ریدی بابا…ریدی…!!

بدست مسعود مشهدی

من متولد اول مهر هستم و همیشه دوست داشتم این اول مهر رو …نه به خاطر مدرسه البته چون از مدرسه خوشم نمیومد…! هفت سالم بود که اسمم رو توی دبستان شاه عباس نوشتن و روز اول مهر مادرم دستم رو گرفت برد مدرسه …! خیلی کلاس اولی اومده بودن و والدین اونا هم ایستاده بودن تا بچه ها تقسیم بشن برن سر کلاس هاشون …! من رفتم قاطی بچه ها و گاهی هم نگاهی به مادرم میکردم میخندیدم …!

یه بچه کلاس اولی بود گریه میکرد و هی دِل میزد…! رفتم جلو گفتم ; گریه نکن یَره….مرد كه گريه نِمُكُنه…!! مَردِسه اِقَد خوبه که چی …! گریه نکن دِماغات دَرامد…! بیا با هم دوست برم … مُو اِسمُم مَسوده تو اسمت چیه…؟ بچه دماغش رو بالا کشید و گفت رحیم …! آقا رحیم دیگه گریه نمیکرد…! بهش گفتم : مُو اَصَن از مَردِسه نِمِترسُم …! بازی مُکُنِم …دَرس ماخانِم…اِقَد خوبه…! اومدم به مادرم نگاه کنم ته دلم قرص بشه دیدم مادرم نیست…اِی داد بیداد…! بغض کردم و یهو زدم زیر گریه و شلوارم داغ شد…! آقا رحیم به شلوارَم نگاه میکرد و گفت: اَه اَه اَه ….ریدی بابا…ریدی…!!