بوی تند شهوت در ماه مبارک رمضان…!!
بلوار قره نی پیاده به طرف میدون شهدا میرفتم که دیدم دوتا دخترا دارن بیرون مغازه ساندویچ فروشی با صاحب مغازه بحث میکنن و یکیشون میگفت : برو ابجیته بُبُر پُشت یخچال مرتیکه جاکِش…!! گویا صاحب ساندویچ فروشی به جای پول ساندویچ ازشون خواسته بود برن پشت یخچال مغازه…!!
فلکه دروازه قوچان که رسیدم یه خانومی با مانتوی تنگ کنار خیابون ایستاده بود و ماشین ها هم تند تند براش ترمز میکردن و بغیر از تاکسی ها به بقیه مسیر میگفت اما هیچکدوم سوارش نمیکردن…! یه پرایدی هم سوارش کرد اما چند قدم جلوتر پیاده اش کرد…! تعجب کردم…! یه کم رفتم جلو و یواشکی یه دیدی زدم دیدم حق داشتن که سوارش نمیکردن…!! زنی مسن و کریه المنظر بود که با هزار مَن ارایش سعی داشت خودش رو جای قناری به فروش برسونه …!! طفلکی وقتی دید هیچکس سوارش نمیکنه رفت تو پیاده رو و هی برمیگشت نگاه میکرد ببینه کسی دنبالش افتاده یا نه و هر بار مایوسانه به راه خودش ادامه میداد…! و من هي دلم سوخت براش…هی دلم سوخت..!
میدون شهدا دوتا دختر که احتمالا خواهر هم بودن داشتن حرف میزدن و میرفتن که یه پرایدی پیچید جلوشون و جوونی که بغل دست راننده نشسته بود یه چیزی بهشون گفت و يكي از دخترا دلش ضعف رفت و نیشش تا بنا گوش باز شد و یه عشوه ای اومد ضایع…! پرایده رفت جلوتر و زد کنار و دخترا که از کنارم داشتن رد میشدن يكيشون گفت: واستاد مَلی…! واستاد…! تند برو نره…برو دیگه خاک تو سر…!
دخترا به سرعت قدماشون اضافه کردن و رفتن سوار پراید شدن و پراید گازش رو گرفت رفت…! با خودم گفتم اگه بجای این پراید یه پرادو براشون بوق زده بود و نگه داشته بود این طفلکی ها همون وسط میدون شهدا غش میکردن…!
كنار خيابون منتظر ماشین بودم برم خواجه ربیع که دیدم همه نگاهشون یه طرفه… منم همون طرف رو نگاه کردم دیدم یه خانومی که مانتو کوتاه تنش بود پشت مانتوش حسابی رفته بالا و باسن گنده و خوش ترکیبش توی شلوار لی بدجوری دهن جماعت روزه دار رو اب انداخته…! پیرزنی که از بغلم رد میشد گفت: خجالت بکش تو ماه مبارک…! و من هی خجالت کشیدم… هی خجالت کشیدم…! از دور صدای اذان می امد و بوی تند شهوت موج میزد در فضا…اینجا مشهد است…! شهر بهشت و پایتخت معنوی ایران در ظهر ماه مبارک رمضان…!
