دختر تب داشت….تب عشق…!
یکی بود منم بودم…! زیر گنبد کبود غیر از خدا یه مشت آدم بدبخت بیچاره هم بودن..! یه میرزا بنویس هم بود که گاهی واسه دل خودش یه چیزایی مینوشت…! از دردها … از ظلم ها…از بغض ها…! گاهی هم از درد خودش مینوشت و بعد که نوشته خودش رو می خوند دلش به حال خودش میسوختُ سرش رو میذاشت رو زانوش گریه میکرد…! یه روز حس کرد که دیگه دلش جا نداره برا درد و غم…دید دلش داره میترکه…! واسه همین هم یه پرده نقالی درست کرد اومد سر میدون معرکه گرفت….! اونم چه معرکه های تلخی….! دردها رو ریخت تو جون آدمای کوچه خیابون…!
یه روز که معرکه گرفته بود چشمش افتاد تو دوتا چشم سیاه که زل زده بود تو چشماش…! روزای بعدهم چشمای سیاه اون دختر شده بود پای ثابت نقالی…! میرزا بنویس هم دوست داشت اون نگاه رو……نگاهی که توش عشق بود …!
یه بار که پرده نقالی روجمع کرد بره خونه دید دوتا چشم سیاه داره پشت سرش میاد…! وقتی برگشت دختر ایستاد…راه که افتاد باز دختر راه افتاد…! دختر کوچک بود ولی عاشق بود…! میرزا مرد بود ولی عاقل بود…! میرزا گفت:برگرد دختر…!دختر اما نرفت…! میرزا راه افتاد….. دختر هم راه افتاد….خورشید داشت غروب می کرد…! میرزا برگشت به طرف دختر و دستش را گرفت اما زود عقب کشید…دست میرزا سوخت…دختر تب داشت….تب عشق…!دختر مجنون بود…!میرزا لیلی….!!
میرزا گفت: برو دختر … برو دختر جان …برو دنبال زندگیت…! دختر گفت: تو زندگی منی…! میرزا بغض کرد…میرزا گریه کرد…! چون دلش میخواست زندگی اوندختر باشه…!دختر گفت: من رو ببر با خودت…مَردِ من باش مَرد…! میرزا دلش میخواست مرد اون دختر باشه اما مَرد کس دیگری بود…! اگر مَرد دختر می شد دیگر مَرد نبود که….نامَرد بود…!!
میرزا گفت:برو دختر جان…برو…!! دختر اَشک ریخت وبرگشت…! میرزا شکسته شد و رفت…! فردا که میرزا شروع به نقالی کرد دید چشمهای سیاه دیگه نیست توی جماعت…! معرکه اونروزش اینقدر تلخ بود که خدا هم گریه اش گرفت…!بارون اشکهای میرزا رو شست…! اما یاد دختر رو از دلش هرگز….!
