تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: اوت, 2011

وَخه بيا فيس بوك يَره…اينجه شُله مِدَن…!!

خوب به سلامتي ما هم قدم رنجه نموديم فيس بوك و عجب شهر فرنگ از همه رنگي هست اين فيس بوك…! اعتراف ميكنم كه عمري در غفلت به سر بردم بي فيس بوك و خدا خير بده اون بنده خدايي رو كه اومد گفت: وَخه بيا فيس بوك يَره…اينجه شُله مِدَن…!!

خلاصه بُقچه رو بستيم سر چوب از پشت كوه اومديم به اين شهر فرنگ…جل الخالق …! عجب بساطيه اينجا…!اقا پير و جوون و چادري و سرلخت و داف و روم به ديفال زيد و كاسب الا ماشاالله ريخته اينجا…! از معقول و با سواد و شاعر و فيلسوف گرفته تا زيد و داف و رمال…! اقا اينجا هر چي خوشگل تر باشي و هرچي عكس توي پروفايلت بي حيايي تر باشه و نافت ديده بشه و عشوه و قميش اورده باشي بازارت پر رونق تره…! بازار چي…؟ بازار دوست…!

طرف ميبيني 5000 هزار تا دوست داره تازه يه عده ديگه اي هم قابلمه دستشون گرفتن پشت در واستادن…! انگار شُله ميدن اونجا …!! خيلي ها بزرگترين ارزوشون اينه كه جزو ليست دوستاي مثلا شراره خانوم لوند زاده باشن …! بعد برن پُز بدن كه دِداش اي شَراره زيد خودمايه…! شراره هم تشكيل شده از دوتا سينه فتو شاپي و يه باسن ورقلمبيده و لب هاي غنچه با چشماي شهلا كه روي تخت با لباس خواب نشسته لنگاش رو باز كرده داره آه ميكشه…!! اينجا يه عده از نسوان خداييش بدجوري از عكسشون استفاده ابزاري كردن و بازار اين ابزار هم عجيب پر رونقه اينجا…! از كارت شارژي ها هم گذر كنيم بهتر تره…!

يه عده ادماي معروف هم هستن كه بازار اونا هم پر رونقه…! از هنرپيشه و نويسنده بگير تا عمله سياست…! انگار جزو دوستاي اين ادما بودن كلاس داره اينجا…! و بعضي ها هم كه دري به تخته خورده اشتباهي جزو دوستاي اين ادما شدن هي اينور اونور كلاس ميذارن كه بابا اي گل شِفته هم اِقد هي پيغام پَسغام داد كه مُو ماخام باهِت رفيق بُرُم كه دِلُم سوخت براش درخواست دوستيشه تاييد كِردُم غُصته نِخوره يَك وَخ تو بلاد غربت…!!

اقا يه عده هزار هزار دوست دارن اينجا اما بازم تنهان…! يه عده ديگه هم دور هم جمع شدن بگو بخند دارن باهم و كلي حال ميكنن…! شاعرا شعر ميگن…! يه عده خزعبلات ميبافن به هم …! يه عده مَشَدي مِگن مِخِندَن…! يه عده هم لاس مِزنن با هم …! يك سيخي هم اون گوشه هست اونايي كه همديگه رو دوست دارن باهاش هي سيخونك ميزنن به هم …الله اكبر…!! خلاصه هر كسي دنبال همو علاقه مندي هاي خودشه…! يه عِده هم معتاد فيس بوك رفتن آب دِماغِشا هي شُره مُكُنه …! اينا زير انداز با فلاكس چايي آوردن همينجه ماخابَن ديگه …! خلاصه كه فيس بوك جاي خوبيه…! به شرطي كه گرفتار فيس كسي نشي …!!

اوخ جون …! كَرتيم به مُولا…!!

دیشب همینجور تو حال خودم داشتم روزنامه میخوندم یهو صدای دادِ دختر کوچیکه رو از توی اتاقشون شنیدم که گفت: دست نزن لاشی…! سریع رفتم توی اتاقشون بهش گفتم چی گفتی به خواهرت…؟ معصومانه نگاهم کرد گفت: به وسایل من دست میزنه …! یاسمن گفت: بابا جون این بیماره …! ببرش دکتر…! بخدا بیماره…همش لگد میزنه به من…! این دختر کوچیکه با اینکه هنوز پنج سالشه اما خیلی قُلدُره…! دوباره ازش پرسیدم چی گفتی تو…؟ دیگه نبینم ازین حرفا بزنی ها…! وسایلتونم جدا بذارین تا قاطی نشه …این کمد مال تو اونم مال یاسمن…! دختر کوچیکه گفت: ای وَل به وَلات…! یاسمن گفت:دَمِت قیژ…! نمیدونستم به این نوع حرف زدن بخندم یا دعواشون کنم …! بهشون گفتم دیگه اینجوری حرف نزنین ها…! دختر کوچیکه گفت: باباجون اینجوری حرف بزنیم حال میده…! چشمام گرد شد بهش گفتم حال میده یعنی چی…؟ یاسمن گفت: یعنی باحاله…! بهشون گفتم اینجور حرف زدن رو از کجا یادگرفتین…؟ یاسمن گفت: تو پارک…توسی دی هامون…همه اینجوری حرف میزنن…! حال میده حاجی…!

با تعجب گفتم:حاجی…؟ گفت:عمو حمید و عمو اَمین و جواد همش به هم میگن حاجی…! گفتم حالا یه حالی ازتون بگیرم حال کنین حاجی… سی دی ممنوع…پارک هم دیگه خبری نیست……! حاجي..!
برگشتم نشستم به روزنامه خوندن كه ديدم اين دختر كوچيكه داره يه بالش بزرگ رو به زور ميكشه مياره طرف من…فكر كردم ميخواد بياد اينجا بخوابه…! به من كه رسيد گفت: دولا شو بابا جونم اين بالشت رو بذارم پشتت كمرت درد نگيره…! بالش رو كه گذاشت پشتم معصومانه گفت: نميبريمون پارك …؟ گفتم چرا باباجون …ولي قول بدين ديگه اينجوري حرف نزنين…! دختر كوچيكه پريد هوا گفت: اوخ جون …! كَرتيم به مُولا…!!
………………………………………………

در پيج شاتوت خوان مشترك بشين اگه كم حوصله ايد و دنبال نوشته هاي منتخب بنده هستيد…!

چهارمين سالگرد تلخ نوشته هاي مسعود مشهدي…!

بیستم اوت مصادف با چهارمین سالگرد تلخ نوشته هاست…! چهار ساله که پیوسته دارم مینویسم و همیشه سعی کردم ساده روان و صادقانه بنویسم ….! نوشتم و خوب هم نوشتم انصافا…!( جو گير شدم الان :) ) میگم خوب نوشتم چون تونستم شما رو به فکر فرو ببرم و تلنگری بزنم به روح و جسم شما…! چون تونستم چشمهایی رو مرطوب کنم از اشک دل …! چون تونستم بغض رو مهمون راه گلوهای شما کنم…! چون تونستم کسانی رو به هق هق وادارم…! و خوب نوشتم چون تونستم تبسمی به لبهای شما بیاورم و گاهی چنون شما رو بخندونم که صدای خنده شما دیگران را کنجکاو کنه…! من اعتقاد دارم اینروزها که مینیمال نویسی تسخیر کرده فضای دنیای مجازی رو بلند نویسی مشکل تر از همیشه است…!

بعضی وقت ها چنون زدم وسط خال که خواننده بی اراده گفت افرین…! از عوام و لمپن ها که گفتم به زبان خودشان حرف زدم و گاهی فحش دادم…! از زبان کودک که گفتم زبان کودکی به کار گرفتم …! از فاحشه که گفتم حرف خودش رو گفتم نه تحلیل خودم رو…! بی محابا زدم به دل جامعه و دیدم اونچه رو که خیلی ها ندیدند و مکث کردم خیلی جاها که همه گذر کردند…!

سایت بالاترین و کاربران اون سهم عمده ای در نشر وسیع نوشته های من داشتند که ممنونم از همشون…کم کم نوشته هام در رسانه های مختلف از صدای امریکا و بی بی سی بگیر تا روزنامه خراسان و همشهری پخش و نشر شد…!همین چند هفته پیش که در فیس بوک صفحه ای باز کردم انصافا منتظر این استقبال گرم از طرف دوستان نبودم …!

در چهارمین سالگرد نوشتن اعلام میکنم با مشترک شدن در صفحه شاتوت خوان میتونید نوشته های برگزیده من رو بخونید و اعلام میکنم سهم من از اینهمه نوشتن فقط کامنت های پر محبت و گرم شما بود که خستگی را از روح و جسمم برون کرد نظیر این کامنت که دوست فرهیخته ای زیر یکی از پست ها نوشته:

(( سالهاست در نثر معاصر این مملکت کنکاش کرده ام… این تلخ نوشته های دلنوشته یک نقطه اتکاست یک نسیم نوی درخت آبستن کن و بارآور…! سبک نگارشی تان اجازه بازخوانی چندباره آثارتان ولو بافواصل چند ساله می دهد…!
يك افسوس بزرگ من از شروع دیرهنگام شما در آفرینش این آثار است و افسوس دیگرم در کم کاریهای معاصر شماست/

عارم می آید این نوشته ها را با روزنویس های هشت مَن نُه شاهی رایج بسیاری از سایت های نامی قیاس کنم / شاخ بز با شاخه شفتالو طرف نسبت نیست…!

تلخ نوشته های حضرتعالی را آثار اجتماعی ماندنی در مستند نویسی کوتاه معاصر میدانم میگویم و از عهده برون می آیم / طبیعت کمترک چنین ضرب قلمی را با چنین مزاحی و ملاحتی
در یک نفر جمع می کند/ قدر خودتان را بیشترک بدانید / شما مدیونید به آیندگانی که دیروزشان را در آینه وجیزه های ملیح و تلخ نوشته های شکری امروز شما خواهند دید چنانکه جلال مدیون بود اگر سنگی بر گوری را نمی آفرید…! ))

و خواهش اخر اینکه اگر حوصله اش را داشتید زیر همین پست نظرات و انتقادات خودن رو بنویسید تا در پنج سالگی شروعی تازه تر و بی عیب تری داشته باشم…!

در انتها هم اگر مایل بودید پست برگزیده این چهار سال رو از بین پست های زیر انتخاب کنید…!زنده باشي جناب سرهنگ…!/ ما غذای سگ نِمُوخُورم نِنه…!/ / /// تُخمه نِمِخری مَمَد آقا…؟/

………………………………………………….

پی نوشت: خیلی نامردیه که چهار سال بنویسی و سه تا از وفادار ترین خواننده های وبلاگ رو معرفی نکنی…! حضرت ( خوارج) همشهری ناشناخته من برای من و وبلاگم نقش قاضی القضات منصف رو داره…!
( پسر بد) وکیل تام الاختیار من در وبلاگ هست و جواب خیلی از کامنت ها رو میده بدون اینکه دیده باشم اون رو …! ( مرمر یا مریم ) هم که کدبانو و چشم و چراغ بی بدیل تلخ نوشته هاست…!

ته نوشت: از نازنيني كه سالگرد وبلاگم رو ياداوري كرد و زحمت طراحي بنر رو هم كشيد سپاسگزارم و روي ماهش رو ميبوسم :)

دختر لاغر مُفتش گیرونه …!

پیرمرد بنگاهی شصت سال رو راحت داشت ….! شال سیدی و جای مُهر روی پیشونی قیافه ظاهر الصلاحی بهش داده بود … مخصوصا تسبیحی که تند تند میچرخوند و زیر لب ذکر میگفت…! در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهی به زن و دختر همراهش انداخت … زن چهل و پنج شش ساله بود و دختر همراهش شونزده هفده ساله … زن سلامی کرد و گفت :حاج آقا اُتاق خالی دِرن ؟

پیر مرد بنگاهی انداز وَراندازی کرد و گفت :چن نِفَرن حواهر جان ؟

زن گفت :مُو با همی دخترُمُم حاج اقا …. دونفر !

مرد بنگاهی اشاره ای به صندلی کرد و گفت : بشین ببینُم !… پس کو شوهرت خواهر ؟

زن همونطور که داشت مینشست گفت : شوهرم عمرش ره داده به شما… بقای عُمر شما بشه غشی بود حاج آقا … بار آخرم تو حموم عُمومی زیر دوش غَش کِردمُرد … مو موندُم با همی دختر ویلون سِیلون … یک اتاقی اگه بشه خوبه…. کرایه زیاد نِمتِنُم بُدُم …خانِه های مِردُم کارگری مُکُنُم که دستُم دراز نبشه پیش کسی !

مرد بنگاهی گفت : خدا ساخته بَرات …یَک اُتاق هست با یَک اشپزخانه کوچیکه مقبول… هَمی پُشته … اِنگار اَصَن فقط بدرد شما مُخُوره … سَر مُسترابشَم یک دوش دِره … بره حموم رفتنم خوبه همونجه !

زن گفت اجارش چنده حج اقا ؟مرد بُنگاهی گفت : حرف اِجاره نَزن خواهرُم… شما سایه بالا سر نِدرن … پس مسلمونی کجا رفته ؟ خدا و پیغمبر چی ؟ مال خودمه اونجه … دلم مِخه بدُم شما بیشینن !

زن گفت: حاج اقا ايجوري كه نمشه …! مجاني كه نمشه خب..!

مرد بنگاهی گفت : چره نِشه خواهر … کار خیر مُکنُم ذخیره اخرت …مگه همه چی پوله ؟ … بخاطر ثِوابش … بخاطر علی ! بخاطر فاطمه ! تازه مگه مو گفتم مجانی ؟ مرد بنگاه دار به دختر که داشت روزنامه ها رو نگاه میکرد گفت : دختر جان یک زحمتی بیکیش برو او سوپر روبرو بگو سید عباس بنگاه دار گفته یادش نره شیر نگر داره …دختر گفت چشم ورفت بيرون…!

مرد بنگاهی به زن گفت : فرستادُمِش پی نُخود سیا …راستش مُو زَنُم مریضه … اگه قبول کنی هفته ای یک دوبار مو میام اونجه مِهمونِتُم … کار خِلاف شَرعَم نِماخام بُکنم … صیغه مُکنم که حلار حرومیشم درست بشه … خدا و پيخمبرم راضي بشن…چي ميگي حالا …؟

زن مِن و مِنی کرد و گفت : حج اقا روم نِمره اما راستشه بخی حرفی نِدرم ….! فقط دلُم نِمخه دخترم بفهمه مادرش صیغه رفته !

مرد بنگاهی گفت : زن حسابی کی خودته گفت ؟ مو دُخترته مُگم… !

زن مثل ببر تیرخورده از جا بلند شد گفت : خجالت بیکیش با ای سن و سالت پیره سگ … همی بود بره خدا و پیغمبر ؟ همی بود بره علی و فاطمه … هَمی بود بره ثوابش ؟ ای خاک عالَم تو او سَرت بره با او مسلمونی و خدا پیغمبرت … زن در رو محکم زد به هم رفت بیرون … بنگاهی از پشت شیشه زن رو دید که دست دخترش رو گرفت و کشید بُرد …پیر مرد بنگاهی گفت : آدم ایروزا بیزار مِره از کار ثواب… نِمخی نَخا … مُدُمش اِجاره …دُخترتم تحفه ای نبود ….دختر لاغر مُفتش گیرونه …. والله !!

مسعود مشهدي هيچ قرابتي با شما نداره…!

روزي كه اومدم بنويسم اَحَدي خبر نداشت از نوشتنم…! نه برادر كه خودش سرامد بود در شعر و داستان نويسي و نه خواهر كه او هم دستي در نوشتن داشت و نه اقوام ديگه …! حقيقت زندگيم رو كه گفتم پرده ها فرو افتاد…! خواهر بزرگ كه خواننده وبلاگ من بود اما خبر نداشت كه متعلق به برادرشه با خوندن پست ( خيلي نامردي خدا ) هق هق گريه در نصف شب اَمونش نداد و تازه فهميد كه اين برادره كه داره تلخ مينويسه از غم خود….!

كم كم همه فهميدن …الا ماشاالله همه هم فرهيخته و فيس بوكي و وبلاگ نويس و هنرمند…! پسر دايي هم فهميد…! دايي هم فهميد و …و …و ..! شانسي كه اوردم اينه كه 90 درصد اين اقوام اينقدر باشعور و با معرفت هستن كه در دنياي واقعي انگار نه انگار كه ميدونن من مينويسم و اصلا به روم نميارن…!

اما اين رو هم بگم كه كم كم دارم اذيت ميشم…! نه از دست اونايي كه خودشون ميدونن و منم ميدونم كه چقدر اقا و خانوم هستن …! اما بذارين حرف دلم رو بزنم با همه…!

قربون همتون برم اگه ميشه من رو راحت بذارين…! ميدونم ظرفيت دارين همتون براي همينه كه با صراحت باهاتون صحبت ميكنم…! مسعود مشهدي هيچ قرابت و قوم و خويشي با شما نداره…! مسعود مشهدي يه ادم معموليه كه دل پر دردي داره…! كاري نكنيد كه بزنم كل وبلاگ رو ديليت كنم و قلمم رو بشكنم كه اگه بشكنم اون قلمم نيست كه شكسته بلكه روح و جسم منه …!!

اگه من رو دوست دارين كه ميدونم دارين بذارين به درد خودم بميرم…! خودتون ميدونين كه من تنهايي رو از همه چيز بيشتر دوست دارم…! در سكوت بخوانيدم و يواش گذر كنيد…! تا نشكند اين دل ترك خورده كه هزار بار دوباره وصله پينه شده كه اگه بشكنه ديگه نميشه كاريش كرد…!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید