مُو هَفت سالُم بود که یَک کُو زَدَن دَره کونُم از خانه اِنداختَنُم بیرون …!

بابام عمری شاطر نونوایی بود و نون به سینه تنور میزد… اونم تنور هایی که توی زمین بودن و شاطر باید بغل تنور مینشست و روزی چند صد بار خم میشد داخل تنور و خمیر رو به بغل سینه تنور میچسبوند…! تنورهایی که دیگه اثری از اثارش نیست …! توی مشهد به اون نونها میگفتیم نون بربری که با نون بربری تهرونی ها فرق میکنه…تنور این نوع نون داخل زمین بود و سه نفر دور تنور مینشستن که یکی چونه میکرد که بهش میگفتن چونه گیر و یکی هم چونه ها رو به بغل تنور میزد که بهش شاطر میگفتن و یکی هم با سیخ نون هایی که برشته شده بودن رو از بغل تنور میکند و مینداخت بیرون…! خیلی وقته که دیگه این تنورها برچیده شده چون کارش فوق العاده سخت بود… شاطرهایی که هی خم میشدن و نون به بغل تنور میزدن کم کم غوزکهای پاهاشون روز بروز دچار فرسایش میشد و بعد از مدتی درست نمیتونستن راه برن…! 

بابام هفت سالش بود که مادربزرگم بردش دکون نونوایی و سپردش به شاطر و گفت فقط جمعه به جمعه میتونی بیای خونه و بقیه شب ها رو باید توی نونوایی بخوابی … بابام تعریف میکنه میگه شب اول شاطر یک سطل اب با یک تکه کیسه داد بهم گفت پرخو ( تشت چوبی چهار گوش بزرگ که توش خمیر درست میکردن ) رو باید اینقدر بسابی تا عکس خودت رو توش ببینی…! بابام میگه تا سحر تشت چوبی رو سابیدم و هی توش نگاه کردم اما دیدم خودم رو نمیبینم تا همونجا خوابم برد …بابام میگه اینقدر کوچک بودم که عقلم نمیرسید که چوب رو هر چقدر بسابی نمیتونی عکست رو توش ببینی…! اخر هفته که شد بابام که هفت سالش بود با چند تا نون زیر بغل اومد خونه و نون ها رو داد به مادبزرگم … بابام شده بود نون اور خونه…!  

گذشت و گذشت تا پسر هفت ساله ای که باید مدرسه میرفت و درس میخوند شد شاطر حسن اما نه به همین سادگی …بابام میگه روزای اولی که نون به سینه تنور میزده شبا خواب میدیده که افتاده توی تنور و داره اتیش میگیره …میگه توی خواب داد میزدم اتیش…اتیش و از ترس تب میکردم…! غوزک های پای بابام بس که به زمین سابیده شده در اثر دولا راست شدن از بین رفته …بابام شاطر که شد ستاره به اسمون بود که سوار دوچرخه میشد میرفت نونوایی …!  

حالا بابام پیر شده … میشینه پای تلویزیون و هی زانوهاش رو میماله…! بابام به ما محبت نکرد مثل باباهای امروزی و یکروز بهش گفتم اینو… بابام گفت: مَگه کسی به مو محبت کِرد..؟ مگه کسی مُوره تو بغلش گیریفت نازو نوازش کِرد؟ مُو هفت سالُم بود که یک کُو زَدَن دَره کونُم از خانه اِنداختَنُم بیرون گفتَن برو دکون نونوایی کار کُن..! مگه کسی بره مو اسباب بازی خِرید…؟دلم به چارتا بُجُل خوش بود که بعضي وقتا یواشکی مِرَفتُم بُجُل بازی مِکِردُم…! مو نفهمیدم کی بزرگ رَفتُم…! مو نِفَهمیدُم کی بچه بودُم…! مو هفت سالُم بود که نون میاوردُم خانه…مُو مُحِبَت نِدیدُم که باخام محبت کُنُم… مُوره نوازش نِکِردَن که مو باخام نِوازش کُنُم…! چی مِفَهمِن شماها …. چی مِفَهمِن؟

28 thoughts on “مُو هَفت سالُم بود که یَک کُو زَدَن دَره کونُم از خانه اِنداختَنُم بیرون …!

  1. داش مسعود
    مطالبت خیلی داره اقتصادی و اجتماعی میشه . مطالب سیاسی بیشتر بنویس.
    موفق باشی

  2. مسعود عزیز خدا انشالله برات نگهش داره سایه پدر برای آدم یه نعمته حتی اگه محبت نکنه همون بودنش…دیدنش …حس کردنش یه دنیا ارزش داره به خدا…خوش به حالت…خدا برات نگهش داره…..
    ………………………………………………………

    چاکرم جاوید جان

    روح همه پدرهای از دست رفته هم شاد باشه …

  3. سلام شاتوت جان
    مثل همیشه جالب بود نوشتت.
    من چند وقت پیش یه اظهار نظری کردم و گفتم که مطلبت با عنوان بیوه زنی با عشوه ی شتری شبیه کارای دیگرت نیست و از سر شوخی گفتم آویزونی بوده.
    با اینکه جواب دادب که کلیدر خان من از شبیه هم نوشتن فراری هستم و قس…
    منظور من این بود که شاتوت و سبک جالبش شده یک برند و دست به سبکت حد اقل تحت امضا شاتوت نزن.
    امیدوارم ناراحت نشده باشی عزیز.

    …………………………….
    سلام
    این حرفا چیه رضا جان …من از انتقاد خوشحال میشم کلا 🙂

  4. سلام شاتوت جان من یکی از همشهریاتم که مطالبتو دنبال می کنم .می تونی به من هم دعوتنامه بالاترین بدی!

  5. نوشته تاثیر گذاری بود. اولش با حالت طنز خوندمش اما در پایان یه قدم با بغض فاصله داشتم.خیلی خوب بود.مرسی.راستی اگه خاطره ای از شبهای اجاره ویدیو و 200 فیلم رو در 12 ساعت دیدن با مشکلات و لذت هاش داری بنویس .ممنون

  6. مسعود جان با درود,

    قبل از هر کلامی عرض ادبی ویژه حضور پدر ارجمندتان و با امید که سایه ایشان و مادر همواره بر سرتان باد,

    یکی از بزرگترین مشکلات جامعه سنتی همین نمونه ایست که عنوان کردی و اینکه همواره پسر باید نان آور باشد چیزی که امروز سراسر جامعه را در بر گرفته,

    مسعود جان ما امروز وظیفه بسیار خطیری بعهده داریم در قبال فرزندانمان در هر زمینه که کوچکترین احساسی از نظر کمبود محبت را حس نکنند و اینکه با فرزندانمان قبل از پدر و یا مادر فرزندی دو دوست باشیم و بتوانیم با فراغ خاطر به درد و غمی اگر وجود دارد گوش فرا دهیم و بهانه های واهی مشغله و کار را کاملا با خانواده جدا نموده و بیشتر با آنها باشیم که هرگز شاهد این دردهای گذشته نباشیم,

    مسعود عزیز از پدر و نمونه پدر هرگز نباید گله داشت زیرا زیباترین دوران زندگی را فنا شده دیدند و قربانی فقر فرهنگی جامعه سنتی ولی هرگز و در هر شرایط محبت و دوستی را نباید از آنها دریغ کرده و یا دوری کرد زیرا سراسر وجودشان درد های سنگین گذشته و مسولیتی که در خردسالی بدوششان نهادند و امروز فقط نیاز به محبت شما خصوصا نوه هایشان دارند,

    با امید به کانونی گرم توام با مهر و صفا برای شما و پدر گرامتان و کاشتن بذر محبت در درون خانواده ها,

    با احترام,

    اردلان و خانواده.

  7. یعنی چی که چی میفهمین؟ این شد دلیل آقا مسعود برای این نسل که هر کاری دلش خواست کرد؟ من میدونم که نیش عقرب نه از ره کین است ولی چرا آدمها از سر همین عادت آدم نمیکشن؟ چرا جایی که زورشون نمیرسه زور نمیگن؟ ببین عزیزم هیچ کدوم اینها دلیل نمیشه که به یه رفتار و واکنش غریزی اعتبار بدیم و بخواهیم مهر تایید بروی اون بزنیم.مسعود جان این نسل بیماره من قبول دارم که اینها ویروس رو انتخاب نکردن بلکه توسط ویروس انتخاب شدند.ولی اینها بیمارند و باید مثل بیمار با اونها برخورد بشه.اینطوری که شما نوشتی برای برو بچه هایی که کم تجربه تر از خودت هستن تصوری غلط بوجود میاد که میتونن مجوزی داشته باشند برای اینکه هر جوری دلشون خواست رفتار کنند.برادر من داری با آتیش بازی میکنی.

  8. شاتوت خوبم
    ما نسل سوخته ها دوسر سوزیم
    نسل قبلی محبت ندید و محبت نکرد و دست آخر مارا انداخت تو هچل
    ما سوخته ها محبت که ندیدیم هیچ مصیبت ساده انگاری اون نسل را هم داریم میکشیم.
    اما بهرحال خدا سایه شونو برسرمون نگه داره
    ارادت
    albaloo

  9. درود مسعود جان
    دلم خیلی برای باباهامون می سوزه!راست می گن بخدا!ولی نباید هر کار بدی رو توجیه کرد.پس ماها که محبت کمی دیدیم چرا به بچه هامون محبت می کنیم؟!به قول بی شیله پیله که ما دوسر سوخته ایم.اما الحق که نسل پدران ما واقعا بی محبتی را در اوج اعلا تحمل کرده اند و محبت کردن بلد نیستن!من خودم هنوز توی ابراز محبت به پدر و مادرم مشکل دارم البته عملی نشون میدم اما زبونی نمی تونم.
    خدا سایه پدرت رو از سرت کم نکنه.باور کن که اونا خودشون بیشتر از این وضعیت زجر می کشن.

  10. Massoud , hi I came mashhad last month , after 5 years , and visited my city . I have sent an email , already , asking you , to send me DAVATNAMEH BALATARIN , but you did not answere . Any way , if you can , please send me an invitation . I live in Sydney , and i born in mashhad , I left mashhad 12 years ago . I am pretty sure , some people , donot underestand , what yoy are talking about , but we as mashhadi’s , know .
    Regards , alireza

  11. داش شاتوت گرامی!!

    واقعا ما تنها نسلی هستیم که تغییرات زیادی در فاصله زندگی ما رخ داده!!
    و نسلهای قبل و بعد ما تفاوتهای فاحشی دارند!!!
    و خب جالب اینه که خوشبختانه قدرت درک اوونها هم نصیب ما شده!

    گاهگاهی توی سبزی فروشی و … که میرم نسل خودمون رو اینجوری تعریف میکنم:
    کوچیک که بودیم : پدرسالاری
    داماد که شدیم : زن سالاری
    بچه دار که شدیم : بچه سالاری
    حالا خدا آخر عاقبتش رو به خیر کنه که تا انتهای زندگی ما چی بشه!!!!
    خلاصه گویا قرار نیست این نسل سوخته ما هرگز به سالاری برسه
    میترسم وقتی پیر بشیم هم زمانی باشه که افراد مسن رو میسوزونند!!!!!!

  12. شاتوت جان!!!
    راستی اگه آدرس نونوایی رو هم بدی!!!!!
    ممنون میشم!!!
    شاید اینطوری یکسری خاطرات در مورد پدر گرامی شما بتونم پیدا کنم و براتون ارسال کنم!!
    خانواده های قدیم در تهیه نان حساسیت داشتند
    من خوب یادمه گه بعضی وقتها مجبور بودم دو یا سه نوع نون مختلف تهیه کنم برای صبح!!!
    اون موقعها کسی نون فریز شده نمیخورد که
    صبح به صبح خرید نون تازه به عهده بنده بود
    و خلاصه همه نونواییهای اطراف و اکناف را سرک میکشیدم
    …………………………………………………………………..
    سلام بر خوارج عزیز

    نونوایی های بابام حالا با خاک یکسان شده و اثری ازش نمونده 🙂

  13. هر دوره‌ اي شرايط خودشو داره و اين شرايط مختلف باعث ميشه هميشه اين نسل به اون نسل و اون نسل به اين نسل يه چيزايي بگن يا غر بزنن. الانم مسايل و مشکلات يه جوره ديگس اما کلاً من معقتدم منت گذاشتن يا خيلي گذشته رو پيش کشيدن جالب نيست. از اونجا که حدس ميزنم شرايط 20 سال ديگه خيلي با الان فرق ميکنه با خودم تمرين ميکنم که هي وضعيت الان رو به رخ بچه اونموقم نکشم. من هم محبت نديدم ولي لزومي نداره که پسرمو از نوازش و بغل کردن محروم کنم هر چند اين کارو خوب بلد نباشم. اما بهر حال به قديمي ها نميشه خرده گرفت اينا رو گفتم که ما مثل اونا رفتار نکنيم

  14. masod jan lazem nist in matlabo dar sait bezari dastan in shater hassan vaghe bod chon man ham babam nonva bod esesham hassan bod vali hassah khamir gir yadam yk dost dasht dar mashad be esme shater hassan on sala to bahr abad mashd nonvay dasht age hamon bashe man to yk joray pesar amoim age lotf koni jababo khososi bedi mamnon mesham.ghorbanat va be omid dedar

  15. خدایش بیامرزاد
    یک نانوایی بربری هنوز من سراغ دارم در مشهد بعد از میدان امام حسین رو به روی پارک فجر حاشیه ی 100 متری… واقعا نانوایی سختی است

  16. خدا واست نگهش داره که این باباهای قدیمیماها نعمتی هستن …آقای منم همینطوری بود دقیقا از بچگی دنبال کار و بدبختی و چه عجیبه که یه بار ازش پرسیدم چرا به ماها محبت نکردی همین جواب بابای تورو بهم داد….با خوندن مطلبت یاد آقام افتادم و اشک تو چشمام جمع شد…خیلی اذیتش کردم این پیرمرد رو…خدا مارو ببخشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s