من یک قاتل بودم…!!

سالهای اول انقلاب بود و من نوجوان…!! یک روز با ذوق و شوق به کمک یک اتومات بخاری اکواریوم ؛ یک جعبه چوبی ؛ پشم شیشه ؛ لامپ و دماسنج دستگاه جوجه کشی درست کردم و دوتا تخم مرغ نطفه دار هم از طرقبه اوردم گذاشتم داخلش و زدم به برق…!!

برای رطوبت هم یک کاسه اب گذاشتم داخل جعبه و هر روز تخم مرغ ها رو با دست زیر و رو میکردم و مواقعی که برق میرفت زود فانوس رو روشن میکردم میذاشتم داخل دستگاه جوجه کشی تا دمای داخل اون پایین نیاد و مواطب بودم تا اگه دما بالا رفت باز در جعبه رو کمی باز کنم و خلاصه عذابی میکشیدم تا برق میومد…!!

روز اخر که قرار بود تخم ها باز بشه آروم نداشتم …!! هی تخم مرغها رو میچرخوندم ببینم جوجه از تخم درمیاد یا نه …؟ و اینقدر هی تخم مرغ ها رو زیر و رو کردم و منتظر صدای جیک جیک موندم که همون پای جعبه خوابم برد…!! نمیدونم چقدر خواب بودم که یه دفعه صدای جیک جیک ضعیفی شنیدم …!! اول فکر کردم دارم خواب میبینم و چشمام رو مالیدم و داخل جعبه نگاه کردم دیدم بعله حضرت جوجه داره تلاش میکنه که از تخم بیاد بیرون …!! اقا انگار دنیا رو بهم دادن…!! انگار معجزه ای کرده باشم شبیه شق القمر…!! سر از پا نمیشناختم…!! عین دیوانه ها جیغ کشیدم و اهل منزل رو صدا زدم گفتم: داره درمیاد…….!! داره درمیاد…….!! بُخُدا داره درمیاد…!!

سرتون رو درد نیارم یکی از تخم ها لَق شد و از اون یکی هم یک جوجه سیاه پدرسوخته در اومد که هر روز هی جیرجیر میکرد و دنبال کون بنده راه میفتاد انگارکه ارث پدرش رو خواسته باشه…!! شاید هم فکر میکرد من خانوم مرغه هستم که ایشون رو زاییدم…!!

یه چند روزی باهاش خوش بودم تا اینکه یه روز اومدم توی زیرزمین نشستم روی صندوقچه چوبی که صدای جیکی از زیر کونم اومد و من یکدفعه جَستَم دیدم ای دل غافل…!! جوجه بدبخت لای چادر مادر روی صندوق بوده و حالا توسط سنگینی باسن بنده پرس شده و دارفانی رو وداع گفته..!! اقا همچین گریه میکردم انگار بچه ام رو از دست داده باشم…!! به نوعی هم همین بود…!! من به اون تخم مرغ جون داده بودم و از اون جوجه ای متولد شده بود که سخت به من وابسته بود و حالا در اثر سهل انگاری خودم اون رو کشته بودم…!! با هزار آه و ناله و گریه و خِل و فِش رفتم توی باغچه خاکش کردم و با یک چوب به رسم مسیحی ها صلیب درست کردم فرو کردم توی خاک…!! دعایی برایش خواندم و بهشت رو آرزو کردم براش و برای خودمم طلب مغفرت از خدا…!! دستگاه جوجه کشی رو هم خراب کردم انداختم دور …!! احساس گناه میکردم تا چند وقت و عذاب وجدان داشتم…من یک قاتل بودم…!! قاتل مخلوقی که خالقش بودم…!!

46 thoughts on “من یک قاتل بودم…!!

  1. چند سالم بود رو نمی دونم… یک شب جوجه ام رو کنار خودم خوابوندم تا طفلک تنها نباشه موقع خواب. صبح که بیدار شدم یک ورق زرد زیر بدنم دیدم… تا چند وقت گریه می کردم و می گفتم » من قاتلم «.

  2. من که هیچ وقت از این دستگاه مسگاه ها(اصطلاحا)درست نکردم ولی سیم مسی جمع میکردمو مسشو جدا میکردم میرفتم میفروختم سه چهار تا جوجه رنگی میگرفتم تا بزرگ کنم
    یادم نمیاد تا حالا یکیشو بزرگ کرده باشم
    همشون خوراک گربه های زبر و زرنگ سیدی میشدن حتی یادم میاد از جلوی پام یکی رو برداشت و بردو یه لقمش کرد
    یادش بخیر
    میشدمیم مامانشون و میرفتیم جنگل براشون شکار ملخ اونم با دمپایی
    خونه براشون درست میکردیم
    از این که دنبال مون راه میفتادن خیلی حال میکردیم

    1. یعنی مُخام بیبینُم همو گربه‌های سیدی از بِچِه‌هاش زبروزرنگ تَرَن؟ 😎
      کاشکی فرماندَتَم این نِظَر رَ بِخانَه و هیچوقت حفاظت یَگ دِستَه رَم بِت نَدَه

      1. خدایش تو یه مورد زرنگ تر بودن ولی عوضش سرشان در میاوردِم مِرَفتِم بچه گربه هاشانه از تو آغلشان مُدزدیدِم کلی سر به سرشان مزاشتِم
        در ضمن هر 13 شب یه بار افسر نگهبانُم و حفاظت یه پادگان با مویه چی مِگی یره
        البت بُگُم ساعت 12 مُخوابُم تا 6 صبح یه کله
        امضا-بچه سیدی-سرباز لَخه سپاه

      2. یره لااقل شب افسر نگهبانیتَه نگو اینجِه، یگ وقختی مییَن او شب پادگانَ خالی مُکُنَنا!
        مو پادگان قدس بودُم، تو کوجایی؟

      3. اگه بُگم فَکِت میُفتَ دِداش
        ما حمد و سوره درست مُکُنِم
        مرکز عقیدتی سپاه
        مو خام نِبود بِکِشُم
        نِبووووووووووود 10 روز دِگه
        امضا-بچه سیدی-سرباز لخه سپاه

      4. اُه اُه یره، مو که دیگَه با تو حرفی نِدِرُم.
        ولی خدایی همو عقیدتی خوبَه، برو.
        هر کودوم ازونا رَه که گفتیا بِرِه 1000 تا مثله مو بسه. خدا نِکُنَه که هم سِپا بِشَه هم عقیدتی 😥

  3. salam, baraye man ham shabihe hamin ettefagh oftad, jooje ordakamo nakhasteh koshtam, oon ham behem adat kardeh bood wa hey donbalam midooido mak mak mikard! badesh man ham kollli gerye kardam, zar zar gerye mikardam, hichwaght ooon sahneh wa oon rooz wa sedaye mak mak_esh yadam nemireh:((

  4. تو واژگان کلیدی تخم مرغ رو هم قید کن…با این پدیده ظاهرا خاطرات زیادی داری… تو سرچ پستات این کار خیلی کمک میکنه 😆

  5. ای بابا مسعود جون بقیه جوجه های مردم رو میگیرن میکشن تازه عمدی و غصه هم نمیخورن تو که سهوا زدی جوجه ای که خودت درست کردی رو کشتی عذاب وجدانت واسه چیه؟؟؟ 😀
    این روح لطیفت رو بخورم. 😀
    راستی 13 روز دیگه 😦

  6. یادش بخیر. سال ها پیش همراه با فامیل، با یه مینی بوس کرایه ای رفتیم دور ایران رو گشتن. یزد که رسیدیم یه دستفروش دوره گردی جوجه اردک می فروخت. واسه هر بچه ای یه دونه جوجه اردک خریدن. حداقل 7 تا جوجه بودن. هر کسی یه اسم واسه جوجه ش گذاشته بود. هر جا می رسیدیم اول 7 تا جوجه اردک از مینی بوس میومد پایین و پشت سرشون 7 تا جوجه آدم. اما بعد یکی دو روز اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد. موقع پیاده شدن یکی از جوجه ها رفت زیر پای یکی از بچه ها و مرد. انگار طلسم شکسته بود. یکی پس از دیگری. یکی گم شد، یکی مریض شد، یکی له شد…. خلاصه از اون 7 تا جوجه 2 تاشون سالم برگشتن که یکی شون چند روز بعد از فرط گشنگی و تشنگی مرد!!! آخه یادشون رفته بود میرن پیک نیک واسه حیوونی غذا بذارن. فقط یکیشون بزرگ شد و طعم آزادی رو چشید. خلاصه ناخواسته قاتل بودیم همه مون!

  7. قاتل دانشمند به جنابعالی می‌گنآ! اون موقع توی آشپزخونه تون انرژی هسته‌ای تولید نکردی؟!
    راستی این قالب وبلاگ شراگیم نیست؟!

  8. اي قاتل
    حالا چرا «بودم»؟ اثرش از بين نميره. (اسمايلي خنده)

    با توجه به تجربه كشورهايي كه هدفمندي و تحريم و سيستم د ي ك ت ا ت و ر ي رو قبل از ما داشتند (مجموعاً)، پيشنهاد مي كنم آموزش جوجه كشي رو هم به اين پست اضافه كنيد تا بشه پيش از مشخص شدن تاثيرات هدفمندي (گروني كه ميگن اصلاً نميشه)، با تهيه لوازم شروع به مرغداري در آپارتمان كنيم.

    پ.ن:
    سال پيش مقاله اي خوندم توي همشهري جوان، كه گزارشگر همراه با تيم فوتبال براي مسابقات انتخابي جام جهاني به كره شمالي رفته بود، از منوي غذاهاي توي رستوران گفته بود و اينكه مجبور بودند فقط سيب زميني سرخ كرده بخورند. و اين هم نمونه غذاهاي منو: شير سگ، سوپ پوست گربه و …

    همه چي آرومه، من چقدر خوشبختم

  9. آقا مسعود ما به این وبلاگ شما مدت هاست عادت کردیم.
    Bookmark کردم روزی یه دفعه از بی حوصلگی وبلاگ شما
    رو باز می کنم ببینم چیزی طبخ کردی یا نه.

    خوشحالم این بار احتمالا اولین کسی بودم که مطلب شما
    رو خوندم. قشنگ بود. پیروز باشید.

  10. کوتاهی از ما بود،فریفته شدیم!
    به وعده های پوچ رفاه طلبی و طبل های تو خالی تجمل گرایی فریفته شدیم!
    ساده زیستی دوران جنگ را فراموش کردیم بهز چشم انداز دوری که در آن هر حزب اللهی یک ویلا داشت و دغدغه اش عطر و ادکلن زدن به خودش بود …
    انرژی و نیرویمان را بسیج کردیم به سمت ویلا دار شدن وادوکلن زدن تا حزب اللهی جلنبر نباشد، غافل از اینکه آنگاه که هر حزب اللهی یک ویلا داشته باشد، همان زمانی است که از درون تهی شده است.
    فتنه 88 تاوان جرم ما بود،و جرم مان، به موزه سپردن تفکر خمینی کبیر بود و بر نیزه کردن خمینی هر گاه که لازمش داشتیم.عاشورای 88، نقطه اوج این مکافات بود که هر حزب اللهی جیره خور نظام را تا مغز استخوان در آتش گناه خود سوزاند، چه گناهی نابخشودنی تر از اینکه بعد از امام تنها عکسی از او را به دیوار اتاقهایمان زدیم و تفکر عمیق و انسان ساز او را به موزه سپردیم!؟این ما بودیم که هیم های بی خبری و غفلت خود را یک به یک بر هم نهادیم، و زمینه آتش فتنه 25 خرداد و عاشورای حسینی 88 را طی این سالها فراهم کردیم،
    تا فتنه گران از خود بی خبر – که خدا نمی شناسند – با جرقه ای آن را شعله ور سازند.
    باید عاشورای 88 می بود تا امت انقلاب به اشکهای خود گناهانش را بشوید.مقصر ما بودیم،که اجازه دادیم دشمن نظام مقدس خمینی، در پشت پرده های نفاق و تزویر، رگهای حیاتی نظام را در دست بگیرد، ما کوتاهی کردیم در کنار زدن حجاب نفاق از چهره دشمن، منافق را فرصتش دادیم تا ریشه های 30 ساله فتنه بزرگش را لایه لایه در زمین مقدس ایرانمان مستحکم کند.ندای این عمارهای اماممان را شنیدیم ولی جدی نگرفتیم،باید همان گاه که با وقاحت به زبان آوردند که «تفکر امام را باید به موزه سپرد» 9 دی به راه می انداختیم، باید گرزهای آتشین غضبمان را همان زمان همه با هم به سمت دشمن منافق نشانه می گرفتیم.تقصیر از ما بود،که تکلیف گرا نبودیم، محافظه کار بودیمبه جای شناخت وظیفه و عمل به موقع و از سر قدرت، منتظر ماندیم تا کارد به استخوان نظام برسد،
    فرصت ها را نشناختیم و هنوز هم نمی شناسیم؛
    ظرفیت ها را مهمل گذاردیم، و هنوز هم می گذاریم؛
    نیروها را معطل کردیم و هنوز هم می کنیم؛ما وظیفه داشتیم از کوچکترین فرصت و ظرفیت و ابزار و نیرو در جهت تقویت نظام مقدس مبتنی بر ولایت فقیه استفاده کنیم،
    باید یک نگاهمان به تهدیدها بود و یک نگاهمان به استطاعتها و قابلیتهامان…
    اما منفعل عمل کردیم، تنها در مقابل تهدیدهای جدی به میدان آمدیم.اشتباه از ما بود و هست،
    که دشمن شناسی می کنیم، اما فرهنگ و سبک زندگیمان را به شکلی که همان دشمن شناخته شده می خواهد شکل می دهیم
    دیگر دروغ است اگر بگوییم دشمن را نمی شناسیم، ما دشمن را می شناسیم، ولی رهایش می کنیم
    عافیت طلبی حال و حوصله سر و کله زدن با دشمن برایمان باقی نگذاشته است؛

    ما مبارزه نرم خود را به بهانه ی اندک اختلاف نظری، مصروف دوستان خود می کنیم، چماق بر سر همسنگرانمان می کوبیم، خطاهایشان را بزرگ می کنیم و هر از گاهی که قرار باشد از ذهنها برود، به ذهنها می آوریم،
    دوست رو بیرحمانه می کوبیم، چرا که نمی خواهیم انگ دیکتاتوری و جناح گرایی به ما بزنند،
    از وحشت انگ خوردن و اتهام بیجای تعصب و جمود فکری، دست دشمن را باز می گذاریم و به بهانه نقد درون گروهی، خودی را می کوبیم و نابودش میکنیم.
    به زبان ساده بگویم: ما قدرت نرم خودمان را تحلیل می بریم.
    هنوز هم گناه ماست،که جبهه جنگ نرم را جدی نگرفته ایم؛ اولین گام برای پایداری در این جبهه، «باور وجود جنگ نرم» است،
    ما هنوز هم وجود جنگ نرم را باور نکرده ایم و علیرغم هشدارهای امام انقلابمان، خطر را بیخ گوشمان حس نمی کنیم…
    مدام به بهانه زندگی! از جبهه جنگ نرم فراری هستیم، درست مانند تن پرورانی که در 8 سال دفاع مقدس ؛ تنهایشان را پشت دیوارهای عافیت طلبی پنهان کردند و من هایشان به تن خاکی رضایت داد.مجازات سربازی که از جبهه جنگ نرم فرار میکند، محاکمه در دادگاه نظامی ست؛
    و مجازات افسر جنگ نرمی که در جبهه جنگ نرم کوتاهی و مصلحت اندیشی می کند، جز این نیست که گاهی دیگر در آینده ای نه چندان دور در محکمه نفس خویش محاکمه شود و به دار غفلت های خویش آویخته!

      1. انرژیتو هدر نده، حتم بدون این بابا این متن رو ورداشته و یکی یکی تو وبلاگا کپی میکنه و میره. در ضمن اصلاً فکر میکنی حرف زدن با این آدم نتیجه داره؟!
        بهترین کار با این آدما رد شدن از روشونه و وقت صرف کردن واسشون یعنی اینکه مهمن در صورتیکه نیستن

      2. اینه خوب اومدی پسر بد…خداییش من که همه ظرات رو میخون… تو این پست 4-5 تا نظر رو بیخیال شدم…یعنی حال بیشتر از 3 خط خوندن ندارم…مگر اینکه خاطره باشه 😆

      3. برو پسر جان تو همون وبلاگهای دسته دیزی خودتون بنویس. اینجا به حد کافی از کتابت اثرات شما در جامعه تلخ میشه. ما تلخی نوشته های اقا مسعود رو به بی مزگی کلام شما ترجیح میدهیم. در ضمن فکر نکن زدی و کشتی و پیروز شدی. کله گنده هاتون بوی فرار بد جور به دماغشون خورده. اونا که حسابی پس انداز ارزی دارن باک هواپیماشونم با بنزین ازاد پر کردن و زودی الفرار . دلم واسه امثال تو میسوزه که امروز به امید یک تکه نون خشک دم تکون میدین و همونم نیم سیر گیرتون میاد. اما فردا با جرایم زشت و شرم امیز مثل خیانت و وطن فروشی و سوئ استفاده از دین میرین بالای دار. تا وقت داری توبه کن -به خود بیا به خدا این نونا خوردن نداره.از من تکلیف بود که بهت گفتم. تو خواه پند بگیر یا ملال.

    1. اين همه زور زدي انشا نوشتي چه ربطي به موضوع داشت؟
      فكر كنم يه جا ديگه مي خواستي past كني اشتباهن اينجا past زدي!!

  11. میگم یه آقایی هست توی سریال قهره تلخ مثل شما ها صحبت میکنه. خیلی بامزه ست. کلی آدم از دستش میخنده. یک دختر خله (دختر خاله) هم دره (داره) که اون باحال تر از خودشه. دیشب داشتم مپکیدم از بس که از دستشا خندیدم.

  12. اوخی ،،، یاد دادشم افتادم که دقیقاً همین قضیه شما رو با یه جوجه اردک داشت. کلی واسش زحمت کشید ، آخرشم نشست روش ! روح هر دوشون شاد .

  13. عاشق نوشته هاتم پسر
    همه این مسائل که میگی تو وبلاگ برای خیلی ها اتفاق افتاده
    اما هر کسی نمیتونه اینطور ساد و روان و دلچسب بنویسه
    این خودش یه هنره !

  14. خاطرات کودکی شیرین ترین خاطرات زندگی ماست حتی همین خاطرهء تلخ هم چون ما رو به دوران کودکی میبره شیرینه اتفاقا من هم در اون دوران گنجشک کوچولویی داشتم که همین بلا سرش اومد کاش در اینجا همه از خاطرات بچه گیشون یک کامنت بزارن به نظر خیلی جالب بشه

  15. آی‌ بابا، دلت خوشها با ون نیروی انتظامی از رو جوون مردم ردّ میشن،شبم همچین راحت خورو پف می‌کنن که بیا و ببین، تازه جسد هم وقتی‌ تحویلت میدان هزارتا شرط و‌ شروط میذارن که یه وقت ختمی چیزی نگیریا،اون وقت تو واسه یه جوجه انقدر شلوغ میکنی‌

    برو یه چند بار دور ضریح امام رضا بچرخ، موقع چرخیدن هم جیک جیک کن خدا ازت میگذره، در ضمن برو اون علامت صلیبرو هم بکن که نشونه ارتداد هستش

    1. سلام بر حاج مهدي اقا

      تخم مرغش از سريرق بود … !! همونجه كه روبروش كله خره 🙂 نزديك رودخانه …!!

  16. جوجه طوری نیست اقا مسعود. اگه مثل بعضی ها تو کودکی گربه اعدام میکردی شاید الان جات اون بالابالاها بود اما برای قاتل جوجه پستی در نظر گرفته نشده. در ضمن غصه شو نخور همه ما به نوعی قاتل مرغ و جوجه ایم اونهم از طریق جوجه کباب…. بفرما.

    1. اقا مسعود گرفتی چی گفت؟ به باسن مبارکت (حفظ ا… عنه) جسارت کردا. یعنی بنشستی رو جوجه تیغی و تیغاش برن اونجا که نباس برن.

      1. چه جسارتا 🙂

        حالا تو هم هي شورش بده مازيار…خوب…؟

        اقاجان مارو از تيغ جوجي تيغي باكي نيست…!! ما مرد روزهاي سختيم دادا…!! بقول زيدي ميگفت: ج…. رو از ك….كلفت ميترسوني 🙂

  17. یاد دخترم افتادم وقتی بچه بود براش از این جوجه ها خریده بودم . متاسفانه یکیشون رفت زیر پاش و خیلی صحنه ناراحت کننده ای بود . اشکال این جوجه ها اینه که خیلی تو دست وپان و به همین دلیل خیلی آسیبب پذیرن

  18. آقا مسعود نوشتتون منو برد به دنیای بچگیهام .منم یه روزی مامان یه جوجه خوشگل شدم .داداشم برام یه تخم مرغ آورد و گذاشت لای پشم شیشه .چقدر اون لحظه سر از تخم در آوردنش زیبا بود.هیچوقت یادم نمی ره. چه حس قشنگی بود که داشتم:) .یادم نمی ره یه بار یه سوسک سمی رو خورده بود مسموم شده بود و داشت میمرد و من چقدر به پاش گریه کردم.تا اینکه داداشم اومد خونه و زیر شیر آب معده اش رو شستشو داد و خوب شد:)) . ولی نهایتا وقتی خودش آقایی شد برای خودش چون تو خونه جایی نداشتیم برای نگهداریش فروختیمش.می تونم حستون رو درک کنم از لحظه ای که باعث مردنش شدید.غم انگیزه.ولی موندم چطور در حالی که یه عده آدم برای کشتن یه حیوان اینقدر عذاب وجدان می گیرن یه عده آدم هم پیدا می شن که به راحتی انسانهای بی گناه رو می کشن وشب هم براحتی سرشون رو روی بالش می ذارن:(

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s