کتابام رو که فروختم نشستم مثل بچه ها گریه کردم…!

از بچگی کتاب خوندن رو دوست داشتم و بیشتر پول توجیبیم رو کتاب دست دوم میخریدم ( بخاطر ارزونی ) …به جُق و پُق که افتاده بودم کتابای پلیسی میخوندم از قاضی سعید و میکی اسپیلن و مایک هامر و عشیری …اوایل انقلاب کتاب های صمد بهرنگی رو با ولع میخوندم… یک هلو هزار هلو رو که میخوندم دهنم اب میفتاد و پسرک لبو فروش رو که میخوندم بوی لبوی داغ توی اتاق میپیچید…! الدوز و کلاغ ها؛ کوراوغلو و کچل حمزه؛ کچل کفترباز؛ تلخون و چند تا کتاب دیگه …عاشق صمد بودم چون ساده و بی ریا مینوشت …کتاباش هم همینطور ساده بود با کاغذ کاهی و جلد مقوایی…! 

یه کتاب خوندم که اسمش یادم رفته اما سرگذشت گنجشکی بود که یه پسر تُخس با پلخمون بهش سنگ میزنه و زخمی میشه …خودش رو که میرسونه لونه بچه هاش دورش جمع میشن و با اشک و ناله مراقبت میکنن ازش تا خوب میشه…داستان رو که میخوندم و عکس های کتاب رو که میدیدم اشکام در اومد و رفتم پلخمونم رو برداشتم تیکه تیکه کردم؛ دوشاخه چوبش رو هم از وسط شکستم انداختم دور …همش حس میکردم اون گنجشک رو من زخمی کردم..! 

داستان های رضا رهگذر و علی اشرف درویشیان رو هم کم کم خوندم تا رسید به صادق چوبک با تنگسیر و انتری که لوطی اش مرده بود و غلامحسین ساعدی و محمود دولت ابادی با کلیدر و جای خالی سلوچ و صادق هدایت با وغ وغ صاحاب و بوف کور و سه قطره خون. همه کتابای جلال رو هم جمع کرده بودم و بیشتر از همه مدیر مدرسه رو میپسندیدم…نون والقلم؛ سه تار و کندوها…! 

از عزیز نسین و یاشار کمال کتابی نبود که یکبار خونده باشم…! شاید مسخره باشه اما بعضی از کتابها رو من ده بار خوندم و هر بار لذت بردم…! خواجه تاجدار ژان گوره رو حد اقل پنج بار خوندم و خیلی کتاب های دیگه … کتابخونه ای داشتم برای خودم و کتابام عزیز دلم بودن…! اگه کسی کتاب قرض میخواست با اکراه میدادم و هزار تا توصیه که مواظبش باش…! بد ورق نزنی …! اب یا چایی نریزه روش …! انگشتت کثیف نباشه موقع ورق زدن و تُف نزنی انگشتت رو وقتی میخوای ورق بزنی…! کتاب همسایه های احمد و محمود رو دادم به یکی از دوستام که فاتحه اون رو خوند… کتاب رو که گرفتم دیگه باهاش حرف نزدم…! 

اواره که شدم کتاب هام رو هم توی کارتن کردم بردم به شهر غریب…! توی غربت بی پولی امانم رو بریده بود تا اینکه چشمم به کتابام افتاد…کتابام رو بردم فروختم… به مفت…به مفت…! اونهمه کتاب رو دادم و چند تا اسکناس مچاله گرفتم و تو راه برگشتن رفتم توی پارک نشستم و مثل بچه ها گریه کردم…! نخندین بهم اما دلم برای کتابام تنگ شده…معلوم نیست چی به سرشون اومده… بخدا من بی وفا نبودم…من عاشق کتابام بودم اما گرفتار بودم…گرفتار…! 

27 thoughts on “کتابام رو که فروختم نشستم مثل بچه ها گریه کردم…!

  1. آی سوز دره، آی سوز دره….. مو هم کاری مث کار تو چن سال قبل کردم. هنوزم که هنوزه جاش موسوزه. ولی خوبیش به اینه که اونایی که خوره کتابن و به قول ای فرنگیا کرم کتابن نمتنن از کتاب دل بکنن. بازم کتاب جمع موکونن و بعد 2-1 سال کتابای کتاب خانه از قبل پر و پیمون تر شده. گیرم که یه خورده به خاطر تغییر ذائقه و سلیقه اسم و فامیل کتابا تغییر کرده ولی بازم کتابن. شایدم ای بد نشده که کتاباتو فروختی یا بنده های خدایی که کتاب دوست دارن ولی پول خریدن کتاب نو ندارن، بتونن اونا رو بخرن و بخونن.
    هر وقت اسم کتاب مشنوم یاد فیلم فارنهایت 451 می افتم…… یاد به خیر عجب دورانی بود

  2. سلام شاتوت جان، مطمئنی مرد هزارچهره کپی آدم عوضی عزیز نسین هستش؟ من فکر می‌کردم کپی پخمه هستش.

    …………………………………………………..
    سلام بر ورتیگونه عزیز

    فکر میکنم حق با شما باشه و ممنون از تذکر …پخمه داستان بلندی بود بر خلاف داستان های کوتاهی که عزیز نسین مینویسه …کاش اون کتابش رو داشتم … چند تایی دارم که همش داستان های کوتاه … فکر میکنم تف سربالا باشه و چند تای دیگه … بازم ممنون 🙂

  3. دستت درد نکنه(فقط وارد نمیشه 🙂 )

    ……………………………………………………….

    میشه ایشالله 🙂

    به هر حال دعوتنامه فرستادن وظیفه من بود و وارد شدن کار شماست 🙂

    دوست داشتی یه ایمیل دیگه بده دوباره بفرستم گرچه فقط به اندازه انگشتای دست دعوتنامه مونده برام 🙂

  4. سلام شاتوت جان!
    درد جانکاهی را قلمی کرده ای!!!!

    این شعر از خانم «رویا زرین» زبان حال شماست:

    «»»خداحافظ آقاي اورول آقاي مارکس

    خانم دوراس
    خداحافظ آقاي کوندرا خانم سيلويا
    مايا کوفسکي عزيز
    خداحافظ باغ‌وحش انساني ديالکتيک تنهايي عقايد يک دلقک
    خداحافظتان علايق بشري عادات بورژوازيي من
    و خرده خاله زنک بازي زباني لابه‌لاي اين همه کتاب
    روي ماهتان را مي‌بوسم، آقا،‌ خانم
    و ببخشيد
    که مي‌‌فروشمتان.»»»

    به هر حال کتابها در ذهن ما ارزشمند هستند نه در کتابخانه
    شاتوت جان!
    کتابهایی که نام بردی همه در حال حاضر موجود هستند
    بجز کتابهای عزیز نسین مخصوصا با اوون چاپهای جالب جیبی جالب قدیم
    که در صورت تمایل بطور امانی میتونم تقدیمت کنم
    جمعه بیا دروازه طلایی یکسر بزن به جمعه بازار کتاب
    من هم این طرف خیابونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    …………………………………………………

    قربونت خوارج جان

    هنوز یه چند تایی از همون جیبی های عزیز نسین با ترجمه رضا همراه و عکس کاریکاتور روش دارم که گهگاه میخونم 🙂

    خوش به حالت که حال داری صبح زود بری فوتبال …ما که تا ده خوابیم 🙂

    البت شاید این جمعه بیایم 🙂

  5. سلام
    آقا بالاخره وارد شدم
    وظیفه ات هم نبود ، لطف کردی.
    دمت گرم
    خواستی کسی رو دعوت کنی من خودم در خدمتم 😉

  6. ما در خدمتیم شاتوت جان!
    در ضمن ختاب «پخمه» هم موجود است
    الحمدالله آبدارخانه مبارکه خوارج هر چه نداشته باشد غنی از کتب ضاله میباشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    ……………………………………………………………..

    بابا ای ول …کارت درسته 🙂

  7. چه جالب منم این کتابا رو خوندم. منم بی پول شدم یه سری رو فروختم که پول کارای تحقیقاتیمو در بیارم و هنوز افسوس کتابامو می خورم

    چه حس مشترکی. خیلی از مطلبت خوشم اومد

    علی

  8. چقدر قشنگ می نویسی! دستت درد نکنه! با حس نوشته هات احساس نزدیکی می کنم و بارها می خونمشون. می تونم نوشته هات رو به اسم خودت برای دوستام و آشناهام تو ایران بفرستم؟؟
    ………………………………………………………………
    ممنون از شما

    اگه فکر میکنی ارزششو داره اینکارو بکن 🙂

  9. آخي حست رو درك ميكنم
    من كتابام رو نفروختم
    اما تمامشون رو كارتون كردم و گذاشتم توي انباري خونه مادر شوهرم و اومدم اينجا ( نيوزلند )
    حالا انقدر دل تنگشون هستم كه نگو
    خدا رو شكر يه چند تايي شون رو اينجا توي كتابخونه مركزي داره
    گاهي امانت ميگيرم ميخونم

  10. سلام
    این یکی بدجوری دلسوز بود. من برای کتابای نخوندم که تو کارتن هستند و دور از من هستند، بعضی وقتها دلتنگی می کنم. یاد مایک هامر به خیر

  11. Massoud jan ; Hi Meci for Invitation to BALATARIN . Massoud , If you need any thing , please contact me , , you have my email , please Email me , if you want me to do anything for you , Ghorbanet , and Merci again , Ali from Syd

  12. مسعود جان دست کم تو خیالت راحته که فروختیشون و جاشون پیش یه کتاب دوست امن امنه! من چی بگم که وقتی داشتم میومدم این خراب شده، از سرناچاری دو-سه هزار جلد کتاب رو سپردم دست مادر زنی که هر لحظه ممکنه اونا رو بده نون خشکی و به جاش سبد پلاستیکی بگیره!

  13. سلام شاتوت گرامی
    این مطلبتون بسیار کوتاه و دلنشین بود. راستش مطالبتون رو همیشه در بالاترین میخونم و گرچه که بعضی مواقع از لهجه مشهدی که مینویسید خوشم نمیاد اما یادمه اون مطلبی که از یک شکست در برحه ای از زندگیتون گفته بودید که باعث شد مدتی دور از همه باشید و تصور شرایط شما که با این مطلب به ذهنم اومد خیلی جالب و در عین حال غم انگیز بود.

  14. سلام
    چون خودم هم دلبستگی فوق العاده ایی به کتابهام دارم ودقیقا مثل شما از بچگی شروع به کتاب خوندن کردم کاملا حال شما را درک میکنم خیلی از کتابهای من رو بعضی دوستان پس ندادند که من اونها رو با قیمت خیلی مناسبتر از اونی که خریده بودم از کتاب فروشیهای انقلاب تهیه کردم حتی نایاباشو وخیلی تمیز از کتابهای خودم

  15. راستی یک داستان واقعی بگم از زندگی خودم شاتوت جان!
    راستش یکی از درگیریهای همیشگی من از همون کوچیکی همین نگهداری کتابهاست!!!
    هنوز هم که هنوزه خانواده دل خوشی از کتابهام ندارند
    به لحاظ جاگیری در منزل و وقتی که صرف خوندنشون میکنم و یکی هم پولی که بابتشون میدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    و اما خاطره:
    اکثر مردم یکسری مجلات و کتب رو که فکر میکدند بد است بعد از انقلاب خودشون از بین بردند
    راستش ما یک انباری داشتیم در انتهای حیاط خلوت که معمولا کسی به انباری رفت و آمد نداشت
    این بنده هم که از همون کوچیکی خوارج بودم
    هرچی کتابهای ضاله و نشریات قدیمی بود رو در یکی از اوون صندوقچه های قدیمی گذاشته بودم
    روی اوونها هم یکسری جفنگیات ریخته بودم که اهل بیت که خب طبق روال قدما تعدادشون هم کم نبود توجه شون بهش جلب نشه
    راستش خونه ما در مسیر بچه های مدرسهای هم بود
    یکروز صبح پس از خرید نان صبحانه و در راه برگشت به خونه دیدم هر بچه مدرسه ای که رد میشه دستش یکی دوتا مجله قدیمیه!!!!!!
    همینجور که به خونه نزدیک شدم چشمت روز بد نبینه دیدم والده مکرمه اوون صندوقچه رو گذاشته دم در همون حیاط خلوت توی کوچه و …..!!!!!!
    خلاصه …………….
    البته مادرم به هوای اینکه توش آت و آشغاله گذاشته بودش دم در ….
    گمان کنم از اوون مجموعه فقط یک چندتایی کتاب فسقلی باقی مونده بود
    و آه من …………..!!!!!!
    ………………………………………………………………………..

    دلم سوخت یره بره او مجله ها …حیف:(

  16. مسعود گرامی با هزاران درود,

    درد دلی کهنه را شکافتی که فقط منتظر نیشتر بود,

    بقول پرویز قاضی سعید تا زمانی که این رفیق همیشه همراه ( کتاب ) را داریم یا در قفسه ها خاک میخورند و اکثرا سالی یک بار هم سری به آنها نمیزنیم و یا کسانی که واقعا عاشق کتاب و ادبیات هستند در تنگنای کامل,

    مسعود جان پس از سورش سال پنجاه و هفت گنجینه ای از تاریخ,شعر,ادبیات و کتابهای خطی نفیس از نویسندگان ایرانی و خارجی به اضافه مجلات بسیار با ارزش را همراه منزل پدری به آتش کشیدند که براستی آتش به جانمان گرفت زیرا این گنجینه پر بها نتیجه زحمات صد سال خانواده بود و خودت حدس بزن چه بوده,

    در حال حاظر در خارج تا آنجا که امکان دارد کتابخانه کوچکی که شامل قدیم و جدید میشود را با هزاران مشکلات در منزل درست کردیم که اکثرا دوستان نیر بهره میبرند و خوب درکت میکنم و آن شرایطت را,

    درضمن خوارج جان اگر عضو میپذیرید برای کتابخانه خودت و حق عضویت را به پوند انگلیس لطفا فرم عضویت را پست کنید قول میدم سر زمان و ساعت کتاب را عودت دهم,

    با آرزوی بهترینها برای همگی عزیزان.

  17. حضرت «اردلان»
    شرمنده نفرمایید!
    متعلق به خودتان است
    اینجانب از افرادی هستم که اگرچه در نگهداری کتب بسیار دقیق و سختگیر هستم
    اما از به امانت دادن کتابها بسیار شادمان میشوم و گاهی به زور به دیگران کتاب امانت میدهم!!!
    در ضمن از این افرادی که کتابهای خود را ممهور به مهرهای کذایی «کتابخانه شخصی … » و امثالهم میکنند بسیار منفورم!!!
    یک خصلت دیگه هم دارم:
    کتابی رو میخرم که حتما خونده باشم!!!!
    البته بسته به میزان علاقه ام به کتاب خونده شده
    ممکنه چندین جلد از اوون بخرم
    کتابهایی بوده که بیش از ده جلد از اوونها خریدم!!!!!!!!!!!!!!!!

  18. این عکس رو هم تقدیم میکنم به حضرت شاتوت!
    و دیگر دوستان علی الخصوص جناب «اردلان»


    …………………………………………………………………
    اقا دمت گرم ….ثبت با سند برابر است 🙂

  19. وقتی داشتم نوشته تو می خوندم اشک تو چشام جمع شد اسم بعضی از کتابا واسم آشنا بود و حال و هواشون هم … به خصوص کتابای صمد … بوف کور … البته من بچه بودم که اونارو خوندم و خیلی درک درستی ازشون نداشتم ولی داستانی که می خوندم حتماً سعی می کردم صحنه به صحنه شو واسه خود ترسیم کنم و بعضی وقتا وقتی از پای کتاب پا می شدم خودمو تو نقش قهرمان داستان می دیدم…. اینا بخش قشنگی از زندگی و خاطرات ما هستند ولی وقت گرفتاری آدم عاشقی هم یادش میره … یه جورایی خوشحالم که توی این دنیای وانفسا هنوز هستند کسانی که به زندگی ایجوری نیگاه میکنن… به نگات ادامه بده … امیدوارم نسل بعد از ما این چیزارو درک کنند …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s