گل افتابگردون…!!

بَچه تَرتَر که بودم دور فلکه دروازه قوچان یه آبمیوه گیری کوچولو بود که صاحبش عینک ته استکانی میزد و ادم خیلی خوبی بود….!! روبروی مغازه اش توی یه باغچه کوچولو گل افتابگردون کاشته بود و گاهی که رد میشدم میدیدم این گلای افتابگردون بزرگ شُدَن و وقتشه که تخماش دربیاد تَف بدیم بُخوریم…!! به نوعی احساس مالکیت این گل ها رو میکردم و هر روز با هول و هراس میرفتم ببینم گلهام…!! سر جاشه یا اونارو کندن بردن…!

بالاخره یک روز برای کندن گلهای افتابگردون نقشه کشیدم و با بچه محل ها رفتیم نزدیک مغازه ابمیوه گیری یه نگاهی کردم دیدم صاحبش نیست…! بچه ها شیرَم کردن که برو دیگه …برو بکن یَره….برو ما مواظِبم…!! اقا سریع پریدم خِفتِ یکی از گلای افتابگردون رو چسبیدم که بکنم ولی لامَصَب کلفت بودُ بدگوشت ُخارخاری…!! مَگه کَنده میشد…!! یه دویه بار اینور اونورش کردم که یهو یکی گفت تُخم سگ چیکار مُکُنی و من الفرار…!!

هنوز از جلوی زغالفروشی نگذشته بودم که یکی از پشت خِفتَم رو گرفت و من یه دفعه احساس کردم جفت پاهام داغ شد و زَدَم زیر گریه…!! اقا شاشیده بودم به خودم بدجور و بیژامه گشاد مامان دوز چسبیده بود به پام…!! بنده خدا صاحب ابمیوه گیری که اینوضع رو دید ولم کردگفت : زود برو خانه شلوارته عوض کن بچه جان…بعد اگه خواستی بیا تا گل افتابگردونه بکنُم بهت بُدُم…!!

Advertisements

76 thoughts on “گل افتابگردون…!!

  1. الهييييي. چقدر مهربون بوده.
    پستتون رو درمورد دختر آقاي فراشباشي خوندم. اتفاقا من چند سال پيش ايشونو توي يه مهمونيه خانوادگي ديدم. خيلي مسن و البته هنوز شيک. ولي لوند نه!
    فکر ميکنم شما از همسايه هاي قديم ما باشين. البته من که نسل سوميم. مامانم اينا.
    بطحايي يا کشميري. ميشناسين؟

    1. كشميري رو ميشناسم و بطحايي رو شنيدم فقط 🙂

      كاش به خانوم فراشباشي ميگفتيد چي به سر اون ژيان سبز اومد كه يه روز يه رگبار گلوله بسته شد روش….!!!!

  2. دمش گرم، آدم باحالی بوده.
    یه روزی از اون روزا که جوون‌تر بودم، تو خونه نشسته بودم و کلافه. یهو زنگ در خونه رو زدن (کسی خونه نبود و منم منتظر کسی نبودم) واسه همین مجبور شدم برم ببینم کیه. از پشت آیفون پرسیدم کیه که کسی جواب نداد. رفتم از پنجره نگاه کردم دیدم دو تا بچه 15-14 ساله دارن پشت سرشون رو نگاه میکنن و میخندن. تو اون بعدازظهری که حسابی کلافه بودم اصلاً انتظار .یر شدن توسط دو تا بچه رو نداشتم. همین موقع اونام منو دیدن. خلاصه با عجله و با پای برهنه از طبقه بالا دویدم پایین و دنبالشون!
    اونام مثله چی در میرفتن 😆 دیدن پاهام لخته زدن تو خاکی! منم که حسابی عصبانی بودم. رفتم رو سنگ و خاک. به یکیشون رسیدم. اونقد عصبانی بودم که فقط داد کشیدم سرش که: بُبُرُمِت خانُمان بُ.نُمِت؟ 😈 اونم که چشاش پر اشک بود، گفت: نِه 😯
    آروم شدم و بهش گفتم: بُرُ بِچچَه، بار آخِرِت بِشَه مِردُم آزاری مُکُنیا!
    بعید میدونم دیگه در خونه کسی رو اینجوری زده باشه بعد اون ماجرا

      1. پسربد تو قزوینی هستی اصالتا ؟ اه اه فکر نمیکردم واقعا پسر به این بدی باشی 😦
        مسعود نظر تورم الان دیدم…واقعا بد جنسه این …

      2. نِه یره، اوقَدام بد نیستُم، اونجِه خیلی عصبانی بودُم. دیدی که آخِرِش یگ پندَم بهش دادُم

      3. ای بابا، اصلاً اون درسی که به اون پسر مردم آزار دادم رو در نظر نگرفتینا!
        خوبه که گفتم، آخرش فقط نصیحتش کردم. ای بابا واسه چی حرف در میارین واسه پسر مردم

      1. من اما فک میکنم تاثیر خیلی بدی داشت رو اون بچه…کارت به غایت بد بود…اگه کتکش میزدی خیلی بهتر از این حرف بود…

      2. ازی سوالای سَخ سَخ نکن بهنام، مِدِنی که مو آدم دُمُوکراتیُم! 😈
        احتمالاً میگفتم: بُرُ یره بِچچَه پُر رو، بلبل زِبونیَم مُکُنی بِرِ مو؟ مُگُم اکبر سیبیل بیَه بُ…تا

        پ.ن.: مِخی بِرِمو پرونده‌سازی کنی اینجِه؟

      3. بابا، من اون زمان 20 سالم به زور بود، تاثیر و روحیه و این چیزا اون موقع‌ها خیلی مد نبود.
        میزدم پس کلش که میخورد زمین و میمرد، اونموقع چه خاکی میریختم سرم؟

  3. آقا یاد چند تا خاطره بچگیم افتادم… از همه بیشتر یاد اون گل آفتابگردون باغچه عمه ام که مادربزرگم به خاطر من اونو چید و عمه ام کلی دلخور شد…چند ماه بعدشم فوت شد…من کلا تو کار گل چیدن بودم اون موقع ها…همه ازم خواهش میکردن که این کارو نکنم …منم در کمال متانت چشم میگفتم و با همون ژست محترمانه بازم اینکارو میکردم…
    راستی گیر دادی به این پیژامه مامان دوزا…هر وقتم میرفتی سراغ دارو درخت مردم تو خاطراتت رو این پیژامه تاکید میکنی 😆

    1. اين بيژامه پوشيدن ما يا بقول خودمون بيرجامه پوشيدن ما هم حكايتي داره …راحت بوديم خداوكيلي …يعني همه جامون راحت بود …!! 🙂

      1. ولی خدایی بدیه ای تمبونا مِدِنی کی بود؟
        او وختی که به سِندِ بولوغ مِرِسیدِم، صُبا تا مِخاستِم بِرِم مُستِراب پدرمان در میامَد! مو که از یک شورو مِکِردُم به شُمُردَن تا حواسُم پرت بِرَه 😕

      2. ما پارسال رفتیم شهرکرد..به راننده تاکسی گفتیم سوغلتتون چیه…چن تا چیزو اسم برد وسطشم گفت «تون گشاد» 😆 …ما یه لحظه بد شنیدیم بعد دوستم پرسید چی؟؟؟ یارو شلوار یکیو نشونمون داد گفت : همی تون گشاد…
        بعدا فهمیدیم این مخفف تنبون گشاد بود که به محلی بهش دبیت هم میگفتن …

      3. آخ گفتی، عجب فلاکتی بود.
        چندبار تابستون ها که هوا گرم بود و تو جمع خوابیده بودم آبروم رفت … 🙂

      4. يادش بخير.
        من هم اول-دوم دبستان که بودم هر روز با يکي از دوستام تا خونه
        ميومدم. سر راه هم زنگ يک خونه مشخص را مي زديم و فرار! نمي دونم چي شد که اون خونه را انتخاب کرده بوديم.
        از آخر يک روز صاحب خونه که پيرمردي بود با يک دوچرخه قديمي کمين کرده بود و بدون اينکه ما بدونيم تا سرکوچه ما که راه من و دوستم جدا ميشد دنبالمون کرد. از اونجا به بعد هم من را انتخاب کرد تا دنبالم بياد!
        ولي چون چندبار برگشته بودم و ديده بودمش اومد جلو و خِرم را چسبيد و گفت: «بِرَه چي اي کارارِ مُکُني؟ بُگو ببينُم خانَتان کُجِيِه؟»
        گفتم من نبودم که دوست مردم آزارم بود! يکم فکر کردو گفت: «بيا بِرِم درِ خانَشان، ببينُم کي راست مِگه» گفتم: من دير برم مامانم نگرانم ميشه! گفت: «آدرَس بده خودُم مُرم» يک آدرس اشتباه دادم و فرار!
        ولي ديگه هيچ وقت زنگ اون را نزديم. دمش گرم که اصلا نزدم (البته به غير از يک تو سري که همون اول زد).

      5. هاااا بیبین، شاهد از غیب امد.
        بعضیا جِوون به تورِشان مُخورَه بعضیام پیر 😆

      1. ما نون زردَنبوک نموخورِم دِداش!!!!!!! بعد شما دیگه فقط مونده شماره تلفنتم بنویسی دیگه تا اطلاعات خواننده ها تکمیل بشه!!!

  4. خوب بلاخره سر اين آپ مو اول شدم جانمي جان

    بابا مو كه بهت چيزي نگفتم گفتم يكم پير تصورت كرده بودم خو حالا چرا ميزني
    در كل با نوشته هات حال ميكنم
    از همه چيز مينويسي

    خوب اي شاشيدن كه برا همه اتفاق افتاده من خودم به شخصه ميگم كوچيك كه بودم يه اتفاق ناگهاني ميفتاد جيش ميكردم
    ها چيه نيشت وا شد
    خوب بره همه اتفاق ميفته
    هر كي امد گفت مو ايكاراره نكردم و هيچوقت جيش نكردم بره از بزگتراش بپرسه تا بهش بگن چند بار جيشيده به خودش باور كن
    حالا اخر تخم افتاب گردون رو تف دادي بخوري يا نه
    d:

  5. ای بابا
    به همین راحتی عصمت خودت رو به باد فنا دادی؟؟؟
    از قدیم گفتن مرد که گریه نمی کنه… اون وقت شما…
    😉
    اما خداییش همین که میای و نعریف می کنی باحاله هااا…..

  6. هه هه ایول!!!!
    من که بریدم از خنده (قسمت اخرش!!)
    واقعا کیف میکنم وقتی این مطالب رو میخونم…..معتاد وبلاگت شدم رفیق….

      1. راستشو بخواین من اول که «پسر بد» نبودم، وقتی با شاتوت آشنا شدم، «یه بنده خدا» بودم، هر چی بیشتر رفتم جلو بیشتر عوض شدم و (معتاد نشدم اما) شدم «پسر بد»

    1. بيتا جان اون كه نميخواست گل رو بده كه …اما وقتي ديد ساقه گل رو شكستم و چشمش هم به شلوار شاشي من افتاد دلش سوخا خواست يه كاري كرده باشه …اما مرد مهربون و اقايي بود و هست البته 🙂

  7. برادر من او زمانی که تو بچه بودی خب اونورمیدون اجیل حسینی یک تن تخمه رو میداد 2 قرون
    میگم تو صف لهجه بودی سرت بی کلاه مونده میگی نه

    1. ببخشن هما جان مشه ادرس بدن خذمت برسم يك عسك بيگيرم با شما …بعد برم بگم اي خانوم تنها بازمانده زمان قاجاره 🙂

      تخمه تن دو قرون …!!!!!! خدا مرگم بده چي چيزا …چي حرفا ژ:)

  8. این وردپرس نامرد بعضی از کامنت های من را نمیگیره! یعنی صفحه ریفرش میشه ولی اثری از کامنتم نیست.
    شما ظاهرا این روزها وقتت بیشتره پس یکی از اون قدیمی ها را دوباره میگم:
    همیشه دلیل پایین بودن سرعت اینترنتتون را بی سیم بودن تلفن گفتین. یعنی از phone مودم مستقیم وصل می کنین به گوشی تلفن؟
    چرا؟ مگه پریز تلفن اون اطراف نیست؟

  9. يكم از آرشيو وبلاگتو خوندم…بوي زادگاه مياد توي وبلاگت…يكمي هم بغض دارم الان…ياد مشهد افتادم…ياد شله پزون خونه باباحاجي…ياد اشكهايي كه هر چقدر زور ميزدم نمي اومدن…ياد جاده سنتو و سگهاي ولگردش…ياد ضرب المثلهاي مامان جون و» آتيش در كون كافري» كه بهمون ميگفت وقتي خونه رو زير و رو ميكرديم..ياد درخت شاه توتي كه فصل ميوه دادنش جاي من بالاي اون درخت بود .و خيليهاي ديگه…ممنون آقا!

    (اون پستهاي فرهنگ لغت مشهدي خيلي خيلي جالب بودن 95% لغتها رو من كه مشهدي هستم نشنيده بودم…راست ميگي جدا كه اين گويش كم كم داره از بين ميره…)

    1. خب یا شما بِچچِه بالایی 😀 یا ای که از بِچچِگی رِفتی خارج، شایدم سِندِت کَمَه وَاِل‌لا تو مشد مِردُم مشدی حرف مِزِدَن

    1. من گاهي بعضي از پست هاي مناسبتي يا پست هايي كه مورد دار هستن يا نوشته هايي كه به دلم نميشينه رو حذف يا غير قابل نمايش ميكنم تا وبلاگم تعداد كمتري پست اما با كيفيت داشته باشه

      1. همون معتادی و عاشق پیشگی فعلاً واست کافیه.
        درسته خودم بدم اما از بد بودن کسی خوشحال نمیشم.
        اون که صد البت، اینجا فقط منم حرف بی‌ادبی میزنم، تو که پاک و معصومی. انگاری همین دیروز پریروز به دنیا اومدی

      2. قهر نکن حالا… منظورم این بود که چیز خاصیو از دست ندادی که سوژه بوده باشه… منم همجنان در عشقت دارم ذوب میشم… به دادم برس!!! :mrgreen:

      3. واوووو، همینو که گفتی واسم کافیه فعلاً.
        یه کم دیگم ذوب شو، وزنت که به اندازه کافی رسید خبرم کن که به دادت برسم 😀

  10. یه خاطره تنبونی هم من یادمه

    نزدیکا اراک تو یه روستا بنام بسری

    چند روزی مهمان ننه دهاتی ( همینجور صداش میکردیم ) بودیم

    من که ۲-۳ ساله بودم لخت و پتی از مستراح میام داخل

    ننه به مادرم میگه تنبون پاش کن

    منم با ناراحتی‌ و گریان سرش داد میزدم، تنبون خودتی، تنبون خودتی

  11. یره پس تو همه هارت و پورتت سر مایه. 😀 بعد خایه نوموکونی هی گل بکنی؟؟؟ 😀
    ولی این شاشیدن تو شلوار هم عالمی داره واسه خودش ما بچگیامون شلوارک پوشیده بودیم رفتیم خرید کنیم جاتان خالی اسهال هم بودیم.اومدیم ریسک کنیم یه بادی در کنیم که ای دل غافل هم همیجور وسط ای خیابون پاهامان قهوه ای رفت تا به کجا 😀
    باز وضعیت تو خوب بوده داش مسعود ما که خیلی افتض بود. 😦

    1. خدا خفه ات كنه بهنام …حالم به هم خورد…!! يره دره كونت چوب پنبه مذاشتي تا ايجور ضايع تو خيابون تر نزني 🙂

    2. یره بهنام تو چن سالته که شلوارک پات مکردی؟ زمانِه ما یا شورت بود تا تمبون.
      ایجورا که مگی نِباید بیشتر از بیست و یکی دو دِشتَه بِشی!

    3. مِگَن: عشق مثل شاشیدن تو شلوار میمونه، همه میبیننش اما فقط خودتی که گرماشو حس میکنی.
      اما در مورد تو بهنام، نمدنم مثله چی مِمانَه

      1. یره مسعود فکر کرده همه مثه خودشن 😀 گوش پاک کن چیه ما سوزن اونجیمان نمره گوش پاک کن بذارم که از دردش میمیرم.
        همون حدوده سن و سالمان.پسر بد.اونقدرا پیر نیستیم.

  12. مسعود خان ، این مغازه همون آجیل فروشی معروف دورمیدون دروازه قوچانه؟ چند سالی هست مشهد نبودم نمی دونم هنوزم هست یا نه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s