تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: دسامبر, 2011

میدولِستم مَنو نِمیلدازی بیلون…!!!

امروز ظهر که رفتم خونه دیدم دختر کوچکم نسترن خیلی اذیت کرده و مادرش حسابی شاکیه ازش …! نسترن خانوم هم انگار نه انگار که مورد غضب قرار گرفته همینجور آتیش میسوزوند و خواهر بزرگترش رو اذیت میکرد…! یه اَخمی بهش کردم گفتم خجالت نمیکشی تو هی مامانت رو اَذیت میکنی…هی خواهرت رو اَذیت میکنی…؟ اَصَن من بچه ای که اَذیت بُکنه دروغ هم بگه نمیخوام…! برو لباست رو بپوش از این خونه برو…! برو بچه یکی دیگه بشو …زود باش…! رفت کاپشن پوشید و کلاه و شال گردنش رو هم برداشت گفت بریم..! منم کم نیاوردم گفتم برو از خواهرت و مامانت خداحافظی کن بگو من میخوام از این خونه برم یه جای دیگه زندگی کنم…! اونم بدون اینکه خَم به ابرو بیاره خداحافظی کرد کفشاش رو پوشید گفت بریم…!

از پله ها اومدیم پایین در حیاط رو باز کردم دیدم چه سوزی میاد…! از یک طرف میخواستم کم نیارم و بهش بقبولونم که بچه نباید در خونه ای که گرمه و همه چیز مهیاست اذیت کنه از طرفی هم دیدم این تهدید هیچ اثری روش نذاشته و واقعا تو این هوای سرد میخواد بره…!خدایا چکار کنم…؟

گفتم بفرمایین…!برو به یه اقایی خانمی بگو من رو از خونه بیرون کردن میشه بچه شما بشم…!؟ شاید یکی قبولت کنه…! یه نگاهی به من کرد با همون زبون کودکی گفت: یه خولده پول تو جیبی بده اقلا…! گفتم پول واسه چی میخوای ؟ گفت :اگه کسی قبولم نَکَلد گشنَمَم شد پول داشته باشم اِ چیزی بخلَم بُخولَم خُب…! دیگه از رو رفتم …کم اوردم اساسی ….!گفتم بیا تو …دفعه آخرت باشه اَذیت میکنی ها…! برگشته میگه : میدولِستم مَنو نِمیلدازی بیلون…!!!

بابا بُقران مسعود مشهدی مُویُوم…!

توی کافه سُنَتی سَجاد نشسته بودم چایی میخوردَم یهو دیدم همهمه شد و یه عده دختر و پسر که دنبال یه آقایی راه افتاده بودن و هی ازش عکس و اِمضا میگرفتن اومدن تو رفتن روی یک تخت نشستن…! اون بابا یه عینک پهن آفتابی زده بود با یه پالتوی بلند …..یک شال سه متری هم دور گردنش که یک گره شل زده بود به اون…..! یک کلاه لبه دار گذاشته بود رو سرش موهاش رو هم دمبه اَسبی بسته بود با یه کوچولو ریش بُزی زیر لبش….! هر چی به ذهنم فشار آوردم که این بابا کیه و تو کدوم فیلم بازی کرده فایده ای نداشت…!

رفتم نزدیکتر و به یه خانومی که هیجانزده عکس میگرفت گفتم ببخشید خانوم این حضرت آقا کیه…؟ خانومه یه نگاه عاقل اَندر سفیهی کرد گفت: آدمای معمولی این آقا رو نمیشناسن جناب…! ایشون مسعود مشهدی هستن …! نویسنده و مُحَقق جامعه شناسی…! نزدیک بود چشمام از حدقه دربیاد ….! پرسیدم همون مسعود مشهدی تلخ نوشته ها…! خانومه یه نگاه مهربونتری به من کرد با هیجان گفت: آره…آره…! وای خدای من آدمای معمولی هم مسعود رو میشناسن…!

رفتم جلوتر دیدم یه دختره عین هلو دستشو انداخته دور گردن آقا مسعود قلابی و از دوستش میخواد اَزَش عکس بگیره…! یه دختر دیگه اومد جلو گفت: وای مَسی …مَسی …مَسی …عَسیسَم…! من عاشِقتَم…! تو رمانتیک ترین مرد دنیایی و زرتی رفت جلو این مَسی خان رو دوتا بوس کرد گفت: امشب باید شام باید بیای خونه ما …بگی نه خودمو میکشم…! تا این رو گفت اون هلوی اولی گفت اِمکان نداره…! مَسی قراره شب بیاد پیش خودم …مگه نه مَسی …! مَسی هم که ذوق مرگ شده بود نیشش رو باز کرد عین بزغاله سرش رو تکون داد که یعنی بَعله…!

آقا حِرصَم گرفته بود کارد میزدی خونم نمیومد…! کم نوشته هام رو میدزدیدن حالا هویتم رو هم جلوی چشمام دزدیدن دارن باهاش با دَرو داف لاس میزنن…! رفتم جلو گفتم ببخشید ها…! ولی مسعود مشهدی مَنم نه این آقا…! همه برگشتن یه نگاه ترحم آمیز همراه با نفرت به بنده کردن یکیشون گفت: گمشو بابا…! برو اون بغل تو آینه یه نگاهی به خودت بنداز…! تو یه آدم معمولی هستی…!مسعود مشهدی یه هنرمنده…! مَسی قلابی هم کارت شناساییش رو در آورد گرفت جلوی چشم من گفت: مسعود مشهدی…نویسنده…! دیدم راست میگه ها… اسمش مسعود مشهدی بود…! صدام رو بلند کردم گفتم اقا جون من مسعود شلغم آبادی هستم که با نام مستعار مسعود مشهدی مینویسم… فهمیدین…؟! همه پشتشون رو کردن به من محل سگ هم بهم نذاشتن…! داد زدم بابا بُقران مسعود مشهدی مُویُوم…! به حَرضت عباس مُویُوم…!

زیاد که اِصرار کردم یه دختره ای گفت شهرام بیا این سیریش رو بنداز بیرون رفته رو اعصابمون …! خلاصه یه نَکره ای اومد دست مارو گرفت گفت: بیا برو آقاجون خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه …! بیا برو….! از کافه که انداختنم بیرون یه نگاهی به خودم کردم دیدم راست میگفتن ها….من یه آدم معمولی بودم…! نه موهام دمبه اَسبی بود…! نه شال گردن سه متری دور گردنم نه ریش بزی زیر لبم…! توی همین افکار بودم که یهو صدای ترمز شدید ماشینی من رو از خواب پروند …! بیدار که شدم خدا رو شکر کرده که در عالم واقعی ماشین بهم نزده والا الان مَسی جوونمرگ شده بود…!

بچه که بودم…!

بچه که بودم پوست هندونه رو میتراشیدم و آبش رو هورت میکشیدم و باز میتراشیدم و هورت میکشیدم تا ته پوست سفید میشد…! مادر میگفت اگه باز هم بتراشی بخوری کچل میشی و من باز هم میتراشیدم و هورت میکشیدم و کچل هم نشدم شکر خدا …!

بچه که بودم روزایی که آبگوشت داشتیم مادر میگفت نونای بیات رو تریت کن تو آبش و من که نون بیات دوست نداشتم یواشکی نون تازه میریختم و چشم غُره مادر رو به جون میخریدم و احتمالا یک ناخون جله ریز رو هم…!

بچه که بودم بعضی شب ها که کته ماش یا عدس داشتیم مادر میگفت با نون بخور تا سیر بشی مادرجان…! چون اگه سهمت رو میخوردی و سیر نمیشدی دیگه توی قابلمه خبری نبود…!

بچه که بودم پنیر خیلی دوست داشتم و مادر همش من رو میترسوند که ننه جان پنیر آدَمه خِرفت مُکُنه ..نخور اِقَد….! شاید خرفتی الان ما هم ره آورد همون پنیر ها باشه…!

بچه که بودم سیب زمینی های ته دیگ رو میذاشتم کنار بشقابم تا وقتی برنجم رو خوردم بعدا اونها رو بخورم که طعم خوبش بمونه توی دهنم…!

بچه که بودم بابای خدابیامرز یه مشت میزد روی پیاز پوست کنده و مینداخت قاطی نخود لوبیا و گوشت ابگوشت میکوبید…! کوبیدن گوشت که تموم میشد چشم من و برادر ها به گوشتکوب بود تا ببینیم سهم کدوممون میشه لیس زدن گوشت های دورش…!

بچه که بودم تمام قاقالی لی ما یه مشت تخمه خربزه یا هندونه بود که مادر میریخت توی جیبمون و با چه لذتی تخمه هندونه رو میشکستم میخوردم و تخمه خربزه رو هم فقط میجویدم ….!

بچه که بودم……..

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید