عشق اسلحه …!

اوایل انقلاب برای اولین بار یه شب رفتم پایگاه بسیج … شب به سر گشت یه کلاش دادند و به بقیه هم ام یک و رفتیم گشت شبانه ! اخ که تو سن چهارده سالگی چه کیفی داشت اسلحه دست گرفتن ! اصلا یه احساس دیگه ای داشتم …احساس قدرت ! احساس بزرگ شدن ! خودم رو عین سوپر من یا بت من حس میکردم و هی توی دلم قند میشکستم و ذوق میکردم … هی از خدا میخواستم یه اشنایی ؛ فامیلی چیزی بیاد من رو ببینه و من پز بدم و قیافه بگیرم ! هی اسلحه رو از این دست به اون دست میدادم و عین این نگهبان های خبره اینور اونور رو نگاه میکردم ! نفهمیدم چجوری صبح شد ! اسلحه رو که تحویل دادم و برگشتم خونه یه کتک حسابی از بابام خوردم ! بابام گفت : اگه دوباره بری بسیج قلمای پاته مِشکِنُم ! گفتم : چشم و دیگه دور بسیج رو خط کشیدم ! این جریان گذشت تا جنگ شد و برای خدمت سربازی به منطقه اعزام شدم …

یه بار که از اهواز با قطار داشتم میومدم تهرات توی کوپه دوتا بسیجی بودن چهارده پونزده ساله که اونها هم داشتن از منطقه برمیگشتن مرخصی … توی راه خیلی باهاشون حرف زدم و نصیحتشون کردم ! از حرفاشون فهمیدم اونها هم مثل اون موقع که من رفته بودم بسیج عشق اسلحه بودن و برای همین اومدن جبهه … بچه سال بودن و با لهجه زیبای تهرانی حرف میزدن … خیلی رفیق شدیم باهم …یه مدتی که گذشت بهم میگفتن داداشی … دوسه ساعتی که از حرکت قطار گذشت یکیشون سرش رو گذاشت روی شونه ام خوابید یکیشون هم روی پام ! معصوم و ساده بودن … صبح که رسیدیم تهران اصرار کردند که برم خونشون اما نرفتم و ازشون قول گرفتم که دیگه دور جبهه رفتن رو خط بکشن و درسشون رو بخونن !

این عشق اسلحه کار دست خیلی ها داد ! یکی از همون دوستای بسیجی تو بسیج محل با ام یک بطور ناخواسته پسر خاله خودش رو کشت و اسم خیابون محل سکونتش رو گذاشتن کوچه شهید ف…ال ! توی جبهه هم خیلی از همین بچه ها شهید یا معلول شدند ! قصدم به هیچ وجه تخریب چهره و نام این عزیزان نیست بلکه محکوم کردن کسانیه که اونها رو در اون سن و سال به خدمت گرفتند… همین !

17 thoughts on “عشق اسلحه …!

  1. سلام
    اگر جملات من در کامنت قبلی به گونه ای بود که حمل بر بی ادبی و جسارت بنده شد قصد توهین به شخص شما را نداشتم .امیدوارم عذر خواهی مرا پذیرا باشید.
    ……………………………………………………………………………………………
    سلام رسول جان
    نه دوست عزیز
    شاید من کمی تند رفتم 🙂
    ارادت …

  2. این افرادی که شما میگین شاید یک هزارم افرادی هم نباشن که داوطلبانه برای دفاع از آب و خاک و ناموسشون رفتن و جنگیدند تا شما امروز تلخ نوشته بنویسی و من هم پاسخی برایتان بگذارم.
    چرا همیشه ما نیمه خالی لیوان رو نگاه می کنیم؟؟؟
    ……………………………………………………………………….
    از نصفه پرش اینقدر گفتن که مثنوی هفتاد من شده اما شب دراز و قلندر بیدار منم میگم …چشم !

  3. چاکره آقا مسعوده گل هم هستیم مطلب زیر ربطی به پست شما نداره ولی حتما بخون شاید تو هم امضا کزده باشی
    هممون امضا کردیم,هممون معرفیش کردیم, برو امضا کنت تا اسمه کشورت رو هم عوض کنن اگه یه کم عقل داشتیم لااقل چیزی رو نخونده امضا نمی کردیم.یک میلیون امضا جمع کردیم تا خلیج فارس خلیج فارس بمونه ولی نمی دونستیم که خلیج فارس که نمیمونه هیچ اسم کشورمون هم عوض میشه. برای اینکه بدونی قضیه از چه قراره برو به لینک زیر و این یه دفعه رو بدون اینکه بخونی امضا نکن.
    http://jenus.wordpress.com
    ………………………………………………………………………………
    مخلصم
    سلام …من کلا از امضا کردن بدم میاد 🙂
    ممنون که توضیح دادی 🙂

  4. به به . . . چاكرم داش مسعود گل . . .
    من هم با شما موافقم
    اون آقايوني كه اين بچه ها رو اعضام مي كردن بايد جوابگو باشند
    ولي خب بر عكس با تبليغات سعي در توجيح كارشون دارند
    آقايون محترم اين همه نوجون پرپر شده رو از افتخارات نظام و اسلام به حساب ميارند!!!

  5. سلام .. كم می نویسی … فكر نكنم كم شده باشه تلخ شده ها … چیكار كنیم ما ملت هیچ وقت باخودمون روراست نبودیم …
    ای كاش این دوران گذار رو زودتر بگذرونیم ….

  6. اوایل انقلاب رو که شما می فرمایید، کمیته داشتیم ولی بسیج و پایگاه های مربوطه بعد تر راه افتاد. کلا کس و شر زیاد میبافی!!!!
    …………………………………………………………………………………………………….
    نه دوست عزیز …اوایل انقلاب بسیج بود و پایگاه های بسیج از بزگترا سوال کن بهت میگن !

  7. من فکر می کنم کامنت هایی مثل کامنت 12 باعث ناراحتی خواننده های این صفحه بشه و بهتره به جای جواب دادن حذف بشن. خصوصا که ناشناس هم هستن.
    عذر می خوام به خاطر فضولی بیجا

  8. دو سال پیش یک شب یکی از همکلاسیام با یه احمق بسیجی توی یه پایگاه تو شهر وامونده ی ما دعواش میشه و با شلیک تفنگ اون بسیجی عزیز به قفسه سینش نیمه جون میشه. بسیجیه احمق ما هم از ترس اون بخت برگشته رو میبنده به موتورش رو خاک و آسفالت میکشه و میبره توی یه باغ ولش میکنه. بعد سه روز جسد بدبختو پیدا می کنن. اون بسیجی هم بعد از دو سال الان آزاده. از کجاش بگیم؟
    همین.
    ارادتمند آقامسعود

  9. سلام برادر.
    چقدر متین و دلنشین نوشتی. جوابهایی که به کامنتها دادی هم حکایت از آرامش دلت دارد.
    شاید موضوع نوشته ات برایم جالب نباشد ولی دلم نیامد که نگویم نوشتنت خیلی به دلم نشست.
    سرت سلامت
    ………………………………………
    علیک سلام
    لطف داری شما … من خودم ساده ام ! عین نوشته هام !
    یا علی

  10. سلام من هم با خواننده 15 خیلی موافقم
    یه جوری شدم با نوشتت انگار از ته دلت مینویسی یاد همشهریای بزگت افتادم
    کسایی که بتهای منند مثل بهار-مثل هزارتای دیگه
    من وبلاگ نویس نیستم ولی میشه گفت یه وبلاگ خون حرفه ایم فیدتو اد میکنم حتما

  11. موضوع نوشته ها و وبلاگت به شدت بوی صداقت میده. تا وقتی حق می نویسی و راست میگی باهاتیم مرد. فدای قلم راست نویست. ارادتمند شما.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s