ماجرای دختر بازی بنده و چراغ موشی…!

وقتی که جیش بنده کَف کرد و روم به دیفال خودم رو شناختم دمپایی پاکردن و زیر شلواری پوشیدنِ توی خیابون جاش رو داد به شلوار اُتو کشیده پوشیدن و آب قلیون به موها زدن و کفشای واکس خورده به پا کردن…!!

یه دختره چشم سبز خوشگلُ ملوسی هم بود که دور و بَر صد تا دل عاشقش شده بودم و اونم یه جورایی فهمیده بود و هی چراغ میداد اما من عین این مَشَنگ ها میترسیدم پا پیش بذارم…! از مدرسه که تعطیل میشد با فاصله یه خیابون تا خونشون دنبالش میکردم و دم خونشون که میرسید بر میگشت یه نگاهی میکردُ لبخند ملیحی میزد میرفت داخل منم عین خر کیف میکردم و به همین قانع بودم و موقع برگشتن یکی از ترانه های داریوش رو زیر لب زمزمه میکردم میرفتم خونه تا باز دوباره فردا اِسکورتش کنم…!

تو محل یه مَملی نامی بود که بهش میگفتن مَمَل امریکایی…! یه روز بهش گفتم: مَملی جان مُو عاشق رفتُم چیکار کُنُم حالا…چیجوری سر صحبتِ واکُنُم…؟بد جوری دلِ مُوره بُرده ای دختره لامَصَب…!

مَملی گفت: دختره چی…؟ میخواد تو رو..؟ گفتم : ها یَره….مُوره مِخه…به جان مادرم مُوره مِخه…!تا حالا صدبار چراغ دادِه…ایره نگا…!!! اونم گفت: مسعود جان یه روز تیپ بزن برو جلو بگو ببخشید خانوم میشه بپرسم ساعت چنده…؟ اونم اگه خرابِ تو باشه بهت جواب میده و باز تو میگی میشه همراهیتون کنم کمی حرف بزنیم یا مثلا میشه من شماره تلفن شما رو داشته باشم…همین…فقط اولش یه کم سخته…برو ببینم چکار میکنی..!!

اقا منم شبش رفتم حموم و شلوارم رو گذاشتم زیر تشک تا صاف بشه فرداشَم اصلاح و سشوار ….خلاصه تیپ زدم رفتم سوار دوچرخه سر خیابون آماده ایستاده و تا دختر مورد نظرم اومد رَد بشه گفتم ببخشِن خانوم ساعت چَنده…؟ و تا طفلک اومد جوابَم رو بده من پا زدم و اَلفرار…!! دَهنَم خشک شده بود و قلبم تا دوساعت همیجور گروپ گروپ میزد…!!

فرداش باز دوباره همونجا با دوچرخه ایستادم تا ساعت بپرسم که دختره تا به من رسید با اخم گفت: همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی…!!

وقتی به مَملی گفتم دختره همچین چیزی گفته مَملی گفت: برو یَره خِراب کِردی…!تو مال ای حرفا نیستی مسعود جان…!فردا نشونش بده تا خودُم گوجَشه به سیخ بیکیشُم…! فردا که به مملی نشونش دادم دیدم زرتی رفت جلو و سر صحبت رو باز کرد و هِرهِر و کِرکِر خندیدن و رفتن با هم …!! یه کم جلوترَم دیدم دست همدیگه رو گرفتن و من هی دلم سوختم…اقا هی دلم سوختم …هی سوخت…!

همینطور عین عاشقای شکست خورده نگاهشون کردم تا دور شدن…! بعدشم راه افتادم طرف خونه یکی از شعرای داریوش رو زیر لب زمزمه کردم و هی اَشک ریختم….هی اَشک ریختم …!

Advertisements

42 thoughts on “ماجرای دختر بازی بنده و چراغ موشی…!

  1. یره تو چی دل نازُکی!
    کار مَمَلی درست‌تر بودَه، آدم وختی یگ نِفَرَه مِخَه خب مِرَه جلو. تهش ای‌یَه که کتک مُخوره دیگَه.
    امیدوارُم که الان یاد گریفتَه باشی 😎

      1. اولندش تو به دل مو چکار دِری؟
        دوییُمَندِش مو دریا دل نیستُم، دست بر قضا اهل دختربازی اینام نِبودُم ولی اگِر خوشُم میامَد نِمِذاشتُم ایجوری برَه دیگَه.

  2. ay gofty berar. aman az khariathay javani.(balanesbat albatteh)
    mo ham ziad paroondom az inha.alan ke nigah mokonom,mibinom che malhaye az dastom raft ke hich, az hal oon zeman ham mondem.hala to 46 salegy,hanooz metersem.lol

  3. امیدوارم شرایطی در مملکتموم بوجود بیاد که دختر‌ها
    با پسر‌ها بزرگ بشن و این مشکله بزرگ جامعهٔ حل بشه.

  4. سلام یره،
    نوشته‌هات خیلی‌ باحاله،بوی قدیمها و بچگیها را میده،
    از رادیو لامپی نوشته بودی، یادم افتاد به قصه‌های عمه خانوم
    که رادیو مشهد سال‌های ۱۳۴۶-۴۷ شبهای جمعه پخش میکرد هنوز تلویزیون نیامده بود. هر شب دور رادیو جم میشدیم برای داستان شب،، یاد اون شبهای سرد زمستان مشهد بخی، یره

  5. فقط نگاه ،۴ سال نگاه !

    میخاستم یکی پیدا کنم حرف دلم رو بزنه ،پیدا شد.
    خاک، خاک عالم تو سرم کنم ،چقدر از این موقعیتها برام پیش اومد راحت از دستش دادم.دیگه از خودم بدم میومد.یکیش که خیلی جالب بود ،تما م ۴ سال دانشگاه دوستش داشتم چقدر خوشگل و خانوم بود. میدیدم که همیشه -یعنی حد اقل تو ۳ سالش -منتظر بود که بهش بگم .میدونستم که منتظر اینه، ولی کو عرضه ؟ نخندید ها , خیلی از کلاس ها رو سعی میکردم با اون بیفتم ،و اکثرا تو دانشگاه میدیدمش ،ولی مثل آدمهای احمق کلی وقت میگذاشتم خونه اش رو یا محل کارش رو پیدا کنم برم بلکه اونجا بهش بگم ،انگار که مشگل ،مشگل محل بود !! جالبه که در مورد دیگران خیلی خجالتی نبودم، با دخترایی که مساله ام نبودند ،حتی مثلا سطح بالاهاش راحت صحبت میکردم ولی تا برنامه میگذاشتم که با اون یکی سر صحبت را باز کنم دهنم خشک میشد ،کله ام داغ میشد و خفه خون میگرفتم ،اره به همین راحتی !! از دستش دادم ،۳۰ سال قبل بود !!!!
    لطفن خانم ها اظهار نظر کنند. میدونم که مردها فقط بهم فحش میدان.

    1. واسه اینکه میترسی جواب نه بهت بده، این ترسیدن از «نه» خیلی بده.
      تهش اینه که آدم حرف دلشو میزنه و نه میشنوه اما بعداً نمیگه چه خریتی کردم که چیزی نگفتم

    2. از اسمی که برای خودت انتخاب کردی معلومه هنوزم ناراحتی…برام جالبه که الان که احتمالا بیشتر از 50 سالته هنوز انقد اون داستان برات پر رنگه…
      اینکه زود پا جلو نذاشتی خیلی خوب بود…اما اینکه بعد 4 سال هیچ کاری نکردی اسمش یه چیز دیگست…
      وقتی با همه دخترای دیگه میتونستی حرف بزنی بجز اون خانوم علاوه بر بی عرضگی (البته ببخشید ) این شبهه رو تو ذهن اون دختر ممکن بود ایجاد کنه که مرددی
      حالا که گذشته…اما همین حرف نزدن ها باعث میشه که ادم یه اسطوره خیالی از اون ادم واسه خودش بسازه و این ادمو تو یه وهمی میبره… یه تصوری از اون ادم ساخته میشه که حتما با واقعیت یه فاصله ای داره و اینه که ادمو اذیت میکنه

  6. آره، برای منهم همینطور، سه سال هم طول کشید، و حتا جرات ساعت پرسیدن هم نبود. خاطراتش مانده، احمقی بود، چراغ موشی بود، … هر چی‌ بود دورانی بود بی‌ آلایش، خوش خیال از کژیهای همه زندگی‌! نوشته ات زیبا بود و بجا! ممنونم.

  7. سلام مسعود جان .. خیلی وقت بود دستم به پیام گذاشتن نمیومد ولی امشب این پستت رو که دیدم دیگه دلم نیومد هیچی نگفته برم ، مثل همیشه زیبا بود و واسه خیلیا خاطره بر انگیز . دمت گرم .

  8. من توی دانشگاه از یک پسری خوشم می آمد بماند که الان که به گذشته نگاه می کنم و پسره را یادم میاد از خودم می پرسم آخه این آدم چی داشت که تو اینقدر دوستش داشتی. همیشه فکر می کردم اگر پسر بودم بی شک می رفتم و بهش می گفتم ولی با خواندن این مطلب و نظرات فهمیدم که بعضی پسرها هم در بیان احساساتشان مشکل دارند. البته نگفتن من از خجالب نبود به این دلیل بود که فرهنگ جامعه چنین حرکتی را نمی پذیرفت.

    1. کاش مشکل زنای ایران فقط حجاب و پوشش بود…اونوقت یا باهاش کنار میومدیم مث الان یا امیدوار به روزی بودیم که قانون حل کنه مشکل رو…
      من نمیدونم این خفه کردن احساس در نطفه که ریشه تو خون و فرهنگ ما داره و زیادم قانون توش دخیل نیست، کی و چجوری باید حل شه…

      1. این برمیگرده به سنت لعنتی که فشارش از بچگی روی آدماس.
        فکر میکنی از 100 تا دختر چند تا دختر میتونی سوا کنی که به لحاظ فیزیک بدنی صاف و درست باشه؟
        دلیل سادشم اینه که به محض اینکه به سن بلوغ میرسن و تو بدنشون تغییراتو حس میکنن مادره یه جوری بهش میفهمونه که زشته! باس خودشو بپوشونه و اونم چاره‌ای جز دادن شونه‌ها به جلو یا خم کردن پشتش نداره!

        واقعاً از 100 تا آدم چند تا آدم میشه پیدا کرد که درست بشینن و راه برن؟
        آخه هر کی راست و درست راه بره و بشینه میشه آدم متکبر! اما هر کی قوزتر و دولاتر میشه آدم قابل اطمینان (البته الان معیارا عوض شده کمی) و مومن‌تر!

        اینجوریه که کم کم آدما خودشون میشن حرفه‌ای و یاد میگیرن بقیه احساساتشونم خفه کنن

    2. بهار خانوم، الان که نگاه میکنی و با خودت میگی: آخه این آدم چی داشت که تو اینقدر دوستش داشتی. به این دلیله که شما طی این مدت رشد و تعالی خودت رو دیدی و اون شخص رو در همون نقطه در محور زمان میخکوبش کردی. به همین علت ممکنه واست خیلی ناچیز جلوه کنه.
      کلاً احساسات به زمان حال و شرایط جاری برمیگرده و با مرور زمان چون شرایط عوض میشه و جزئیات فراموش ممکنه احساسمون نسبت به اون موقع کاملاً متفاوت باشه.
      واسه تصور بهتر میشه اینطور گفت: وقتی که پائین کوه واستادیم و به قله نگاه میکنیم یه جور احساس، پتانسیل و انگیزه داریم و وقتی که به قله صعود کردیم احساسات و انگیزه‌های کاملاً متفاوتی داریم. حتی به لحاظ فیزیکی هم پتانسیل متفاوتی!
      بهر حال گذشته‌ها گذشته و نباید در بندشون بود، فقط تنها خوبی که دارن تجربه کسب کردن ازوناس. مثلاً اگه یه روزی عاشق دل‌خسته یکی شدی، به همین ماجرا فکر کن که «این آدم چی داره که بخوای دوسش داشته باشی؟» 😉
      پ.ن.: البته مورد آخری شوخی بود، چون در اینصورت هیچوقت دل به کسی نخواهی داد و زندگی بدون دل دادن خیلی جای جالبی نیست

      1. … می دونی تو خیلی هم بد نیستی … دلبری کردنت به قول بعضیا حرف نداره … 😉

  9. مرمر
    صحبت شما تا حدود زیادی درست هست. یک چیز دیگه هم بگم. من در مورد اون دختر زمان دانشگاه به تنها چیزی که فکر نمیکردم سکس بود !.و باز هم یاد آوری کنم که از بچه گی هم با جنس دختر تماس کمی نداشتم و شاید باز براتون جالب باشه که در دوران دبیرستان هم مدرسه مختلط میرفتم ولی خوب دیگه اون یک عشق واقعی بود !
    الان ازدواج کردم و دو تا بچه بزرگ هم دارم.زنم رو هم خیلی دوست دارم .ولی هنوز اون داستان برای من یک خاطره عزیز هست.یک نوستالژی زیبا !.

  10. پیشاپیش از هر کدام از دوستانی که می توانند دعوت نامه عضویت در بالاترین را برای من به آدرس زیر بفرستند سپاسگزاری می کنم

    iranian.lady33@yahoo.se

    پوزش من را هم بپذیرید که پای لینک این دوست گرامی درخواستم را مطرح می کنم. جای دیگری برای به گوش رساندن صدایم ندارم.

    سپاس

  11. این حرفهای کسیکه به نام الکی (یک احمق)چیزی نوشته منو تکون داد دقیقا منم همینطوری بودم

  12. وقتی کسی رو تو ذهنم دوست داشتم اصلا باهاش نمی تونستم حرف بزنم تا می دیدمش صورتم گر می گرفت عرق می کردم اخم می کردم یک کلمه هم باهاش حرف نمی زدم آخرشم طرف زن گرفت فکر کنم هیچ وقت نفهمید من علاقه داشتم بهش البته من با جنس مخالف بزرگ نشدم بابام هم سخت گیر بود خودم هم زرنگ نبودم اما مهم اینه که الان شوهر خوبی دارم و خیلی دوسش دارم

  13. توت فرنگی،
    نکنه تو همون دختری هستی که من دوستش داشتم؟!
    ولی تو چرا میگی تو «ذهنت » دوستش داشتی؟ مال من واقعی بود !

  14. و در عشق خیالی خودم اصلا به سکس فکر نمی کردم. توی فکرم نهایت دور اندیشیم این بود که دست طرفو تو دستم بگیرم البته بگم ها بعضی وقتها واقعا صلاح نیست برای آدم که بعضی عشقها به نتیجه برسه همونبهه

  15. منم خوشحالم که اون ادم اصلا نفهمید من دوسش دارم ادم مغروری بود .الان با کسی ازدواج کردم که با هم سازگاری داریم و مهربان هست خدا کنه همه مجردها ازدواجهای خوبی کنند و در کنار هم بمونند

  16. نه من اون دختاریکه تو دوس داشتی نبودم فکر کنم من خیلی کوچکتر از اونی باشم که همکلاس دانشگاه شما باشم فقط از نظر اینکه ترس ابراز علاقه که گفتی شبیه شما هستم

  17. سلام آقا مسعود چرا عکس بالای مطلب توی همه مطالب گل مریم هست در حالیکه کامنت گذار ها هی از عکسهای جور وا جور می نویسند؟راستی عجب هوا خوب بود چند روز پیش که من مشهد بودم رفتیم طرقبه که البته جاده در حال ساخت بود زیاد خوشم نیامد.شاندیز باحال شده رفتم محله قدیمی از فلکه سراب بگیر تا میدون صاحب الزمان و کوچه عطار و کوچه دکتر شیخ(خایش بیامرزاد) میدان تختی دروازه قوچان و …..خیلی خوب بود

  18. اکثر ادما اول چشمامون که طرف میبینه بعد مغزشون از کار میندازه اما انوهای میبرند که مغزشون ببینه و ….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s