تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: اوت, 2010

بوی تند شهوت در ماه مبارک رمضان…!!

بلوار قره نی پیاده به طرف میدون شهدا میرفتم که دیدم دوتا دخترا دارن بیرون مغازه ساندویچ فروشی با صاحب مغازه بحث میکنن و یکیشون میگفت : برو ابجیته بُبُر پُشت یخچال مرتیکه جاکِش…!! گویا صاحب ساندویچ فروشی به جای پول ساندویچ ازشون خواسته بود برن پشت یخچال مغازه…!!

فلکه دروازه قوچان که رسیدم یه خانومی با مانتوی تنگ کنار خیابون ایستاده بود و ماشین ها هم تند تند براش ترمز میکردن و بغیر از تاکسی ها به بقیه مسیر میگفت اما هیچکدوم سوارش نمیکردن…! یه پرایدی هم سوارش کرد اما چند قدم جلوتر پیاده اش کرد…! تعجب کردم…! یه کم رفتم جلو و یواشکی یه دیدی زدم دیدم حق داشتن که سوارش نمیکردن…!! زنی مسن و کریه المنظر بود که با هزار مَن ارایش سعی داشت خودش رو جای قناری به فروش برسونه …!! طفلکی وقتی دید هیچکس سوارش نمیکنه رفت تو پیاده رو و هی برمیگشت نگاه میکرد ببینه کسی دنبالش افتاده یا نه و هر بار مایوسانه به راه خودش ادامه میداد…! و من هي دلم سوخت براش…هی دلم سوخت..!

میدون شهدا دوتا دختر که احتمالا خواهر هم بودن داشتن حرف میزدن و میرفتن که یه پرایدی پیچید جلوشون و جوونی که بغل دست راننده نشسته بود یه چیزی بهشون گفت و يكي از دخترا دلش ضعف رفت و نیشش تا بنا گوش باز شد و یه عشوه ای اومد ضایع…! پرایده رفت جلوتر و زد کنار و دخترا که از کنارم داشتن رد میشدن يكيشون گفت: واستاد مَلی…! واستاد…! تند برو نره…برو دیگه خاک تو سر…!

دخترا به سرعت قدماشون اضافه کردن و رفتن سوار پراید شدن و پراید گازش رو گرفت رفت…! با خودم گفتم اگه بجای این پراید یه پرادو براشون بوق زده بود و نگه داشته بود این طفلکی ها همون وسط میدون شهدا غش میکردن…!

كنار خيابون منتظر ماشین بودم برم خواجه ربیع که دیدم همه نگاهشون یه طرفه… منم همون طرف رو نگاه کردم دیدم یه خانومی که مانتو کوتاه تنش بود پشت مانتوش حسابی رفته بالا و باسن گنده و خوش ترکیبش توی شلوار لی بدجوری دهن جماعت روزه دار رو اب انداخته…! پیرزنی که از بغلم رد میشد گفت: خجالت بکش تو ماه مبارک…! و من هی خجالت کشیدم… هی خجالت کشیدم…! از دور صدای اذان می امد و بوی تند شهوت موج میزد در فضا…اینجا مشهد است…! شهر بهشت و پایتخت معنوی ایران در ظهر ماه مبارک رمضان…!

استاد شجریان و حکایت سرای عطر فروشان…!

امروز شنیدم در حاشيه جلسه علني مجلس خبرنگاران صداوسيما به سراغ نمايندگان مخالف شجريان رفتن تا از اونها در حمايت از تصميم سازمان صدا و سيما در کنار گذاشتن ربناي شجريان مصاحبه بگيرند.
یکی از این نماینده ها گفته :صداي يک چوب خشک از صداي شجريان بهتر است!
و دیگری نیز گفته :حالت مشمئز کننده اي به من دست مي دهد وقتي صداي ربنای او را مي شنوم…!

با شنیدن این اظهار نظرها یاد حکایتی افتادم…گویند مردی که کار و پیشه اش خالی کردن چاه مستراح بود روزی از سرای عطر فروشان میگذشت که از شدت بوی خوش غش کرد و از حال رفت…! مشک و عنبر اوردند و زیر بینی اش گرفتند که شاید بهوش اید اما بدتر رعشه بر جانش افتاد…! عاقل مردی که میگذشت گفت این مرد عمری در چاه خلا و بوی تعفن گذرانده و عادت به بوی مشک و عنبر ندارد بروید قدری سرگین بیاورید زیر بینی اش بگیرید تا بهوش اید…! سر چوبی را در چاه مستراح فرو بردند و زیر بینی ان مرد گرفتند که ناگه مرد چشمانش را گشود و به حال امد…! غرض از نقل حکایت این بود که نماینده های فوق چه قدر عِطر و مشک عنبر بدانند…! انها فقط وقتی گهی از جنس خودشان دهان باز کند و بخواند به حال می ایند و بس…!

…………………………………………….

ظاهرا اين نقل قول ( صداي يک چوب خشک از صداي شجريان بهتر است! ) گزينشي و با شيطنت مطرح شد و دوست محترمي به نام اقا مهدي اون رو به نحو زير به بنده تذكر دادند كه از ايشون ممنونم … گرچه اين نقل قول هم مورد تاييد بنده نيست و تشابهي كه در مورد صوت خوش هم انجام دادن بيمورد و سفسطه است…!!

نماینده ای گفته بود :
آقای شجریان من شما را دوست دارم و از 40 سال قبل به صدایت گوش میدهم چون اشعاری که برای خواندن انتخاب می کنی و برای مردم می خوانی در من این باور را ایجاد کرده بود که مردمی هستی و واقعا به مردم عشق می ورزی نه اینکه بخواهی با شهرت مردمی بودن برای خودت دکانی دست و پا کنی اما از وقتی شنیدم به صدا و سیما گفته ای که حق ندارد صدایت را پخش کند ازت بدم آمد چون با این کارت شنیدن صدایت را از مردمی که پولهای آنچنانی بلیط کنسرتهایت را ندارند یا به هر حال کاست و سی دی و اینها نمیدونن چیه دریغ کردی خلاصه پولکی شدی یا بودی و من حالا فهمیدم خودت بهتر میدانی که اسباب محبوبیت فقط صوت خوش نیست چرا که صوت خوش از چوب خشک هم در می آید به همین خاطر شاعر گفته:
خشک سیمی، خشک چوبی خشک پوست
از کجا می آید این آوای دوست/

حالا آقا مسعود تو هم برای اینکه به زمین و زمان ایراد بگیری ترجیح دادی حرف یک خبرنگار رو که برای نون خوردن خبر جعل می کنه درست بدونی و قلمی بزنی. چه عیب داره! تو هم باید خوش باشی!
ببینم اینقدر مرد هستی که حالا که اصل خبر رو فهمیدی یه قلمی هم راجع به این بزنی؟!

اّخ دِلُم دَرد مُکُنه یَره…! دِلُم درد مُکُنه…!

دیشب جای شما خالی افطاری دعوت بودیم خانه دایی جان اینا توی یکی از ییلاقات اطراف مشهد…! عیال قبلش گفته بود تا میتونی بُخور که از سَحَری مَحَری خبری نیست ها…گفته باشم…!! گفتم چشم…! هنوز الف الله و اکبر رو نگفته بودن که فرمان حمله صادر شدو مهمونا حمله کردن…! راستش اول یه بشقاب شیر برنج با شیر محلی خوردم که خیلی حال داد…! بعدش یه دورانی زدم توی سفره که دیدم یکی یه بشقاب اش داد دستم گفت بخور…!! گفتم چشم…!! لامصب چه اشی بود…تند و خوشمزه…! اش که تموم شد دیدم دیس پلو با لِنگ مرغ جلوم سبز شد…! ای جان…! بُخور که مُخوری…! برنج و مرغ که تموم شد نصف پارچ دوغ رو خوردم که شور بود لامصب و مجبور شدم برای رفع شوری یه نصف بطری نوشابه خانواده رو بریزم توی خندق بلا….!

همینجور چشمام دُودُو میزد توی سفره که چشمم افتاد به نونای سنگک برشته پر از کُنجد…! یه نصفه نون سَنگک رو با پنیر و سبزی زدم توی رگ و اومدم بگم خدایا شکرت که دیدم دیس زولبیا بامیه داره چشمک میزنه و دِلبری میکنهُ با زبون بی زبونی میگه خدا لعنتت کنه اگه منو نخوری…! چارپنج تا بامیه و دوسه تا زولبیا رو گذاشتم توی پیش دستی و هنوز تموم نشده بود که دیدم هندونه و خربزه اوردن…اَی لاکردار…!! مگه میشد خربزه جیم اباد و هندونه ترد و خونی رو نخورد… اشهدم رو گفتم و بخور که مُخُوری…!!

خلاصه دوسه تا چایی هم خوردیم و زدیم بیرون…! دور فلکه که رسیدم دیدم ای جان…چی لواشکای تمیزی…چی قرقروتای خوبی…! چی الوچه های مقبولی…! چی عنابای تازه ای…! خلاصه از همه خریدیم و دوتا بستنی نونی دوبله هم خوردم و برگشتیم شهر…! تلویزیون رو روشن کردم دیدم یه فیلم سینمایی هیجانی داره که یه خانومی بچه اش تو هواپیما گم شده …! اقا زود قابلمه رو گذاشتم روی گاز و یه کم نمک و روغن ریختم توش با دوتا مشت ذرت خام چُس فیل درست کردم یا بقول دخترم پُفیلا…!! هلو و الوزرد و شلیل و انگور و انجیر و خربزه و خیارم گذاشتم توی سینی با چس فیلا اوردم گذاشتم پهلوم… تا اومدم بخورم دیدم ای دل غافل…! الوچه ها و قرقروت و عناب و لواشک رو نیاوردم… خلاصه جستی زدم سور و سات رو جور کردم و بخور که مُخُوری…!!

اقا ای فیلم لامصب بس که هیجانی بود وقتی تموم شد ته سور و سات هم بالا اومده بود…! مَگه مو تا خود صبح خوابیدم…هی اخ و اوخ بکن به ای دَنده برو هی به او دَنده برو…! روم به دیفال روم به دیفال ای شیکمم یک صداهای عجیب غریبی مُکُنه که ای همساده بَغلی امده در مزنه مِگه ای چی صداهاییه که میه از خانه شما…!! یره همچی دلُم درد مُکُنه که چی…؟ نِمدِنُم بره چی…؟ مو که چیز بدی نِخوُردُم که…!! چیز بدی خوردُم..؟؟

آخ و اوخ نِکُنی بچه ها بیدار برَن…!! ( قسمت دوم )

ــ اَکبر اقا جان بچه ها ره خوابُندُم ….!! جارَم اِنداختُم….!! بیا دیگه دیر رَفت…!

ــ مگه مریض نِبودی تو…؟

ــ خوب رََفتُم دیگه…! قِشَنگ رفتُم حَموم خودمِه شُستُم…نِمازُمَم خواندُم…او چُوی زنجفیلِه بُخور زود بیا دیگه…! راستی گفتی اَحمدی نجاد بره هر بچه چقَد پول مِده…؟

ــ گه خورده هرکی گفته احمدی نِجاد پول مِده…!!

ــ خودت که گفتی اکبر اقا جان…!

ــ مُو گه خوردُم… ! ای پدر سگ به اسم پول دادَن به بچه ها پونصد میلیارد تومن گریفته ولی نِمِده که پُفیوز… مِگه بره بچه ها تو حساب بانکی پول مِذارَن هیجده سال دیگه بچه ها خودشان فقط مِتِنَن وَردارَن… بوزَک نِمیر باهار میه کومبُوزه با خیار میه…! یکی نیست بگه قُرُندَنگ..!! تو هیجده ماه دیگه اَصن هستی که حرف از هیجده سال دیگه مِزنی…؟ تازه هیجده سال دیگه با ای یک میلیون تومن یک دست کت شلوارم نِمِدَن…!! خوب بود زود فهمیدم به طِنافِ ای مرتیکه نِرَفتُم تو چاه…ای مُرده شور بُرده جز نِکبت و بدبختی چیزی نِدره بره ما…خاک تو سر مو که رفتُم رای دادم بهش…خاک عالم…!!

ــ خوب حالا ولش کن… چوییت یَخ کِرد بُخور پاشو بیا…بیا دیگه الان صُب مِره…واز از هيچي كه بهتره كه …!

ــ برو امَدُم…يك مو از شغال غنيمته …!!

ــ راستی اَکبر اقا جان قبض اب و برق و گاز امِده رو هَمَش نویشته اِخطار قطع..!! گذاشتُم رو طاقچه…چی گیرون رفته…!! مَمَد اقایَم امِده بود دَم دَر گفت اجاره خانه سه ماه عَقِب افتاده خالی کُنِن…!! چاه مُسترابَم پُر رفته..! برنجمایَم تِموم رفته…! روغَنَم نِدِرم…!

ــ ای خدا لعنتت کنه خروس بی محل…حالا وَخته ای حَرفایه…!! خوابید ای لامَصَب…خوابید…!!

آخ و اوخ نِکُنی بچه ها بیدار برَن…!! ( قسمت اول )

ــ کُبرا بُدو بچه هاره باخوابون جاره بنداز…! بدو که دیر رَفت…!

ــ چی دیر رَفت اَکبر اقا…؟

ــ تو برو بچه هاره باخوابون …جاره بنداز…! یک دستی به سر و صورتت بیکیش تا بُگم…!

……………

……………

…………….

ــ همه خوابیدن کُبرا…؟

ــ اصغر و مَمَد و غلوم رضا خوابیدن…! عِصمَت و عِفَت و فاطمه هم خوابیدن…ای جونُمَرگ رفته عُذرا نِماخوابه هر کار مُکُنُم…مِگه بره چی زود باخوابُم…ماخوام سريال تلويزيون ره بیبینُم…!

ــ بگو الان بابات میه با کمربَند سیات مُکنه.. برو دیگه…!

…………

……………..

ــ خوابید…؟

ــ ها…خوب چیه حالا…چیکار دِری..؟

ــ احمدی نِجاد به هر بچه ای که از امسال به دنیا بیه یک میلیون تومَن پول مِده…! سالی دوتا بچه اگه بیارم مِشه به عبارتی دومیلیون تومن…!

ــ راست مِگی اکبر اقا…؟

ــ بعله… اَصَن اَلان خیلیا مَمَر دَرامدِشا از هَمی راهه…سه چارتا زن گیریفتَن هَمَشا شیکما امده بالا…تازه چی… خیلی ها زَناشا سه چار قولو مِزایَن نونِشا تو روغنه…! شانس که نِدرُم که تو محض رضای خدایم که شده یکبارَم سه قلو بزایی…!

ــ اکبر اقا مِخی بری زن بیگیری…؟

ــ اگه تو سه قلو بیاری نه…وَگرنه……!

ــ مگی مُو چیکار بُکُنُم…؟ مو زمینُم…! تو تُخم خوب بکار مُو بار میارُم….! تو کِمَر نِدری تَخسیر مُویه…؟ تو قُوه نِدری یک شب سه تا تُخُم بکاری تَخسیر مُویه…ای ی ی ی ی….؟

ــ خوب حالا حرف نزن خِل و فِش نکن باخواب ماخام اِمشب به اُمید خدا و چاردَه معصوم سه تا تُخُم بکارُم شایدم چارتا… ای مِرتیکه که حرفش حرف نیست که… میبینی چار روز دیگه یک زّر دیگه مِزنه …چراغه خاموش کُن باخواب …! اخ و اوخَ نِکُنی بچه ها بیدار برَن ها…!!

ــ نِمِشه…!! مُو خون دیدم اِمَشب اَکبر اقا…!

ــ به زمین داغ بُخوری خروس بی مَحَل… اِمشَبَم وقت خون دیدَنه خير سرت…! اَه..اَه…اَه…!! وَخه او تلفیزیونِه روشن کُن بیبینُم سِریال شروع رفته یا نه…وَخه ديگه …!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید