تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

دسته: توي تاكسي

خدا ذِلیرش کُنه به حَق پَنش تَن…!!

توی تاکسی گرما بیداد میکرد و بوی عرق تن و عطر و بنزین با هم قاطی شده بود که یکی از مسافرای عقب گفت : فهمیدِن پاسدارا عباس غفاریه گیریفتَن…!!

راننده گفت: عباس غفاری واز کیه دیگه…؟

مسافر عقبی که گویا منتظر این سوال بود کمی خودش رو جابجا کرد گفت: عَبد شیطانه ای بابا…!! تا حالا به ۳۶۰ تا زن تِجاوُز کرده…!! با اَجنّه ها سرو کار دِره…!! پادشاه عربستان که مریض رفته هَمی باباره برُدَن بالا سرش یَکَم از گه خشک خودِشه کِرده تو سولاخای دِماغ مَلِک فَهَد که یَکدفه عَطسه کرده حالِش خوب رفته…!! خودشَم صبحانه و ناهار و شام گه خشک خودِشه مُخُوره با شاش خالی…!! مِگن دستش با جّنای کافر توی یک کاسه یه…!! حالایَم مشایی ای یاروره بُرده تو دارو دِسته خودِش …!! مِگن مشایی با کمک هَمی بابا احمدی نژاده چیز خورش کِرده…!

پیرزنی که بغل در نشسته بود گفت:خدا ذِلیرش کُنه به حَق پَنش تَن…!!

راننده گفت : ای بابا…. تو ای مملکت چی خبراییه ما بیخبرم…!! حالا جان ما ای حرفا راسته یا دِری ماره اُسگل مُکُنی دِداش…!!

مسافر عقبی گفت: ای بابا…همه روزنامه ها نویشته…!! مِگن یکی از بازجوهاش مرُده یکی دیگه هم مِرَض خارشا گریفته صُب تا شب خودشه ماخارونه…!!

راننده روش رو کرد به من گفت: شما هم فهمیدی اقا ای چیزاره…؟ گفتم : والا مایَم شنیدِم ولی نِفهمیدِم…!! نفهمیدم چیجوری یکنفر به ۳۶۰ نفر تجاوز مُکنه هیچ اَحَدی نِمِفَهمه…!! حالایم که احمدی نژاد داره سرکشی مُکنه خجالت میکِشن بگن ما اشتباه کردیم…!! میگن مرغ یک پا داره…میگن احمدی نژاد خوب بوده ولی الان جنّی شده…!!

پیرزن عقبی گفت: مُگم نِنه نِکُنه گه خشک رختن تو غِذای اَحمدی نجات…!!

راننده گفت : والا ای بابا از همو اَولّم گهی نبود …..!! گه خشکَم که بخوره وازَم گهی نِمِشه…!!

پیرزن گفت نِگر دار اقای راننده… مُو پیاده مُرُم…!! بعد به اون مسافر عقبی گفت: ببخشن شما ادرس همی عباس آقاره نِدِرن…؟ مسافر گفت: کدوم عباس آقا ننه…؟ پیرزن گفت : همو دعانویسه دیگه نِنه… گفتِن به زنا تجاوز مُکُنه….!!!

…………………………………………………….

مهمون مایی برو بسلامت…!!

سوار ماشین که شدم راننده مرد میانسالی بود با سر و وضع پایین تر از حد معمول که از کمبود مسافر نالید و گفت مو نِمدِنُم این تاکسیا چیجوری خرجشاره درمیارن ….؟ من چون مخاطبم رو عوام فرض کردم گفتم روزی دست خدایه حاج اقا…!! برگشت یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت غِلَط کِردی که روزی دست خدایه…!! کمی خودم رو جمع و جور کردم و با لبخند گفتم : نزنی حالا حاج اقا…!! راننده که دلش پر بود گفت: حرف که مِزنی زرتی مِگن روزی دست خدایه…!! تا خدا نِخه برگ از درخت نِمُفته….!! خواستِ خدایه…خواستِ خدا…!! پس ما چیکاره هستم تو دنیا…!! پس سیل میه…!! زلزله مِرده…!! ادما میمیرن…بی سرو سامون مِرَن…!! تصادف مِره…هواپیماها چپه مِره همه اینا خواست خدایه…؟ دختر بچه پنج ساله ره موکوشَن خواست خدایه…؟ یا بعضیا دهنشاره وامُکُنَن مِگن قِسمته…قِسمته…!! گه باید بریزی تو حلق اینا….!! روزی ما دست خودمایه…!! سیل و زلزله به خدا چیکار دِره…؟ بچه هاره موکوشن از بی امنیتیه…!! و بعد حرفهایی زد که حاکی از فکر بلند و اندیشه ای روشن داشت…!

من هم کانال رو عوض کردم گفتم ما هر کدوممون یه خداییم حاج اقا…یک خدای کوچک…!! خدا در وجود و دورن خود ماست…! گفت: باریکلا… حالا شدی ادم حسابی…! فقط یک جا اشتباه کردی…! گفتم کجا…؟ گفت ما هر کدومِمان یک خدای بزرگِم…نِه یک خدای کوچیک…!! پیاده که شدم کرایه نگرفت و گفت مهمون مایی برو بسلامت…!!
……………………………………………………………………………………….

کشتن دختر بچه پنج ساله ( اشاره به کشتن دختر كوچك فردی در جاده کلات که نوعی انتقام گیری و احتمالا در رابطه با مواد مخدر بوده…!! )

هنوزَم مَرد پیدا مِره یانه…؟

توی تاکسی بودم که جلوی پای یه پیرزن توقف کرد…! پیرزن اومد جلو و از شیشه ماشین به راننده گفت: پول نِدِرُم نِنِه جان تا هَمی فاطِمیه مُوره مُبُری…؟ راننده گفت : سوار شو مادرجان…!!

پیرزن سوار شد و وقتی تاکسی اول فاطمیه رسید گفت: دَستِت درد نِکُنه نِنه…پیاده مُرُم…!! پیرزن پیاده شد و یک اسکناس دویست تومنی به طرف راننده دراز کرد و گفت:خِذمَتِ شُما…!!

راننده گفت: تو که گفتی پول نِدِرُم مادرکه..؟ پیرزن گفت: داشتُم نِنِه جان…!! فقط ماخاستُم بفَهمُم هنوزَم مَرد پیدا مِره یانه…؟ حالا فهمیدُم نِنِه جان…!! بیگیر مادَر…!!

راننده گفت: پوله بذار تو جیبت مادرجان….!! به ما رسید…!! و گاز داد رفت…!!

………………………………………………………………………………………..

دوستانی پرسیدن این کلام راننده یعنی چی…؟ ( به ما رسید…!! )

اینجا این حرف راننده رو در اصطلاح مشهدی به دونوع میشه تفسیر کرد…!! یکی اینکه قصدش از سوار کردن اون پیرزن کار نیک کردن و صواب بردن بوده و منظورش هم از این حرف این بوده که صواب اون کار نیک به ما رسیده و احتیاجی به کرایه نیست…!! یا اینکه وقتی پیرزن گفته میخواستم ببینم مرد پیدا میشه یا نه همین حرف برای راننده خوش ایند بوده و منظورش این بوده که همین کلام برای اون بسه و لطف خوش کلام به اون رسیده …!!

چی خُنُک…!!

امروز ظهر توی تاکسی بودم که از رادیو اعلام شد برای فروش ماشین احمدی نژاد چهار سایت اینترنتی به چهار زبان فعال شده و درامد فروش هم از سوی احمدی نژاد اختصاص داده شده به خانه سازی برای معلولان…!!

راننده با دست زد روپاش گفت: آبروما رَفت تو دنیا…!! نَفته دارَن مُورفوشَن بشکه ای صد دلار بعد مِرتِکه ماشینش ره گذاشته بُورفوشه پولشه کمک کنه به معلولا…!! یره خواهره مادر….!!

یه اقای مسنی گفت: بحث فروش ماشین نیست…!! مسئله درست کردن وجهه کاذب در دنیا برای یک ادم بی وجهه است…!!

راننده گفت: ببخشِن …!! مِشه یَکجوری بگن مُو بفَهمُم …!!

مرد مسن ادامه داد: این اقا نه در داخل وجهه خوبی داره و نه در خارج …!! و چون هیچ نکته مثبتی هم نداره اطرافیانش میان براش محبوبیت دروغین درست میکنن…!! مثلا الان میگن احمدی نژاد ماشین کهنه اش رو گذاشته برای فروش بین المللی و خودش هم اعلام میکنه که پولش رو بدن برای ساختن خانه برای معلولان…!!! چند روز دیگه هم به دروغ اعلام میکنن ده ها هزار از سراسر جهان اعلام امادگی کردن برای خرید ماشین و بعد هم چند نفر رو میارن در یک مزایده نمایشی و یه نفرشون که حتما خارجی هم هست به قیمت بالایی ماشین رو میخره و اظهار شور و شعف میکنه از اینکه صاحب ماشین یه همچین ادمی شده و بعد مثلا اون رو اهدا میکنه به موزه یا مثلا دوباره هدیه میده به احمدی نژاد و همه اینچیزا رو تو بوق و کرنا میکنن تا بگن احمدی نژاد یک شخصیت محبوب بین المللیه…!! اینقدر محبوب که از سرتاسر جهان رقابت میکنن برای خرید ماشینش به قیمت گزاف و اینقدر نیکوکار و چشم و دل سیر که پولش رو میده برای خونه سازی معلولان….!!

راننده گفت: خوب او یارو پول از کوجا میاره…!! مرد مسن یه لبخندی زد و گفت اینا خودشون میفروشن و خودشون هم میخرن…!!

راننده گفت: یره خواهره مادر….!!

پیرزنی که خودش رو لکه کرده بود لای چادر گفت:چی خُنُک…!! یَخ کُنه اِلهی…!!

صَلوات برفِست….!!

توی تاکسی نشسته بودم که یه حاج خانوم چاق پا کوتاه چادری مسیر گفت و وقتی اومد سوار بشه بجای اینکه با سر بیاد تو با ته اومد و نصف باسنش رو گذاشت روی پام و یه دفعه گفت: ای خدا مَرگم بده…! منم خودم رو تا جاییکه میتونستم جمع کردم تو شکم اقای چاقی که کنارم نشسته بود…!

خلاصه حاج خانوم جابجا که شد دیدم اه چه بوی گندی میده تنش …! گمون کنم یه شیشه عطر فاسد رو خالی کرده بود روی خودش که با بوی عرق تنش معجونی شده بود که صد رحمت به صد تا چُس و گوز …! خلاصه بدجوری احساس خفگی بهم دست داد…! طاقت نیاوردم و گفتم: حاج خانوم چی زَدی به خودت که اینقده بو میده…؟ حاج خانوم چادرش رو جمع کرد گفت: بوی عطر گل سُرخه نِنه…! و تا اومدم یه نفسی چاق کنم دیدم یه شیشه عطر از زیر چادرش دراورد و فِرتُ فِرت محکم زد به تخت سینه ام گفت: صَلوات برفِست….!!

اقا من که غافلگیر شده بودم گفتم: حاج خانم چیکار داری میکنی…؟ گفت: ثواب دره نِنه …تِبَرُکه…! گفتم: میخوام ثواب نداشته باشه…من داره حالم به هم میخوره شما شیشه عطر رو خالی میکنی رو من…. نگه دار اقا…نگه دار…!

حاج خانم چاق گفت: خیلی دلت خواسته بشه…عطر گل سُرخه… از بازار رضا خریدُم… تِبَرُکه…!

پیاده که شدم داشت گریه ام میگرفت…اقا یه بوی گندی گرفته بودم که نگو…از خودم بدم میومد…! کرایه رو حساب کردم و غرغرکنان رفتم محل کارم…! وارد محل کارم که شدم بعد از چند دقیقه دیدم پچ پچ ها و صدای خنده خانمها بلند شد…! خانوم سرکارگر اومد جلو و گفت ببخشید اقای فلانی بچه ها میگن اسم این عطری که زدین چیه…؟ چنون با اخم بهش نگاه کردم که سرش رو انداخت پایین …! بهش گفتم به بچه ها بگو اسمش عطر گه سرخه…گهه سرخ …! میخوان..؟

خلاصه دیدم با این بو نه میتونم توی محیط کار باشم و نه میتونم کار کنم… زنگ زدم اژانس یه ماشین اومد رفتم خونه…وارد که شدم دختر چهار ساله ام گفت چی بوی بدی میدی بابا…پیف پیف…خفه شدم…! زنم از اونطرف گفت اه چه بوی گندی اومد و من پریدم توی حموم…پیرهنم رو دراوردم کردم توی یک پلاستیک و سرش رو شش تا گره زدم از لای در دادم به خانومم گفتم سطل اشغال…!

اقا نشون به اون نشون که جلوی سینه ام رو شصت بار با صابون و شامپو شستم و شش بار با سفیداب کیسه کشیدم که سرخ شد اما بوی گند نرفت که نرفت…! از حموم که اومدم بیرون بوی گند تنم یه طرف و زیر اخیه کشیدن عیال مربوطه یه طرف که چشمم روشن حالا دیگه بهت عطر میزنن اره …ای خدا لعنتت کنه حاج خانوم… خدا لعنتت کنه…!

غزال چیه … پلنگه ای بچه … دَمش گرم! افتخاره مِشهَده …!

ظهر دیروز سوار تاکسی که شدم از رادیو خبر ضرب و شتم یک خبرنگار توسط خداداد عزیزی خونده شد و مسافر بغل دستیم و راننده هِر هِر زدن زیر خنده! مسافر بغل دستی گفت:یره دَمه ای خداداد گرم! هر جا مِره دعوا رامِندازه! راننده گفت: بچه طُلابه دیگه! مسافر ادامه داد: خداییش دَمِش گرم …دمه هر چی بچه طلابه گرم! مِگن یارو مادر ق…وه پشت سر خداداد نِشسته بوده هی زرت و پرت مِکِرده! خدادادم وَرخاسته بلندش کِرده از هَمو بالا پَرتش کِرده پُویین مادر ج…. ره!

راننده گفت: ولی عجب گلی زد تو بازی با استرالیا …بره همی بهش مگن غزال دیگه! مسافر گفت: غزال چیه … پلنگه ای بچه … دَمش گرم! افتخاره مِشهَده …یکبارَم تو امریکا که بازی مِکِرده یکی ازی بازیکنای امریکایی بهش مگه گو! خدادادم همو وسط بازی میگیره تا مُخُورده مِزنَش بهش مگه گاو نَنته! گاو باباته دَی…وث! پلیس جلوشه گیریفته اگه نه که خواهر یارو ره همو تو زمین م….ده! حالا بیبین چی دل شیری دره ای بچه! تو امریکا… غریب… تنها… مثه شیر مِپره به یارو وسط بازی فحش خواهر و مادرشه مِدِه! ای بگردُمِت … ای بگردُمِت! شیرت حلار…!

عاقله مردی که تا حالا ساکت بود گفت: مگه تو شیرش دادی که مِگی شیرت حلار؟ مِدنی بره چی خدا به خر شاخ نداد؟ بره ایکه مِزَد کُ…نه هَمه ره پاره مِکِرد! از دَستِ خدا هم خیلی چیزا در رفته دیگه! نِگر دار عمو جان نِگر دار … رَد رفتی که از اِستَلخه شهرداری!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید