هنوز شلوارم رو نمیتونستم بالا بکشم و اب دماغم اویزون بود که عاشق شدم…! اونم عاشق کی…؟ دختر فراشباشی …! با بپژامه گشاد و دمپایی میومدم تو خیابون لب جوب مینشستم تا در چوبی سبز رنگ خونه فراشباشی باز بشه و دختر فراشباشی با هفت قلم ارایش بیاد بیرون…! دختر فراشباشی بیشتر وقت ها دستکش دستش بود و تا میومد بیرون قلبم گروپ گروپ میزد و زود از جام بلند میشدم تندی میرفتم جلو سلام میکردم… دختر فراشباشی با مهربونی جوابم رو میداد و گاهی لُپَم رو میکشید میرفت به طرف ژیان سبز رنگش … منم هوا رو که پر شده بود از عطر خوشبوی دختر فراشباشی بو میکردم و نگاهم به دنبال ژیانش ادامه داشت تا دور میشد…! چه کیفی میکردم از این سلام کردنُ لپ کشونُ بوییدن عطر دختر فراشباشی…! اون موقع ها همیشه فکر میکردم شعر معروف ( دختر فراشباشی با پیرهنآی خش خشی عشوه و ناز می فروشی؛عاشقته می کشی یار عاشقته می کشی ) رو برای همین دختر فراشباشی محله ما خوندن که منم گاهی یواشکی میخوندم…! من شش هفت ساله بودم و دختر فراش باشی بیست و چند سال …!
مثه سگ از اقای فراشباشی میترسیدم…! اقای فراشباشی چهره ای گندمگون و موهای سفید داشت … جلوی خونه فراشباشی یه درخت توت بود که گاهی بعد از ظهر ها میرفتم دمپایی هام رو درمیاوردم و درخت توت رو بغل میکردم خودم رو میکشیدم بالا تا برم توت بخورم…! توی اون محله های سعد اباد نداشتیم درخت توتی مثل اون … توت داشت قد یه انگشت…! شیرین و ابدار… گاهی این بچه های تُخس کوچه زردی یا راینی های بن بست صاحب الزمان میومدن دمپایی های من رو از پای درخت برمیداشتن و پرت میکردن تا بخوره به شاخه های درخت؛ توت بریزه رو زمین بُخورن… سرو صدا که میکردن در خونه باز میشد و جناب فراشباشی با لباس راحتی میومد بیرون چند تا فحش ابدار به بچه های پای درخت میداد که همگی پا به فرار میذاشتن…! منم اون بالا خدا خدا میکردم که منو نبینه اما گاهی وقت ها میدید و میگفت بیا پایین تخم…پدر…ما..! و منم مثه قرقی از درخت خودم رو پرت میکردم پایین پا به فرار…. چند دقیقه ای که میگذشت میومدم کِله کِشَک میکردم ببینم رفته تو یا نه …! بعد میرفتم دمپایی هام رو پام میکردم میرفتم رو درخت توت جلوی خونه هوشنگ کفترباز … دورانی بود…!
همه اینارو گفتم تا برسیم به اینجا که اصلا جناب فراشباشی کی بود…! مرحوم مصطفی فراشباشی متولد سال ۱۳۰۱دارای فوق لیسانس زمین شناسی بود. ایشون یکی از معروف ترین دبیران و محققان مشهد بود که در چند سمینار و کنفرانس زمین شناسی به جهت مطالعات و تحقیقات زمین شناسی چند نشان قدر دانی فرهنگ دریافت کرد…!
حیطه معلومات مرحوم فراشباشی منحصر به زمین شناسی نبود و ایشون در تاریخ جهان و بخصوص تاریخ قدیم ایران؛ ادبیات و فلسفه شرق و ادبیات منظوم دارای اطلاعات گسترده ای بود که استادان را به تعجب وامیداشت… مرحوم چنان حافظه ای داشت که هر چیزی رو با یکبار خوندن به حافظه میسپرد…! میگن یکبار در کوپه قطار در حضور یک استاد ادبیات اونقدر شعر از حفظ خونده که اون استاد گفته انقدر که شما از بَر شعر خوندی من از رو نخوندم …فراشباشی با تخلص (شیدا ) شعر هم میگفت و اطلاعات بی نظیری در سکه شناسی؛ عتیقه شناسی؛ فرش شناسی و تمبر شناسی داشت و دارای کلکسیون های زیادی بود …!
روزنامه خراسان در سال ۱۳۳۷ طی مقاله مفصلی نوشت که کنسرسیوم نفت بخشنامه ای جهت بازدید به ادارات فرهنگ سراسر کشور فرستاده که از مشهد اقای فراشباشی انتخاب شد تا جهت بازدید از موسسات کنسرسیوم نفت به ابادان بره … ایشون بعد از عزیمت به تهران به همراه گروه بازدید کننده به ابادان میره و بعد از چند روز تقاضای ملاقات با زمین شناسان خارجی میده که مورد قبول واقع نمیشه و در نهایت با مساعدت مسئول گروه اجازه ۲۰ دقیقه ملاقات گرفته میشه …. مرحوم فراشباشی در ملاقات با زمین شناسان خارجی فرضیه هایی رو مطرح میکنه و استدلال های علمی رو ارایه میده که باعث شگفتی کارشناسان خارجی میشه و ایشون در همین جلسه با اثبات علمی نظریه خودش مبنی بر جدا بودن گنبد نفتی ابادان و بحرین فرضیه چند ساله اونها رو باطل میکنه و باعث اعجاب میشه…! در نهایت پس از گذشتن چند ساعت از بحث؛ کارشناسان خارجی پیشنهاد قابل ملاحظه ای از لحاظ ریالی به اقای فراشباشی ارائه میدن جهت همکاری با کنسرسیوم که ایشون رد میکنن و میگن من نمیتونم شاگردانم رو در مشهد تنها بذارم…!
مرحوم فراشباشی انسان والایی بود با تمام خصایل انسانی و روحیه شوخ طبعی داشت…ایشون دوپسر و دودختر داره و در سالهای اول انقلاب بر اثر سکته مغزی در یکی از بیمارستان های مشهد درگذشت … روح و روانش شاد/
………………………………………………………………………………………………
اول اینکه دست خوارج رو میبوسیم بخاطر اطلاع رسانی معتبر در رابطه با این پست
دوما اینکه اقا ما یک کلمه اومدیم گفتیم میخوایم یه گهی بخوریم به خاتمی رای بدیم…! اونم تازه حالا همچی معلومم نیست… یه سیب رو بندازی بالا صد تا چرخ مُخوره .. اصن شاید خر شُدُم به کروبی رای دادُم
… هیچی … اونقدر فحش اب کشیده و اب نکشیده خوردیم و معلوم کردن که بنده هم حروم لقمه ام هم از زیر بته به عمل اومدم و هم نصف عمرم زیر شیخا بودم تو حوزه علمیه و توی اب فلان دست و پا میزدم و الان جیره خور حکومتم و کلاس قران مِرفتُمُ و بابام دربون دره حرمه …. ای خ…مالی هایَم بره ایه که ماخام به خاتمی اویزون بُشُم مَنصبی چیزی بیگیرُم…تازه کمبود تُخم هم داریم و قس علی هذا……بقول مشهدی ها والله به همی امام رضا جیره ما شبی دوتا شیر ۲۵۰ تومنیه که تازه اویَم با صد تا نازو ادا و هیس هیس و یواشکی برو عقب مغازه از تو مُستِراب وَردار بُکن تو پاکت مشکیه کسی نفهمِیه…! تازه اویَِم بعد از خرید هَف هش هزار تومن جنس دیگه…! بابا جان مو اگه جیره خور بودم که تلخ نویس نبودم که … !
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این نوشته را دوست دارد.