عَلاف نکن مِردُمه عِشقی!

دوست محترممون از وبلاگ با تو میگویم لطف نموده و بنده رو دعوت به بازی وبلاگی بازی با مرگ کرده و خواسته سه تا خاطره تعریف کنم که در رابطه با مرگ باشه! کاش به یک بازی دعوت میشدم که از زندگی بگه نه مرگ !

و اما خاطره اول … چند وقت پیش یه جوونی میخواست خودش رو از روی پل میدون ازادی مشهد پرت کنه پایین! ملت هم که این چیزا خوراکشونه جمع شده بودن و ترافیک شدیدی هم ایجاد شده بود! جماعت هم موبایل های دوربین دار رو دراورده بودن و هی فرت و فرت عکس میگرفتن … یه عده ای هم فیلمبرداری میکردن! یه پسره داد زد: دِداش مِخی خودِته بندازی بنداز دیگه؛ عَلاف نکن مِردُمه عِشقی! چند نفری که دوروبرش بودند نیششون باز شد و هر هر خندیدن! یکی دیگه داد میزد : بپر دداش …بپر تو مِتِنی به مولا ! یه جوون دیگه ای به دوستاش میگفت : چی حالی مِده خودش ره بندازه! فیلمش ره بولوتوس مُکُنم! بعد از یکساعت نیروی انتظامی با کمک مادر اون جوون کاری کردن که از خودکشی منصرف بشه و خیلی از اونایی که اونجا بودن بجای اینکه خوشحال بشن ناراحت بودن … یکی میگفت:ما … ق…وه دوساعت ماره عَلاف کِرده اینجه! تو که ک… نشه نِدری خودته بندازی گه مُخُوری مِری بالا ادا درمیاری! یکی دیگه میگفت: قیافش معلوم بود ازی بچه کو… یایه! عُمرا اگه بچه طلاب بود با سر خودش ره مِنداخت پویین! بچه های طلاب مَردَن… حرفِشا یکیه!

و اما خاطره دوم: قبلا هم گفتم که گردان ما زرهی سپاه بود و من تو گروهانی خدمت میکردم که بهش میگفتن گروهان خشایار … خشایار نوعی نفربر زرهی ابی خاکی بود و توی منطقه برای حمل مهمات و نفر بکار برده میشد! برای مانور ابی رفته بودیم کارون و بالا اوردن نفربر از اب به خشکی رو تمرین میکردیم … بچه ها همه جلیقه نجات تنشون بود بجز من … جایی که میخواستم نفربر رو دربیارم تا هفت هشت متر کم عمق بود و یه دفه عمیق میشد! من برای اولین بار بود که میخواستم توی اب نفر بر رو برونم و موقعی که میخواستم نفربر رو از اب بیارم بیرون چون سر بالایی تیز بود بی موقع گاز رو ول کردم و نفر بر با شتاب برگشت توی اب و عقبش رفت تو اب … تا اومدم به خودم بجنبم با نفر بر رفتم زیر اب … خلاصه مرگ رو به چشمم دیدم که یکدفعه یکی چنگ زد بهم و منو کشید بیرون … خدا پشت و پناه اون بچه شیرازی بامعرفت باشه ..

خاطره سوم : کربلای چهار نفربرها رو توی نخلستون استتار کرده بودیم و چون عملیات لو رفته بود جو خوبی نبود … کلا دلهره داشتم و میترسیدم! یه شب میخواستم برم دستشویی تا در نفربر رو باز کردم یه گوله خورد به در نفربر و من از ترس خودم رو پرت کردم داخل … تا چند شب تو قوطی کنسرو رفع حاجت میکردم و پرت میکردم بیرون …تو منطقه هر روزش خاطره بود! خاطره های تلخ و شیرین !

Advertisements

60 thoughts on “عَلاف نکن مِردُمه عِشقی!

  1. سلام همشهری
    یاد اون بلوتوثی که طرف خودشو از ساختمان نیمه کاره هتل بانک ملی انداخت افتادم.
    واقعا» ما کجای آبادی انسانیت زندگی میکنیم .
    گفتی کربلای 4 واقعا» کربلای 4 بود شایدم دهش یا شایدم بیستش.روحشان شاد.
    …………………………………………………………………………………………
    سلام مشتي
    گاهي فكر ميكنم خيلي از ماها بلانسبت شما رواني هستيم! تا ميخوان يكي رو اعدام كنن بدو بدو ميريم جا ميگيريم تا تماشا كنيم! انگار حلوا پخش ميكنن … خيلي از ماها بايد روانكاوي بشيم … چرا وحشي هستيم و راضي به مرگ كسي …چرا ؟

  2. اولی که واقعا تاسف برانگیز بود. یعنی تو تهران هم مردم اینطور می کنند؟

    دوتای بعدی ولی خیلی جالب بودند.
    کلا خاطرات جبهه خیلی شیرین اند. هر رقمی باشن.

  3. خسته نباشی همشهری
    بلا نسبت نداره.یاد یاداشتی که برای زهره و خسرو شکیبایی گذاشته بودی افتادم.کاش قند نوشته هار تعطیل نمیکردی.
    از جنگ بیشتر بنویس یاد انگورها و نماز شبت بخیر.
    عمرت طولانی و قلمت پر بار تر
    ((بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم))

  4. من به خاطر شغلم هر روز با مرگ و دست وپنجه نرم کردن با ان سر و کار دارم. دیروز ساغت هفت صبح که به سر کار رفتم خانم ٦٨ ساله ای را به اورژانس اوردند که مشکل تنفسی شدید داشت و من محبور شدم برای او تیوب داخل نای بگذارم و او را به دستگاه تنفس دهنده وصل کنم و ادامه درمانها را پس از ان انجام دهم. بالاخره بعد از چهار پنج ساعت تلاش او را به بخش مراقبتهای ویژه فرستادم. این خانم چندین بیماری مختلف داشت از جمله اینکه عقب مانده ذهنی بود و هیچگاه در زندگی اش حرف نزده بود. ساعت پنج بعد از ظهر پس از پایان شیفتم رفتم تا ببینم که حال او چطور است. داشت نفسهای اخر خود را میکشید و خواهران و برادرانش دورش نشسته بودند و هر کدام دستی به سرش یا دستانش می کشیدند و با گفتن حرفهای قشنگ او را ناز می کردند.
    نا خوداگاه به یاد جبهه افتادم که انهمه جوان در اوج سلامت جسمی و تنها بخاطر ١٠ گرم سرب که به سینه اشان برخورد کرده بود توانایی نفس کشیدن نداشتند و من و امثال من تلاش می کردیم انها را نجات دهیم. خیلی از انها در حالیکه مادرانشان را صدا می کردند برای همیشه خاموش شدند.
    چرا ما انسانها اینقدر برای زندگی که معجزه طبیعت و خلقت است بی احترام و بی تفاوت هستیم؟ برای تماشای مرگ انسانها نوبت می گیرم!!! خوشا به حال انهایی که در حال مرگ که حق است اما نه به دست ادمیزاد عزیزانشان را در کنار بستر خود دارند.

  5. سلام
    اون 2 نفری که ÷نجراه اعدام کردن یادته.من اونجا بودم تا چند روز حال درستی نداشتم.
    ………………………………………………………..
    سلام
    من كلا به اينجور مراسم نميرم چون جز حالگيري چيز ديگه اي نداره ..

  6. مُگُما يَرَه تو تو کربلاي 4 بودي پس، گروهانِ ما که شانس آوُرد چون لو رِفته بود ما رَ نِبُردن و گرنِه جِوون مرگ رِفتَه بودُما (هَمَمان از دَم).
    راجع به او کُس خُل مالياتي بِچِه طلابيه که گُفته بود «بِچِه‌هاي طلاب مردَن…» از اين آدماي مريض همه‌ جا پيدا ميشه که خيلياشون مفتي مفتي جونشون رو پا هيچي از دست ميدن و فکر ميکنن چون بچه فلان محلن پس حتماً يه چيزايي تو خونِشون قل ميزنه!!
    راستي چرا بعضيا فکر ميکنن خودکشي مردونگي ميخواد و اگه کسي اين کارو نکرد بچه سوسوله؟
    راستي مسعود ميدوني چرا بعضيا هي سعي ميکنن خودشون رو به محله، قوميت يا هر چيز خاص ديگه‌اي بچسبونن؟ ميدونم که ميتوني خوب و منصفانه بنويسي. اصلاً نظرت راجع به قوميت پرستي و چه ميدونم حس ناسيوناليستي که ميگن چيه؟

  7. با سلام

    مدیر سایت فارسی موبایل هستم تبریک میگم وب پیج رنک بالایی دارین وب های فارسی خیلی سخت رنک 5 میگیرن خسته نباشید لینک شما رو در سایت قرار دادم 10000 بازدید و پیج رنک 3 داریم میدونم کمه اما برای حمایت لینک ما رو لطف کنید در وبتون قرار بدین با تشکر

  8. خوبه که درمورد جبهه مینویسی. شماها نباید بذارید امثال الله کرم و باقی اراذل فداکاریها و کلا ارزشهای اون دوره رو به نفع خودشون و ارباباشون مصادره کنن.

  9. واي پسر كارت خيلي درسته ………….

    كمتر پيش امده تا وبلاگي رو از اول تا آخر بخونم

    3 ساعت تموم فقط مي خوندم مطالبتو

    داغ دلمو نوشتي … راجع به سيد و امام جمعه و جناب سروانو از همه مهمتر اون جوون نه درويش و …

    خدا كنه بخوني نظرمو ….

    يه ميل بهم بزن اگه يه وقتي دست به قلم شدم بدم بخوني شايد به دردت خوردو زدي تو بلاگت

    از فيلتر شكن استفاده كن (حتما)

    موفق باشي

  10. دل من تنها بود

    شاپرک نای پرواز نداشت

    رود بالای دهات

    نغمه و شور نداشت

    سبزی دشت،سرخی گل،بوی سوسن

    در دل کوچک بلبل، هیچ تاثیر نداشت

    قطره اشکی شفاف سینه ی پر مهر گشود

    سینه یی آینه وار ، پر ز درد دل من

    دلی تنها روبروی دل من!

    ::::::::::::::::::::::::::::::::::
    از خودم ناقابل تقدیم به شما

  11. سلام مسعود جون..واقعا به سلامت عقلی بعضی ها باید شک کرد…
    پدر من هم از خاطرات جنگ خیلی واسم میگه..ولی شنیدن کجا و …
    همیشه وبتو دنبال میکنم ولی کم نظر میدم..کارت عالیه..
    فدای تو..

  12. بنده خدا عزیز قبل از اینکه آقا مسعود جواب شمارو بده من توضیح کوچکی خواهم داد شاید جواب یکی از سوالات شما باشه:
    سرباز بودیم منطقه دشت آزادگان اهواز ؛زندگی در شرایط سخت
    مسئول غذا یک سرباز مشهدی بود یک روز سر توزیع غذا به اصرار بچه که این بیا برو از همشهریت غذا بگیر تورو بیشتر تحویل میگیره جهت گرفتن مرغ بیشترو ته دیگ با افتخار من رفتم پایه ماشین غذا.بعد کلی 3لام واحوالپرسی خیط از روزهای دیگه کمتر غذا داد و گفت ته دیگم ندرم اینجه ررررااااستوران که نیست. خداییش از این اخلاقا ندارم که برای شکم التماس کنم ولی گفتم مشتی اینی که توکم دادی فدای سرت ولی من به بچه ها چی بگم !!مثلا توپارتیه مایی همشهری.گفت :::::مدنی چیه ما بچه مشد هستم ولی تو مال یک جای مشد ما ماتل یک جای مشد.گفتم خوب تو مال کجایی با صدای کلفت گفت طلللللاب منم خیلی طبیعی گفتم منم بچه ضد.گفت :: همیه دیــــگه آبه ما با شما بچه بالا شهریا توی یک جوب نمرررررررره!!!!!
    حالاکار ندارم که بعدش چی شد.ولی غده عقده خود کم بینی در بین بعضی از دوستان بشدت فعاله؛ بلا نسبت شما

  13. سلام اقا مسعود من به وبلاگت لینک دادم اگه بهم لینک بدی باعث افتخارمه —- هر روز میام نگاه میکنم ببینم بهم لینک میدی یا نه
    ………………………………………………………………………..
    سلام
    شما ادرس وبلاگت رو نذاشتي كه من لينك بدم 🙂

  14. مسعود جان خسته نباشی باز مثل اینکه حضرت منو غضب کرده کامنتهام نمیاد شایدم باید یک شله برات بپزم که این مشکل حل بشه بازم سپاسگذارم برای همه زحماتت,

    در ضمن عاجزانه استدعا دارم و دست پر مهر همه سروران راصمیمانه میبوسم فقط به درد جامعه و فجایعی که در کشور میگذرد بپردازیم و اجازه ندهیم سر مسایل کوچک حرمتها و ارزشها زیر سوال قرا بگیرد در این مکان فقط یک تادل اندیشه و یک نقد و بررسیست و همه ما یک درد مشترک داریم فارغ از هرگونه افکار و مرام و مسلکی,

    با امید که با این پیام باعث رنجش خاطر هیچ عزیزی نشده باشم زیرا درد اصلی رژیمیست که با همه ما بیگانست و دشمنی مشترک,

    خداوند نگهدار ایران باد.

  15. همه چی به ما می خنده یره. همه چی با ما می گنده یره…
    ……………………………………………………………..
    اي ول نامجو 🙂

  16. مُموندم شما اول منوسی بعد عکسشا پیدا مکنی یا عکسش هس تو دس و بالت بعد مطلب منویسی.
    ایکه ایهمه عکس مناسب مطلبت مذاری، جالبه!
    ………………………………………………………..
    جالبه بدوني اين عكس واقعي و مربوط به خاطره اول هستش 🙂

  17. سلام دوست عزيز-خوبيد- مي خوام نظرتون رو درباره تبادل لينک بدونم .موضوع سايت من موبايله خوشحال ميشم با هم تبادل کنيم .اگه موافقيد من رو با عنوان «دانلود بازي و نرم افزار موبايل» لينک کنيد و خبر بديد تا من هم شما رو لينک کنم .
    در ضمن لينک شما در هر دو دومين سايت يعني mob2mob.ir و ariamobile.net قرار خواهد گرفت.
    حسين مدير http://www.ariamobile.net

  18. باحال بود mashti، بِرِ مو بِچِه ضِد و طُلاب نِدِرَ. ميدوني به نظر من هر چي آدما در سطح همون نيازهاي اوليشون ميمونن بيشتر به آبا و اجداد و محليت و اينجور چيزا اهميت ميدن (اين نظر منه و هرکي ممکنه نظر ديگه‌اي داشته باشه). من خيلي خوب اينجور آدما رو ميشناسم چون باهاشون بزرگ شدم اما راستش هيچوقت اينجور فکر کردنشون رو نفهميدم، کافي بود تو محل يه غريبه بياد تا حالشو نميگرفتن ول کن نبودن و اينجوري بيخودي انرژي شون رو هدر ميدادن.
    مو خُودُم بَچِه طُلاب بودُم از گفتنِشَم خِجِلَت نِمِکِشُم بِهِش افتخارم نِمُکُنُم الانَم که دِرُم يَگ جايِ ديگَه تو اي مملِکت زندگي مُکُنُم بازم فرقي نِمُکُنَه، خدا مِدِنَه فردا کوجا بِشُم!
    آدماي خوب طلاب آدماي خوبن و لاتاشون لات و شر. آدماي خوب ضد آدماي خوبين و لاتاشون لات وشر. حالا ضد و طلاب و احمد‌آباد و مشهد و تبريز و ترک و لر و کرد و … افتخاره يا خوب بودن و اخلاق حسنه داشتن. نميدونم چرا اينقد به قوميت و دين و محليت اهميت داده ميشه تا جايي که رفتار و کردار اصلاً ملاک قرار نميگيره.
    اتفاقاً چهارم ضد فاميل نزديکي داريم که تو اين چند تا برادر يکيشون خيلي پسر خوبي بود و دست بر قضا شهيد شد تو جنگ و داداش بزرگه اون بخاطر قاچاق مواد مخدر اعدام شد! (نميخوام بگم اوني که شهيد ميشه آدم خوبيه) ميخوام بگم حتي دو تا برادر که تو يه خونواده بزرگ ميشن ممکنه اينقدر متفاوت باشن.

    ياد يه خاطره افتادم، فکر ميکنم 3 سال پيش بود که اومدم مشهد، رفتم خونه پدر خانومم (تو يه محله غير از طلاب) و چون موهام بلند بود و مادرم خوشش نميومد رفتم همونجا سلموني تا موهامو کوتاه کنم و بعدش برم خونه پدريم که هنوز همون طلابه. جناب سلموني همينطور که موهامو کوتاه ميکرد من يکي دو جمله باش صحبت کردم و اون ناگهان عصباني شد و گفت: بِچِه شهرستاني؟! گفتم: چه فرقي ميکنه؟ گفت: نِه، بِچِه شهرستاني؟ گفتم: نه!!! فرقش چيه آخه؟! گفت: نِــــــــه، تو بِچِه شهرستاني. بوگو بِچِه کوجايي؟ هم شاکي شده بودم و هم ديدم ول کن نيس. گفتم: مو بِچِه طُللابُم، امري دِشتي؟ يهو انگاري تو يه مملکت غريب يه هموطن رو ديده باشه کلي حال کرد و يه بغل چاق سلامتي کرد و گفت: پس بِرِچي اِقَد لهجَت ضايَيه! مويم بِچِه طللابُم، تو بِچِه کوجاشي؟ چون ضعف اينجور آدما رو ميدونستم گفتم کجاشو، اسم چند تا از اون لات پاتاشو آوردم (ميدونستم حال ميکنه) و گفتم: مِشنِسيشان؟ و توضيح دادم واسش که لهجه ضايعي که دارم واسه اينه که سالهاست تهران زندگي ميکنم و اون گفت: هااااا گوفتُم بِچِه شهرستاني مالِ اي بود!!!

    نميدونم تو اون جمله: «مو بِچه طللابُم» چه چيز جادويي بود که اينقدر رفتارشو با من عوض کرد!!!
    اين يه خاطره و مثال بود که شايد خيليامون وقتي ميخونيم بهش ميخنديم و ميگيم طرف به چيزه احمقانه‌اي دل خودشو خوش کرده، اما اينو با جزئيات گفتم که بگم وقتي تو رفتارامون نيگا ميکنيم ميبينيم که خيلي از رفتارا و گفتاراي ما هم عين همون آقا سلمونيس، واقعاً گاهي ماها هم اينطوري نميشيم؟ مسجد پايين با مسجد بالا. محله پايين با محله بالا. دانشگاه آزاد با دانشگاه دولتي. والخ…

    خدايي نه قصد بي‌احترامي به بچه‌هاي طلاب، ضد، احمد‌آباد، … يا هر مليتي رو ندارم که خيلي از دوستاي خوب و بدمو، خاطرات خوش و ناخوشمو با همين آدما داشتم که همينا يه گوشه‌اي از زندگي و خاطرات ما هستند. يکي نياد کامنت بذاره که: يَرَه بِرِچي به ماها بي‌احتِرامي کِردي، کوجايي تا شِنِسنَمَتَه باطل کُنُم

  19. ولی واقعا چرتو پرت بود
    واقعا مردم ایران و بخصوص مشهد اینقدر نفهم شده اند که همچین حرفایی بزنن. فکر نکنم . اینو دیگه دروغ نوشتی برادر. خودت فکر کن اینجوری درباره مردم شهرت می نویسی دیگران درباره اونا چه فکری می کنن. البته اگر واست مهم باشه! با این حرفا مردم هر روز بیشتر رو بیشتر به هم بدبین می شن.

  20. باز يه متعصب ديگه! اون خاطره چه ربطي به همه مردم ايران يا مشهد داره آخه؟!!! يا پا از خونه بيرون نذاشتين، يا تو جامعه نگشتين يا اينکه هنوز مامانتون ميبردتون بيرون و برميگردونه و محيط اطلاعاتي‌تون همون چيزايي هستش که بخوردتون ميدن. شايدم سر دشمني دارين با کسي که مياد اينجا و واقعيت رو مي‌نويسه. چرا بعضيا اينقد سعي ميکنن همه چيز رو خيلي باحال و خوب نشون بدن، بابا چيزي به اسم واقعيت هست که گاهي تلخه. يه کم چشاتو که باز کني و پاتو از در خونتون (البته اگه ماماني اجازه بده) اونورتر بذاري مي‌بيني که خاطره اول واقعيت داره.
    اين کامنت رو نميخوام در جواب «آزاد» که مورد 25 رو گذاشته بذارم و باعث دلخوريش بشم، منظورم آدماي اين تيپين که تا حالا يه بارم احتمالاً لباساشونو کثيف نکردن، تو کوچه خاکي دنبال توپ ندويدن و به احتمال قوي فکر ميکنن باباشون از همه مرداي دنيا پرزورتره (اگه حتي باباش خلاف اين حرف بزنه بغضش ميترکه).

    بابام يه دايي داره که خيلي آدم نايسيه، عموم خيلي آدم رک و صريحيه (خوشم مياد ازش) و واسه دلخوشکنک کسي حرف بيخود نميزنه، تعريف ميکرد يه روز که با داييش داشتن پياده ميرفتن (طرفاي گلشورِ مشهد – همونجا که قديم قبرستون بود، الان فکر کنم ديگه خراب شده) مي‌بينن که يه آدم بينواي ژوليده که لباساي پاره‌اي تنش بود، روي زمين کنار ديوار يه مدرسه که الان خراب شده دراز کشيده. اين دايي خيلي نايس و مهربون برميگرده و به خواهرزادش ميگه: (بااشاره به مرد بينوا و با چشمهاي اشکبار) بهشت همينجاس، هر کي بهشت ميخواد با کمک به اين مرد بينوا ميتونه بهشت رو واسه خودش بخره!! و بعد بي‌اعتنا رد ميشه!!!! بگذريم که اگه کارد به عموي من ميزدي از شدت عصبانيتي که از رفتار موذيانه داييش بهش دست داده بود خونش در نميومد. اما همين دايي عزيز منکر هر نوع فقر و گرسنگي بود و همه مونده بوديم از اين همه دوگانگي!
    اينجور آدما همون بچه‌هاي بزرگي هستند که يا تو جامعه نگشتن يا خيلي زود و سريع چشاشون رو روي واقعيت مي‌بندن.
    و وقتي با بچه‌هاي اين دايي باحال صحبت ميکني و ميگي فلاني تو محلمون بخاطر اينکه از شدت فشار زندگي و بيکاري خودشو حلق‌آويز کرد، با چشاي از حدقه بيرون زده نيگات ميکنن و ميگن: چرا اين دري وري ها رو سر هم ميکني، مگه ممکنه همچين چيزي!!! تو مملکت اسلامي و تو ميموني که چي به اين آدما! بگي.

  21. آزاد عزیز سلام
    اولین کامنتی که گذاشتم برای بلوتوث خودکوشی هتل بانک ملی(میدان برق مشهد)دیدنش درتهران توسط یکی از همکاران به من پیشنهاد شد.چون من بچه همون محلم و از قضیه خبر داشتم قبول نکردم.این مسائل و معضلات آبی و سفید و قرمز وسیاه و پایین و بالا نداره این یک غلط فرهنگیه که اشتباه وارد و یا صادر شده .مع الاسف شما نوک پیکان سمت یک شهر مشخص گرفتید .

  22. در عجبم که براحتي و در عين حالي که به طرف تهمت دروغگويي ميزنيم، همون موقع به طرف برادر هم خطاب ميکنيم!!!!!
    سطر 3 کامنت 25 «اينو ديگه دروغ نوشتي برادر»

    مُگُما مَسود چي بِرارايِ باحالي دِري تو
    …………………………………………………………………………
    همينا موره انداختن تو چاه اوموقع كه اسمم يوسف بود 🙂

  23. salam shatot jan
    In che rasmesh e. man rooz e aval ke oomadam ta hala energy 26 moonde oon balam minevise :
    داشتن چند نام کاربری بر خلاف قوانین بالاترین است و تمام نام‌های کاربری بسته خواهند شد.
    akhe age man be dashtan e chand ta nam e karbari motaham hastam yek nafar baayd be man hagh e defa az khodam ro bede.
    shayadam in message rabti nadashte bashe be energy be har hal in namardi e rooz e aval in ghadr bezanan tooye zogh e adam.
    man ke kolli etelaat az khodam ham dadam agar kasi mikhad mitoone zang ham bezane be man
    shoma ke az rish sefid ha hastid mitoonid begid be man ke bayad chekar konam
    mamnoon.
    ………………………………………………….
    يه ايميل بزن به اين ادرس
    info@balatarin.com
    نام كاربريت رو بنويس و مشكلت رو بگو حل ميشه

  24. سلام داداشی داداشی ببخشید ادرس وبلاگمو ننوشته بودم خیلی خوشحالم که میخاین بهم لینک بدین اینم ادرس وبلاگم takbanoo.wordpress.com

  25. مسعود جان خسته نباشید گرامی,

    بنده خدا جان و مشتی جان خوشحالم که صفا برقرار شده و همین باعث همبستگی هرچه بیشتر ماست,

    در ضمن مشتی در آخر غذای کافی بهت رسید یا نه از همشهری ؟, و بنده خدا جان خدا را شکر کن که سلمانی بچه محل مسعود نبوده وگرنه چند برابر حساب میکرد و اینکه تو محل ما چیکار میکنی البته مذاغ,

    مسعود جان امیدوارم چاه جمکران نبوده باشه و اینکه چاهی بوده باشه که نفت داشته,

    بنده خدا جان از این افراد معلوم الحال زیادند که فقط جهت خود مطرح کردن و سفسطه میان منظور کامنت 25,

    بنده خدا جان و مشتی و مسعود لطفا هر بار به طرقبه و کوه سنگی میروید جای مارا هم خالی کنید زیرا دنیایی از خاطرات را داریم,

    بنده خداجان مگر نظر هموطن ارمنی راجع به خمینی را فراموش کردید که گفته بود با آمدنش کاری کرد همه با هم خواهر برادر شدیم,

    و اینکه بنده خدا گرامی در جامعه ای که مسولیت از میان رفته و باید هم شاهد و ناظر مواردی که عنوان فرمودید باشیم زیرا اکثرا به فکر منافع خویشند و براستی بهشت حقیقی همانیست که فرموده بودند,

    و مهمتر اینکه در هر خانواده خوب و بد همواره بوده و همچنین مشکلات محلی که در تهران هم همیشه باهاش برخورد داشتیم زیرا خیلی ها نسبت به محله زندگیشان خود را تافته جدا بافته میدانند در صورتی که ستون اصلی اکثر شهرها محلات قدیمی و اصیل بودند ,

    درد زیاد و مشکلات فراتر از جملات فقط با آرزو به روزی که دوباره شاهد صفا و صمیمیت هموطنان در اکثر نقاط میهن باشیم,

    خداوند نگهدار ایران باد.

  26. اووخ تو الانه که از چاه بیرون استی، بعد ماجرای زلیخاس یا قبلش دادا یوسف؟!!!
    ……………………………………………………

    اي بابا … من دارم فرار ميكنم از دست زليخا الان 🙂

  27. موفق باشی!
    تو هلفدونی می بینمت پس!
    اگرم ما زودتر از شما ترخیص شدیم، وقتی عزیز شدی، یادت نره حق ما وقت تقسیم کردن بار گندما ها.
    (نشون به این عید نزدیک.)
    ………………………………………………………………………
    اگه عزيز شديم حق رو ناحق نميكنيم تا عزيز بمونيم 🙂
    پايدار باشي 🙂

  28. سلام اردلان،
    راستشو بخواي بين من و mashti دعوايي نبود که بخواد به صفا تبديل بشه، يه چيزي اون ميگفت يه چيزي من. من خودم صلح رو ترجيح ميدم اما از جنگ هم ابايي ندارم اگه طرف بخواد ناجور حرف بزنه. اينجا باحال حرف زد حال کردم، اونجا به نظر من نادرست حرف زد اونجوري شد (آخرشم من گذاشتم کنار، چون فايده نداشت ديگه) (mashti خدايي باز شاکي نشي، منظورم طعنه زدن نيس).

    ميگما اردلان من مشهد زندگي نميکنم چند ساليه و هر وقتم ميرم مشهد فقط خونه نزديکان ميرم و اصلاً نميتونم جاهاي تفريحي مشهد رو ببينم. اما گفتي طرقبه ياد اون قديما افتادم، يه پسرخاله داشتم هم سن خودم خيلي باحال بود برعکس من. خدا رحمتش کنه. يه موتور ياماها 100 داشتم با بچه‌ها ميرفتيم طرقبه اون با موتور من ميومد، يه شعرو زمزمه ميکرد که خيلي حال ميکردم از اون شعر. من آدمي نيستم که خيلي برگردم و خاطره مرور کنم و فقط خاطرات رفتاريه خودمو مرور ميکنم بخاطر اينکه ببينم اشتباهاتم کجا بوده. اما از وقتي وبلاگ مسعود رو ميخونم تازه مي‌بينم چه همه خاطره تو زندگي آدم وجود داره و چه کسايي اومدن و رفتن. بعضي اومدنا و رفتنا بي‌اثر بوده، اما بعضياشون يه خطي کشيدن و رفتن، بعضياشونم کل مسير زندگيتو عوض کردن.
    ايشاللا مسعود که ميره طرقبه تا يه صفايي بکنه، جاي همه رو خالي ميکنه.
    ………………………………………………………………………
    هوی یره گفتی طرقبه …گفتی طرقبه !

    اخ اوقدیما مرفتم طرقبه نون شیرمال درست مکردن حض مکردی بخوری! دور فلکه قهوه خانه حسین کل بود دیزی و چایی و بستنی براه بود! یک بشکه های چوبی بزرگی بود که باز یک بشکه فلزی کوچیک توش بود مابین ای دوتا بشکه یخ میریختن … تو بشکه فلزی هم شیر و سرحلب و شکر… بشکه فلزیه یک دسته داشت که با همو دسته مچرخوندنش تو یخا چرخ مخورد … کم کم شیرا تبدیل به بستنی مرفت … مثل حالا نبود که ! یره مو سن و سالم زیاد نیست ها … ای که مگم پنج شیش ساله بودم که یادم میه …

    تو رودخانه طرقبه مرفتم راه اب ره مبستم چادر پهن مکردم ماهی میگیریفتم … یک پسر عمه داشتم ای ماهی سگیا ره زنده قورت مداد ..مگفت بره زردی خوبه 🙂

    طرقبه اوزمان صفای دیگه ای داشت … حالا همش شده صنایع دستی از چین و ماچین و اصفهان و الخ … بستنی هاشم مزه اوزماناره نمده دیگه ! دیزیهاشم همیطور!
    كارخانه الو پوست كني بود تو طرقبه مرفتم كار مكردم ….هر چي الو كخي و كرمي بود جدا مذاشتن با همو كرما لواشك الو درست مكردن اي خانماي تي تيش ماماني ميامدن مخريدن مگفتن بهداشتيه كاسبا هم مگفتن بعله حاج خانوم 🙂 الوهاي سالم ره تو بشكه هاي اب نمك ميريختن تا پوستش وربيه ./.. پوست مكندن تو افتناب خشك مكردن … ديگه درخت الو هم نيست طرقبه … چقد حرف زدم يره … روده درازم بس كه 🙂

  29. مُگُما مَسود زليخا که فِرار نِدِرَه، از فِکرِ زليخا بايد فِرار کِرد. مِدِني چيه؟ گاهي وقتا فک مُکُنُم ماها خيلي وقتا دِرِم به حساب خودمان از زليخا فِرار مُکُنِم يَگ وَخ ميبينِم که اِي بابا يَگ عمرَ که تو فکرايِ زليخايي گير اُفتِدِم 😦
    فکراي زليخايي منظورم همون خواسته‌هاي نادرست ما آدماس که ممکنه جامه عمل هم به تن نکنه اما خيلي وقتا اسيرشيم، من که خودم خيلي گيرش ميفتم.
    ……………………………………………………………………………..
    مويم مثه تو … چي فرقي دره … امامزاده كه نيستم 😦

  30. راس گفتيا اردلان، خدا رحم کِرد که سلمونيَه بِچِه قِلِه آبکو نِبود (يادُم نِمِرَ سر او فوتباليس خارجيَه چي آوردَن :D) پولِشَه ولش، يَگ بِلايي سرُم ميِوُرد که ديگه روم نِمُشُد با او موا بُرُم خِنِي بابام.
    دست بر قضا يکي از دوستان خيلي باحال الانم از بچه‌هاي آبکوه مشهده که تو اين شرايط سخت زندگي امروزي گاهي به هم سر ميزنيم و همو مي‌بينيم
    ……………………………………………
    بچه قله ابكوه 🙂

  31. اردلان عزیز .
    از این که شما خوشحالی منم خوشحالم.

    غذارو چپه کردم و ریختم روی زمین و برای بچه ها از بوفه (سوپر مارکت تیپ)تن ماهی و لوبیا خریدم و به بچه ها گفتم غذا از دستم افتاده!!!
    شاید باور نکنی یکی از بزرگترین درسهای زندگیم بود.این که همیشه به داشته هام افتخار کنم و زود عصبانی نشم و چون میتونستم غذارو بدم به بچه های خدمات که مظلوم ترین نفرات تیپ45 تکاور بودن
    چشم اگر گذر افتاد جای شمارو هم خال میکنم.(الان که با حضور پرشمار مامورین طرقبه بیشتر شبیه فلسطین شده)

  32. من یه دو روزی میشه که می ام و پست هاتون رو می خونم واقعا عالییییییییههههههههههه
    ضمنا کامنت های بسیار خوبی از (بنده خدا) و اردلان رو هم بسیار دوست میدارم .دلم نیومد که این کامنت رو نذارم وبگم آفرین آفرین به تو مسعود عزیز و شما دوستانی که آدمیت رو به هر چیز دیگه ای ارجح می دونین.خدا رو شکر که آدمهایی مثل شما هنوز زنده اند.راستی فکر کنم گاندی بود که می گفت به اندازه شعاع یک متری از خودتون جامعه تان را تمیز کنید از فقر نادانی و …من هم میخوام اینجوری باشم و سعیم را می کنم.

  33. ازي رِفيقام يکيشان چاررا مقدم (همونجه که الانه ديگَه گلکاري رِفتَه) هموجوري که تو گفتي بِرِ بستني دُرُس کِردَن، هموجوري فالودَ دُرُس مِکِرد مُرفوخت. الانَه اگه ازو فالودَها به کَسي بدن اصلاً نِمُخورَه.
    خدايي مو موندُم که او زِمانا بِيتر بود يا حالا. مِگن هر چيزي يَگ قيمتي دِرَه شايدم الان دِرِم قيمتِ زندگي راحت تَره مِدِم.
    شايَدَم وقتي دِرِم تو يَگ شِرايِط خاص زندگي مُکُنِم فِک مُکُنِم که زندگي يَگ جوره ديگَه باحال‌ترَه

  34. بنده خدا گرامی با عرض ادبی دوباره فقط منظورم رفع هرگونه سوتفاهمات بود و اینکه هرگونه فکر کنیم همواره خاطرات با ما همراهه زیرا جزئی از زندگی و ایامیست که خوش یا نوخوش سپری شده ولی فراموش شدنی نیست و یاد پسر خاله گرامتان گرامی,

    بنده خدا عزیز طبق فرمایش خودتان موفق کسانی هستند که از زندگی درس گرفته و از تجربه ها استفاده مثبت میبرند ولی متسفانه اکثرا تکرار مکررات در زندگی و گناه را به گردن دیگران گذاشتن در اصل فرار از حقیقت,

    طرقبه هم که عنوان کردم یکی از عموهایم مدتی فرمانده لشگر هفتاد و هفت خراسان بود و خودم چند ماهی دفتری در عشرت آباد باز کرده بودند از طرف اداره ما نیروی دریایی که صرفا جهت استخدام بود و به همین دلیل خاطرات زیبا و فراموش نشدنی زیاد دارم از اکثر نقاط خراسان و اینکه همسرم نیز از این دیار پر مهر و صفاست و پس از سالها در خارج هنوز با خاطرات زندگی میکنیم زیرا اکثر خانواده اعدام شدند و راهی جز خروج نبود ولی ,

    این خانه قشنگست ولی خانه من نیست این ملک فریباست ولی ملک وطن نیست,

    و اینکه,

    ناچار دل از خانه بریدیم چو دیدیم در خانه بجز خانه برانداز کسی نیست,

    بنده خدا گرام این طرف هم هر زمان اوامری بود با افتخار و بدون تعارف در خدمت هستم و در هر شرایط برای شما و خانواده محترم بهترینهارا آرزو دارم,

    مشتی جان ای کاش همان صفای قدیم بود و انسانها رنگ عوض نمیکردند و متسفانه کشوری که درد ملتش را فراموش و به فکر فلسطین باشه چیزی جز این نمیشود داشت و اینکه صحبت از تکاوران کردید دردی در قلبم تازه شد زیرا خودم بهترین دوران زندگی را در تکاوران نیروی دریایی بودم و افتخارم نیز در عملیات مروارید در آغاز جنگ و یاد و نام همه جانباختگان میهن گرامی باد,

    در خاتمه بنده خدا جان مسعود که این وسط نرخ تائین میکنه و سنشو پایین میاره و بجز قلعه آبکوه فقط دعوت میکنه استخر سعد آباد این هم از شانس ما,

    با امید که همواره ایام بکامتان باشد و دلتان شاد لبتان پر خنده,

    با احترام,

    اردلان.

  35. این خاطره طرقبه رو پست کن. حیفه اینجا. خیلی قشنگ بود. هرچند تلخی نداشت. و لازمه پستات شاید این باشه یا اشک در بیاره یا یه مزه گس بذاره توی کام آدم. ولی کلا قشنگ بود، هرچند من هرگز طرقبه نرفتم.

  36. اِ… پس یه عمر ای پدر نازنین ما درست مگف ای لواشکا همه غیر بهداشتی و از آلوی پر کرمند… اوخ مادر تیتش مامانی ما به خرجش نمرف و باز مخرید!

  37. ار دلان عزیز
    به اون سایتی که گفتم و بهتر میدونستید یک سری بزنید و پست (به زور می خواستند دخترم رو برام عقد كنند !!)و کامنت صدف را بخونید و پاسخ جناب سرهنگ رو هم بخونید.

  38. آقا اردلان خيلي باحالي.
    از شنيدن اتفاقي که براي افراد خانواده افتاده بسيار ناراحت و متاسف شدم. تو اينجور شرايط نميدونم چي بگم اما صميمانه ميخوام هر جا که هستي اطرافت پر باشه از خوبي و مهر و صفا.
    بات هم عقيدم، منم هميشه ميگم چراغي که به خانه رواست به مسجد حرام است، ما وقتي ميتونيم به بقيه کمکي کنيم که خودمون محتاج کمک نباشيم و از قدرت و محبوبيت بالايي برخوردار باشيم. اينکه يه عده کشور گدا گشنه دورو ورمون واسمون هورا بکشن هيچ ارزشي نداره واسمون. دوستم رفته بود يکي از اين کشوراي عربي (درست يادم نيس، فکر کنم سوريه بود) خلاصه راننده تاکسي که مي‌فهمه طرف ايرانيه کلي حال ميکنه و شروع ميکنه تعريف کردن از ايران و کارايي که ميکنه، اين دوست منم که مثل خودم تعارف حاليش نيس از طرف مي‌پرسه خوب شما چرا کاري نميکنيد؟ شما که کاراي ايران رو دوست دارين و عاشق رئيس جمهورش هستين با اين بدوبيراهايي که به بقيه ميگه! طرف جوابي ميده که رفيق ما شوکه ميشه، منم از شنيدنش شوکه شدم، راننده تاکسيه ميگه: آخه ما داريم مملکت خودمون رو ميسازيم،‌ نميتونيم از اين کارا بکنيم!!!
    اين جواب صادقانه و ساده يک راننده تاکسي عرب عاشق ايران بود به يک ايراني، اينجا بود که با خودم گفتم کاش سطح درک بعضي مسئولان ما هم تراز اون راننده عرب بود.

    ( آقا اردلان خداي نکرده يه وقتي از لحن خشک و بي‌ريخت من ناراحت نشده باشيا، کلاً اين تيپيم، اما کلاً آدم بدي نيستم و فکر ميکنم که جمع جبريم يه کمي مثبت باشه 😉 )

  39. آريانا، خوشحالم که تو هم به جمع خواننده‌هاي بلاگ مسعود اضافه شدي. منم مدت زيادي نيست که با اين بلاگ آشنا شدم اما خيلي ازش خوشم اومده و فکر ميکنم که مسعود و افکارشو خوب ميشناسم (اما ميدونم که افکار مسعود خيلي بزرگ‌تر از اين چيزاس که به اين راحتي بشه شناختش، و اين قلم خوبشه که باعث ميشه مخاطبش همچين احساسي داشته باشه) من حوصله زيادي واسه خوندن بلاگ ندارم و اين تنها بلاگيه که همشو خوندم (اگه همشو نخوندي تا حالا به نظرم يه بار همشو بخون)
    ……………………………………………………………………………………
    اي بنده خدا جان چوبكاري نكن موره يره 🙂
    مو يك ادم عوامم … يكي كه خودشه به زور تو ادماي فهميده اي دنياي مجازي جا كرده … مو اينجه خيلي چيزا ياد گيريفتم ! البت يك چيزايي هم ياد دادم 🙂
    راستش مو بيشتر بره مشهدي هاي دور از وطن مينويسم … دلم مخه يك كار كوچيكي براشا كرده بشم 🙂
    مخلص همه رفقا 🙂

  40. بيبين يره خودت بِيتَر مِدِني که مو اهله چوبکاري نيستُم، خدايي حرفِ دِلُمَ زِدُم. از فِکراتو نوشتَهات خوشُم ميَه، هر چي آدم گوشت تلخي بِشُما ولي خالي‌بندي نِمُکُنُم. پس بنويس از دل تنگت هر چي ميخواد تا ما هم که دوسِت داريم حال کنيم با نوشته‌هات.
    …………………………………………………………………………………………
    مو نوكرتم داداش 🙂

  41. بنده خدا گرامی فدای تو گل که یک دنیا صفایی و ای کاش صداقت همان راننده تاکسی را بقول خودت تنها مسولین نه خیلی از هموطنان داشتند,

    بنده خدا جان من هرگز جز احترام و منطق و درد اصلی امروز جامعه چیزی ندیدم و پیوسته یک احترام خاصی در قلبم دارید و من هم به همچنین برای شما و عزیزانتان بهروزی,کامیابی و سرفرازی در هر شرایط آرزومندم,

    بی قول قدیمیها این نیز بگذرد ولی 9 نفر عزیز را در کمتر از یک ماه با اعدام از دست دادن بسیار سخته بخصوص خواهری که هفت ماهه حامله باشه و از پشت تیرباران زیرا تنها جرم ما خانواده نظامی و زرتشتی بودن بود ولی این عزیزان هرگز در دل نخاهند مرد و مسعود به نکته ای اشاره کرد که در بهشت رضا بر سر گور سرد اشکی میریزند و ای کاش لا اقل من نوعی گور سرد عزیزانم را میدانستم در کجاست چون هرگز اجازه یافتن پیدا نکردیم,

    با امید که روزی مام میهن هرگز شاهد خشونت و نفرت نباشد و فقط مهرورزی و صمیمیت در دلها موج بزند,

    خداوند نگهدار ایران باد.

  42. مشتی گرامی اطاعت امر و با سپاس و شرم بر کسانی که با ایران و فرزندان ایران چنین کردند,

    همواره پاینده و سرفراز باشید,

    اردلان.

  43. ممنون بنده خدای عزیز من واقعا به یک مشت مال فکری نیاز دارم فکر کنم اینجا سایت خوبی باشه برای اینکار.میدونی چند وقتیه که انگار اعتقاداتم بمباران شده دیگه نمی تونم بگم که من یه مسلمانم که به مسلمان بودنم ببالم!!میگم مسلمان اما اسلام رو دوست ندارم.خیلی از این وضع ناراحتم خیلی.فکر کن با چه اعتقاداتی بزرگ میشی و نماز می خونی دعا می کنی و با دعای توسل و زیارت عاشورا و….حاجاتت رو از خدات می خوای بعدا یه وقت می فهمی که این دین که تو داری دین تبعیض و برده جنسی و خیلی چیزهای دیگه هست که اصلا با اصول بشری جور در نمی اد نمیدونی چطوری باید بچه ات رو بزرگ کنی اگه بدونی چقدر داغونم.نمی خوام بچه دختر داشته باشم چ.ن نمی دونم چه جوری باید بارش بیارم بین تضادها گیرم می دونی شده خودت یه چیزهایی را قبول داشته باشی و روشنفکر باشی به قول معروف ولی یه ایده های خرافی مذهبی یه جاهایی گیرت بندازه ؟!از اینکه نمی دونم خدام را چه جوری صدا کنم بهش نزدیک بشم .خدا را با تمام وجود قبول دارم و در زندگی شخصی دیدمش اما فقط همین.چند وقتیه که نتونستم باهاش حرف بزنم می ترسم به خاطر افکارم دیگه دوستم نداشته باشه .مسخره است نه؟!
    راستش را بخواین خیلی دوست داشتم زرتشتی بودم دینشون خیلی قشنگه با اینکه مال 6000سال پیشه خیلی به انسانیت نزدیکتره.راستش دوست ندارم مثل این عربها باشم اصلا.الان هم توی یه کشور عربی ازادم حجاب دارم اما از نوع خنده دار.مرده شور این آخوندها را ببرن که برامون هیچی نذاشتن هیچی.بیشترین خیانت رو این رژیم به نسل ما کرده ریشه های اعتقادیمون رو سست کرده کشورمون را تاراج کرده آواره این کشور و اون کشور کرده همه کسانی را که میشناسم دارن از ایران می زنن بیرون.
    راستی اردلان عزیز من واقعا متاسفم برای اتفاق وحشتناکی که براتون افتاده هنوز تو فکر خواهر باردارتون هستم الهی براش بمیرم الان چشمام پر اشک شده .خدایا کمک انتقامشون رو بگیر خدایا.

  44. آریانا گرامی با عرض ادب و آرزوی بهترینها برای شما و خانواده گرامتان,

    سپاسگذارم نسبت به این مهر و بزرگواریتان و با امید که هرگز هیچ هموطنی در این شرایط قرار نگیرد,

    گرامی کلا فلسفه خداشناسی خود شناسیست و هر انسانی هر زمان خود را شناخت و باور داشت خدا را نیز شناخته و در اصل ( گر به خدایی رسی به خود آ ),

    آریانا نازنین اتفاقا دختر نعمتیست بیکران و همواره با مسولیت تر از پر ولی متسفانه بقول فرمایش خودتان این رژیم تنها اعتقادات را نه بلکه هویت ملی و انسانیت را هم در درونمان نابود کرده و حرمت خانواده دیگر ارزشی ندارد به اضافه اینکه شادی,امنیت,صفا و صمیمیت را نیز از ملت ایران گرفت و هر هموطنی به طریقی در درون میگرید,

    در خاتمه در هر جا که هستید اهورای ایران نگهدارتان باد و همواره سرفراز,

    خداوند نگهدار ایران باد.

  45. اردلان عزیز

    به این شبهای عزیز خداوند رفتگان تو را هم بیامرزد.

    خیلی نوشتم و پاک کردم نمیدونم چی بگم ولی این و میدونم که خداوند همیشه جای حق نشسته .جانه جدت دیگه ازینا ننویس بد جوری انسانه دیوانه میکنه تو رو خدا ننویس تو رو خدا ننویس.

  46. آريانا، مشکلي که تو داري من‌ هم دارم، با اعتقاداتي منو بزرگ کردن که خودشونم نميدونستن ريشش از کجا اومده و الان خيلي وقتا فکر ميکنم کاش مسلمون زاده نميشدم (بعداَ در صورت شناخت مسلمون ميشدم) نه اينکه از مسلموني احساس حقارت کنم، اصلا و ابدا. ميدونم که آخرين نسخه از اديانه پس جامع‌تر از بقيه است (با اينکه ويندوز ويستا آخرين نسخه از سري سيستم‌عامل‌هاي مايکروسافته، ممکنه سخت‌افزار خوبي نداشته باشي و با ويندوز ايکس‌پي راحت‌تر کنار بياي!). بعد اين همه سال فهميدم که کاربري اسلام تو مملکت ما عوض شده (مثه اينکه يه زمين که کاربريش زراعي بوده و ازش ميشده برکت زمين رو برداشت کرد، به کاربري تجاري تبديلش کرده باشن و توش قمارخونه زده باشن!) به همين خاطر به اين نتيجه رسيدم که دين يه چيز منطقي و عقلانيه و اصلاً نميتونه زورکي باشه. به همين خاطر من يه پايه و بِيس رو انتخاب کردم که ازش بعنوان تنه استفاده ميکنم و شاخ و برگشو با عقل و منطق در حد خودم شکل ميدم. به نظر من دختر داشتن بد نيست که پسر بزرگ کردن اين روزها مشکلات ديگه‌اي همسنگ دختر داشتن داره. اما يه چيزي رو قبول دارم و اون اينه که وقتي به چيزي اعتقاد دارم واسم مهم نيس بقيه چي فکر ميکنن و اونو انجام ميدم، از يه اتقاق ساده مثل صبر کردن پشت چراغ قرمز حتي در نيمه شب تا دست نبردن به مال مردم حتي اگه صاحبش نباشه. مگه نه اينکه هر ديني اومده تا از هرج و مرج اين دنيايي جلوگيري کنه و عدالت رو به همه هديه کنه، پس اگه فروشندگان يه دين نتونستن ارزش افزوده‌اي به خريداران اون دين بدن پس يه جاي معامله اشکال داره يا مشکل از خريداره که دستورالعمل رو خوب نخونده و خوب استفاده نميکنه يا اينکه فروشنده داره جنس تقلبي و دستکاري شده ميندازه به خريدار!

    من که پسرمو همونجوري بارش ميارم که فکر ميکنم درسته و سر پيري تصميم گرفتم ببرمش تو يه مملکت ديگه تا بقيه رشد و بلوغشو اونجا انجام بده و بتونه رفتار و اعتقادشو تو يه راستا نيگر داره.
    ببخشيد روده‌درازي کردم بس زياد

  47. ممنونم اردلان گرامی دوست اهورایی
    بر خلاف مشتی عزیز که من از خواننده های پر وپا قرص کامنت های او هم هستم میگم تو رو خدا بنویس اصلا کل ماجرا را بنویس و برای مسعود عزیز ایمیل کن تا ما بشنویم و بخونیم و بشناسیم این پست ترین پست ها رو .باور کن که تا 2 سال پیش من نمی دونستم که خمینی اینقدر دجال و پست بوده .باور کن ما ملت را در بی خبری مطلق نگه داشته اند و سرمان را به مسایل اقتصادی گرم کرده اند حالا که از ایران خارج شدیم و خدا را شکر مشکلات مادیمون حل شده فرصت داریم که یه کم سرمون را بچرخونیم و اطرافمونم ببینیم ضمنا نوشتن این حادثه برای خودت بسیار خوبه اینو دکترهای روانشناس جدیدا بهش رسیدن و می گن که کم کردن درد انسان کمک زیادی می کنه.بذار ما هم در غم تو شریک باشیم بذار ما هم باهات گریه کنیم و این رسالت توست تو باید برای دیگران بگی تا خون اونا پایمال نشه.هرچند که با شنیدن حرفات جگرمون ریش ریش میشه و قلبمون پاره پاره ولی لازمه حقیقتیه که باید همه ما بدونیم.شاید کمک کنه ….شما هم پایدار باشین ممنون

  48. بنده خدای عزیز
    ممنونم من وقتی کامنتهاتو می خوندم دیدم که خیلی نزدیک شما فکر می کنم.ولی قبول کن رسیدن به یه چیزهایی خیلی سخته گاهی.انقدر باید فکر کنی و مطلب بخونی و بشنوی تا یک کم تازه بفهمی حال عمل کردنش پیش کش.انهم چی یه چیزهایی را با مته کردن توی مخت که به سختی می تونی درش بیاری.نمیدونم از کشور خارج شدین یا نه اما اگه بیایی بیرون تازه یه مشکلات فکری جدید و آپدیت شدن با جامعه جدید برات پیش می اد.مثالهات راستی عالی بودش من هم باهات موافقم.اصلا به نطر من قوانین اسلام با ایران و ایرانی جور در نمی اد.میدونی هنوز توی دبی که اینقدر پیشرفت کرده برده داریه.این کلفتهای بیچاره که برای اربابهاشون کار می کنن خیلی باهاشون بد رفتار میشه میدونی خیلی هاشون دوست دارن که برای ایرانیها کار کنن.چون واقعا فرهنگ ما با انهمه خدشه ای که بهش وارد شده هنوز خیلی بالاست.
    دقیقا همینطوره که میگی من هم اگه به چیزی اعتقاد داشته باشم روش وا می ایستم ولی وقتی دو به شک هستم چه کنم؟!!مثلا همین حجاب!!به نظر من یه جورایی این حجاب در جامعه پیشرفته خیلی مسخره هست منظورم حجاب اسلامیه
    دلم می خواد اگه حجاب میذارم یک تار مویم بیرون نباشه ولی نیستم.نه زنگی زنگم نه رومی روم!!!خیلی بده نه؟!!!
    خیلی ممنون باز هم ممنون از شما و آقا مسعود گل که موجب رشد فکریمون را فراهم می کنن.
    به امید ایران آزاد و ایرانی سرافراز

  49. آريانا، اينکه گاهي آدم حس مي‌کنه تم فکريش به يکي نزديکه، فکر کنم به خاطر فکر باز و نقد پذيره اون آدم باشه. بطور کلي همه آدما به فکر تعالي هستن (به دين طرف کاري ندارم) حالا ممکنه اين تعالي رو از زاويه‌هاي مختلف نگاه کنن حالا وقتي يه آدم ديگه از يه زاويه ديگه داره يه چيزي رو تعريف ميکنه اينم مي‌بينه که اِ اين چيزي که طرف ميگه خيلي شبيه حرفا و فکراي خودشه، چون هر دو شون دارن از دو زاويه مختلف يه چيز رو تعريف ميکنن! اما اگه طرف فکرش باز و نقدپذير نباشه علاوه بر اينکه احساس نزديکي نميکنه بلکه سعي ميکنه طرف رو سرکوب کنه و خيلي خوشحالم که آدم نقدپذيري هستي و هميشه در انديشه راه‌هاي بهتر براي زندگي هستي.
    به نظر من «دو به شک» بودن چيز بدي نيست به شرطي که خيلي طول نکشه، چون شک کردن اول شروع يک تحوله و مطمئنم به زودي به يقين ميرسي.
    و «اجرا» هميشه راحت‌ترين کاره اگه بدوني چيکا ميخواي بکني.

    يه مثال ساده از خودم ميزنم که شايد الان خيلي احمقانه و خنده‌دار به نظر برسه اما اين واسه من خيلي مسئله سختي بود.
    11 سال پيش که مشهد زندگي ميکردم و با افکار بسته و خاص خودم يکي از دوستام زنگ زد به من و گفت: اينجا (تهران) به من احتياج دارن، حاضرم بيام تهران کار و زندگي کنم؟ گفتم: آره. ولي بعداً که يه کم فکر کردم به خودم گفتم: هو يره، چکار دري مُکُني! مِخي بري تِران که چي غلطي بُکُني؟ تو فردا که بِچچَت دنيا بيَه، مِخي تو او شهر ناجور بزرگش کني؟!! (بخواي نخواي اين افکار احمقانه زاييده فکر ارتقا نيافته من بود که ميتونس مسير زندگي منو يه جور ديگه به حرکت در بياره) اون موقع سر همين مسئله کلي فکر کردم، اما بالاخره تصميم گرفتم و اومديم تهران. حالا که گاهي به اون قضيه فکر ميکنم خندم ميگيره، اما پس اين خنده چيزي گير آوردم که بواسطه اون از زندگي کردن تو هر کشور ديگه‌اي ابايي ندارم.
    يه مثال ديگه ميزنم که قبل از آخرين ارتقاعم بود 😉 چند سال پيش که قرار بود برم کانادا، يهو اين به ذهنم رسيد که: «اي واي، اونجا توالت‌هاشون مثه اينجا نيست، آب نداره و …» پس به اين نتيجه رسيدم که مملکت خودم رو بيشتر دوست دارم!!! و موندم ايران 😦
    بعد از اين ماجرا رو آدما و افکارشون و اينکه چرا بعضيا راحت‌تر و بهتر زندگي ميکنن فکر کردم، و بعدش به اين نتيجه رسيدم که به دست و پاي من يک سري بند‌هاي نامرئي وصله که به هيچوجه اجازه رشد و ارتقا به من نميده بماند که باعث تعالي من هم نميشه و همش کشکه.
    بماند که چند سالي هم واقعاً به خاطر وطنم رفتن رو به تعويق انداختم و گفتم اگه قراره کار کنم و زندگي همينجا بهتر از هر جاي ديگري در دنياست.
    اما ديدم اونم يه بنده فقط، چون مي‌بينم با موندن در وطن فقط درگير بر‌آورده کردن نيازهاي اوليه خودم هستم و بس، ديدم که اين وطن در حال مستهلک کردن روح و روان منه، ديدم يه عده با مسايلي مثل گراني، مسکن، عدم امنيت اقتصادي، بنزين، بي‌برقي، دل و قلوه دادن و پس گرفتن از اسرائيل و …. فقط بندهايي رو جهت عدم ارتقا روح و روان من به من اضافه ميکنن.
    به همين خاطر وقتي به اين نتيجه رسيدم که رفتن بهتر است از ماندن، شروع به اقدام کردم و علاوه بر مشکلاتي که ميدانم به آن برخواهم خورد اما شروع کردم به اجرا، چون «دو به شک» بودنم ديگه تموم شده بود و به «يقين» رسيدم.
    اگه اين‌همه حرف زدم و مثال آوردم و نگران مسخره کردن ديگران نيستم فقط به خاطر اين بود که بگم: خيلي از وقتا همه ما همينطوري فکر ميکنيم فقط با سطوح متفاوت، و «شک» داشتن چيز خوبيه فقط باس جنبيد تا به «يقين» رسيد.
    اون بندايي که تو رو به زمين ميخکوب کرده پيدا کن، قطعش کن تا بتوني بري به آسمون

  50. بنده خدا عزیز
    مرسی ممنونم ازت باید مطالبت را چند بار بخونم تا برام ملکه بشن.خیلی خوبه خیلی خوب گفتی خودم هم فکر کردم به این مسایل ولی تو لپ مطلب رو گفتی خیلی خیلی ممنونم.چه کلاس خوبیه اینجا آدم خیلی چیزها اینجا یادمیگیره خیلی خوشحالم که باهمه تان آشنا شدم.مشهدی ها چه خوبن یره(لبخند)

  51. مشتی جان سی سال در درون گریستیم و فقط به امید روزی که عاملین این جنایات را در محاکمات علیه نسل کشی ببینیم و تنها امیدست که ایستادیم,

    آریانا گرامی همواره تلاش کردم شادی را با دیگران شریک و غم را در خود نگهدارم زیرا هرکس به طریقی درد خود و مشکلات خویش را دارد ( دل بی غم در این عالم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد ),

    آریانا عزیز در حد توان و با کمک مسعود امیدوارم سلسله مباحثی را در رابطه با سی سال جنایات رژیم و نسل کشی از دختر خرد سال سیزده ساله تا پدر و مادر بزگ هشتاد ساله را آغاز کنیم زیرا اکثرا از کشتارها و جنایات رژیم چه در ایران و چه در خارج بی خبرند و این بسیار حائز اهمیت است تا پرده از این جنایات با نام خدا برداشت البته نسل امروز بسیار آگاه و بیدار و به دنبال حقایق و ترس رژیم نیز از همین جهت است که با هر صدای اعتراض جواب را حلقه دار و یا سرب داغ میداند,

    بنده خدا جان با درودی دوباره کاری که در باره فرزندانتان انجام میدهید بسیار جای تقدیر دارد دختر بنده سیزده ساله و عاشق ایران و با افتخار در مدرسه به ایرانی بودنش و اینکه نوه یک نظامی و فرزند یک نظامیست یاد میکند و تا کنون یک بار نشده نسبت به خواسته و افکارش سوال کنم زیرا کاملا آزاد و خودش باید تصمیم بگیرد حتی نوع مذهب,زندگی,رابطه و هر نوع مسایل شخصی زیرا ما همگی در خانواده با پدر و مادر قبل از فرزند دوست بودیم ولی متسفانه اکثر خانواده ها به صرف سنتی بودن و تحمیل کردن افکار خویش با فرزندان بیگانه شده و دو شخصیت متفاوت درونشان بوجود آورده در منزل یک شخصیت صرفا بخاطر تر یا احترام و در خارج از منزل فردی متفاوت زیرا پدر و مادر را دوست خود تلقی نمیکنند و همواره نوعی بیگانگی,

    مادرم در ایران همواره تاکید داشت به صرف زاییدن شما این حق را به خودم نمیدهم نه در زندگی خصوصیتان و نه در نوع تفکرتان دخالتی کرده یا نظری بدهم فقط هر زمان احساس کردید نیازی به درد دل دارید بدانید یک دوست فراتر از مادر هست که گوش کند و این بزرگترین درسی بوده در زندگی خانوادگی,
    بنده خدا عزیز و آریانا گرامی بقول مولانا ( هر کسی از ظن خود شد یار من ) و ای کاش معیار افراد را در شخصیت اجتماعی و خدماتی که به جامعه میکنند قرار میدادیم تا مکتبی و مذهبی بودن زیرا اعتقادات امریست کاملا فردی و شخصی در چهارچوب حریم و خلو ت فرد,

    با امید به ایرانی آزاد,آباد,خردگرا و فارغ از هرگونه تحجر و خرافات,

    همواره ایام بکامتان باد,

    خداوند نگهدار ایران باد.

  52. اردلان جان

    الحکم یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

    این چند روز رفتم ببینم این آیه ای از قرآنه یا حدیث ولی موفق نشدم.
    ولی معنیش اینکه حکومت با کفر میماند وبا ظلم نمی ماند.
    موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s