زمستونُ و برفُ شیرهُ و سیب زمینی کبابیُ و دماغای اویزون…!

بچه که بودم هنوز از گاز و گاز کشی خبری نبود… زمستونم که میشد مثه حالا زمستوناش بی بخار نبود! صب که پامیشدیم میدیدیم چل سانت برف اومده! اولش بدو بدو رادیو رو روشن میکردیم تا میگفت مدرسه ها تعطیله یه هورایی میکشیدیم صبحونه خورده نخورده میزدیم بیرون! یه کاسه مسی تمیز از مادر میگرفتیم پر از برف میکردیم… مادر هم از توی کوزه؛ شیره انگور یا شیره توت میریخت روش به هم میزدیم میشد برف و شیره! قاشق قاشق میخوردیم و حظ میکردیم! برف بازی و ادم برفی درست کردن هم صفایی داشت … بابا که برفای پشت بوم رو پارو میکرد میریخت توی حیاط ما هم توی کوه برف وسط حیاط مثه اسکیمو ها خونه درست میکردیم میرفتیم توش برف و شیره میخوردیم … ابای دماغمون اویزون بود و لپامون قرمز اما حیا نمیکردیم … فوقش خیلی که یخ میکردیم بدو بدو میرفتیم تا گلو زیر کرسی … چه کیفی داشت! توی خیابون سرسره بازی و پشت ماشین ها رو گرفتن و سرسره خوردن لذتی داشت که به خطرش می ارزید و البته گاهی کتک خوردن از راننده ها! سر محل اتیش روشن میکردیم مینشستیم دورش … چوبا که زغال میشد یا از بقال محل سیب زمینی میدزدیدیم یا از خونه ها میاوردیم میذاشتیم زیر زغالا کبابی میشد به نیش میکشیدیم! گاهی هم منت سبزی فروش محل رو میکشیدیم تا یه چغند قند بده بهمون بذاریم زیر اتیشا!

یه بار یادمه حوض گود وسط حیاط تا ته یخ زد؛ دوتا ماهی قرمز بزرگ داشتیم که لای یخ ها مردن طفلی ها! نفتمون که تموم میشد چلیک نفت رو برمیداشتم میرفتم یا از بقالی محل یا از شعبه نفت ؛ نفت میخریدم برای بخاری های نفتی چکه ای توی اتاقا… پاییز که میشد بابام چند تا گونی بزرگ زغال از زغال فروشی دور فلکه دروازه قوچان میخرید میاورد خونه که توی حوض خاکه زغال ها رو میشستیم و گوله گوله میکردیم تا خشک بشه برای زمستون! کرسی چوبی رو میذاشتیم توی اتاق وسطی روشم لحاف کرسی روی لحاف کرسی هم چادر شب! مادر هر روز منقل رو روبراه میکرد و یکی از اون گوله های خاکه زغال رو هم میذاشت وسط منقل روشم خاکستر میریخت! وای به وقتی که شاش گربه قاطی زغالا بود … بوش عالم رو ورمیداشت!

کرسی که داغ میشد شب بابا مینشست بالای کرسی زیر لحاف … یک سینی بزرگ مسی هم روی کرسی بود که برای شام یا میوه یا تنقلات زمستونی و چایی و این چیزا بود … شب ها هم همه زیر کرسی میخوابیدیم! یادمه یک چند بار تو خواب پام افتاد توی منقل و سوخت! لذت زمستون رو کسی میفهمه که بره زیر کرسی نه اینکه پای شومینه یا بخاری گازی بشینه! زمستونم زمستونای قدیم … حالا خیلی بی بخار شده … هم زمستوناش هم ادماش!

26 thoughts on “زمستونُ و برفُ شیرهُ و سیب زمینی کبابیُ و دماغای اویزون…!

  1. سلام همشهری.وبلاگ باحالی داری.من از پستی که درباره ابطحی نوشته بودی وبلاگتو می خونم.لینکشو توی بالاترین دیدم.راستش چند وقته میخوام عضو بالاترین بشم کسیو پیدا نکردم دعوتم کنه یه دفه یاد تو افتادم.ممنون میشم اگه منو دعوت کنی.

  2. خوب نگفتی روزهایی که صبح زود پا می شدیم و می دیدیم برف جانانه ای اومده، گوشمونو می چسبوندیم به رادیو و دعا می کردیم که کاش مدرسه رو تعطیل اعلام کنن…….حالا اگه تعطیل میشد که برف و شیره حال دو چندان داشت. دمت گرم یاد اون روزا افتادم
    ………………………..
    مرسي از ياد اوري … گفتم حالا🙂

  3. خیلی قشنگ توصیف کردی با خوندنش لحظه به لحظه تو ی اون آب و هوا زندگی کردم اگر چه تجربش نکردم
    ولی به نظر من کسی الان بخاری گازی و شومینه رو با کرسی و بخاری نفتی عوض نم یکنه
    این احساسات نوستالژیک ما هستند که فریبنده اند و کذشته هی که اکثرا جذاب جلوه می کنند….امروزهم فرداست !

  4. salam .man hataleb shoma ro mikhonam .saken holland hastam . fekr konam ham sen o sal hastim . man mashhadi hastam . ba khondane mataleb shoma bar migardam be on salhe . salamt bashi

  5. پارسال که اينجه هوا سرد رفت و گاز خيلي جاها قط شد، هي اي دوولت مردا مُگُفتن که: «طي پنجاه سال گذشته اين سردترين زمستان بوده …»! مويَم هي تعجب مکردم که اي بابا مو که به پنجا نرسيدُم هنوز، ولي برچي وقتي 8، 9 سال دِشتُم يادم ميه که زمستونا خيلي سرد بودو با اي که مثه سگ ملرزيدِم ولي مرفتم برف بازي و نفت ر نيم من نيم من مِخريدِم و غمي نِداشتِم! حالا چيه که اينا کم آوردنو هي مگن از پنجا سال به اي ور تا حالا انقد هوا سرد نبوده! تا اي که گفتم حتمني خيالاتي رِفتُم، پس بيخيال قضيه شدم.
    امروز که پستِتَه خواندُم ديدم که اي دل غافل، مثله اي که او سالا وجود دشتن. پس اي ک.س خلاي مالياتي چي مگفتن که تا حالا همچين هواي سردي نداشتم؟

    شانس آوردِم 80 سال پيش انقلاب نِرف وگرنه کلا اينجه شده بود شوره‌زار! فعلن يگ 10 سالي وقت درم تا شوره‌زار بره همه جا

  6. بله یاد اون زمونا بخیر، به قول منوچهر خواننده، افسوس که گذشته، دیگه برنمیگرده، فقط یک چیز هم واسم جالب بود اونم شیرهٔ توت بود که تا حالا نشنیده بودم، حتما از چیزای مختص مشهده، ایندفعه گذرمون به مشهد بیفته حتما باید امتحان کنیم
    …………………………………………..
    اون زمونا فراووني بود …يادش بخير يه باغ توت زار داشتيم كه پر از درخت توت بود … تابستون توت هاش رو ميتكونديم و توي همون باغ توي ديگ هاي بزرگ ميريختيم كه روي اجاق بود و زيرش كنده اتش …درست كردنش سخت بود اما خوشمزه بود حسابي … يه مقدار كه ميجوشيد از صافي رد ميكردن و ابش رو ميذاشتن بجوشه و هم ميزدن تا ته نگيره … كمي غليظ كه ميشد توي كوزه ميريختن و براي پاييز و زمستون استفاده ميكردن … با شير برنج يا با نون يا با برف يا بعنوان صبحونه …

  7. حالا شما آدمهای قدیم هی پز قدیم رو بدین. بله ما بی‌بخاریم. ما بهار نداریم. ما تابستون نداریم. ما حتی زمستون هم نداریم. زمان شما ماشینها بنز بود. زمان ما پراید هم یک رویای دست نیافتنیه. زمان شما برف یه متر میومد. زمان ما زمین مثل سنگ پا خشک و خشن شده. هر چه به سر ما اومده از این مملکت کمونیستی در حال فروپاشی تا اون لایه ازن سوراخ سوراخ همه از دست خوابهای شومیه که نسل شما برای ما دید.
    دیگه پز ندیها!
    …………………………………………
    چش😦

  8. با سلام من هم مشهدی هستم ولی ساکن سرزمين برف و يخ کانادا ،البته از زمستان های سرده مشهد خيلی به خاطر نميارم(هر چند اينجا جبران ميشه) ولی برف و شيره رو خوب يادم هست يادش بخير مشهد!
    ممنون از نوشته هايه بينها يت زيبايتان.
    ّ

  9. ^^حالا شما آدمهای قدیم هی پز قدیم رو بدین^^
    جناب آريو، چکار به کارشون داری…بزار خوش باشن با اين خاطراتشون…خودشون هم ميدونن چه غلطی کردن و بقول آقا مسعود مث سگ پشيمون مِرن!…اگه نبودن که اينطور برای خاطره چل سال پيش شون جلز و ولز نميکردن…. درثانی، خيلی هم سخت نگير، ظاهرا همه دنيا همينجوره، اينجا هم، تو غرب، همه حسرت اون good old days ها رو ميخورن… اصلا انگار يه بيست سی سالی هست که whole world going a wrong way… اونا هم دقيقا نوستالژی شون همين سادگی ها، صفاها و صميميت های بيست سی سال پيش از اينه…همه دنيا مثل اينکه اينجوريه… بزار حداقل اين پيرمردها با زبون خودمون برامون نقاشی بکنن روزهائی که نه به زندگی ما و نه حتی به خواب اونا ديگه محاله بياد… بگو مسعود مشهدی جان…بگو…
    ……………………………………………..
    اولا كه پيرمرد جد و ابادته پيرزن جان🙂
    دوما مو هم مچ مندازم! هم كل مندازم! هم دست به يخه مرم! هم مسابقه دو مذارم … هم حاضرم عكسمه از الان برفستم بره هر كي مخه به شرطي قول بده عاشقم نره! هم حاضرم چيز كنم! هم خلاصه دهنه موره واز نكنن با اي حرفا!
    تازشم نشاشيده شب درازه … ها دداش🙂

  10. دوست بزرگوار
    با درود
    یلداتان مبارک
    برای شما و خانواده محترمتان آرزوی دلشادی و تندرستی دارم
    عالی بود رفیق
    ارادت
    …………………….
    ممنون البالو داداش🙂

  11. بابا لیبرال دموکرات!

    ( این کامنت در باب آن دو خط قرمز رنگی است که اضافه کردی )
    ….

    راستی یک چیزی . چند روز پیش دیدم یکهو آمار بازدید بلاگم رفت بالا! رفتم دیدم چون توی پست قبلی تو اولین کامنت بودم اینجوری شده! واسه خودت بزرگراهی ها! مسعود خان.
    ………………………………….
    من كوچكم عليرضا جان …

  12. مسعود جان، متشکرم از توضیحاتت، من فکر کنم الان ۳۰ سالی‌ هست که رنگ شیر برنج رو هم ندیدم اما بعد از خوندن این نوشتت، حتما امشب از خانومم خواهش می‌کنم که یکی‌ ۲ بشقاب هم که شده شیر برنج درست کنه، من که نمیدونم چه جوری درست می‌کنن اما خدا حفظ کنه این همسرهای هنرمندمونو، امشب که شب یلدا هم هستو حتما تو خونهٔ خیلی‌ از ایرانیها جشن و سرور بر‌پاس، همه هندونه میخورن ما شیر برنج!

  13. اتفاقا همین چند روز پیش که کمی برف آمد دیدم هیچ خبری از برف توی خیابونا و کوچه ها نیست یاد قدیما کردم که ماشینا کم بودن برف زود مینشست روی زمین!
    این کوچه پس کوچه های محله هم که تنگ و باریک بود ( منظورم کوچه زردیه) خلاصه مردم هم همه صبح زود برفا رو پارو میکردن توی کوچه تا کسی نبینه برفا رو تو کوچه میریزن خلاصه صبح که موخاستی بری بیرون میدیدی کوچه مسدود شده که خب برای ما بچه ها خیلی باحال بود دیگه!! به به!
    باقی ماجراها هم که شما نوشتی دیگه …

  14. سلام يره

    اقاجان مُو دستُم خورد به یَکی ازی کامِنتا پاک رَفت! غِلَط کِردُم! تاوُونِش هر چی بره مُدُم… فُحش نَدِن فقط! همُو کِه گفته بود هَمی بَغلا پیاده مِره!
    ………………………………………………………………………..
    حالا مو يكبار بي وضو كامنت دادوم ديدي چي شد ؟!
    اصلا از همو اولش مدنستوم
    صبح كه از خانه ميامدوم بيرون ننم گفت كه شيرومه حلالت ندروم مو گفتوم حالا بعدا از دلت در مياروم :خخخ
    نمدنستوم كه اقد زود آهش ميگره :خخخ

    ………………………….
    اصلا حالا گه ايجور شد نوش جانت كه پاكش كردي
    اصلا به چول بچه ات :خخخ
    آقا يا علي

  15. ای دهنت سرویس مسعود.راس گفتی. ما هم زمستونا در همه اتاقا رو میبستیم و جمع میشدیم تو یه اتاق که توش کرسی گذاشته بودیم.یادش به خیر باد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s