خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

Archive for مارس, 2009

 فلکه سعد اباد توی بارون ایستاده بودم منتظر تاکسی که یه موتوری گفت مستقیم مِری دِداش؟ منم گفتم اره … بنده خدا توقف کرد گفت بپر بالا عِشقی…! یه کم که رفتیم گفت: کجا مِری مهندس؟! گفتم راستش چها راه ازاد شهر شما هر جا مسیرت نخورد من پیاده میشم! گفت: ای حرفا چیه دِداش؛ مُبُرُمِت …! مُبُرُمِت دِداش…!
 توی [...]

Read Full Post »

بچه تر که بودم عید را دوست داشتم … عید برای من لباس و کفش نو بود…! با مادر که میرفتیم کفش بخریم همیشه یک شماره بزرگتر میخرید و تا مدتها جلوی پنجه اش پنبه میگذاشت …! مادر میگفت بزرگتر که باشه سال دیگه هم میتونی بپوشی …! حکایت کت و شلوار خریدن هم همینطور [...]

Read Full Post »

هنوز شلوارم رو نمیتونستم بالا بکشم و اب دماغم اویزون بود که عاشق شدم…! اونم عاشق کی…؟ دختر فراشباشی …! با بپژامه گشاد و دمپایی میومدم تو خیابون لب جوب مینشستم تا در چوبی سبز رنگ خونه فراشباشی باز بشه و دختر فراشباشی با هفت قلم ارایش بیاد بیرون…! دختر فراشباشی بیشتر وقت ها دستکش [...]

Read Full Post »