بالاترین اون قدیما یه کوچه بن بست بود….!

یه روز یکی گفت بیا بریم کوچه بالاترین….. گفت خیلی کوچه باحالیه…! ما هم از کوچه پایینی راه افتادیم طرف کوچه بالا ترین تا ببینیم این کوچه بالاترین چجور جاییه که اینقدر اسم در کرده …! به کوچه بالاترین که رسیدم دیدم ته کوچه بن بسته و همه جور ادم اونجا زندگی میکنن…! از دکتر مهندس بگیر تا ادمای خارج رفته و بقال وچقال و شیرعلی قصاب…! یه چند تا هم بچه بسیجی و مسجدی و تا دلت بخواد بی خدا و کافر و ملحد و عرق خور…! عجیب جایی بود…! ندیده بودم کوچه ای که خرچنگ احساساتی و پلنگ و یوزپلنگ و جوجو طلا داشته باشه…!

اولش غریبی کردم و یه گوشه وایسادم تماشا…اما بعدش گفتم این کوچه یه درخت شاتوت کم داره اون وسطش… یه درخت شاتوت که بچه های یکی یه دونه برن روش دست و بال خودشون رو قرمز کنن… منم شدم درخت شاتوت و ریشه دووندم توخاک کوچه بالاترین …. عجب خاکی داشت لامصب….! کم کم از اون بالا رصد کردم همه جا رو… دیدم عجیب جاییه اینجا…!

غروب که میشد در خونه ها کم کم باز میشد و یه اقا سیدی موتور هزارش رو برمیداشت گاز و گوز میداد توی کوچه و حرف حساب هم حالیش نمیشد…! فقط میگفت قانون….! از جلوی حوزه هم که رد میشد دوتا بوق میزد که یعنی مخلصیم…! یه بچه اعیون لوس فرنگ رفته هم بود که یه تیر کمون دستش بود چپ و راست میزد به درو شیشه همسایه ها و تا خاله فروغ و مامان مینو از لب پنجره دعواش میکردن عین رابین هود کلاهش رو برمیداشت تعظیمی میکرد میگفت چاکریم….! اون ته کوچه هم یه ادم مغلطه ای بود که گاهی شبا عرق میخورد بیداد میکرد توی کوچه….یه جوون رعنایی هم بود که با وجود اینکه اسمش ژرمنی بود اما دلش برای وطنش پرپر میزد و شب و روز کارش شده بود مبارزه با خصم و اطلاع رسانی به اهل کوچه…!

امیر رضا بچه پولدار کوچه بود و فقط گاهی از خونه در میومد تا الاسکا با خروس قندی و گندم شادونه بخره و کسر شانش میومد با همه همکلام بشه …! اما خوب پسربا ادبی بود و گاهی جواب سلام بعضی بچه ها رو میداد که با حسرت به بغل پر از لیسک و ارد نخودچی با خروس قندیش نگاه میکردن اما دریغ از یه دونه ادامس که تعارف کنه … ! مرجان دختر حاجی دستمالچی هم بود که تا پسرای محل میدیدنش خودشون رو خیس میکردن بس که این دختر سنگدل و جلاد بود…خشتک پسرا رو به سرشون میکشید…!

این کوچه یه اتوبوس هم داشت موقعی که بارون میومد همه میرفتن توش تا خیس نشن…. امان از دست فضولباشی محله که عجیب دوستش داشتم و دارم وخودش خبر نداشت و نداره که عاشقشم…! این اقای فضولباشی یا توی هر سوراخی انگشت میکرد یا از توی اون سوراخ اونطرفش رو نگاه میکرد و گاهی هم یا عمدا یا سهوا سوراخ ها رو اشتباه میگرفت و جای نگاه و انگشت عوض میشد …! توی این کوچه یه عکاسخونه بود به اسم ابهام که عکسای قشنگی پشت ویترینش بود و ادم از دیدنش سیر نمیشد…یه دکتر مهربونم بود که پاهای بلندی داشت و میگفتن توی مسابقه دو خدا هم به گردش نمیرسه و وسط کوچه محکمه داشت و اغلب اهالی رو مجانی دوا درمون میکرد ….! فقط عیبش این بود که نصف مریضاش بعد از خوردن دواها روبه قبله میخوابیدن و اشهدشون رو میخوندن…! میگفتن بس که حواسش به کوچه بالاترینه گاهی به مریضاش به جای گرد اسپرین و قرص کاشی کالمین مرگ موش و سیانور میده….! یه بارم میگن زن یکی از جاهلای محل برای دوا درمون رفته پیشش و دکتر که چشمش از پنجره به کوچه بالاترین بوده به جای گرفتن نبض حاج خانوم یه جای دیگه حاج خانوم رو میگیره و غوغایی میشه تو محل…!

اخ……یه دختر شیرازی بود….! اخ… یه دختر شیرازی بود …! وای…… یه دختر شیرازی بود چشاش ابی / موهاش طلایی / لپاش گلی… لباش غنچه… ابرو کمون و تا دلت بخواد مهربون…..اره مهربون…حتی مهربونتر از خدا…! گاهی چادر گل منگلی سرش میکرد و میومد میرفت از بقالی سر کوچه گل گاو زبون با عرق بهار نارنج بخره ببره خونه واسه هیچکس …! دختر شیرازی از بغل درخت شاتوت که رد میشد دستش رو دراز میکرد و درخت شاتوت هم شاخه های خودش رو میاورد پایین تا دست دختر شیرازی به شاتوتا برسه ….! دختر شیرازی دوسه تا شاتوت میخورد و قرمز ترینشون رو یواشکی روی لپاش و لباش میمالید و خنده با نمکی میکرد و با همون لهجه قشنگ شیرازیش اواز میخوند و دور میشد….! دختر شیرازی جونم دختر شیرازی….خودتو به من…………………………!

اقا این کوچه گردن کلفت و باج گیر و گزمه وداروغه وکدخدا و چماقدارو بزن بهادر و ملا هم داشت….! اگه میخواستن یکی رو از کوچه بیرونش کنن اونو دوره میکردن دستش مینداختن و هی سیخ جارو توی گوشش یا تو دماغش میکردن یا هی پس گردنی میزدن بهش یا ( قرکیش ) میکردن…!…خلاصه اینقده بهش گیر میدادن و اذیتش میکردن که طرف یا خودش میرفت یا بیرونش میکردن از کوچه …! حنای این گردن کلفتا عجب رنگی داشت تو بالاترین… لامصبا دم کدخدا رو هم دیده بودن….! یه عده دیگه هم دم و دستگاه و بارگاه عام واس خودشون درست کرده بودن…خلاصه که گروه زیاد بود… خیلی زیاد…!

گاهی وقتا غروب که میشد اهل محل جمع میشدن زیر درخت شاتوت و شاتوت از تلخی ها میگفت… گاهی اینقدر تلخ میگفت که هم خودش چشاش پر از اشک میشد هم اهالی کوچه… شاتوت غمی توی دلش بود که هیچکس نمیدونست و هیچکس شاتوت رو نفهمید چون نمیدونست چی توی دلشه…! گاهی یکی از پشت کوه املت و سالاد شیرازی درست میکرد میاورد…! یکی اش رشته با سیرابی و کله پاچه میاورد و یکی هم ( لب کارون ) اغاسی رو میخوند و بقیه دست میزدن و دستمال تو دستشون میچرخوندن…تا اینکه طوفان شد….. طوفان شد…!

طوفان که شد درخت شاتوت تاب نیاورد…! از کمر شکست و باد بردش اون دور دورا…. نزدیک قبرستونا اون ته بیابون….دور شد از بالاترین…. خیلی دور…! اما ریشه اش موند تو کوچه بالاترین….! طوفان که شد خیلی چیزا عوض شد…! طوفان که شد دل خشکیده خیلی ها دوباره سبز شد…چشمه اشک خشک شده خیلی ها دوباره جاری شد….! دل مرده خیلی ها دوباره تپید….! لب خشک شده خیلی ها دوباره خندید….! حتی غنچه های خشک شده بوته توی باغچه هم گل داد…!

دیروز با هزار بدبختی افتان و خیزان دوباره گذارم افتاد به کوچه بن بست بالاترین…..! کوچه بالاترین دیگه کوچه نبود…! طوفان سبز بن بست رو خراب کرده بود شده بود شاهراه….! شاهراهی با ادمای جدید… ساختمونای جدید…حرفای نو و پر از شور امید….زندگی موج میزد اونجا و چشمان خسته من به دنبال اشنایی دودو میزد….! و باز غریبانه گوشه ای ایستادم و زل زدم شاید ریشه قدیمی خودم رو پیدا کنم و یا نگاهی اشنا را….! ای جماعت….کسی یک ریشه خشکیده شاتوت رو ندیده توی این پس کوچه ها….؟

68 thoughts on “بالاترین اون قدیما یه کوچه بن بست بود….!

  1. اون دختر شيرازيه چي؟ چيزيش نشد؟ اون كه اون زمان اينقدر خوشگل و مهربون بود، با اومدن اين طوفان سبز رفت كه درخت شاتوت رو آب بده؟ رفت خونه‌هايي كه خراب شده بود رو با دست‌هاي ظريف و زيباش درست كنه، شايد زخم دستاش باعث مي‌شد كه كمي هم آب ديده تر بشه! فردا كه خواست بره خونه‌ي شوهر بتونه از پس شوهرش بر بياد، چون ممكنه شوهره از اون…. !

  2. سلام..متن بسیار تاثیر گذاری بود…شاتوت جان شاید من رو با این اسم نشناسی اما اگه بدونی کی هستم!!!خلاصه این طوفان سبز به همکاری اون دستایی که ازشون خون میچکه هر کسی که دلش شیشه ای بود و سایه ای داشت شکستش…امیدوارم هرچی زودتر خوب بشی…ایرانمون هم همینطور

  3. سلام شاتوت عزیز
    همیشه خواننده نوشته هایت هستم( دروغ چرا؟ همیشگی نیست، اغلب)
    اگه برات امکان داره برای من دعوتنامه بالاترین بفرست. ممنون.

  4. سلام آمسعود.چه عجب پيدات شد.باز خدا را شكر كه مجبور نشدي مثل ممد كوپول بيايي حرفايي بگي كه به حالت افسوس بخوريم وبگيم معلومخ نيست چيكارش كردن يا چي بهش دادن كه اينطور مجنون شده و قاط مي زنه.
    به هر صورت زنده باشي و سر سبز به كور چشم همه سيه دلان

  5. مشدی جان،
    از مرام نوشتاریت خوشم اومد. خیلی‌ باحال مینویسی، میبینی‌ که بچه‌های کوچه بالایی‌ کلی‌ ذوق کردن. می‌شه حضرت عباسی به این سوالات ما جواب بدی: بگو این توفان کی‌ اومد؟
    ما که یه دو ماهیست زندگیمون تو این کوچه بالایی‌ زیرو رو شده و دیگه دماغ کار نداریم. همین چند روزا باید حکم اخراج را نوشه جون کنم.
    چطوری می‌فهمی این دست‌های مختلفو؟ برایه ما که تازه به این کوچه رسیده ایم سخته بفهیم از کی‌ داریم می‌خوریم! فکر کنم دستهٔ فضول‌ها را جا انداختی

  6. سلام همشهری، در مورد بالاترین جالب نوشته بودی من بعد انتخابات تازه با این سایت آشنا شدم. الانم عادت کردم روزی 2-3 بار برم مطالبش بخونم ( 1 جورایی معتاد شدم). خیلی دوست دارم بتونم عضو بشم، می تونی کمکم کنی؟ در هر صورت برای تو و بقیه دوستانت تو بالاترین آرزوی موفقیت می کنم.

  7. شاتوت جان من هم خیلی وقتا میومدم توی این بن بست بعضی وقتا تا سرت گرم بود به بقیه بچه ها دزدکی یه چندتا شاتوت میکندم ازت تا اینکه رفتی و من هم تصمیم گرفتم بیام توی این کوجه یه خونه نقلی اجاره کنم تا اگه اومدی دوباره زود زود بیام و دوباره ببینمت….
    امیدوارم زود برگردی. واقعا با خوندن خاطرات بن بست دلم گرفت.

    نیک

  8. چه پستی به من خورد که اولین نفر کامنت بزارم..
    خیلی حال داد مسعود که مارو تحویل نمیگیری

  9. من دیر باور می‌کنم و لبخند می‌زنم در دلم!
    به سطرها که نوشته می‌شوند
    و حرف ها که گفته می‌شوند
    تنها وقتی تو می‌گویی, چشمهام را می‌بندم
    و اعتماد می‌کنم به کلمه‌هایت
    و
    باور می‌کنم مهربانی معنای دیگری دارد….!

  10. آی لاو یو بادی! خیلی دمت گرم نوشتی.ما دیگه از همون سوراخ گودر به دنیا نگاه میکنیم.مهم اینه که ببینیم، که میبینیم.هر روز چیزهای جدید میاد آق مسعود، حالا دوروبر همونجایی که اوتوبان شده می گن کلی شهرک می خوان بسازن:) من هم دیگخ نمی رم اونورا، نامردا ایمیل زدم حسابم رو ببندن، نکردن اینکارو، رفتم خودم بنویسم تو پروفایل شخصیم که به میل خودم فعالیتم رو برای همیشه متوقف کردم دیدم بازم نامردی کردن و دسترسی منو به صفحه توضیحات مسدود کردن.خلاصه این هم گذشت، به چیزایی جدیدی که پیش روی ماست باید فکر کنیم.ضمناً آدمهای جدید میان کارای جدید میکنن، ما مرکز تاریخ نیستیم و دنیا برای ما خلق نشده، دوره ما هم میگذره این همون چیزیه که باید بهش فکر کنیم و باهاش روبرو بشیم.خوش باشی.بخشوده

  11. سلام
    من هر روز میومدم خبر میگرفتم ببینم چیزی نوشتی یا نه؟
    خیلی خوشحال شدم دوباره داری مینویسی
    موفق باشی

  12. آقا عجب شهر قصه زیبایی از بالاترین تعریف کردی…
    با این قلمت حس کردم که منم مدت زیادیه تو اون کوچه بودم..(5 ماهه فقط بیننده بالاترینم)…
    شاتوت جان….حتما میدونی که بعضیا که اهله دلن و با صفا هستن همیشه دنباله رو قدیمیها و پیشکسوتها هستن….
    امیدوارم کوچه بالاترین همیشه باحال و با صفا بمونه تا کسی ,اونم قدیمیهاش احساسه غریبی نکنن.

  13. درود مسعود جان.
    دلم خیلی گرفت وقتی گفتی کمر شاتوت شکست.نه اینجوری نگو.مهم ریشه هست.میدونم باز دوباره درخت شاتوت رشد میکنه و بهتر از قبل میوه میده.
    هر جا هستی امیدوارم سالم و سرحال باشی و آرامش برگشته باشه.
    پایدار باشی مسعود عزیز

  14. سلام
    خوشحالم که دوباره دست به قلم شدیدامیدوارم بتوانید مثل سابق به روز شوید من بنا به عادت قبلی هر روز به وبلاگ شما سر میزدم وباور کنید امروز از دیدن اینکه بروز شده اید خیلی ذوق زده شدم وافسوس میخورم که چرا همون موقعها با بالاترین اشنا نشدم متاسفانه بالاترین مدتیه که خیلی شیر تو شیر شده
    مستدام باشید

  15. درود بر شاتوت عزیز نازنین
    بالاخره انتظار به سر رسید و شما نوشتی. خوب این هم یه روزنه ی امیده برا ما ها .
    چشمه ذوقت جوشان

  16. آخ که چه بالاترینی بود …!

    خیــــــــــــــــــــلی ممنون شاتوت جان …!

  17. کاشکی منم اون روزایی که طوفان نیومده بود ساکن میشدم، اما اگه توفان نبود شاید منم نمی اومدم تو این کوچه ی امن.
    کاشکی اون روزا می اومدم، این روزا مردم بیشتر به فکر همدیگن. اون روزا برای غم باد گرفتن و یه گوشه چمبرک زدن خیلی خوب بوده، اون روزا درد و دلت رو گوش می دادند و درد دلشون و گوش میدادی و یه آهی می کشیدن و یه آهی می کشیدی و می خندیدن و می خندیدی و فوقش یه پاشو خودتو جمع کنی اضافه تر از اینا رد و بدل می شد. اون روزا من ساکن این کوچه نبودم اما بارها تا ته کوچه رو گز کرده بودم. این روزا بعد از اون روزها درد و دل ها به زجه و آه ها به فریاد تبدیل شده و این کوچه به شاهراه، اما مردما فقط رد نمیشن، دست اهل کوچه رو می گیرند، زخمش رو مرهم میزارن و دست کم باهاشون فریاد میزنند.
    شاید برای همینه که امن ه.
    کاشکی منم اون روزایی که توفان نیومده بود ساکن می شدم. او وقت فریادم فریاد اهل کوچه بود و غریبه به حساب نمیو مدم. منم می تونستم مثل اهل کوچه داد بزنم و رهگذرای شاهراه و اهل کوچه دستم و می گرفتند. نمی گفتند بابا اینکه تازه اومده، نمی گفتند شاتوت مال قدیمی هاست.
    کاشکی اون روزا می اومدم.

  18. مسعودخان از اینکه سالم و سر حال هستید خوشحالم ؛ اگرچه که میدوونم واسه کسی دل و دماغ نمونده!!
    بعد از پستی که در مورد امام جمعه گذاشتید، روزهای متمادی میامدم میدیدم آپ نکردید نگران شدم !
    موفق و سلامت باشید

  19. اشک ما رو درآوردی!!!!!!!!!!!!!!!

    حکایت بن بست بالاترین مثل بن بست صاحب الزمان مشهده شاتوت جان!!!!!
    نسلهای قدیم میگفتند این بن بست فقط به دست خود امام زمان باز میشه!!!
    من همیشه دوست داشتم اینجوری باشه!!

    اما گویا ….!!!!
    بن بست داره باز میشه!!!
    اما به قیمت تخریب خونه ها قدیمی!!
    به قیمت رفتن اوون آدمای ریشه دار از بن بست!!
    روزگار اینطوریه دیگه!!

    شاید خیلی دیر باشه!
    اما حالا اونهایی که چندین دهه است منتظر بازشدن بن بست بودند
    پشیمون هستند از این آرزوشون!!!!

    شاتوت جان بنده خیلی دنبالت گشتم!
    برای بعضی از این بالاترین نشینها هم کامنت گذاشتم و نشونه ات رو خواستم!
    اما نمیدونم این چه طوفانی بود!!
    که تونست درخت شاتوت تناور ما رو بشکنه!!!!!!!!!!!

  20. اشک ما رو درآوردی!!!!!!!!!!!!!!!

    حکایت بن بست بالاترین مثل بن بست صاحب الزمان مشهده شاتوت جان!!!!!
    نسلهای قدیم میگفتند این بن بست فقط به دست خود امام زمان باز میشه!!!
    من همیشه دوست داشتم اینجوری باشه!!

    اما گویا ….!!!!
    بن بست داره باز میشه!!!
    اما به قیمت تخریب خونه ها قدیمی!!
    به قیمت رفتن اوون آدمای ریشه دار از بن بست!!
    روزگار اینطوریه دیگه!!

    شاید خیلی دیر باشه!
    اما حالا اونهایی که چندین دهه است منتظر بازشدن بن بست بودند
    پشیمون هستند از این آرزوشون!!!!

    شاتوت جان بنده خیلی دنبالت گشتم!
    برای بعضی از این بالاترین نشینها هم کامنت گذاشتم و نشونه ات رو خواستم!
    اما هرچه بیشتر جستم کمتر یافتم!!!!!!!!
    اما نمیدونم این چه طوفانی بود!!
    که تونست درخت شاتوت تناور ما رو بشکنه!!!!!!!!!!!

  21. شاتوت جان مخامت!
    چند روزیه که موشتری رفتم. ای بگی نگی مویوم هوسدم کرده ساید وا کنم. فنت و فلوسش ر بزم بگو.
    قربونت
    کوز چسسک

  22. سلام آقا مسعود
    میشه اول بگی این 35 روز کجا بودی؟
    آخه مگه میشه بیخبر رفت و بیخبر اومد اون هم تو این شلوغی و بگیر و ببند
    نمیگید دلمون براتون شور میزنه
    به هر حال خوشحالم که دوباره مینویسید هر چند خستگی در نوشته هاتون مشخصه
    موفق باشید

  23. توی اون کوچه منم بی صدا می اومدم و میرفتم همه نوشته هات رو هم میخوندم نمیدونم چی داره این کوچه که شده زندگی من. تنها راه وصل شدم به ایرانه ؛هر چند برای همیشه مسدودم کردند و یه ماهی دلخور بودم اما باز برگشتم و از صفر شروع کردم؛ باز آسته میام آسته میرم که گربه شاخم نزنه . دلم برای ایران خیلی تنگ شده. نوشته های تورو هم خیلی دوست دارم همشون رو خوندم خوش بحالتون کاش زندگی یجوری بشه که منم برگردم اونجا . دارم از این غربت میمیرم:((

  24. سلام
    حرفهای زیادی برایه گفتن دارم, ولی دیگه حوصله اش را ندارم.
    ولی تو این شلوغی, شما هم خوب رفتی کنارهااااا!!!
    همه ما ناراحتیم, ولی خوب …..

  25. سلام
    نه, مثله اينکه شما نمي خواين بنويسين.
    خوب اشکال نداره, فقط خدا کنه اين ننوشتن با ميل خودتون باشه.
    فقط مي خواستم بگم دلم خيلي برايه اين تلخ نوشته ها تنگ شده
    چون اين تلخ نوشته ها حرفه دل من و بقيه مردم بود؛ واقعيت بود.
    و برايه همينه که من به اين زودي ها نااميد نميشم و سايت شما را هر روز با اميد چک مي کنم.
    با توجه به اينکه نظرات قبلي را تاييد کردين, ميدونم که اين نظرات را مي خونين, پس ازتون به خاطر تمام نوشته ها و تحليل هايه قبلي تشکر مي کنم, واقعا مفيد بود و رويه سطح آگاهي من تاثير زيادي داشت.
    به اميد اينکه اين روزهايه سخت بگذره و شما هم دوباره فعاليتتون را شروع کنيد.

  26. مشدی تو خیلی دمت گرمه به خدا . قربونت نمی گی تو این شلوغ پلوغی ها ور میداری میری دل ما هزار راه میره .

  27. درود مسعود جان
    وقتی کامنتت رو پای نوشته ورتیگونه دیدم خیلی خوشحال شدم که هستی و سلامتی.خدا رو شکر.دوست داشتی بنویس دلم برای نوشته هات تنگ شده مشهدی.
    پایدار باشی.

  28. سلام آقا مسعود
    من يكي /دو سال پيش هم تو كوچه بالاترين غريب بودم الان كه ديگه هيچي هميشه واميستادم گوشه نگا ميكردم ولي عاشق اين درخت شاتوت بودم شما منو نميشناسي اما من هميشه شاتوتي بودم اين روزا خيلي دلم واستون تنگ شده
    مواظب خودت باش دختر گلت رو هم ببوس

  29. سلام دوست عزيز
    اميدوارم خوب باشيد
    مي تونم خواهش کنم براي من دعوتنامه بالا… بفرستين؟
    واقعا راهي غير از اين به ذهنم نرسيد
    خيلي ممنونم

  30. درود مسعود جان
    آخ که دلم خیلی برای نوشته ها و خاطرات تنگ شده.بسه دیگه داداش از این غار تنهایی بزن بیرون.

  31. سلام داداشی ! ظاهرا خیلی وقته که اینو نوشتی! مثل همیشه خوندنی بود ! همه رو خوب معرفی کردی مخصوصا اون فضولباشیه بی تربیت رو :دی هر جا هستی سلامت باشی !

  32. سلام
    من چند ماه بود که معتاد بالاترین بودم. صبحم با بالاترین شروع می شد. اما دیگه دارم ترک می کنم. کوچه بن بست یه چیز دیگه بود، الان دیگه بالاترین نیست….

  33. سلام .
    خوبین . من همیشه به یاد شما هستم و محبت های شما رو فراموش نمیکنم .

    شما سر نمی زنید ولی من همیشه جویای احوالتون هستم .

  34. سلام
    یه مدت با نوشته های شما حال میکردیم
    مدت زیادیه که نمی نویسید
    امیدوارم حادثه تلخی رخ نداده باشه براتون

    به امید بازگشتتون

  35. سلام شاتوت عزيز
    اصل مطلب: سال نو مبارک!
    از طرف من دخترت را هم ببوس و بهش عيدي بده! (کمتر از 10 تومن هم راه نداره)

  36. سلام شاتوت خان بابا هی دختر شیرازی دختر شیرازی می کنی بیا یه گوشه ای وایسا کلمه حرف حساب بزن ما هم ملتفت شیم دیگه! نا سلامتی ما اینجا تو این شهر بالاخره اره و اینا نمیشه که عزیز برادر!هرچند دیگه لاگین نمی کنم ولی یه دفعه به من منفی دادی منتظرم برگردی یه لینک بدی!
    اخه جدیدا منفی ها آبی شده اینجا اونایی که خیلی باید منفی حقشون باشه همه منفی هاشون ابیه!

  37. زرشک! ما رو باش فکر کردیم تازه نوشتی! یکی الان تو بالاترین لینکش کرده بود منم به هوای خوندن خبر اومده بودم

  38. مسعود جان یه وقتهایی‌ آدم دلگیر می‌شه از بعضی‌ از اهالی کوچه بالاترین، اما بقیه اهالی میدونند که این چهارتا همسایه ساندیسی شغلشون خود فروشی مغزیه، ما باید سعی‌ کنیم تا با صبر و استقامت اونها رو از حاشیه خاکستریه این زندگی‌ ننگین به پهن دشت سبز آزادگی راهنمایی کنیم.مسعود جان شما خودت جبهه رفتی و جونت رو پای اهالی این کوچه و تمام کوچه‌های این شهر گذاشتی‌، ما با افتخار کلاه از سر بر می‌داریم به احترام شما.هر وقت یاد این کوچه افتادی یادت باشه بچه هاش موقع بازی موظبند ریشه درخت شاه توت لگد نشه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s