تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: ژوئن, 2011

يادِ شَبِ زفافُم اُفتادُم…!

ديشب داشتم يه كتاب در باره احاديث جعلي ميخوندم كه خوابم برد…! آقا خواب ديدم توي مكه بغل دست يه پياز فروش نشستم و پياز فروش هي ميزنه پشت دستش ميگه چه خاكي تو سرم كنم حالا…بدبخت شدم رفت…! گفتم چي شده يا اَخي…؟ سرش رو بلند كرد گفت: پيازام داره خراب مِشه…! كلي شتر بار زدم از مدينه پياز اوردم مَكه اما دريغ از يك خريدار…! هنوز حرفش تموم نشده بود كه ديدم پيشنماز مسجد مَكه داره ميره براي نماز كه صداش كردم گفتم: يا شيخ دست اي پياز فروش به دامن عَبات…! پيازاش داره خراب مِشه…! كلي پياز از مدينه آورده به اميد استفاده ولي اهالي مكه اَصَن پياز نميخورن…!

شيخ يه نگاهي به پيازفروش كرد گفت كيلو چنده اينا…؟ پياز فروش گفت: هر كيلو نيم سكه…! شيخ گفت اگه ميخواي پيازات فروش بره 50 سكه بريز توي اين جيب عبا…! پياز فروش يه نگاهي به من كرد كه يعني چيكار كنم…؟ گفتم بريز و پياز فروش 50 سكه ريخت توي جيب شيخ….!

جناب شيخ گفت همين الان يك كيسه پياز هم ميفرستي درب منزل و پياز فروش گفت : چشم…! شيخ گفت يه كاغذ مينويسي پياز مدينه هر كيلو 3 سكه و به هر نفر هم يك كيلو بيشتر نميدي…! مرد پياز فروش گفت يا شيخ ديوانه شدي..؟ مردم نيم سكه هم نميخَرَن اونوَخ تو ميگي 3 سكه …! تازه من از خدا ميخوام به هر كس يك كيسه پياز بفروشم…! تو ميگي يك كيلو بيشتر نَدَم…؟ شيخ يك نگاه عاقل اندر سفيهي به پيازفروش انداخت و گفت: اي مَلعون …اگه چيزايي كه گفتم گوش نكني پيازات به فروش نميره…تو فقط همين كاري كه گفتم ميكني و روانه مسجد شد منم به دنبالش…!

نماز كه تموم شد شيخ رفت بالاي منبر گفت نقل است از امام محمد باقر كه روزي مردي به خدمت ايشان رسيد و گفت يا ابالحسن بنده يك غلطي كردم سه تا زن گرفتم اما ديگه كشش ندارم … نميكشه يا ابالحسن…! چه خاكي توي سرم بكنم…!؟ ابالحسن گفت پياز مدينه را در مكه بخور اونوخ ناجور ميكشه…! از رسول خدا شنيدم كه هر كس پياز مدينه را در مكه بُخُورَد تا صبح با هفتاد هزار حوري بهشتي اَليش به دَر ميكند و تازه صبح قبراق و سرحال ميگه ديگه نبود…؟ خلاصه شيخ صداش رو به سرش كشيد كه اي اونايي كه از مردي افتادين يا كمرتون شله …! پياز مدينه بخورين كه اب روي اتشه…! هنوز حرف شيخ تموم نشده بود كه ديدم كسي پاي منبر نيست…! از مسجد كه اومدم بيرون ديدم جلوي پياز فروشي يك صفي كشيدن مرد و زن كه اون سرش ناپيدا و دارن پياز ميخرن كيلويي سه سكه و تازه التماس ميكنن كه بيشتر از يك كيلو بده…!

رفتم جلو و به پياز فروش كه سر از پا نميشناخت كمك كردم تا نوبت يه پيرزن شد…! پيرزن التماس ميكرد ميگفت: الهي خير ببيني ننه جان به مو دوكيلو بده…! دعات مُكُنُم نِنه …! مُو شوهرم چند ساله كه بُخار مُخار نِدره ديگه …! ايشالله اي پياز مدينه ره بُخوره حاجت مُوره بده …! خشك رفته ديگه اي زمين لامَصَب بس كه آب نِخورده…!

خلاصه اونروز پياز فروش همه پيازاش رو فروخت ويه دونه پياز مَقبول هم به من داد….! فرداش رفتم دم بساط پياز فروش ديدم داره سكه هاش رو ميشمره كه پيرزن ديروزي اومد گفت: خير ببيني الهي پياز مدينه نياوردي هنوز…؟ پياز فروش گفت مگه يك كيلوي ديروز افاغه نكرد بي بي…؟ پيرزن خنده ريزي كرد گفت : وا….خاك عالم…………..! چي چيزا مُپُرسي تو…! پياز فروش گفت: نقل است از امام صادق كه هر كس پياز مدينه رو در مكه بفروشه مثل دكتر مَحرَمه نَنه جان ….! پيرزن گفت وا…مَحرَمه…!؟خوب حالا كه مَحرَمي مُگم…! ديشب به زور لِنگ كفش دادُم يك كيلو پيازه خالي خالي خورد بعد جا اِنداختُم رو ايوون خودُمِه آرا گيرا كِردُم تا حاجي آمد…! چي شبي بود ديشب…ياد شب زفافُم افتادُم…….آخي…يادش بخير….! چله تموز بود هوايم داغ بره همي رختخواب انداختن رو پشت بوم براما…!! نصف شب بس كه جيغ كشيدم همساده ها با چوب امدن روبوم فكر كردن دزد آمده…!! ديشبم تا سحر داشت بيل مِزَدُ آب مِداد اي زمين خُشكه ….! همچي دلُم وا رَفت كه نَگو نِنه….!خلاصه همه چيش خوب بود ولي دَهَنِش خيلي بوي پياز مِداد…! غروب بايد بُرُم مِسجد ببينم اي امام جعفر باقر كه الهي به قربونش بُرُم حديثي چيزي بره بوي پيازنِگفته…! خلاصه نِنه پياز كه آوُردي دوسه كيسه برفِست دَر خانه ما…! پير بري اِلهي…!

من كه چشما گِرد شده بود پياز ديروزي رو از جيبَم در اوُردَم گاز زدَم ببينم اِفاغه ميكُنه يا نه كه از بَس تند بود از خواب پريدَم….!! اقا دهنم بدجور خشك شده بود و بوي پياز ميداد ناجور….!!

آقا صلوات برفِست شب مَبعث …!

امشب از بلوار كلاهدوز رد ميشدم ديدم به مناسبت شب مبعث دونفر ديس شيريني دستشونه و به راننده ها اشاره ميكردن كه بفرماييد و به خاطر دوتا شيريني يارو چنون ميزد روي ترمز انگاري كه از سال قحطي در اومده باشه و البته راننده هاي ماشين هاي مدل بالا باكلاس تر بودن…! ميزدن كنار و شيريني برميداشتن و تشكر ميكردن…!!

كم كم ترافيك شد و بوق زدن ها شروع شد و فحش ها هم البته…! يه راننده وانت قراضه وسط خيابون ايستاده بود و التماس ميكرد كه دوتا شيريني اضافي تر بگيره كه پشت سري داد زد: يابو بزن كنار بعد كوفتِت كُن …!! هنوز حرفش تموم نشده بود كه يه ماشين ديگه كوبوند به پشتش…! يارو شاكي پياده شد و يقه پشت سري رو گرفت گفت: مَگه كوري قُرُمساق زَدي ماشينُمه داغون كِردي و اون يكي گفت: گه خوردي وسط خيابون نگر داشتي پُفيوز …! بره دوتا شيرني دري خودِته موكوشي…!؟ راننده اولي گفت: مگه مُو بره شيرني واستادُم ميمون و خواست اشاره كنه به وانِته كه ديد وانِتِ رَفته…! خلاصه دعوا شد و يارو كه ديس شيريني دستش بود رفت جلو گفت اقا صلوات برفِست شب مَبعث كه راننده برگشت زد زير ديس شيرينيش گفت: برو گهتِه بخور جاكش با اي شيرني دادنت ماشينُم داغون رَفت…!صلوات برفِست …!صلوات برفِست…! تو پول خسارتشه مِدي…؟!

فحش دادن و زد و خورد ادامه داشت و سه چهارتا بچه قد و نيم قد هم زير دست و پا داشتن شيريني ها رو جمع ميكردن كه خنده كنان گذشتم و رفتم…!! بقول يارو يعني هَمچين مردمي داريم ما…!

ميخوام دوكلوم با شما حرف بزنم جناب ميرحسين…! (۲)

قبل از حصر نامه اي ديگر براي شما نوشته بودم جناب ميرحسين و گفته بودم بيانيه هاي شما عين نامه هايي بود كه در جبهه براي ما ميومد و بوي زندگي رو با خود مي اورد در اون وادي تير و تركش و خون …! حالا كه به اسيري برده اند شما را ديگر از اون بيانيه ها هم خبري نيست و ما در اين وادي برهوت كه هر روز خبر تجاوز و جنايت و دزدي و چپاول همچون خمپاره بر سرزمينمان ميخورد و تركش هايش تن و جانمان را ميسوزاند هنوز اميد داريم به پيك خوش خبر نامه رسان…!

جناب ميرحسين اين بيرون خبري نيست جز اختلاس و دزدي و تجاوز و چپاول و جن و رمال و فتنه و انحرافي و تكفيري و ظهور و سقوط و شكست و بي تدبيري و البته مرگ عزيزانمان كه دلهايمان را سياه كرده و برايمان ديگر تازگي ندارد…!
جناب ميرحسين شرمگينانه اعتراف ميكنم كه همراهان خوبي نبوديم برايت…! تو بودي و ما نبوديم انجا كه بايد باشيم…! جناب ميرحسين ما فقط ايستاده ايم و دستمان را سايبان چشمهايمان كرده ايم بلكه پيك خوش خبر را در ان دور دورها ببينيم و دريغ و صد افسوس كه حتي سرابش را هم نميبينيم …!
جناب ميرحسين : كاش در اين نامه خبر خوشي برايتان داشتم كه شايد لبخندي در حصر بر لبانتان بنشاند…! اما شرمنده ام كه خودمان هم خنديدن را فراموش كرده ايم…!

مُو ازو مخالِفاييُم كه هزينه نِمُدُم…نه جانَن …نه مالَن…!

__ببخشيد شما كه طرفدار موسوي و مخالف احمدي نژادي و معتقدي كه در انتخابات تقلب شده چرا 22 خرداد در راهپيمايي سكوت شركت نكردي؟

__ مگه كُسخُلُم بُرُم راهپيمايي…! نِديدي اي بي ناموسا چيجوري مِزنَن مِردُمه…!! مُو مُخالِفُم ولي نه ازو مُخالِفايي كه بُرُم كُتَك بُخُورُم…مگه كُسخُلُم دِداش…!! به عِشق چي بُرُم …بره كي…؟ نِگا دِداش مُو ازو مخالِفاييُم كه هزينه نِمُدُم…نه جانَن …نه مالَن…! خلاص…!

__شما چرا نرفتي راهپيمايي دكتر..؟

__ والا من مريض داشتم مسعود جان والا حتما ميرفتم…! بعدشم ميدوني چيه عزيز…! من روزي ده بيست تا مريض رو ويزيت ميكنم و يه چيزي حدود سيصد چهارصد تومن درامد دارم…! خونه دارم…ماشين دارم…ويلا دارم…! مگه مريضم برم تظاهرات تا بگيرنم برام سوءسابقه بشه…! من فوقش اينه كه تو مهموني ها و پارتي ها روشنگري ميكنم…بيشتر از اين ديگه شرمنده…!!

__ شما چرا نرفتي حاج اقا…؟ شما كه هميشه از اينا بد ميگي…!

__ مسعود جان تظاهراتُ و نِمدِنُم اين سوسول بازيا مالِ جوونايه…! بَعدِشَم مُو يعني حاجي ميرزا شَم شَم بُرُم اونجه كه يَك سرباز يَك لا قِباي اشخور با باتوم بزنه تو سَرُم… چه توقع هايي دِري ها…والله بُخُدا…!

__ شما چرا نرفتي شيما خانوم…؟

__ اَولا كه من وقت آرايشگاه داشتم …! بعدشم من هميشه وقتي ميخوام تظاهرات كنم ميرم پاساژاي سجاد…واي اينقده خوبه كه نگو…كلاس داره…!

__ شما چرا نرفتي اقاي عكاس روشنفكر…؟

__ ببين مسعود جان من درسته كه روشنفكرم و موهام رو دمبه اسبي ميبندم ولي اين دليل نميشه طرفدار موسوي باشم…. سقف خواسته هاي من بالاتر ازين حرفاست…!! راستي فهميدي دوتا از عكسام تو نمايشگاه استان قدس برگزيده شده…؟

__شما چرا نرفتي عِفَت خانوم…؟

__ مُو نِنَم گفت گه مُخُوري بري…! گفت بعدِ سالي يَك خواستگار كَل و كور آمده بَرات مِخي بيگيرنت بُبُرَنِت بي ناموسي سَرت بيارَن بعد بيخ ريشُم بماني ذِلير مُرده…! نِنَم گفت اي گه خوريا به تو نيامده خرس گنده… بيشين سبزيته پاك كن مُرده شور بُرده …!

__شما چرا نرفتي نِنِه…؟

__مُو ماخاستم بُرُم نِنه جان ولي هم تا دم دره خانَما كه امِدُم صَبر آمَد…!!

__شما چرا نرفتي عباس اقا…؟

__مو فرداش چك داشتُم دِداش…دنبال پول بودُم…!! راستي دِري دوسه تومن دستي بدي…؟

__شما چرا نرفتي …شما كه ادعات ميشد يك سبز دواتشه اي…؟

__والله من با دوستام قرار گذاشته بوديم بريم اما دوستام نيومدن منم رفتم استخر…!! تظاهرات خوبه دسته جمعي باشه…تنهايي حال نميده…!!

__شما چرا نرفتي…؟

__بُتُوچه كه مُو بره چي نِرَفتُم… داروغه اي تو يَره…………چُسماره…!!

لامصب عين هلو ميمونه…اوف جوووون…!!

من به دعوت جنبش سبز میخوام به نشانه اعتراض به تقلب در انتخابات دوسال گذشته از میدون تقی اباد تا میدون ملک اباد مشهد توی پیاده رو راه برم…اونم ساکت…!! اوه خدای من…!! چه هیجانی داره…! حلالم کنید اگه کشته شدم…!! خداحافظ …به امید ازادی…!

8888888888888888888888888888888

وصیت نامه ام رو نوشتم و کتونی هام رو پام کردم…! سعی کردم قیافه ام تابلو نباشه …حتی پیرهَنم رو انداختم روی شلوارم…! ( اوه خدای من چقده زشت شدم…! ) میدون تقی اباد که رسیدم گلوم خشک شده بود…! یه نگاهی کردم دیدم مامور بازاره…!! پاهام شل شد…نبضم تند زد…!!

از کنار پیاده رو یواش یواش راه افتادم طرف مَلِک اباد…! هر لحظه فکر میکردم الان میگیرنم…!! گاهی پشت ویترین مغازه ها طبیعی میکردم و به اجناس پشت شیشه زل میزدم…!

نزدیک میدون احمد اباد که رسیدم کمی از اضطرابم کم شده بود که یهو نگام به نگاه یه ماموره گره خورد…جُفت کردم…!! انگار فهمیده بود که من یه مبارزم…! خدایا چیکارکنم…!؟ رفتم جلو گفتم: سلام جناب سردار…!! وقتی جواب داد یه ادرس الکی پرسیدم که گفت بلد نیست و منم صدبار تشکر کردم راهم رو کشیدم رفتم … بخیر گذشت…! وای که من چقده زرنگم….اُسکُلِش کردم…!!

سه راه راهنمایی شلوغ تر بود و مامورهای سیاهپوش هم بودن…!مشت هام رو گره کردم و از بینشون رد شدم…!! خدای من…حتی شونه ام خورد به بدن یکیشون…اوه…..اوه خدای من…!! فشارم افتاده بود…! عرق کرده بودم…! نشستم کنار خیابون برای تجدید قوا…! توی دلم چند تا فحش زشت دادم بهشون ته دلم خنک شد…!

خستگی که گرفتم بلند شدم و ادامه دادم به رفتن…کمی که رفتم دیدم دوتا پسر و يه دختر عین من مشت هاشون رو گره کرده بودن…اونها هم جزو معترضين بودن…! به پسرا لبخند زدم و زیر لب گفتم: ما هستيم …! پسره گفت: دمت گرم …خونه خالي داري..؟ مخش رو زديم ولي لامصب مكان نداريم….! پسر بغل دستش گفت لامصب عين هلو ميمونه…اوف جوووون…!! عذر خواهي كردم و تند رد شدم…!

کمی جلوتر دیدم شلوغه…آره….آره ما بیشمار بودیم…! قلبم گروپ گروپ میزد…نزدیک که شدم دیدم ای بابا … اینجا كه ایستگاه اُتوبوسه…!! نزدیک ملک اباد که رسیدم دیدم چند تا جوون موبایل به دست وایستادن…حتما اونا هم مبارز بودن…شک ندارم…! رفتم نزدیکشون و به هوای بستن بند کفش گوش دادم به حرفاشون دیدم دارن راجع به اینکه کیوان ابروهاشو لنگه به لنگه برداشته حرف میزنن …!!

به ملک اباد که رسیدم نشستم روی یه سکو…! خسته شده بودم از اینهمه مبارزه…!! ولي نه ….من خسته نیستم … من براي رسيدن به ازادي باز هم پیاده راه خواهم رفت…! باز هم سکوت خواهم کرد…! باز هم خواهم ترسید…! من يك مبارزم…!

گربه مشهدی و گربه تهرونی…! (قسمت سوم )

‹گربه مشهدی: بگو دیگه پیشول خان … بگو ببینُم دَردِت چیه دِداش..؟ مُوعععو….مُوعععو ديگه…؟

گربه تهرونی: والله مَشدی حقیقتش اینه که من از تهرون فرار کردم…!! توی تهرون دارن گربه ها رو میکشن…!! یا تو غذامون سَم میریزن یا عقیممون میکنن…!!

گربه مشهدی: چیکارتا مُکُنَن..؟

گربه تهرونی: عقیممون میکنن مَشدی…! یَعنی…..یَعنی یه کاری میکنن که دیگه نتونیم زاد و ولد کنیم…!!

گربه مشهدی: یَره خواهر مادر…! یعنی گربه هاره خایه کِش مُکُنَن..!!

گربه تهرونی: یه چیزی تو همین مایه ها…! میخوان نسل مارو از رو زمین بردارَن..!

گربه مشهدی: یره خواهَره ای ادَما…..! اصن مُو نِمدِنُم خدا بیکار بود ادم دُرُست کِرد…! بابام مُگفت: خدا ادَمه با خاک و اب دِماغِش درست کِرده بعد گفته انسان بیشرف ترین مخلوقات روی زمینه …! بعدش ادَمه ول کرده رو زمین گفته برن خارکُ……ته بازی دربیارن…!! بابام مُگفت قابيل هابيله برده توی غار بی ناموسی سرش دراوُرده بعدِش کوشتَش…! یَره خواهره مادر…!! اینا از هَمو اول خِلقت تَهِ شان باد مِداده ولي اِقَد پُررویَن که مگن ما اشرف مخلوقاتِم…!! خدا خودش گفته بيشرف ترين مخلوقات اووَخ اينا حرف خداره وَرچُپه كِردَن مِگَن اَشرف مخلوقات… بيشرفا…تُف…!!

گربه تهرونی: همش تقصیر این شهردار تهرونه…همین همشهری شما…قالیباف…!!

گربه مشهدی: یَره قالیباف مَشَدی نیست كه پیشول خان…! اگه مَشَدی بود مُو الان مِرَفتُم از بالاي ( زیست خاور ) خودُمِه پرت مِکِردُم پایین…! مَگه هر کی گفت مُو…!! بچه مَشَده دِداش…!! قالیباف طُرقبه ایه …!حالا بره چی گربه کشی را اِنداختن ای بیشرفا…مَگه ما چیکار کِردِم…! فوقِش تو باغچه خانَشا ریدِم…! یا کیسه زبالَشانِه پاره کِردِم…!! خودِشا که به همه مَملِکَت ریدَن پس چی…؟ خودِشا كه ك…ونِ مِردُمه پاره كِردَن پَس چي…؟

گربه تهرونی:ميگن گربه ها جني هَستَن….!خلاصه من اومدم بگم اگه امروز ماها رو توی تهرون بکشن فردا نوبت شماهاست…پس فردا نوبت یه جای دیگه …!!

گربه مشهدی: خوب باید چیکار بُکُنِم پیشول خان…! مِخی بُرُم تِهرون یک پنجول بیکیشُم تو صورت قالیباف که قالی بافی یادش بره…! یا با هم برم طُرقبه تو حیاط باباش رُوما به دیفال لِنگِما بالا خرابکاری کُنِم …!!

گربه تهرونی: نه پَنجه جان …ای راهش نیست..! باید مبارزه کنیم ..!

گربه مشهدی: مبارزه…؟ یعنی دعوا دیگه ها…؟ عین بروس عَلی…!! یره مُو عاشق مبارزه یُوم…!! دلُم مِخه بروس عَلی بودُم وَرماخاستُم هوا هَم يَك جُف لَقَد مِرَفتُم تو تُخمای قالیباف که تُخماش باد کُنه …. یَره خواهره مادر… بروس علی هم نِرَفتِم….!! چيجوري مبارزه كُنِم پيشول خان…؟ عين ادَما …؟

گربه تهروني: بهت ميگم حالا مَشتي….بهت ميگم…!!

…………………………………………….

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید