ماجرای شب چهارشنبه سوری و ملاقه زنی …!

بدست مسعود مشهدی

اون وقت هات شب چهارشنبه سوری برای ما بچه ها لذت بخش ترین شب عمرمون بود…! روز قبلش یه عالمه چوب جمع میکردیم تا برای فردا شب آماده باشیم…! شب چهارشنبه که میشد کُپه کُپه چوب ها رو با فاصله روی هم تَل اَنبار میکردیم و سر چهار راه هم آتش اَصلِکاری رو که از همه بزرگتر بود درست میکردیم…!

با ترقه زدن از ظهر به استقبال شب میرفتیم و غروب که میشد روی چوب ها نفت میریختیم و آتش میزدیم…! از روی آتش میپریدیم و زردی خودمون رو به آتش میدادیم و سرخی اون رو میگرفتیم…! زردی من از تو…! سرخی تو از من…!

اونوقت ها شب چهارشنبه سوری هیچ کس توی خونه نمیموند…! حتی زن ها و دخترها هم از روی آتش میپریدند و از ته دل میخندیدن…! آتش ها که خاموش میشد تازه وقت مَلاقه زَنی بود…! چادر مادر رو کِش میرفتیم و دور از چشم اون مَلاقه و کاسه ای هم برمیداشتیم و میزدیم به کوچه…!

چادر رو سرمون میکردیم مینشستیم درب خونه همسایه ها و با ملاقه به در میزدیم و هر کدوم به فراخور احوالشون از آجیل و شیرینی بگیر تا سکه ای پول داخل کاسه میریختن و ما ذوق میکردیم کودکانه…!

اینروزها احوالمان ناخوش است…! اگر صورتهایمان سرخ است از باب سیلی هاست که میزنیم به خود…! والا سخت زرد و پژمرده ایم…! همه سر در گریبان صبح و شب به دنبال لقمه ای نان…! کو وقت برای پریدن از روی آتش…! خندیدن را هم که از یاد برده ایم سالهاست…!