پیاز داغ های انتخابات کم کم داره زیاد میشه؛ همینطور گول زدن مردم از همه جا بی خبر با برنامه ریزیهای موذیانه سیاسیون و متفکرین انتخاباتی … همین چند وقت پیش بود که بنده خدایی که عاشق عضو شورای شهر مشهد شدن بود و یک دوره کلی خرج کرده بود برای تبلیغات و هزار جور [...]
Archive for آوریل, 2009
كانديدايي که پول داد تا ترورش کنن…! ( پیازداغ های انتخاباتی )
Posted in سیاست on آوریل 25, 2009 | 10 نظرات »
تُخمه نِمِخِری مَمَد اقا…؟
Posted in جامعه on آوریل 12, 2009 | 35 نظرات »
توی اجیل فروشی شلوغ بود که یه زن و مرد با دوتا بچه اومدن داخل و منتظر بودن خرید کنن. زن یه لحظه از مغازه رفت بیرون و دوباره دوید داخل جیغ کشید مَمَد اقا بدو که موتوره بُردَن…! مَرده دوید بیرون و داد زد اّخ که بَدبَخت رَفتُم …! اّخ که بیچاره رَفتُم…! مشتری [...]
شب های جمعه و نامزد بازی …!
Posted in جامعه on آوریل 9, 2009 | 32 نظرات »
دوست داشتن و عشق در جامعه ما درصد بالاییش به رختخواب ختم میشه…! شبای جمعه که میشه این تازه دومادا ولخرج میشن و تازه عروسا هم هی ناز و عشوه و پشت چشم نازک کردن که اینو میخوام اونو میخوام…! و تازه داماد هم هی میگه : مِخِرُم بَرات عَسَلُم…! مِخِرُم بَرات جیگرُم…! مِخِرُم بَرات [...]
کتابام رو که فروختم نشستم مثل بچه ها گریه کردم…!
Posted in خاطرات on آوریل 8, 2009 | 26 نظرات »
از بچگی کتاب خوندن رو دوست داشتم و بیشتر پول توجیبیم رو کتاب دست دوم میخریدم ( بخاطر ارزونی ) …به جُق و پُق که افتاده بودم کتابای پلیسی میخوندم از قاضی سعید و میکی اسپیلن و مایک هامر و عشیری …اوایل انقلاب کتاب های صمد بهرنگی رو با ولع میخوندم… یک هلو هزار هلو [...]
مُو هَفت سالُم بود که یَک کُو زَدَن دَره کونُم از خانه اِنداختَنُم بیرون …!
Posted in جامعه on آوریل 5, 2009 | 24 نظرات »
بابام عمری شاطر نونوایی بود و نون به سینه تنور میزد… اونم تنور هایی که توی زمین بودن و شاطر باید بغل تنور مینشست و روزی چند صد بار خم میشد داخل تنور و خمیر رو به بغل سینه تنور میچسبوند…! تنورهایی که دیگه اثری از اثارش نیست …! توی مشهد به اون نونها میگفتیم [...]
ماجرای صاحبخانه بیوه من و عشوه های شتری…!
Posted in خاطرات on آوریل 2, 2009 | 48 نظرات »
اقا دربه در دنبال یه خونه اجاره ای میگشتم که توی روزنامه خراسان چشمم خورد به یه اگهی اجاره و اتفاقا شرایط همون خونه ای رو داشت که من میخواستم …! زود تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم خانمی گوشی رو برداشت و با صدای زیبایی گفت: بفرمایید گفتم برای اگهی روزنامه مزاحمتون شدم [...]





