اره من با گریه میجنگیدم !

دیشب یه فیلم مستند در مورد جنگ ایران پخش شد بنام خبرنگار جنگی … دوباره منو برد تو حال و هوای جنگ … مجبور شدم روزنامه رو طوری بگیرم جلوی صورتم  تا اشکام رو که در حین دیدن فیلم بی اختیار میومد کسی نبینه…! حسابی باز حال و هوام به هم ریخت و کسی نفهمید چرا دوباره  بد اخلاق شدم ! یاد خری افتادم که در اثر برخورد با مین یکی از پاهاش قطع شده بود و داشت جون میداد ! وقتی با کلاش شلیک کردم تو مغزش تا یه ساعت بعدش گریه میکردم و دوستان منو مسخره میکردن ! میگفتن این کره خر واسه یه خر گریه میکنه ! اره …من برای اون خر زار میزدم ! یاد نفربری افتادم که توی حلبچه بهش ترکش خورده بود و یکی از دوستام توش به شهادت رسیده بود … گردان که میخواست عقب بکشه فرمانده زودتر با پاترول رفت و برگردوندن گروهان نفربرهای زرهی رو به من محول کرد … به هر کس گفتم بشینه پشت اون نفربر قبول نکرد … اونم بخاطر اینکه توش خون و تکه هایی از سر دوستم بود … خودم نشستم پشت اون نفر بر و تا خود اردوگاه گریه کردم و گاز دادم !

 یاد گوسفند هایی افتادم که توی دجیله شیمیایی شده بودن و از بینی و دهنشون اب غلیظی راه افتاده بود … با چشمای قرمزشون طوری به ادم نگاه میکردن انگار دارن التماس میکنن ! و باز من اروم بغلشون میکردم و اشک میریختم !

یاد وقتی افتادم که تو کربلای پنج رفتم پشت دوشیکا تا هواپیمای عراقی رو بزنم دیدم بمب های خوشه ای دارن مستقیم میان طرفم … در نفر بر رو بستم و به حالت سجده کف نفر بر لکه شدم … نفر بر هزار تا ترکش خورد اما من هیچیم نشد … در رو که باز کردم دیدم به فاصله یک متری دستم بمب خوشه ای عمل نکرده نصفش رفته توی زمین نمناک و داره بخار میکنه ! پشت سرم نگاه کردم دیدم یک بمب عمل نکرده دیگه … با چوبای جعبه مهمات دورشون حفاظ درست کردم تا پای کسی گیر نکنه بهش ! 

یاد وقتی افتادم که فرمانده بعد از چند ماه بستری بودن برگشت … از پاترول که پیاده شد دیدم یه پا داره … بهتم زد ! صدام کردو پتویی رو بهم داد گفت بذار توی چادر بچه ! پتو رو که بردم توی چادر یواشکی بازش کردم دیدم توش یه پای مصنوعیه ! رفتم پشت خاکریز اروم زار زدم ! چقدر با فرمانده فوتبال بازی کرده بودم پشت خط ! به یاد همه این گریه ها دیشب گریه کردم ! شاید بگین تو که همش گریه میکردی که ! پس کی میجنگیدی ؟ اره من با گریه میجنگیدم … من از جنگ متنفرم … لعنت به این جنگ … لعنت به این جنگ … لعنت …! 

Advertisements

40 thoughts on “اره من با گریه میجنگیدم !

  1. قشنگ بود مو با خاندن ای پستت یاد جنگ نیفتادُم … یاد بعد از جنگ افتادم… یاد رفیقام که تو میدونای مین مین خنثی مکردن … یاد یاد ممد که افتادم که پاش قطع شد … علی که تمام تنش پر ترکشه… یاد خودم که جلو چشمم بهترین رفیقم تیکه تیکه رفت… یاد مین والمرا افتادم …

  2. Ba salam,

    manam ba khoondane matlabe shoma geryeh kardam. agar che vaghti jang tamoom shod man faghat 15 sal dashtam.vali az inke mibinam cheh ghadr hazineh jaani va maali va roohi vaseye hefze in enghelab va mamlekat shode, va alan moto-asefaneh be daste na-ahlan oftadeh va az ahdafe khodesh door shode, vaghe-an dardnake , vagh-ean adam mimooneh chei bege..

    ghorbane shoma

  3. سلام سلام و دوباره سلام
    آره منم از جنگ متنفرم خیلی هم متنفرم ……..
    خوشحال شدم که یکی مثل من هست که از جنگ و ….. متنفره
    از مطلب قشنگت خیلی خوشم اومد دستت درد نکنه همشهری
    موفق و سربلند باشی.

  4. سلام دداش
    حسابی رفتی تو حس مارم با خودت بردی!
    خداییش جونایی که رفتن جنگ دیگه تکرارشدنی نیستن
    یاد همه ی اونایی که رفتن زنده باد
    و اونایی هم که موندن و البته خالص موندن رو ایشالا خدا حفظ کنه.
    راستی خودمونیما، چقد گریه کردی. [D:]
    پایدار باشی

  5. Fek kon sale dovome daneshgahee,bad ye rooz miree sare kelas mibini baghal dasteet nist miporsee folanee kojast ?terme pish goft miyad,migan shaheed shode,shakee mishee ,miree amoozeshee ta beree mantaghe,amoozesheet ke tamoom mishe ,ezam mishee valee vaghtee miresee oonja dige ghaatname ro ghabool kardan,kenef mishee va bar migardee,migan moghe namzadee ye ma ke shod hame dokhtara hamjensbaz shodan

  6. اونایی که پشت پرده نشستن و جنگ رو راه میندازن باید گریه کنن که نمی کنن.
    بعضی وقتا با یه ….. ولش کن.
    بعد از پست های قبلیت این پستت یه جورایی آدمو تو خودش می پیچونه.
    http://www.DrLearn.ir

  7. يخورده سخته نفر اول بودن واسه نظر دادن كه البته بعيد ميدونم
    تو بنويسي و فداييات چيزي نگن
    احتمالا هنوز نظرات تاييد نشده
    به هر حال
    از قبل اينكه صفحت باز بشه دلم شور ميزد
    ميگفتم باز چي نوشته
    اصلن نوشته؟؟
    تا اينكه اومد
    از چنگ بدم ميآد
    به 1000 دليل
    مهم نيست
    اما چيزايي كه گغتي اولن به خاطر لحنت راجت ميشد متصورش كزد
    بعدم ايكه هر جملت يه تكون بود
    مرسي كه بازم نوشتي

  8. پدر،
    قصه سیمرغ را می خواند،
    که پسر،
    سنگ را از تیرکمان ول کرد …
    کلاغ …
    -پر!
    طوطی …
    -پر!
    عقاب …
    -پر!
    گنجشک …
    نپرید!! …
    آخر همین چند سطر قبل بود که بالش شکست! …
    با خودم گفتم:
    خوب شد!
    داشت دنیا را گنجشک می گرفت!

    (وبگرد)

  9. پيروزی از آن کسانی است که می جنگند هر چند گه جنگ را دوست ندارند. (آندره مانرو)…….. حالا ما پيروزشديم يا بازنده ؟ خدا می دونه چون اعتقاد دارم جنگ هيچ وقت برنده نداره…يه بازي بازنده .بازنده است البته بازي نه شايد يه نوع تراژدي .نمي د.. من با نوشته تون گريه کردم با ديدن خيلی از فيلمای جنگی منم که حتی نسل بعد از جنگم و جنگو فقط تو فيلما ديدم گريه مي کنم چه برسه به شما که پر از خاطرات جنگين.. همين چند وقت پيش با روز سوم کلی گريه کردم… يه تمنا دارم از خاطرات جنگتون بيشتر بنوسيد تا بلکه ما هم بريم تو اون حال وهوا آدمهای اون دوران..واقعا نمی تونم اسمشونو آدم بذارم شايد هر کدوم يه پيامبر يا شايدم بالاتر بودن… نمی دونم .. در هر صورت مرسی و خسته نبا شيد….

  10. آره عزیز
    ما همه متنفریم از جنگ
    اونائی که از جنگ راضی هستند و ازش خوششون میاد
    مطمئن باش که هیچ وقتی نجنگیدند
    نمیفهمند جنگ چیه
    نمیتونند بفهمند جنگ چیه
    آره عزیز حق با توئه

  11. امروز منم با خوندن متن شما گریه کردم. مثل همیشه عالی بود. یه لحظه فکر کردم این صحنه ها رو می بینم . امیدوارم post بعدیتون رو زودتر ببینم.

  12. خیلی قشنگ بود! همیشه قشنگ مینویسی.
    در ضمن امروز قند نوشته ها رو هم برای اولین بار دیدم. اونجا هم محشره!

  13. من نوشته هاتون رو توی بالاترین دنبال می کردم. از نوع ادبیات و بکار بردن لهجه مشهدی لذت می بردم. همچنین از نگاه نقد آلودی که با طنزی قوی آمیخته شده بود. احساس خیلی خوبی داشتم. اما فکر نمی کردم صاحب نوشته هایی که در خیلی از اونها از الفاظ رکیک استفاده کرده خودش مرد میدان جنگ باشه و یک چنین احساس لطیف و زیبایی به زندگی داشته باشه. به هر حال از آشنایی با شما و نوشته هاتون خوشحالم.
    _______________________________________
    سلام
    بکار بردن الفاظ رکیک برای بوجود اوردن حس در نوشتار لازمه متن هستش … خیلی زود در مورد من قضاوت کردین شما !

  14. قصه کوتاه و قشنگی بود از صد تا فیلم جنگی بهتر مثل خود واقعیت
    نکته فرعی : دوست گرامی ما که به الفاظ رکیک خرده میگیرند این الفاظ حتی در اشعار مولانا نیز هست شما اصل مطلب رو بگیر کلمه فقط وسیله است!
    ____________________
    متاسفانه اینا عین حقیقت بود …. کلمه به کلمه !

  15. من نگفتم که بکار بردن الفاظ رکیک در متنتون اشتباه بوده! شاید بار معنایی که خود کلمه رکیک داره باعث این سو تفاهم شده باشه.
    _________________
    شرمنده که من بد متوجه شدم … به هر حال من زیاد بی ادب نیستم 🙂

  16. حیف که هنوز تو انگلیسی مخصوصا در حد نوشتن تاثیر گذار لنگ میزنم. گرجه ترجمه برای غولهای این زبان هم مشکل هست.
    اگه میتونستم این کار رو بکنم فوق العاده میشد. چون اینروزها مردم آمریکا، حد اقل تو منطقه ای که من زندگی میکنم خیلی دوست دارند واقعیتهایی رو که مردم ما باهاش زندگی کردند به واقعیترین شکل خودش یعنی از زبان خود مردم بشنوند.
    این متن شما من رو هم گریاند. من هم یک عکس پنج نفری از دوران دبیرستان دارم که فقط من بینشان زنده هستم. شاید چون سنم قد نمیداد، من کوچکترین شون تو جمع بودم گرچه اونموقع جنگ کردن یک آدم 15 ساله هم تعجبی نداشت. یا شاید چون بچه درسخوان بودم و باید میچسبیدم به درس. نمیدنم چرا. ولی به هر دلیل نه جبهه رفتم و نه این صحنه ها رو دیدم. اما هنوز شانزده سالم نشده بود که توی تشییع جنازه چهار دوست صمیمی و یک پسر عمو شرکت کردم.
    این نوشته شما یکی از قشنگترین نوشته ها در نوع خودش بود. صادق و صمیمی. کاش میتونستم همونقدر تاثیر گذار ترجمه اش کنم.
    __________________________
    سعید جان موقع جنگ فقط نباید جنگید … یکی میره تو خط مقدم … یکی توی بیمارستان … یکی پشت خط … یکی هم باید بشینه درس بخونه ! این نوشته تاثیر گذار بودنش بدلیل واقعی بودنشه … بخاطر اینکه با یاد اوری این خاطرات اشک میریختم و تایپ میکردم … بخاطر اینکه اینایی که گفتم قصه و رویا نبود …موفق باشی !

  17. خدئیش دمت گرم .حال کردوم
    مو خودوم بچه ی قله یوم با کلاسش مشه قسمت کخ خورده ی سجاد…
    آخ که دلم تنگ رفته بود با یکی مشدی اختلاط کنم…
    ایجایم انگلیسی ره مشدی موگم…
    از مشد ای خار…تیا بیرونوم کردن اما مو مشد ره از دلم بیرون نوموکنم…
    شرافت قلگی ناموسشه…
    قشنگ منویسی یرگه!!!

  18. مسعود جان عرض ادبی دوباره و خسته نباشی,
    جنگ هشت ساله را کاش کسانی که بوجود آوردند یکی شرف و شهامت داشت صادقانه توضیح میدادند که این جنگ لعنتی را رژیم خمینی بوجود آورد نه حکومت عراق آنهم با کمک و حمایت امثال صدر و حکیم لعنتی و ضد ایرانی,
    مسعود جان من هم این افتخار را داشتم که جهت صیانت از استقلال و تمامیت عرضی میهنم دفاع کنم و عملیات پر افتخار مروارید تکاوران نیروی دریائی ارتش شاهنشاهی ایران آزادی و پاکسازی خروشهر و عدم ورود نیروهای عراقی به آبادان خصوصا پالایشگاه های نفت بود و جالب اینکه ما را ار درن زندان و به نام پس مانده های طاقوت اعزام کردند ولی ایران و حفظ خاکش وظیفه هر سرباز میباشد,
    بقول پیر طوس فردوسی تفو بر تو ای چرخ گردون تفو,
    وگر نه عراق عددی نبود که حتی فکر حمله به ایران را در سر داشته باشد,
    و بقول خودت لعنت به جنگ و بانین این هشت سال ویرانی,
    برات بهترین ها را آرزو دارم,
    با احترام,
    اردلان.
    _________________
    سلام اردلان جان
    موفق باشی دوست من ..و خدا کنه این کشور دیگه روی جنگ رو نبینه ..

  19. بار دیگر با اجازه از تفنگ

    میرود ذهنم به سوی شعر جنگ

    ذوق و شوق نینوا کرده دلم

    چون هوای جبهه ها کرده دلم

    بود سنگر بهترین ماوای من

    آه جبهه کو برادرهای من

    در تمام سالهای عشق و جنگ

    مهر در سجاده ما شد به چنگ

    سنگر خوبی و قشنگی داشتیم

    روی دوش خود تفنگی داشتیم

    جنگ ما را لایق خود کرده بود

    جبهه ما را عاشق خود کرده بود…..

  20. درود و صد درود بر شما. شما و جوانمردهای دیگه ای که از کیان این مملکت دفاع کردند.
    لعنت به این جنگ. لعنت.
    اونوقت یک کون نشوری مثل این یامین پور بوگندو میشینه تو تلویزیون می گه چرا کی کی و کی کی مخالف جنگ بودند؟ چرا امام رو مجبور کردند که جنگ رو تموم کنه؟

    1. لوبيا جان دروغ چرا….! تا قبر ….ا….ا…ا….!! من كه جزو اون جوون مردها نبودم خداوكيلي…خيلي وقت ها ترسيدم و لرزيدم… خيلي وقت ها گريه كردم و خيلي وقت ها جا خالي دادم…جنگ رو بايد حس كرد تا فهميد يعني چي …هنوز يه كابوسه برام…!

  21. فكر كنم وقت نظر دادن براي اين پست خيلي وقته منقضي شده. ولي واقعا دردناكه. يه موقع هايي با خودم فكر مي كنم از مردم چي مونده بعد از اون 8 سال؟ يا از كسايي كه تو جنگ بودن و اين همه خشونت رو ديدن. واقعا باعث تأسفه. من هم با اينكه زمان جنگ يكي دوسالم بوده ولي يه صحنه هايي از استرس مامانم تو ذهنم هست كه ماها رو جمع مي كرد يه گوشه و مي گفت نترسيد صلوات بفرستيد. ولي ما از ترس صلوات فرستادن هم يادمون مي رفت. هميشه كسايي كه به هر عنواني تو جنگ بودن برام محترمن. به نظرم خيلي قوي و محكمن و البته شجاع.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s