ای جان بالاخره تُخم کردم…!!

پنج شش سالم بیشتر نبود که توی خونه باغ دایی بزرگه در طرقبه مجلس عروسی دایی دومی رو گرفته بودن و واویلایی بود…!! ارکستر اورده بودن با خواننده زن و مرد و مراسم عرق خورون و بزن بگوبی بود اون سرش ناپیدا…! یه تردست هم اورده بودن که روی ایوون برای خودش معرکه گرفته بود و چشم بندی میکرد…!! اقا این تردسته بعد از چند تا چشم بندی گفت کی بلده صدای مرغ دربیاره…؟ منه نادون هم دستم رو بلند کردم گفتم من…!! گفت بیا بالا ببینم…!! اول گفت اسمت چیه و بعد خواست خم بشم و صدای مرغ دربیارم…!! منم خَم شدم و اون یه کیسه پارچه ای رو پشت و رو کرد که مردم ببینن خالیه و بعد اون رو در کونم گرفت و گفت قُدقُد کن…!! منم گفتم قُدقُدقُدقُداد…قُد قُداد…قُدقُداد..قُدقُدقُدقُداد …قُدقُداد…!! اونم هی میگفت نه از ته دلت قُدقُد کن …! انگار کن میخوای تخم کنی …زور بزن بگو قُدقُداد…!! اقا منم تمام زورم رو جمع کردم و داد کشیدم قُدقُداد…قُد قُداد…قُدقُدقُدقُداد…!! این زبون کوچیکه از حلقم زده بود بیرون که یهو تردسته گفت: بسه دیگه و دستش رو کرد توی کیسه و یه تخم مرغ دراورد و گفت اقا مسعود ما تخم کرد و همه براش کف زدن و من با حیرت به تُخم خودم نگاه میکردم و ذوق کرده بودم……!!

اقا فرداش که برگشتیم شهر يواشكي رفتم کیسه کرباسی که مامان توش ماست تازه میریخت تا آبش بره و ماست چکیده بشه رو برداشتم و رفتم توی مستراح تا براي شام شب تخم كنم…!! شلوارم رو کشیدم پایین کیسه کرباسی رو گرفتم دَم کونَم و قُدقُد کردم ….!! اقا هی قُدقُد کردم هی توی کیسه نگاه کردم دیدم هیچی نیست…!! دفعه اخر یه قُدقُدادی کردم که مادرم از توی زیرزمین گفت: ای مرگ…ای کوفت…!! تو رفتی تو مستراح برینی خیر سرت یا صدای مرغ دربیاری مُرده شور بُرده…!! قُدقُدادم که تموم شد یه دفعه دیدم یه چیزی تلپی افتاد توی کیسه..!! با خودم گفتم ای جان بالاخره تُخم کردم…!! زودی دستم رو کردم توی کیسه تا تُخمَم رو دربیارم چشمتون روز بد نبینه …!! دستم كثيف شد…!! حالم به هم خورد…!! یک کتکی هم نوش جان کردم و تا مدت ها این تخم گذاري بنده نقل محافل خانوادگي بود….!! 🙂

57 thoughts on “ای جان بالاخره تُخم کردم…!!

  1. این روزا خاطراتت همه یه وجه مشترک دارن … آخر همشون ختم به …. میشه 😆 حالا یکم از خاطرات بالای 10 سالتو تعریف کن که تر و تمیز تر باشه :mrgreen:

      1. خوشم میاد که فکر میکنی و اینا رو در میاری 😎
        مسعود حدوداً معلومه کی میاد (تازگی متوجه شدم، اگه برنامشو به هم نزنه :lol:)
        منم که تقریبا متوسط روزی با تقریب پایین حساب کنی 12 ساعت تو نتم.
        حالا تو منو یه دستی زدی که همیشه تو نتم و میخواستی بعداَ به این نتیجه برسی که علافم 😆

      2. خلاصه مَسود خان، چی به مو متلک بگی چی نگیا فرق نِمُکُنَه. مِدِنی که نِظَر زیاد مِذارُم بِهِمَم بر نِمُخورَه 😎 حالا مِخَه به مو فُش بدی یا ندی 😈

      3. خوندن نظرات تو مفرح ذات و ممد حيات است اما گاهي جانسوز و كونسوز ميشود 🙂

        مو توره ماخام پسر بد 🙂

      4. یره مسود ما ر گیریفتی؟
        مذاری و حذف مکنی 😥
        خب هر کی هندِوانَه مُخُرَه پای لرزِشَم میشینَه دیگه

      5. كمي تند بود …دهن سوز و جگر سوز و احساس كردم ممكنه تو پوستت عين كرگردن باشه اما همه كه اينطور نيستن كه …برگ گل هم داريم كه ممكنه ازرده خاطر بشه و اونووخ من خودم رو نميبخشم هرگز …همش تخسير پسر بده همش …راي صادر شد…!! همگي عفو و پسر بد اعدام 🙂

  2. بعد مدتها خندیدم 😆
    تو طرقبه رو نمیدونم اما این تخمی که تو خونه گذاشتی به احتمال زیاد تخم محلی بوده :mrgreen:

  3. :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
    مسعود خدا بگم چی کارت کنه.دلم درد گرفت. 😀
    البته با این وضع یارانه و اینا 4 روز دیگه همه مجبوریم همین کار رو بکنیم تا از گشنگی نمیریم 😀

    1. بیبین عرفان جان، ای دل دردتَ جدی بیگیر.
      مو مترسُم دل درد مختص ای تخمای دو زردَه بِشَه ها.
      از مو گُفتن بود که گُفتم، حالا تو مِخی گوش کن، مخی کل کل

  4. سلام مرد بزرگ
    اتفاقی وبلاگت رو دیدم ، برام جالب بود ، بعد همینجوری رسیدم به اتفاق ناگواری که در مورد عزیزانت افتاده بود. به این پستت ربطی نداره این کامنتم .انسان با ارزشی هستی می خواستم برات یه قصه ای رو تعریف کنم.
    تو یکی از غربی ترین ده های کشور یه بنده خدایی رو می شناسم ایمان با خدا تو زندگیش عجینه.یه سال پیش مهمونش بودیم 2 تا پسر داشت بزرگه 15 سالش بود کوچیکه 7 سال، چنان مودب و محجوب که آدم فکر می کرد شاهزاده اند.روز اول ماه رمضون شنیدم که پسر بزرگه سعدی تو رودخونه سیروان غرق شده پای تلفن خشکم زد نمیدونستم چی بگم به راوی خبر گفتم انالله و انا الیه راجعون سرم شلوغ بود نتونستم برم برای تعزیه وقتی دوست مشترکمون برگشت گفتم از حال سعدی بگو چطوره؟ گفت خوبه گفت که امانتی بود لطفی بود و محبتی از جانب پروردگار که افتخار پدری اون رو خدا به من داده بود 15 سال هر چه که تونستم آموختم و یاد دادم و صاحب حق امانتی اش رو خواست و پس گرفت
    نام نیک برای اون و افتخارش برای من مونده .
    آدم بزرگی رو می شناسم که تعریف می کرد که سه پسر داشته که کوچکترین رو بیشتر از همه دوست داشته بطوریکه می گفت اگر حضرت ازراعیل تشریف بیارن و بخان جان یوسفم رو بگیرن میگم جان دو پسر دیگرم رو بگیر و با یوسفم کاری نداشته باش ، همیشه می ترسیدم که یوسف از پشت بام که نرده نداشت بیوفته و بمیره در حالی که خودم هم در اون خونه و روی همون بام بازی کرده بودم و تا به حال هیچ کس از اون بام نیوفتاده بود، بالاخره طاقت نیوردم و به نجار گفتم که دور پشت بوم رو حصار بکشه کار حصار که تموم شد گفتم اوستا بیچاره شدم که خودم دستی دستی یوسفم رو کشتم . اوستا با تعجب گفت چرا؟ گفتم تا حالا خدا از این بچه ها مواظبت می کرد من با یه حصار چوبی می خوام ازشون محافظت کنم . دیگه آب ریخته بود و سیب رو خورده بودم چاره جز تسیلم در برابر اراده خدا نداشتم ، به یه هفته نرسید که یوسفم از همون نرده ها بالا رفت و افتاد و مرد و فرمان حضرت حق جاری شد.
    شاید بعضی وقتها یادمون میره که «ولله خیرحافظٌ و هو ارحم و الرحمین»
    برای یاسمن خانم دل نگران نباش عزیز به خدا بسپرش و از او هم بخواه که
    خدا بهترین نگهبان و مهربانترین مهربانان است.
    بنده رو سیاه
    محمدرضا

    1. يره خواهره مادر…مو تازه تخم اولم بوده بعد توقع تخم دوزرده از ادم دارن …تخم مو همش زرده بود 🙂

      1. اگه به كسي نگي بععععععععله 🙂

        الان به اميد روزي هستم كه تخم طلا بكنم و ميكنم …:)

  5. سر كار بودم كه اين خاطره رو خوندم. اينقدر خنديدم كه تقريباً همه متوجه شدند به يه مطلب جالب برخوردم. دست شما درد نكنه با اين تخم كردنت……..

  6. يه عالمه خندونديمون آقا مسعود
    دلتون هميشه شاد باشه ايشالله
    راستي اون آبميوه فروشيه دروازه قوچان همونه كه الانم هست؟ كنار اون سوسيس فروشيه؟

  7. خیلی جالب بود .بیشتر آدما وقتی بچه ان یه کارایی انجام میدن که بعد خودسون کلی بهش می خندن.منم از این خاطرات زیاد دارم و البته به نظرم خیلی ارزشمندن

  8. امروز از تلویزیون ایران مستندی دیدم از تهیه و بسته بندی زعفران در ایران

    اینکه بهترین زعفران در خراسان کشت میشود

    اینجا در آلمان بر حسب کیفیت از ۲ تا ۱۰ یورو برای هر گرم به فروش میره

    یاد شما افتادم که آنجا هستی‌، جایی‌ در خراسان

    1. البته من عمرا تو كارايي كه اطلاعات ندارم فعاليت نميكنم اما دوست زعفرانكار و زعفران فروش دارم كه پيشنهاد دادم بهشون 🙂

  9. سلام
    خاطرات کودکی خیلی شیرینه
    23 سالمه
    23 ساله سیدی میشینم
    تمام خاطراتم ماله جنگل و خلج و ده غیبی و رودخانه طرق….
    خلاصه همی دورو بره
    دمت گرم
    یاد بچگیهام افتادم
    امضا-بچه سیدی

  10. شاتوت خان یه چند روزی میرم سفر… اینو گفتم که اگه دیدی آفتابی نشدم نگران نشی 😆
    خلاصه سعی میکنم دختر خوبی باشم وقتی برگشتم… کسی چه میدونه شایدم با یه اسم دیگه نظر بذترم و اون مرمرو با اسمش چال کنم 😦

    1. من بالاخره نفهميدم من بي ظرفيت بودم يا شما …. اگه من بودم بازم عذر خواهم … خوش بگذره و جاي منم خالي كنين كه اين روزها بسيار بسيار احتياج به مسافرت دارم اما متاسفانه نميشه …از ديدنم كامنت هاي اينده شما چه با اسم مرمر چه با هر اسمي خوشحال ميشم 🙂

      1. گاهی آدم وقتی داره میبرره کم کم، یه سفر حالشو میاره سر جاش.
        دل منم سفر میخواد، ازین سفرا که واسش برنامه نریزم کی برگردم. همینجوری راه بیفتم برم و تو راه تصمیم بگیرم بعدش چیکا کنم و کجا برم.
        یه بار بیشتر پیش نیومد واسم، اما دوس دارم سالی یه بار اینجوری برم سفر 😕

      1. من جا نزدم…نه من بی جنبه بودم نه هیچکی… جای همتون خالی…ایشالا بعدنا با همه برو بچ اینجا بیاییم مشهد مهمون شما مشدیا 😆

      2. ها؟ کی؟ مو؟ مَشدی؟! نِِِِِِِِه!
        قِدَمِت رو تُخمِ چشم، ولی مو که مشدی نیستُم! از لهجَم مَلوم مِرَه 😎

  11. یه رفیقی داشتم که از خاطره ای که برام تعریف کرد خشکم زد. می گفت بچه که بوده، «آب حیاتش» رو استخراج کرده و با یه سرنگ به یه تخم مرغ تزریق کرده تا ازش بچه آدم درست شه!
    با این همه استعداد تو ایران (مثل مسعود مشهدی و رفیق من) داریم آخرش وضعیتمون اینه

    1. همچین بچم نبوده پس!
      ایندفعه دیدیش بهش بگو که اونو با سرنگ به تخم مرغ تزریق نمیکنن، باس مامان اون تخم رو گیر میاورد و بعدش…

      1. نه بابا تجربه چیه؟ چرا جو میدی مسعود؟
        من فقط مطالعاتم تو زمینه‌های مختلف زیاده 👿

      2. مسعود جان اگه من تو علوم نظری دستی دارم، تو که لااقل خاطراتت معلومه که به عمل بیشتر متمایلی 😈

  12. سلام دست به قلم خوبی دارین
    راستی منم شقایق هستم
    اسم وبلاگم شقایق گل همیشه عاشق ،
    دست نوشته هام پندارهام و باورهام و خاطرات خوب و ترشمه
    اینم آدرسش :
    http://shaghayegh121.persianblog.ir
    خوشحال میشم به من سر بزنین و نظر بدین
    اگه تمایل داشتین لینک منو با اسم شقایق گل همیشه عاشق به لینکدونی خودتون اضافه کنین و بگین با چه اسمی شما رو ADD کنم !

  13. تو که ابروی من رو تو اداره بردی از بس بلند بلند خندیدم این چند روز // ببین یره دیروز مشهد بودم خیلی سعی کردم ببینمت نشد … می خوامت به مولا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s