنج میکشی… حرف زدن مرام این ملت نیست میدونم و نمیشه خلاف عرف عمل کرد… این همه زشتی و این همه سکوت.. معلومه دل همه آخرش خون میشه و بغض میترکه… گریه کن که فعلا بیش از این کاری نمیشه کرد…

  4. برای خیلیها اشک چشم دیگه نمایانگر اوج غمشون نیست .من خودم گاهی به کسانی که به راحتی گریه میکنند حسرت میخورم .مثل سرخ پوستها که وقتی غم بزرگی دارن فقط به یه نقطه خیره میشن،شدم .خدا کنه غم دل همه آدمها از بین بره و همه شاد باشن. شما هم همینطور

  5. امیدوارم اولین کامنت باشه :))))
    ممنون از راهنماییتون 🙂
    امااگه این مدلی که توصیف کردین گریه کنه مگه میشه باهاش گریه نکرد ؟
    مگه دست خودته که باهاش گریه نکنی!!
    اما طفلی خانم ها که گریه می کنن این آقایون ککشون که نمی گزه هیچی اعصابشون هم خورد میشه ..بی عاطفه ها !

  6. معنی زیبا را پیدا کردم، زیبایی مورد نظر من.ا

    چیزی است شعله ور، سوزان، و حزن انگیز و دل گیر، چیزی است اندکی‌ گنگ و کمی‌ مبهم، چون عنان از تخیل و گمان برگرفتن. بر آن می شوم، اگر مایلید، ادراکم را بر روی وجودی حساس و ظریف، وجودی به عنوان مثال، جالب ترین در جامعه، اعمال کنم، روی چهره یک زن. سری افسونگر و قشنگ، سری زنانه، می خواهم بگویم، این سری که در آنِ واحد،- اما آشفته حال، گیج و مبهوت،- یا در خواب و خیالی از میل و هوس، و حزن و اندوه غرق می‌کند ؛ سری که احساسی، درکی از اندوه، از خستگی‌، حتی از بی‌ رغبتی در خود نهان دارد، – و یا احساسی درست بر عکس، یعنی یک شور و حرارت، یک میل شدید به زندگی کردن به نشاط، توأم با طعم تلخی در گریز و پا به فرار، از همان نوعی که از محرومیت یا ناامیدی متصاعد میشود، با خود همراه دارد. راز و رمز، افسوس و پشیمانی نیز از ویژه گی های زیبایی است.ا

    یک سر قشنگ مردانه نیازی ندارد که اصراری بورزد، به چشم یک مرد البته، – به جز، در نگاه یک زن، – بر این درک و احساس از میل و هوس، همان که، در چهره یک زن، به مراتب مهیج تر و تحریک آمیزتر است خصوصأ زمانی‌ که معمولاً چهره‌اش را هاله ای از غم در خود می پوشاند. اما این سر نیز در خود حاوی چیزی است از یک شعلۀ شورانگیز و غمگین،- نیازهایی الهام بخش و معنوی، – و از تمایلاتی‌ که به سیاهترین اعماق فروکش شده اند، – احساس و درکی از قدرتی‌ پر طنین و غران و بدون کاربرد، – بعضی‌ وقتها احساس و درکی از یک بیرحمی و سنگدلی کینه توزانه (به خاطر اینکه یک شخصیت ایده‌آل، با منشی موقر و ظاهری خوش تیپ، در رابطه با این موضوع را، نباید کوچک شمرد) ؛ گاهی اوقات نیز، – و این یکی‌ از جالبترین ویژه گی های زیبایی است، – راز و رمز، و بالاخره (به خاطر آنکه شهامت آن را داشته باشم که بگویم، در هنرهای زیبا، تا چه حد خود را مدرن میبینم)، مصیبت و بدبختی.امن مدعی آن نیستم که شادی نمی‌تواند با زیبا بیامیزد و او را همراهی کند، اما میگویم که شادی یکی‌ از نازلترین زیور آلات آن است، در حالی‌ که حزن قطعا یکی‌ از همتایان شاخص و پرجستۀ اوست، به اندازه ای بزرگ و برجسته که من به هیچ عنوان قادر نیستم (مغز من آینه ای است طلسم شده، آیا ؟) یک مدل و منشی زیبا را تصور کنم، آنجا که تلخی‌ بودن جایی نداشته باشد. با تکیه بر – بعضی‌ها خواهند گفت : غرق در – این ادراک و دریافتها، این قابل تصویر است که بر من سخت گران میباشد که نتیجه گیری نکنم که « ابلیس » کاملترین مدل از زیباییِ مردانه است،- به گونه میلتون.ا

    ترجمه ای از شارل بودلر

    لطفآ این کامنت رو چاپ نکنید اگر امکان دارد ، علتش نیز این است که در بلوگم ترجمه شده و ترجیح میدهم که در اینجا ناشناش بمونم
    فقط برای دلداری بود ؛

    شاد باشید

  7. حزن همیشه عامل خلق زیبایی ها بوده از طریق هنر، هنر نوشتن، نقاشی، سرودن، خوندن، ساختن و و و …میشه برطرفش کرد، سازندش کرد، و اما سرگشتگی نیز، حیران شدن، خارج از قانون عمل کردن، فراتر از خود رفتن، … را نیز با خود و در خود دارد، و این اجر صبری است کز آن شاخ (تلخ !) نباتت دهند ،
    حزن پاییز بیان غمی سیاه نیست، بیان جدایی است، بیان در حسرت بهار بودن و ماندن، حسرت شکفتن، رستنن، به گل نشستن … بیان رهیدن از آغوش داغ تن تابستان است در رویارویی با زمستانی سرد از جدایی …
    حزن زیوری است که آراسته هر لباسی نیست، غم نیست، میخندی، میگردی، میرقصی اما بریده ای از یاری، یادی، چیزی. «در دلت همیشه چیزی هست مثل یک بیشه نور و چنان بیتابی که دلت میخواهد بدوی تا سر کوه، تا دل دشت»، تا فریادی از اشک. حزن مثل چاه است عمیق، غنی اما تاریک، پس به گستره اقیانوس زندگی نیز چشم بدوز تا شنا در سطح را نیز بیاموزی، تا خفه نشوی و سطح و عمق را با هم آشتی دهی

    شاد باشی

  8. چو گلدان خالي لب پنجره…!
    دو روزه دارم فکر میکنم اینو کجا شنیده ام…تازه یادم اومد شعذ ناصر عبد اللهی بود
    چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده اییییییییییییییییییم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s