تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: ژوئیه, 2011

ماهيچه پسران كريم و پستان دختركان نابالغ…!

توی رستوران شاندیز میدون سعد آباد نشسته بودم که دیدم یه مرتیکه عرب سیاه بدقیافه که دندوناش عین دندون گراز زده بود بیرون با یه دختر کم سن و سال ایرانی اومدن سر یه میز نشستن…! مسئول رستوران منوی غذا رو آورد و با دختره شروع کرد به لاس زدن که كجايي آتيش پاره…؟ سر نمیزنی به ما بدجنس و دختره هم هی عشوه میریخت و حال میداد که بابا گرفتارم …مگه میذارن این عربا…!

خلاصه دختره ششلیک و ماهیچه سفارش داد با کلی مخلفات…! مرتیکه عرب با اون دندون های گرازیش ماهیچه رو به نیش کشیده بود و با اون چشماي هيزش هم داشت دختره رو ليس ميزد…!اِنگار هردوتا باب دندونش بودن…!غذا رو که خوردن مرتیکه عرب رفت پای صندوق دوتا تراول انداخت رو میز با دختره رفتن بیرون …!

الغرض میخواستم بگم مشهد جای خوبیه برای عرب ها…هم زیارت اِمام رضا…هم ماهیچه (پسران کریم)…! هم (شیشلیک شاندیز)….! هم تعظیمُ تمام قَد و نوکرم چاکرم کَسَبه….!هم (آجیل حسینی) و البته هم پستان دخترکان نابالغ….!هم شِکَم هم زیر شِکَم…!بيخود نيست به مشهد ميگن شهر بهشت…! اينجا بهشت عرب هاست…!!

عرق كشمش و پير غلام امام حسين…!

اون موقع ها که بابام زنده بود یه روز جمعه رفتم توی زیرزمین دیدم بابام نشسته کنار حوض…! یه طرف حوض یه قابلمه زودپز روی چراغ بود…! یه لوله مسی هم یه قابلمه زودپز وصل بود که از توی اب حوض رد میشد و سرش توی یه بطری بود که ازش چیکه چیکه اب میریخت توی بطری…!

بابام تا من رو دید گفت: برو بالا بچه…! منم زود رفتم بالا به مادر گفتم بابا داره چکار مُکُنه…مادر گفت داره دوای دل درد درست مُکُنه مادر…! نِری پایین حواس بابات پرت مِره ها…! گفتم چَشم…! خلاصه باباهه دوای دل درد رو درست کرد و چند روز بعد که کسی خونه نبود عجیب دلم درد گرفت…! رفتم عرق چهل گیاه بخورم دیدم نداریم که یهو یاد دوای دل درد بابام افتادم… هر چی گشتم پیدا نکردم تا اینکه رفتم توی اتاق عقبی دیدم زیر تخت بابامه…درش رو باز کردم سرکشدم اقا چشمتون روز بد نبینه…تلخ بود عين زهر مار…! یه مقدارش رو تُف کردم بیرون و یه مقدارش هم سوخت رفت پایین…! شیشه رو با درب باز گذاشتم همونجا و دویدم توی دستشویی دَهنَم رو شستم اما بازم دهنم بدمزه بود…! رفتم از توی یخچال میوه برداشتم خوردم که بهتر شدم و یادم رفت برم درب شیشه دوا رو ببندم و بذارم سرجاش…!!

ظهر که بابام اومد دیدم مادرم رو صدا زد و مادرم هم بعد چند دقیقه من رو صدا زد توی اتاق عقبی و اَزَم پرسید کی شیشه دوای باباته وَرداشته…؟ راستِشه بگو…!خودم رو زدم به کوچه علی چپ گفتم: مو نِمدِنُم…! بابام اومد جلو صورتش رو آورد نزدیک صورتم گفت کُه کن ببیُنم….! منم کُه کردَم تو صورت بابام و بابام محکم زد تو سَرَم…!

گذشت اون موقع ها…بعد از فوت بابام روز هفتم توي مسجد آشيخ رفته بود روي منبر و ميگفت: حاج حَسن فلاني پير غلام اَبا عبدالله الحسين بود…! همونجا دلم ميخواست برم به آشيخ بگم باباي خدابيامرز ما پير استاد عرق كِشي بود و عرق خوري اينقده پير غلام پير غلام نكن…! اما راستش ترسيدم روح بابام بياد يكي محكم بزنه تو سَرم…!

ماجرای دختر بازی بنده و چراغ موشی…!

وقتی که جیش بنده کَف کرد و روم به دیفال خودم رو شناختم دمپایی پاکردن و زیر شلواری پوشیدنِ توی خیابون جاش رو داد به شلوار اُتو کشیده پوشیدن و آب قلیون به موها زدن و کفشای واکس خورده به پا کردن…!!

یه دختره چشم سبز خوشگلُ ملوسی هم بود که دور و بَر صد تا دل عاشقش شده بودم و اونم یه جورایی فهمیده بود و هی چراغ میداد اما من عین این مَشَنگ ها میترسیدم پا پیش بذارم…! از مدرسه که تعطیل میشد با فاصله یه خیابون تا خونشون دنبالش میکردم و دم خونشون که میرسید بر میگشت یه نگاهی میکردُ لبخند ملیحی میزد میرفت داخل منم عین خر کیف میکردم و به همین قانع بودم و موقع برگشتن یکی از ترانه های داریوش رو زیر لب زمزمه میکردم میرفتم خونه تا باز دوباره فردا اِسکورتش کنم…!

تو محل یه مَملی نامی بود که بهش میگفتن مَمَل امریکایی…! یه روز بهش گفتم: مَملی جان مُو عاشق رفتُم چیکار کُنُم حالا…چیجوری سر صحبتِ واکُنُم…؟بد جوری دلِ مُوره بُرده ای دختره لامَصَب…!

مَملی گفت: دختره چی…؟ میخواد تو رو..؟ گفتم : ها یَره….مُوره مِخه…به جان مادرم مُوره مِخه…!تا حالا صدبار چراغ دادِه…ایره نگا…!!! اونم گفت: مسعود جان یه روز تیپ بزن برو جلو بگو ببخشید خانوم میشه بپرسم ساعت چنده…؟ اونم اگه خرابِ تو باشه بهت جواب میده و باز تو میگی میشه همراهیتون کنم کمی حرف بزنیم یا مثلا میشه من شماره تلفن شما رو داشته باشم…همین…فقط اولش یه کم سخته…برو ببینم چکار میکنی..!!

اقا منم شبش رفتم حموم و شلوارم رو گذاشتم زیر تشک تا صاف بشه فرداشَم اصلاح و سشوار ….خلاصه تیپ زدم رفتم سوار دوچرخه سر خیابون آماده ایستاده و تا دختر مورد نظرم اومد رَد بشه گفتم ببخشِن خانوم ساعت چَنده…؟ و تا طفلک اومد جوابَم رو بده من پا زدم و اَلفرار…!! دَهنَم خشک شده بود و قلبم تا دوساعت همیجور گروپ گروپ میزد…!!

فرداش باز دوباره همونجا با دوچرخه ایستادم تا ساعت بپرسم که دختره تا به من رسید با اخم گفت: همه رو برق میگیره مارو چراغ موشی…!!

وقتی به مَملی گفتم دختره همچین چیزی گفته مَملی گفت: برو یَره خِراب کِردی…!تو مال ای حرفا نیستی مسعود جان…!فردا نشونش بده تا خودُم گوجَشه به سیخ بیکیشُم…! فردا که به مملی نشونش دادم دیدم زرتی رفت جلو و سر صحبت رو باز کرد و هِرهِر و کِرکِر خندیدن و رفتن با هم …!! یه کم جلوترَم دیدم دست همدیگه رو گرفتن و من هی دلم سوختم…اقا هی دلم سوختم …هی سوخت…!

همینطور عین عاشقای شکست خورده نگاهشون کردم تا دور شدن…! بعدشم راه افتادم طرف خونه یکی از شعرای داریوش رو زیر لب زمزمه کردم و هی اَشک ریختم….هی اَشک ریختم …!

شِلوار سولاخ سولاخ…!

بلوار فردوسی منتظر تاکسی بودم و کنار من هم خانم شیک پوشی ایستاده بود با شلوار جین که دوسه جاش هم نخ نما و سوراخ بود …! تاکسی که ایستاد در رو باز کردم و ایشون زودتر ازبنده سوار شدن …!

به جز ما دوتا یه حاج خانوم چادری هم اونطرف کنار در نشسته بود…! حانوم شیک پوش وقتی که نشست مانتوی کوتاهش رفت بالا و یه سوراخ به قاعده کف دست که بالای زانوش بود دیده شد و البته سفیدی رون ایشون که هی سعی داشت با کشیدن مانتوش این سوراخ رو مخفی کنه…!!

پیرزن که متوجه نخ نما بودن شلوار و سوراخ اون شده بود گفت: دختر جان مجبوری ای شلوار سولاخ سولاخه پات مُکُنی با مانتوی کوتاه که نامحرم همه جاته بیبینه…؟ چادر سرت کن اَقلّا…! بجای ای همه سُرخاب سفیداب كه ماليدي به خودت پولِشه بده یَک شلوار مقبول بخر تا آبروت نِره مادر…! شوهر دِری …؟

پیرزن که اینو گفت مسافر جلویی هم برگشت به شلوار خانوم نگاه کرد و راننده هم سعی میکرد از توی آینه نگاه کنه…!

خانم شیک پوش هی سرخ و سفید شد و هی خجالت کشید و مونده بود چی بگه…؟ آخرش گفت نه مُجرَدم…! پیرزن گفت: مُو خودم یک شوهر خوب برات پیدا مُکُنم…خوشگِلَم که هستی ماشا الله…!

مسافر جلویی نیش خندی زد و گفت: این شلوارا مُد روزه حاج خانوم…! خیلی هم گرونه…! صد هزار تومن باید پول بدی بالاش…!

پیرزن گفت: شلوار سولاخ سولاخ مُد روزه…چی چیزا…؟

مسافر خندید و گفت: بعله حاج خانوم مُد روزه…! و راننده هم تایید کرد..!

پیرزن گفت: به حق چیزای ندیده…! و بعد رو کرد به اون خانوم و گفت: راست مِگن مادر…ای شلوار سولاخ سولاخ که پات کردی مُده…؟

خانوم شیک پوش هم گفت: فکرکنم…!

پیرزن گفت: خاك عالم….! پس ببخشن مو با خودم گفتم حتما نادار ناچاری که شلوار سولاخ سولاخ پات کِردی…! ادم چی چیزا میبینه ای روزا…دوره آخرالزمون رفته …واي واي واي واي…!

خانوم شيك پوش كه ديگه خيلي معذب شده بود به راننده گفت : من پياده ميشم آقا…! راننده گفت هنوز مونده تا چهارراه آزاد شهر…! خانوم شيك پوش گفت : پياده ميشم …! تاكسي ايستاد و خانم شيك پوش كرايه داد رفت…!

تاكسي كه حركت كرد راننده گفت: ديدي مسافر مارو پَروندي حاج خانوم… طِفلَك خجالت كشيد…! حاج خانوم گفت: به ماچه…! ماخواست شِلوار سولاخ سولاخ پاش نِكُنه…! والله…!

اصن عروسي بدون عَرَق سگي يعني عَزا…!

توي بعضي از مجالس عروسي مشهد حتما بايد تا خرخره عرق سگي بخورن والا عروسي حال نميده…! اصن عروسي بدون عَرَق سگي يعني عَزا…يعني صَل عَلي مُحَمَد شازده دوماد خوش امد…!يعني مسجد…!! تازه مثل آدم دوتا پيك نميزنن كه سرشون گرم بشه كه …حرص ميزنن ليوان ليوان ميخورن كه نكنه مغبون بشن و عرق تموم بشه…!! اونوَخ چشماشون ميشه كاسه خون و موقع عرق خوردنم نوش نوش راميندازن و كالباس و خيار شور تو دهن هم ميذارن و كلي هم احساس غرور ميكنن…!!

مست كه شدن حركات موزون شروع ميشه و هر كسي به سبك و سياق خودش ميجنبونه و ميلرزونه و هي وسط رقص ميرن بيرون دوتا پيك ميزنن ميان تو…! يه عادت خيلي بدي كه دارن اينه كه دلشون ميخواد همه جماعت پاشن بيان وسط برقصن…! ديگه به اين فكر نميكنن كه بابا شايد طرف رقص بلد نباشه و شرمش بياد از اينكه بياد اون وسط عين چُوله غِزَك دستاش رو تكون بده و گاهي هم توسط مهمون ها مسخره بشه…!

اقا ما يه داداش بزرگتر داريم خجالتي و ماخوذ به حيا و عين خودم يه سر سوزن رقص بلد نيست…! همين چند وقت پيش تو يه مجلس عروسي بغل دست هم نشسته بوديم و داشت ميوه پوست ميكند و طبق معمول مست و پاتيل ها هم داشتن ميرقصيدن و يكيشون هم ليوان عرق رو گذاشته بود روي پيشونيش داشت باباكرم ميرقصيد كه دونفر حمله كردن به اين داداش ما كه مرگ ما بلند شو…اين تن رو كفن كردي بلند شو و داداش ما اول مقاومت كرد و سرخ و سفيد شد اما اونها هم ول كن نبودن و چنون كت اين بدبخت رو ميكشيدن كه گفتم الان از وسط جر ميخوره…! داداش ما ميز رو عين امامزاده بغل كرده بود اما با ميز داشتن ميكشيدنش كه يه دفعه يه نگاه معصومانه اي به من كرد كه يعني خيلي نامردي اگه كمك نكني و من هم رفتم وسط گفتم ولش كنين بابا…وقتي ميگه رقص بلد نيست يعني بلد نيست ديگه…! يكيشون آروغي زد كه بوي كالباس و خيارشور و عرق خورد توي صورتم گفت:پس خودت بيا وسط اقااا مَع سود…! و تا اومدم بجنبم ديدم داداش مارو ول كردن چسبيدن به من و هابكش…! داداش نامرد ما هم به جاي اينكه به من كمك كنه به اونا كمك كرد مارو انداختن وسط منم دوتا دست زدم رفتم كنار…!

موقع عروس كشون هم توي بلوار وكيل آباد داداش كوچيكه داماد رفته بود روي كاپوت يه رنوي قراضه و چهارليتري گرفته بود دستش هي عرق ميخورد و منم هي حرص ميخوردم كه داشتيم با اينچنين فاميل جوات الدوله اي وصلت ميكرديم …! خلاصه جوات بازاري بود جاي شما خالي…! البته بازم از اين عروسي ها ميگم تا حال كنين…! :)

راديوي تِلفُنكَن و شب هاي جمعه بابام…!

اون قدیما شب جمعه که میشد بابای خدابیامرزم هی اَلَکی به رادیوی لامپی تِلِفُنکَن وَر میرفت و هی موجش رو عوض میکرد تا بلکه ما خوابمون ببره…! هی توی رختخواب جُل جُل میکردَم مادرم بهم میگفت وُول نخور اِقَد بچه…كِرم دِري مَگه…؟بیگیر بخواب دیگه…! منم بخاطر اينكه دعوام نكنن اَدای خواب بودن رو درمیاوردم…! مادره میومد بالای سرم میگفت: مسعود…؟میگفتم : ها…!! میگفت: اِی مَرگه ها…بیگیر بخواب دیگه سِندِه شب مُونده نصف شبی…!! و من باز خودم رو به خواب میزدم…! باز مادر میومد بالای سرم میگفت: مسعود…! و من اَدای خواب رفته ها رو در میاوردم خُرخُر میکردم و خودم رو میخاروندَم…! باز مادره میگفت مسعود جان…؟ پاشو هِندِوانه بُخور…! و من جستی میزدم بلند میشدم میگفتم آخ جان هِندوانِه…! مادره میگفت:هندوانهُ كوفت…هندوانهُ دَرد…بیگیر کَپه مَرگته بذار دیگه صُبح رَفت…! باباهه هم از پای رادیو میگفت: ماخوابی یا بیام با تَسمه سیات کُنُم ..! و مادره میگفت: ماخوابه حسن اقا جان…ماخوابه الان…!من میگفتم : مُو خواب بودم که …شما گفتِن بیا هِندِوانه بُخُور…! مادَره میگفت: بخواب مسعود جان فردا بهت هندوانه مُدُم مادر… بخواد عزیزُم…بخواب قربونت بُرُم…! و من باز میخوابیدم…! باز مادر میومد بالای سرم میگفت: مسعود…؟ مسعود جان…! پاشو شربت خاکشیر بُخور…! ولی من که دیگه خر نمیشدم که …! باباهه به مادره میگفت: خوابید یا نه…؟ مادره میگفت: خوابید حسن اقا…! و مادره با باباهه میرفتن تو اتاق عقبی در رو میبستن…! و من هیچوقت نفهمیدم چرا فقط شب های جمعه مادره میرفت توی اتاق عقبی پهلوی بابام میخوابید…! یه نیم ساعتی که میگذشت در باز میشد و مادر میومد بیرون پهلوی ما لُکه میشد چادرش رو میکشید روسَرش میخوابید و باباهه هم یک اِهنُ اوهونی میکرد میرفت مستراح….!

دعا براي رفع گشادي مقعد…!

وارد خونه كه ميشم ميبينم خانومم پاي تلفنه و به اون طرف خطي داره ميگه :بعد با مداد روي تخم مرغ اسم دورو بري هات رو بنويس از پنجره پرت كن بيرون….!! اب روي اتيشه…!! تلفن رو كه قطع كرد گفتم كي بود…؟ گفت فاطي بود..طفلي ميگه سارا تب كرده از سر شب همينجور داره تو تب ميسوزه…! بهش گفتم چيكار كنه تا تبش قطع بشه…! گفتم همون تخم مرغ رو پرت كنه پايين تا بشكنه…! گفت اره بابا…اب روي اتيشه…!!

گفتم بابا جان اين حرفا كدومه…! تخم مرغ كيلويي خدا تومن رو از پنجره پرت كنه پايين تب سارا خوب ميشه…؟ عقل كه نيست جان در عذاب است…! ميگه تو اين چيزا رو نميفهمي…!

………………………………………………….

وارد خونه كه ميشم ميبينم خانومم پاي تلفنه و به اون طرف خطي داره ميگه: اره خواب ديدم يه پسر كاكل زري به دنيا اوردم خير سرش يك من هم ريده زيرش تعبيرش چيه مامان…؟!!……………………… راست ميگين….خوب خدا رو شكر….!!

گفتم كي بود…؟گفت مامانم بود… خوابم رو براش تعريف كردم گفت از غم فارغ ميشي…! گفتم خوب اون ريدمون زير بچه چي بود پس…؟ گفت: مامانم گفت تعبيرش اينه كه پول دستتون مياد…! واي مسعود پولدار ميشيم…!!

……………………………………………………

وارد خونه كه ميشم ميبينم خانومم پاي تلفنه و به اون طرف خطي داره ميگه: ديگه نميدونم چيكار كنم …سه شبه داره تو جاش جيش ميكنه اين دختره…! خسته شدم بس كه ملافه شستم و تشك اب كشيدم……!! ……………………………. راست ميگين…!! دستتون درد نكنه …! پس جمعه بيارين حتما…!!

گفتم كي بود…؟گفت مامانم بود…ميگه يه دعايي هست شاش بند ميكنه بچه رو…! بايد زير سرش بذاريم…! واي مسعود اگه مامانم نبود چيكار ميكرديم ما….؟ گفتم هيچي…خونمون ميشد توالت…!! راستي به مامانت بگو دعا براي رفع گشادي مقعد نداره…!! تنبل شدم چند وقته…!!

بگذرید از کنار این نوشته…! کامنت نذارین لطفا……!

وقتی پسر اولم بر اثرتصادف و ضربه مغزی فوت کرد خانواده خانومم ریختن توی خونه و در نبود من تمام عکس ها و لباسهاش رو از بین بردن تا نکنه خانومم با دیدن اونا غصه داربشه…! از پسرم فقط یه عکس موند برام که تنها دلخوشی اینروزای منه…!

بعد از مدتی دخترم هم بر اثر تصادف و ضربه مغزی فوت کردو باز دوباره مادر خانومم اومد و بدون هماهنگی عکس ها و لباسهاش رو برد ریخت دور…! و از اون هم فقط دوتا عکس از چشمشون پنهون موند…! و البته یه فیلم از اخرین جشن تولدش که هیچکس به جز خودم اون رو ندیده و توی گاوصندوق محل کارم گذاشتم…! وقتی دلتنگ میشم عکس پسرم رو میذارم جلوم و فیلم جشن تولد دخترم که با یک لباس توری سفید میرقصه رو نگاه میکنم …تنهای تنها…!!

اگه این چیزارو میام اینجا مینویسم واسه اینه که دارم دِق میکنم…واسه اینه که هیچ جای دیگه ندارم حرفم رو بزنم …واسه اینه که این غم لامصب گاهی اینقدر سنگینی میکنه که دیگه هِق هِق توی تنهایی هم جواب نمیده…! بعضی ها میگن خیلی از حرفا گفتنی نیست…! باید بریزی تو اون دل بیصاحاب مونده تا بمیری…! دِ آخه پر شده این دل لعنتی…! بخدا میترکه اگه گاهی بالا نیارم این حرفا رو….میترکه….!

اشرف خانوم و شازده بالا…!

عرض شود که كم كم داره بوي کباب میاد…! دهان ها همه آب افتاده و شکم ها همه گرسنه….! اما صبر كن ببینم…؟ اینا کی هستن که قابلمه به دست دارن خودشون رو از لای دست و پاي ملت میکشن جلو تا سهم بگیرن…!؟

_ هُشششَ…چه خَبَرته آقا جون …؟ این کبابا نذری نیست که قابلمه به این بزرگی دستت گرفتی هُل میدی…! این کباب ها صاحِب داره…! /

_ به نام نامی اُعلیاحضرت شاهنشاه اَبَّر شوکت شاهزاده رضا پهلوی همه این کباب ها حق موروثی شاهزاده ماست …! صاحب اصلی چلو کباب شاهزاده قَدَر قدرت است و بَس…! اَصَن ارث باباشه تو رو سَه نَنه…؟ /

_ برو یَره گم بُرو….هَتَک ما پَتَک شده تا حالا كه بوی کباب راه اُفتاده…! حالا میگی ارث باباشه…؟ ارث باباش که حق این مِردُمه توبانک های سوییسه…! حالا برو او ته صف واستا به شازده قَدَر شوکت و اَبَر قدرتت هم بگو بچه خوبی باشه شاید ته دیگی چیزی گیرش بیاد …برو بابا جان …! /

_ هوی…هوی….هوی…! واستا….واستا بیبینُم…تو کجا…؟ /

_ چو اشرف مباشد تن من مباد…!! /

_ خوب به جهنم…..مَباد که مَباد…چرا هُل میدی حالا…چرا لایی میزنی…؟ /

_مردم قهرمان ایران!
جوانان اشرفنشان!
زنان شجاع و پیشتاز قیام!این کباب ها ثمره دسترنج مجاهدین خلق است که با ترورها و عملیات مرصاد شجاعانه علیه مملکتشون جنگیدن…! تازه ترین عملیات اشرفیان هم همین هفته پیش بود که دوتا عکس از مریم و مسعود در کیوسک تلفن شهر تهران چسبانده و فیلم گرفته الفرار…. اسنادش هم موجوده…نشون بدم…؟ /

_ برو گم بُشو چُس ماره….! اَشرف اَقدس نکن…! دوتا عکس چَسبونده اومده کباب بگیره…!! برو ته صف بغل نُوچه شازده بیشین مثل بچه آدم … برو اقاجان …برو باریکِلْا…برو اَشرَف جان…! ای کباب ها حق مردُمه….هر کس هم بخواد جا بزنه یا زیاده خواهی کُنه دستش رو قلم میکنن…چي اَشرف ياشه چي اَعظم چي شازده بالا….! فهمیدی اقا جان…؟ /

آره داداش…!

دختر بازي نه يعني دختربازياي امروزي…! كه زرتي يه تلفن ميدن فرداشم تو كافي شاپ قرار…بعدشم خونه خالی و لفت و لیس…!! دختر بازي يعني سه ماه آزگار دنبال دختره از مدرسه بري تاخونه…! يعني اگه يه بار دختره نگات كنه ذوق مرگ بشي…! يعني شيش ماه اين پا اون پا كني تا يه نامه بهش بدي…! يعني وقتي كه جوابت رو ميده ذوق کنی و جيغ بكشي انگار که دنیا رو دادن بهت…! يعني لب اول رو كه گرفتي فارغ بشي ازين دنيا و بال بزني توي اسمون…آره داداش…! دختر بازي يعني اگه كسي چپ نيگا كرد به دوست دخترت پاي چشمش بادمجون بكاري …! بی هراس از پنجه بكس و چاقو ضامندارش…! كه يعني عشقي داره خونت بريزه براي رفيقت…! براي دوستت…براي عشقت…! دختر بازی یعنی این…آره داداش…!

سينما نه يعني سينما رفتن هاي امروزي…! سينما يعني بوي سيگار و كالباس مارتادلا و خيارشور…! سينما يعني فانتاي زرد كه يه نفس قلپ قلپ ميرفتي بالا و وقتي تموم ميشد يه نفس فاتحانه ميكشيدي انگار کمر رستم رو شکستی…! سينما يعني امير ارسلان نامدار…! يعني بيك و فردين و ناصر و بهروز…! سينما يعني كندو…يعني قيصر…!سينما يعني سه تا سيانس پشت سر هم ديدن يه فيلم با يه بليط…آره داداش…!

دعوا كردن نه يعني دعواههاي امروزي…! كه هنوز يقه هم رو نگرفتين جداتون كنن شما هم بدتون نياد…! دعوا يعني دندون شكسته…یعنی صورت سيلي خورده….چشم كبود شده و دماغ خوني…! دعوا يعني پيراهن بدون دگمه …! يعني بغض بدون گريه…! دعوا يعني اين…! آره داداش…!

نوشتن نه يعني نوشتن هاي امروزي…! كه نصف خط مينويسن تازه خسته هم ميشن اسمشم ميذارن مينيمال…! اونوخ زرت و زرت توي فیس بوک لايك ميزنن كه يعني گفته ( یه جاده بی انتها /کمی بارون با دوتا چتر و من و تو…! ) نوشتن يعني شيش صفحه رو سياه كني و خواننده بتونه يه نفس اونو بخونه…! يعني كه ورق اول رو نخونده ورق دوم رو برداره…! نوشتن يعني پاورقي هاي قديم…! همون داستانهاي دنباله دار مجله دختران پسران كه لحظه شماري ميكردي تا شماره بعد…! نوشتن يعني اين…! اره داداش …اره…!!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید