تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: سپتامبر, 2011

چشمِمان كور …! دَندِمان نَرم…! خاكِمان بَر سَر…!

سه سال پيش كه صندوق هاي جشن عاطفه ها رو گوشه گوشه خيابان گذاشته بودند نوشتم كه خيلي از ماها مستحقيم…! نوشتم فطريه و كفاره به خودمان حلال شده چون براي يك شير 250 تومني توي صف التماس ميكنيم و نوشتم هر روز ميگوييم دريغ از ديروز و اينكه آن روزها اعلام كردند 25 ميليارد دلار گم شده است…! به همين راحتي…!

سه سال گذشته از اون نوشته…! باز امروز صندوق هاي جشن عاطفه ها رو ديدم كه منتظر كمك مردم بودند اما دريغ از كمك…! يك پاكت شير آب زيپو شده 700 تومن …! سه سال پيش 25 ميليارد دلار گم شد و امروز سه هزار ميليارد تومان اِختلاس …! اي دريغ از ديروز …اي دريغ از ديروز…!

ديگر كسي براي خريدن شير صف نميبندد…! شيرها در يخچال هاي مغازه ها مانده…! نه اينكه خريداري نباشد توان خريدش نيست…! نخوردن شير لطمه اي به فرزندانمان خواهد زد جبران ناشدني …! آونوقت اين پدرسگ ها اِختلاس ميكنند و اَلفرار…! پول كيست اين پولها…! پول آن مادريست كه پاكتي شير را توان خريدن ندارد براي بچه اش…! اِي لعنت بر شما…! آنوقت اين شبه آدم هاي دُم بُريده دست اَهل و عيالشان را ميگيرند ميروند آمريكا…! اِنگار كه خانه خاله شان ميروند پدر سوخته هاي بيشرف…! با پول كي …؟ با پول همان كودكي كه زار ميزند براي لقمه اي نان…! اي تُف بر شما حراميان…! و اي اُف بر بعضي از ما كه عين گوزهايي هستيم بدون بو و صدا …! بي خاصيت عين بادمجان…! چشمِمان كور …! دَندِمان نَرم…! خاكِمان بَر سَر…!

خدا شفات بده …!

توي صف گيت فرودگاه دخترم دستم رو گرفته بود و توي دست ديگه اش هم يه بطري آب معدني خالي و توش پر از صدفهاي ريز كه از لب ساحل جمع كرده بود…! دخترم پرسيد اينجا چيكار ميكنن بابا جون…؟ براش توضيح دادم كه مسافرها رو از داخل گيت رد ميكنن تا كسي مثلا اسلحه يا بمب داخل هواپيما نبره و اگه اون دستگاه بوق بزنه يعني يه چيز فلزي همراه مسافر هست…! و گفتم اينكار براي امنيت پروازه كه مثلا كسي هواپيما رو منفجر نكنه يا اون رو ندزده…!
نوبت ما كه شد اول من رد شدم و دخترم تا اومد رد بشه دستگاه بوق زد…! چشمهاي دخترم گرد شد و با تعجب به من نگاه كرد…! پاسداره اومد نزديك دخترم و با لحن خشكي گفت: چي داري همرات…؟ دخترم كه ترسيده بود گفت: بخدا من بمب ندارم كه…! اسلحه ندارم كه…! نميخوام هواپيما بدزدم كه…!پاسداره اومد دستش رو بزنه به جيب دخترم كه دخترم خودش رو كشيد عقب گفت: دستتو به من نزن…! كم كم مسافرهاي ديگه و چند تا مامور هم جمع شدن و دخترم بيشتر وحشت زده شد…! نشستم روبروش بوسش كردم گفتم تو جيبت چي داره بابا جون…؟ گفت: هيچي باباجونم …! دستم رو داخل جيبش كردم ديدم يه جلد چرمي موبايله كه دگمه اش آهن ربايي بود…!
دومرتبه از گيت رد شد و چند قدم دور شديم كه همون پاسداره ما رو صدا زد و اومد طرفمون به بطري آب معدني كه توش صدف بود اشاره كرد كه اين چيه و دستش رو آورد جلو كه اون رو از دخترم بگيره…! دخترم اَخم كرد و شيشه رو پشت سرش برد گفت: خودم جمع كردمشون… نميدم بهت..! بطري رو از دخترم گرفتم و دادم به پاسداره كه با دقت تمام چند بار اون رو كج و راست كرد و لابلاي صدف ها رو از بيرون بطري ديد زد …! بالاخره بطري رو داد به دخترم گفت بريد…! چند قدم كه رفتيم دخترم برگشت به پاسداره گفت: خدا شفات بده …! دعواش كه كردم گفت: بابا جون اين بيماره بخدا …بگو ببرنش دكتر … بيماره اين…!

( دخترم اين كلمه خدا شفات بده رو از مادرش ياد گرفته بود كه گهگاهي در وقت بازيگوشي بهش ميگفت)

ریدی بابا…ریدی…!!

من متولد اول مهر هستم و همیشه دوست داشتم این اول مهر رو …نه به خاطر مدرسه البته چون از مدرسه خوشم نمیومد…! هفت سالم بود که اسمم رو توی دبستان شاه عباس نوشتن و روز اول مهر مادرم دستم رو گرفت برد مدرسه …! خیلی کلاس اولی اومده بودن و والدین اونا هم ایستاده بودن تا بچه ها تقسیم بشن برن سر کلاس هاشون …! من رفتم قاطی بچه ها و گاهی هم نگاهی به مادرم میکردم میخندیدم …!

یه بچه کلاس اولی بود گریه میکرد و هی دِل میزد…! رفتم جلو گفتم ; گریه نکن یَره….مرد كه گريه نِمُكُنه…!! مَردِسه اِقَد خوبه که چی …! گریه نکن دِماغات دَرامد…! بیا با هم دوست برم … مُو اِسمُم مَسوده تو اسمت چیه…؟ بچه دماغش رو بالا کشید و گفت رحیم …! آقا رحیم دیگه گریه نمیکرد…! بهش گفتم : مُو اَصَن از مَردِسه نِمِترسُم …! بازی مُکُنِم …دَرس ماخانِم…اِقَد خوبه…! اومدم به مادرم نگاه کنم ته دلم قرص بشه دیدم مادرم نیست…اِی داد بیداد…! بغض کردم و یهو زدم زیر گریه و شلوارم داغ شد…! آقا رحیم به شلوارَم نگاه میکرد و گفت: اَه اَه اَه ….ریدی بابا…ریدی…!!

اَبروي پاچه بُزي حرمت داره…!

نماينده هاي زن مجلس رفتن پيش رييس قوه قضاييه گفتن مُجرم هاي خانوم رو كه ميارين دادگاه چادر سرشون نكنين…! يه ملحفه اي كيسه گوني چيزي بندازين روسرشون تا حرمت چادر از بين نره …! در ضمن گفتن توي تلويزيون هم هر كسي چادر سرش هست بايد عين فرشته ها پاك باشه و هنرپيشه هايي كه نقششون منفي هست حق چادر سر كردن ندارن…!

اخ دلم ميخواد يه اَره كُند بردارم زبون اينارو ببرم از بيخ …! توي اين مملكت اختلاس شده كه در تاريخ اين كشور نظير نداره اونوَخ اينا بجاي اينكه رييس جمهور و مدير كل بانك هاي مركزي و صادرات رو استيضاح كنن و بكشوننشون به مجلس حرفاي خاله زَنكي ميزنن و براي يه تيكه پارچه مشكي حرمت قايل ميشن و مقدس ميكننش…!

انگار كه توي اين مملكت همه اونايي كه چادر مشكي سرشون ميكنن ملائكه هستن و بقيه هر كدوم بنوعي داراي عيب هستن…! فردا ميگن عمامه حُرمت داره عبا حُرمت داره نعلين حُرمت داره اَبروي پاچه بُزي حرمت داره چفيه حُرمت داره و الخ…! آقاجون آدما با پوشيدن اينجور چيزا آدم نميشن…! هر مارمولكي ميتونه لباس شيخ رو بپوشه و هر مارموزي هم چادر سرش كنه …! بجاي اين حرفاي صَد مَن يه غاز يه فكري براي دردهاي بي درمون اين مملكت بيصاحاب مونده بكنين اگه جُربزه دارين…!
هر چي فكر ميكنم ميبينم اين نماينده ها گناهي ندارن بخدا …! ما خودمون مقصريم كه همچي اَبلهاني توي مجلس كشورمون نشستن…! اُف برما…!

غار رستم … !

شب که میشد اتش خمپاره دشمن همه رو کلافه میکرد… ! نفر بر زرهی رو زده بودیم بغل دیواره یک تپه سنگی و چهار نفری توش میخوابیدیم … یکی از سربازای جیرفتی اسمش رستم بود و بر عکس اسمش ترسو ! هرخمپاره که صداش میومد چشماش رو گرد میکرد و میگفت : الان میخوره رو نفربر ! یا علی …یا ابلفض …! روز ها هم هی میومد خبر خوش میاورد که بچه ها عراقیا هلی برد کردن ! بدبخت شدیم …. محاصره شدیم ! یا تا مثلا گلوله های کاتیوشا گرد و خاک بلند میکرد ماسکش رو میزد میگفت : شیمیایی …شیمیایی ! خلاصه فکر و غصه خودمون کم بود ترس بیش از حد اینم شده بود قوز بالا قوز !

یه شب آتش دشمن بیشتر شد و پشت سر هم خمپاره بود که میومد نزديك نفربر… !… رستم هم طبق معمول نشسته بود توی نفربر و هی آیه یاس میخوند !..اخرش طاقت نیاورد و گفت تا صبح این نفربر میپوکه… ! یکی از همین خمپاره ها صاف میخوره روش هممون به گا میریم… ! من که رفتم !… رستم رفت بیرون ما هم راحت گرفتیم خوابیدیم … صبح دیدم سر حال صبحونه گرفته اومد توی نفربر ..گفتم رستم کجا رفتی دیشب… ؟ گفت : بالای تپه یه غار هست تا صبح اونجا خوابیدم ! بدبختا تو این نفربر میخوابین یک شب خمپاره میخوره بهتون پوت پوت میشین… ! صبحونه که خوردیم بهش گفتم بریم ببینیم این غار رو … یه فررفتگی داخل سنگ رو بهش میگفت غار که به اندازه یک نفر میشد داخلش خوابید !

از اونشب به بعد دیگه رستم پهلوی ما نخوابید و میرفت توی همون فرو رفتگي کوه که حالا معروف شده بود به غار رستم ! …صبح ها هم صبحانه رو میگرفت میاورد تو نفربر میخوردیم …روز چهارم دیدیم رستم نیومد ! بلند شدم رفتم بالا از دور دیدم خوابیده … داد زدم رستم … رستم ! وَخه یَره لِنگه ظهره ! جواب نداد ! جلو كه رفتم دیدم سرش خونیه …تموم کرده بود ! یه ترکش خورده بود تو سرش جابجا شهید شده بود !

اونجا بود که فهمیدم از مرگ نمیشه فرار کرد ! هر جابری دنبالت میاد …. حتی توی غار …! روحش شاد…/

………………………………..
اين رو سه سال پيش نوشتم اما توي اين وبلاگم نيست…گذاشتم تا باشه :)

چو گلدان خالي لب پنجره…!

مرد اگه گريه كرد بدون كه زخم داغ دلش سرباز كرده و گدازه هاي داغ اتشفشان دلش داره لبريز ميشه…! بدون كه داره اتش ميگيره از اين داغ دل تمام وجودش…! بدون تو وجودش زلزله شده كه اينجوري شونه هاش داره ميلرزه هق هق ميكنه…! بدون كه درياي دلش طوفاني شده تا بشكنه سد چشماش رو و اشكش جاري بشه كه شايد سرد كنه اين گدازه هاي داغ دل سوخته رو ….!

مرد اگه گريه كرد مبادا بخواي دلداريش بدي …! مبادا بخواي آرومش كني…! مبادا بخواي باهاش گريه كني …! فقط سرش رو بگير توي بغلت بذار بريزه بيرون گدازه هاي داغ دل رو …! بذار كمي خالي بشه از اينهمه درد كه تل انبار كرده توي دلش…!

دلم ميسوزه اينروزها براي خودم … ديگه اشك چشم هم افاغه نميكنه…!

بیا بالا عشقی…بیا بریم صفا سیتی..!

چند وقت پیش یه فیلم مستند دیدم که یه آقای بیشرفی با ماشین مزاحم یه خانوم محترمی شده بود و هر چی اون خانوم محترم محل سگ هم نمیذاشت اون بیشتر جری ترمیشد و هی با ماشین عقب جلو میرفت و میگفت بیا بالا عشقی…بیا بریم صفا سیتی..! آخرش هم اقای راننده پیاده شد در ماشین رو باز کرد تا خانوم رو سوار کنه که اون خانوم محترم دیگه صبرش به سر آمد و گارد رزمی جانانه ای گرفت چپ و راست شروع کرد به زدن اون اقا طوری که اون اقای بیشرف عقب نشینی کرد و الفرار…!

حالا من میگم اگه امثال این خانوم زیاد باشن آیا هیچ نامردي جرات میکنه بیاد مزاحمت ایجاد کنه برای نسوان …! ممکنه نسوان بگن اِوا مگه این مملکت قانون نداره که ما خودمون باید از خودمون دفاع کنیم…؟ بنده هم میگم نه خانوم جون قانون نداره …! اون ایران بیشه شیران هم که میگفتن مال عهد دقیانوس بوده …شیرها نسلشون منقرض شده و روباه و کفتار و شغال دارن جولون میدن توی این مملکت و هرزگی میکنن…!

چی میشه ده در صد از پولی که واسه عطر و لوازم ارایش و لباس و این حرفا میدید برای تقویت قوای جسمانی خودتون خرج کنید…! که تا یک سوسک میبینید چنون جیغ نکشید که زبون کوچیکه از ته حلقتون بیست سانت بزنه بیرون …! چی میشه ده درصد از وقتتون رو هم بذارید برای کلاس بدن سازی و اموزش های رزمی …! شما که میرین توی ارایشگاه و شیش ساعت میکُشَنِتون تا خوشگلتون کنن …! شما که شیش ساعت توی پاساژ ها و مغازه ها جنس ها رو زیر و رو میکنید دل و روده شون رو در میارید و شمایی که جلوی اینه میرین دیگه یادتون میره برین کنار یه ساعت هم برین کلاس ورزش خوب…!

بخدا اگه برین کلاس ورزش هم اندامتون خوب میمونه هم دیگه کسی غلط بکنه بهتون بگه ضعیفه…!! اگه یه از خدا بیخبری هم خواست بیاد مزاحمتون بشه و یا خدایی نکرده توی خیابون دستمالیتون کنه چنون با لگد بزنین توی تخمش که سَمبُل مردانگیش از بین بره و ملحق بشه به خواجگان تاجدار….!

فحاشی مرد به زن مصداق خشونت نیست…!!

یکی از دوستان مطلب جالبی رو برام فرستاده که نوشته در جامعه اسلامی طبق قانون اگه زنی رو به عمد یا غیر عمد بکشن دیه اون پنجاه شتره و همین قانون میگه اگه بر اثر حادثه ای بیضه چپ مردی از بین بره دیه اون هفتاد و چهار شتره …! نخندید…گریه داره بخدا…! این عین واقعیته…! حالا شما حساب کنین اگه بیضه چپ یه مرد معتاد مفنگی رو یکی با چاقو بکنه باید هفتاد و چهار شتر دیه بده و اگه همون فرد مثلا یکی مثل شیرین عبادی رو بکشه باید پنجاه شتر دیه بده …!

حالا در جامعه ای که ارزش بیضه چپ یه مرد معتاد از یک زن بیشتره و این فقط نمونه ای از اجحاف بر نسوان هست عجیبه که خود نسوان هم به خودشون ظلم مضاعف میکنن…!

سرکار خانم آلیا فرمودن فحاشی مرد به زن مصداق خشونت نیست…!! یعنی اگه سر ظهر بری خونه زنت بیاد جلو بگه سلام و تو بگی کوفت سلام پدر سگِ مادر فلان فلان شده مگه من نگفتم قورمه سبزی بپزی پس چرا بوی آبگوشت میاد…! این مصداق خشونت نیست…! پس مصداق دست خره این…؟ یکی نیست به همین آلیا خانوم بگه آخه خاک بر سر» تو اگه دهنت رو ببندی نمیگن لالی بخدا…! وقتی همچین حرفی از طرف یک زن گفته میشه ببین چه استقبالی بشه از طرف بعضی از مردها…!

یه عیبی که جماعت نسوان دارن اینه که پشتیبان هم نیستن…! توی خیابون اگه یه زنی رو بعنوان مثلا بد حجابی توبیخ میکنن زنهای دیگه زود دستشون میره طرف روسریشون و یواش گذر میکنن…! یا مثلا اگه زنی حالا به هر دلیلی از شوهرش طلاق میگیره علاوه بر اینکه از جانب مردها طیب و حلال شمرده میشه زنها هم از اون دوری میکنن بجای اینکه کمکش کنن تا زندگی نویی رو شروع کنه …! میترسن سیاه بختی اون دامنگیرشون بشه …میترسن قاپ شوهرشون رو بدزده…!!

توی جامعه ما رسما از سوی جماعت كثيري از زن ها پذیرفته شده که اونا احتیاج به سرپرست دارن بس که توی گوششون خوندن…! همین چند وقت پیش از جلوی نمایشگاهی رد میشدم دیدم پارچه زده نوشته نمایشگاه تابلو فرش های زنان بدون سرپرست…! اخه اینهمه زن که اونجا شرکت کردن زبون ندارن که بگن مگه ما صغیر یا عقب مونده ذهنی هستیم که احتیاج به ولی و سرپرست داشته باشیم … و در اخر هم بگم قسمت عمده اي از اين معضل برميگرده به خانواده كه دختر هاي خودشون رو چطور بار بيارن و پشتيبانش باشن و اون رو به اين خود باوري برسونن كه زن بدون مرد هم ميتونه يك موجود كامل باشه و ميتونه بدون تكيه به هيچ مردي زندگي مستقلي داشته باشه و تا اونجا پيشرفت كنه كه مردها رو هم كنار بزنه …/

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید