یارانه هاره گیریفتی کونِت مَست رفته ها…؟
بدست مسعود مشهدی
راستش چند دفعه فکر خود کشی زده به سرم…! یه بار اومدم اساسی همه راهها رو بررسی کردم…! غرق شدن و آتش گرفتن و برق گرفتگی رو که همون اول بیخیالش شدم چون عمرا اَصَن تصورش رو نمیتونم بکنم که وقتی میخوام نفس بکشم به جای هوا آب بره توی ریه هام…! خیلی وحشتناکه…! دار زدن رو هم دوست ندارم…زجر آوره…!
بعد گفتم برم خودم رو از روی پُل بندازم پایین…! هم کلاس داره هم رو بورسه…! آقا رفتم رو پل تا میخواستم از روی نرده پام رو بذارم اونطرف بپرم یه ماموری دستم رو گرفت گفت: واستا ببینُم …!چی غلطی ماخواستی بُکُنی تو…ها…!؟ یارانه هاره گیریفتی کونِت مَست رفته ها…؟ خوشی زده زیره دِلِت…. ها…؟مخی تو تلویزیونای خارجی بگن مِردُم از زور بدبختی خودکشی مُکُنَن…ها..؟! اقدام علیه اَمنیت مَلی خانم…ها….ها…ها..؟ حالا همچی مُکُنُمِت اعمال قانون که حَظ کُنی …واستا حالا…!! اقا سه روز آب خنک خوردیم تعهد هم دادیم که دیگه خودمون رو از روی پل پرت نکنیم پایین…!
گفتم چطوره خودم رو پرت کنم جلوی یه ماشین مدل بالا…!هم کلاس داره هم سر تیر میمیرم هم یه مایه تیله ای گیر میراث خور میاد…! کنار خیابون منتظر یه ماشین مدل بالا بودم که دیدم ای جان یه ماشین شیک داره میاد…! خودم رو پرت کردم وسط خیابون ماشینه گرفت اونطرف زد به یه پرایدی پرایده هم زد به کون یه پیکانی داغون شدن…! تا اومدم فرار کنم گرفتنم تا میخورم زدن…! بعدم پرونده درست کردن که این آقا میپره جلوی ماشینا دیه میگیره…! باز یه چند ماهی رفتم آب خنک خوردم شدم یه سابقه دار…!
از زندون که ازاد شدم گفتم خدایا خودت به دادم برس…! یهو یه فکری به ذهنم رسید اونم خودکشی بوسیله شلیک گلوله تو سرم بود…! خیلی باحال بود…!دوچرخه و خِرت و پرتام رو فروختم رفتم توی پارک به یه یارو خلافکاری گفتم: دِداش هفت تیر دِری…! گفت: کالیبرش چی بشه دِداش…! گفتم مو نِمدِنُم فقط خَرکُش بشه…! گفت: هَفصد…! پول رو دادم یک کیسه از زیر بوته ها دراورد داد دستم گفت الان وانِکُنی ها…! جانِ دِداش مامور بازاره الان تو پارک….! از پارک برو بیرون واکن…! گفتُم اِی وَل…!
از پارک در اومدم همیجور داشتم تو آزاد شهر میرفتم گفتم حالا بیبینم توی کیسه هفت تیره یا سرکاریه…! کنار پیاده رو وایستادم دست کردم تو کیسه دیدم ای جان…! چه هفت تیر خوش دستی…! تا از توی کیسه درش آوردم دیدم یک زنیکه ای جیغ کشید جلوم غَش کرد افتاد زمین…! اقا ما هفت تیر به دست مردمم جمع شدن دورم….! تا اومَدم فرار کنم یکی با جک زد تو سرم افتادم زمین…! خلاصه بردنمون کلانتری …! رییس پاسگاه سردار پشم الدین گفت: شانس اوردی هفت تیرت قلابی بود والا حالا حالاها مهمون ما بودی…! سرم به شدت درد میکرد از ضربه ای که خورده بودم…! دیگه ناامید شده بودم از خودکشی…! کل جریان رو به سردار گفتم و اینکه دیگه از زندگی خسته شدم و هر کاری میکنم نمیشه خودم رو بکشم…! سردار خنده ای کرد گفت: ای بابا…همون اول میومدی اینجا تا راهش رو بهت بگم اینهمه بدبختی نکشی دیگه…! چشمام برقی زد و جون تازه ای گرفتم گفتم: دستم به دامنت سردار جان…تو رو جون هَر کی دوست داری یه راه درست درمون بگو تا راحت بشم…! سردار گفت: برو خیابون راهنمایی وسط خیابون داد بزن مرگ بر دیکتاتور…! سه سوته رفتی اون دنیا…! گفتم سردار جان مرگ بر دیکتاتور که بد نیست که …! فکر نکنم این راه حل افاغه کنه…! گفت: تضمینیه آقاجان …جواب داده…! دیدم که میگم…!
ناامید از کلانتری در اومدم گفتم سنگ مُفت چُغُک مُفت…! یه مرگ بر دیکتاتور هم میگیم حالا…! رفتم سه راه راهنمایی مشتم رو گره کردم داد کشیدم مرگ بر دیکتاتور…! یهو همه جا ساکت شد…!ماشین ها ایستادن … آدمها هم همینطور…! کلاغی هم که داشت میپرید همینجور موند رو هوا….! همه به من نگاه کردن….! کلاغه هم همینطور….! و من محکم تر از قبل گفتم مرگ بر دیکتاتور…! یهو مثل مور و ملخ از تو کوچه ها…! از زیر پل ها…! از رو درخت ها یه ادمای وحشتناک سیاه پوشی ریختن روم و بزن که میزنی…! اقا همچین میزدنم که انگار ارث پدرشون رو خودم …! یکیشون هی داد میکشید بزنِن تو سرش …. تو سرش بزنِن تا زود بیمیره جاکِش…! همه باتوم ها بلند شد خورد توی سرم….! سبک شدم به یکباره…! ازاد شدم از بند جسم…! دیدم که ماشین ها راه افتادن…! آدمها هم همینطور…کلاغه هم یه فضله انداخت پرید رفت…! انگار نه انگار که اتفاقی افتاده…! راحت شدم از این زندگی سگی…! به همین سادگی…! به همین خوشمزگی…!

مرسي
طبق معمول خیلی باحال بود. و البته غافلگیر کننده!
lمانند داستان پخمه نوشتۀ عزیز نسین. اما هرچه باشد جذاب معنی دار خوش لحجه و شیرین دهنی بود. اما حیف و صد حیف که معانی را نپروردید و کوتاه بودو زود کم آوردید. این چهار پنج ضریب را باید در خدمت بدبختیها و فلاکت ها و بیپارگیها و مسائل و مباحث بسیاری که اینک دامن همۀ ما ها را گرفته مانند همان داستان پخمه ادامه میدادید. مقدمات و عللی را که موجب خدکشی و حداقل بیزاری ما از زندگی در ایران است. فرایندی که میل خودکشی را زیاد و همان فرایند تعیین نوع خودکشی و عمل و عکس العملی که از برخورد با ماموران و اداره های این مملکت و تشدید شوق خودکشی …..الخ.
حق رو به شما میدم اما من کوتاه نویسم و این متن میتونست خیلی بیشتر از اینها ادامه پیدا کنه همونطور که شما گفتید…! من کل وقتی که برای نگارش و ویرایش این متن کردم چیزی در حدود دوساعت بود و بعد انتشار….! در عین حال همه حرفهای شما مقبول و قابل اجراست و عیب از کم اوردن من نیست بلکه سفره رو زود میخواستم جمع کنم …بازم ممنونم از شما
حوصله مردم توی نت خیلی کمه و اگه متن کمی طولانیتر باشه معمولا کسی وقت برای خوندن اون نمیگذاره هر چند جذاب باشه و این رو میشه از عکسالعمل به نظرهای کوتاه وبلند خوانندهها هم فهمید! خیلی مهمه که در فضای کم کل مطلب رو بشه گنجوند که من فکر میکنم کار سختیه و تابحال مسعود نشون داده که خوب از پسش برمیاد
اون کلاغه خیلی باحال بود ،،،،،، به خصوص فضله ی آخرش که محشر بود
حق مطلب را ادا کردید همین کافیست،من اینجا نمیام که قصه بخونم میام واقعیات را ببینم
مثل همیشه زیبا، ساده، روان و مسوول در بیان درد
مسعود عزیز
همیشه به یاد
یک دوست !
چقدر جالبه که با خواندن نوشته های شما با اصطلاحات خیلی باحال مشهدی هم آشنا می شویم. من دو تا دوست مشهدی خوب دارم. قبلا نمی دانستم که مشهدی ها اینقدر باحال هستند.
مرسی آقا مسعود .مثل همیشه زیبا نوشتید و در پشت نگارش زیبا و طنزگونه تون از واقعیت هایی صحبت کردید که شاید خیلی ها این روزها در ایران بهش فکر می کنند.توی چهره من نوعی یه لبخند گذاشتید که در پشتش یه غمه.غمی که قلبم رو می قشاره.باز هم مرسی از نوشتهای زیباتون.
حال که بحث خودکشی شد بذار منم یه راه معرفی کنم که دفعه بعد کسی با ضربه باتون کشته نشه
میتونی بری تو حموم. شیر آب گرم رو تا آخر باز کنی. خوب که حموم بخار گرفت یه بخاری گازی با شعله کم روشن کنی و بعد کاری کنی که شعله اش خاموش بشه. ۵ دقیقه ططول نمیکشه. بدون درد. تضمینی
شما خودت انتحان کردی دداش …؟
روده درازی نمیکنم، حال کردم دستت درست، فکرت آباد، وبت پابرجا و غمت کم.
بسیار جالب زیبا بود!
آفرین حال کردم
بعد از مدتها واقعا خندیدم
بسیار زیبا
سلام مسعود جان. مو هم مثل تو بچه مشدم. بلوار مصلی. بهم دعتونامه بالاترین مدی یره؟ فکر کنم افکارمان تو یک مایه بشه. دمت قیژ
خیلی قشنگ بود. اون افسر نیروی انتظامی هم آدم باحالی بود وگرنه بخاطر هفتیر تقلبی هم پدرتو در میاوردن
باحال بود مخصوصا پیکانه ،لامصب تو تصادفا همیشه کون پیکان هست
خیلی قشنگ و نقد آمیز بود.انشاالله اونایی بخونن که باید
دمت گرم دیداش گولوم ، حال کِردِم .
واقعا که ملت منفعل وبدبختي هستيم ! اگر امريکا واروپا هم مثل مابودند الان حکومت هيتلر شصتمين سالگردش را جشن گرفته بود
عاشق نگارشتم و دیدت به موضوعات ..
من از خوانندگان همیشگیه شما و همشهری شما هستم،آرزوی سلامتی و تداوم شما را دارم
خیلی دمت گرم … زیبا بود …خدا رحمتت کنه…