بلوار فردوسی منتظر تاکسی بودم و کنار من هم خانم شیک پوشی ایستاده بود با شلوار جین که دوسه جاش هم نخ نما و سوراخ بود …! تاکسی که ایستاد در رو باز کردم و ایشون زودتر ازبنده سوار شدن …!
به جز ما دوتا یه حاج خانوم چادری هم اونطرف کنار در نشسته بود…! حانوم شیک پوش وقتی که نشست مانتوی کوتاهش رفت بالا و یه سوراخ به قاعده کف دست که بالای زانوش بود دیده شد و البته سفیدی رون ایشون که هی سعی داشت با کشیدن مانتوش این سوراخ رو مخفی کنه…!!
پیرزن که متوجه نخ نما بودن شلوار و سوراخ اون شده بود گفت: دختر جان مجبوری ای شلوار سولاخ سولاخه پات مُکُنی با مانتوی کوتاه که نامحرم همه جاته بیبینه…؟ چادر سرت کن اَقلّا…! بجای ای همه سُرخاب سفیداب كه ماليدي به خودت پولِشه بده یَک شلوار مقبول بخر تا آبروت نِره مادر…! شوهر دِری …؟
پیرزن که اینو گفت مسافر جلویی هم برگشت به شلوار خانوم نگاه کرد و راننده هم سعی میکرد از توی آینه نگاه کنه…!
خانم شیک پوش هی سرخ و سفید شد و هی خجالت کشید و مونده بود چی بگه…؟ آخرش گفت نه مُجرَدم…! پیرزن گفت: مُو خودم یک شوهر خوب برات پیدا مُکُنم…خوشگِلَم که هستی ماشا الله…!
مسافر جلویی نیش خندی زد و گفت: این شلوارا مُد روزه حاج خانوم…! خیلی هم گرونه…! صد هزار تومن باید پول بدی بالاش…!
پیرزن گفت: شلوار سولاخ سولاخ مُد روزه…چی چیزا…؟
مسافر خندید و گفت: بعله حاج خانوم مُد روزه…! و راننده هم تایید کرد..!
پیرزن گفت: به حق چیزای ندیده…! و بعد رو کرد به اون خانوم و گفت: راست مِگن مادر…ای شلوار سولاخ سولاخ که پات کردی مُده…؟
خانوم شیک پوش هم گفت: فکرکنم…!
پیرزن گفت: خاك عالم….! پس ببخشن مو با خودم گفتم حتما نادار ناچاری که شلوار سولاخ سولاخ پات کِردی…! ادم چی چیزا میبینه ای روزا…دوره آخرالزمون رفته …واي واي واي واي…!
خانوم شيك پوش كه ديگه خيلي معذب شده بود به راننده گفت : من پياده ميشم آقا…! راننده گفت هنوز مونده تا چهارراه آزاد شهر…! خانوم شيك پوش گفت : پياده ميشم …! تاكسي ايستاد و خانم شيك پوش كرايه داد رفت…!
تاكسي كه حركت كرد راننده گفت: ديدي مسافر مارو پَروندي حاج خانوم… طِفلَك خجالت كشيد…! حاج خانوم گفت: به ماچه…! ماخواست شِلوار سولاخ سولاخ پاش نِكُنه…! والله…!
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.