فلکه سعد اباد توی بارون ایستاده بودم منتظر تاکسی که یه موتوری گفت مستقیم مِری دِداش؟ منم گفتم اره … بنده خدا توقف کرد گفت بپر بالا عِشقی…! یه کم که رفتیم گفت: کجا مِری مهندس؟! گفتم راستش چها راه ازاد شهر شما هر جا مسیرت نخورد من پیاده میشم! گفت: ای حرفا چیه دِداش؛ مُبُرُمِت …! مُبُرُمِت دِداش…!
توی [...]
Archive for مارس, 2009
مجانی نِنه به بابا نِمِده دِداش …!
Posted in جامعه on مارس 31, 2009 | 20 نظرات »
بچه تر که بودم عید را دوست داشتم … عید برای من لباس و کفش نو بود…! با مادر که میرفتیم کفش بخریم همیشه یک شماره بزرگتر میخرید و تا مدتها جلوی پنجه اش پنبه میگذاشت …! مادر میگفت بزرگتر که باشه سال دیگه هم میتونی بپوشی …! حکایت کت و شلوار خریدن هم همینطور [...]
جناب فراشباشی و جریان عشق و عاشقی ما …!
Posted in فرهنگ on مارس 5, 2009 | 14 نظرات »
هنوز شلوارم رو نمیتونستم بالا بکشم و اب دماغم اویزون بود که عاشق شدم…! اونم عاشق کی…؟ دختر فراشباشی …! با بپژامه گشاد و دمپایی میومدم تو خیابون لب جوب مینشستم تا در چوبی سبز رنگ خونه فراشباشی باز بشه و دختر فراشباشی با هفت قلم ارایش بیاد بیرون…! دختر فراشباشی بیشتر وقت ها دستکش [...]





