ماجرای اولین خواستگاری رفتن بنده…!!

دفعه اول که رفتم خواستگاری هیچوقت یادم نمیره…! باباش کارخونه دار بود و وضعشون هم توپ…! البته تا اون موقع من عروس خانوم رو ندیده بودم…! به مامان و زنداییم که همراهم بودن گفته بودم اگه شیرینی رو خوردم که پسندیدم اگه نخوردم نپسندیدم…! خلاصه دسته گل گرفتیم و رفتیم خونه عروس خانوم…!

همون اول دختر خانوم رو نپسندیدم اما تصمیم گرفتم کاری کنم که اون از من خوشش نیاد و اون دست رَد به سینه من بزنه تا با احساساتش بازی نکرده باشم…!! تا بعد مامانم به مامانش نگه استخاره گرفتیم بد اومده…! تا بعد عروس خانوم و مامانش به فامیلاشون بگن پسره اَل بود و بَل بود جوابش کردیم…نه اینکه از ما خبری نشه و دختره منتظر بمونه…میخواستم ادای مَردا رو دربیارم…!!

شیرینی توی بشقابم رو نصفه خوردم و یواشکی به زنداییم گفتم میخوام با عروس خانوم تنهایی حرف بزنم…! وقتی زنداییم اینو مطرح کرد مادر عروس گفت اینجا دوازده تا اتاق هست هرجا که مبخوان برن با هم صحبت کنن…! خلاصه رفتیم توی یکی از اتاق ها و شروع کردم به حرف زدن و اون فقط گوش کرد…!! گفتم خونه باباتون همه چی دارین و در رفاهین اما من ممکنه شما رو ببرم توی یک زیر زمین نمور نمناک و اونجا دیگه از این قالی ها و پشتی های دستباف خبری نباشه…! گفت اشکالی نداره…!! گفتم ممکنه من اجازه ندم از خونه در بیاین…!! گفت اشکالی نداره…! گفتم تازه وقتی بخوایم بریم بیرون دیگه مانتو پانتو خبری نیست ها…! باید چادر چاقچور کنی…! گفت اشکالی نداره…!! یواشکی گفتم من سیگارَم میکشم..! گفت اکثر مردا میکشن من بدم نمیاد…!! با خودم گفتم اینجوری که پیش میره اگه الان بگم من قاتلم و تا حالا شیکم چند نفر رو سفره کردم حتما میگه اشکالی نداره من از قاتلا خوشم میاد…!! اگه بگم مثلا زندون بودم میگه زندون مالِ مَرده…!!

بدجوری مونده بودم …زمین گیر شده بودم…!! با خودم گفتم گه خوردی گفتی میخوام صحبت کنم …!! شیرینی رو نمیخوردی پامیشدی گورت رو گم میکردی…! این مَرد بازی ها به تو نیومده…! اومدی اَبروش رو درست کنی زدی چشمش رو کور کردی…!! خلاصه صحبت رو درز گرفتم و آچمز شدم…! خداحافظی کردیم و وقتی رسیدم دم در دختره دوید کفشام رو برداشت جلوی پام جفت کرد و وایستاد کنار…! بخدا مُردَم…. آب شُدَم…!

دیگه تا مدت ها دور خواستگاری رفتن رو خط کشیدم…! خدا کنه الان اون دختر خوشبخت شده باشه و با خودش بگه خدا رو شکر زن اون مرد اَبله نشدم که هم بَد دِل بود هم میخواست من رو چادر چاقچوری کنه ببره تو یه زیر زمین نمناک…!