میشود باز هم بروم بالای ان درخت شاتوت قدیمی …!
بدست مسعود مشهدی
کاش هنوز بچه بودم …! کاش از خواب بلند میشدم و میدیم که بزرگ شدنم همه خواب و خیال بوده…! کاش انقلاب خواب و خیال بود…! کاش جنگ خواب و خیال بود…! کاش شهید شدن دوستانم؛ قطع شدن پای فرمانده و شیمیایی شدن عزیز ترین دوستم خواب و خیال بود..! کاش همه این وقایع سی ساله خواب دهشتناکی بود که با طلوع خورشید و بیدار شدنم پایان میگرفت…! میشود ایا…..؟
میشود دوباره پیژامه گشاد مامان دوز پام کنم با دمپایی های پلاستیکی بزنم به کوچه ؟ یا کفش های کتانی ام را بپوشم و با بچه ها زنگ در خانه ها را بزنیم و فرار کنیم…میشود باز ( گاو گذر پندیل ) بازی کنیم یا ( هفت سنگ ) و یا ( خانه جن ) شاید هم (توشله بازی )؟ یا با لوخ و کاغذ گراف و سریش کاغذ بادی درست کنم و بفرستمش به دل اسمون…غروب که شد با جعبه لامپ فانوسی درست کنم و با نخ کاغذ باد بفرستمش بالا تا در دل تاریکی اسمون چون ستاره سوسو بزنه؟
میشود باز هم بروم بالای ان درخت شاتوت قدیمی و دست و بالم سرخ بشه از رنگ شاتوت های ابدار شیرین خوشمزه…میشود باز مادر من رو دعوا کنه و بگه: ذِلیل بری بچه الهی…باز رفتی بالای درخت شاتوت همه لباساته کثیف کِردی؟ خسته رَفتُم بَس که رخت شُستُم..!
میشود باز زنبور گاوی رو زنده بگیرم و نیشش را بکشم و نخی به پایش ببندم تا پرواز کند…! میشود باز توی حیاط خانه زیر سبد چوبی نرمه نان بریزم و نخی به چوب زیر ان ببندم و بروم توی زیر زمین تا وقتی گنجشکی برای خوردن نرمه نان ها به زیر سبد رفت نخ را بکشم و زنده بگیرمش…یا پلخمون را دور گردنم بیندازم و جیب هایم را پر از سنگ کنم و راه بیفتم توی کوچه ها و چشمم به درخت ها باشد تا بلکه پرنده ای شکار کنم …! اصلا خدایا همه اینها به کنار … میشود باز من دوباره از ته دل بخندم … میشود خدا … فقط یکبار دیگر…!
…………………………………………………………………………………….
باز دلم گرفته…! باز این اشکای لامصب هی جمع میشه تو چشمام…! باز دلم میخواد جیغ بزنم … دلم میخواد به خدا فحش بدم … دلم میخواد بزنم همه شیشه ها رو بشکنم … دلم میخواد اینقدر گریه کنم تا خوابم ببره … اما چه فایده … چه سود … باز که بلند شم از خواب همین اش و همین کاسه … دِ لعنتی من نه این اش رو دوست دارم نه این کاسه رو/….
شدم عین زنا که عادت ماهانه دارن … باز پریود شدم …کدوم نوار بهداشتی کفایت میکنه برای خون دل و دیده من….؟

درود مسعود عزیز
بابا ای ول تو هم که یا مردم آزاری می کردی یا حیوان آزاری!!!(شوخی)
ماشاالله عجب بچه شیطون و سرتقی بودی ها!!
همیشه من از صبر و تحمل مادران قدیمی در شگفتم نمیدونم چرا ما مادران امروزی حوصله و صبر و تحمل شیطنت های بچمون که اغلب هم پسرند رو نداریم!!
مسعود جان خیلی قدر مادرتون رو بدونین واقعا مادرت یک فرشته یک نازنینه.
راستی این فانوس که میره توی آسمون قضیه اش چیه باید خیلی جالب باشه.اگه حال داشتی بنویس چطور درستش می کنن دوست دارم یاد بگیرم برای پسرم.
خوبه که مسعود جان تو هر چند ماه یکبار دچار افسردگی می شوی.!زنها هر ماه این گرفتاری هورمونی لعنتی رو دارند و انگار هر چی خبر بد و هر اتفاق گندی که قراره بیاد توی همین روزها می آد!!بی خیال باش ..
پایدار باشی.
…………………………………………………………………………
اخ كه دلم ميخواست با يكي حرف بزنم
سلام ارياناي عزيز
اره بچگي ما اينطوري گذشت و حال و هوايي داشت …. قدر مادرمون رو ميدونيم اگه گرفتاري هاي روزمره بذاره تا سري بهش بزنيم و احوالش رو بپرسيم … مادرم فرشته ايه عين همه مادراي ديگه … بايد از مادرم هم بنويسم … كسي كه تنها يارو ياورم بود در اوج بدبختي و مصيبت …كسي كه فقط اون همپاي من گريه كرد و فقط او دستم رو گرفت و از زمين بلندم كرد… بگذريم
از فانوس گفتي بگم … ديگه كاغذ باد هوا كردن و فانوس به هوا فرستادن كار بچه هاي اين دوره نيست … غروب كه ميشد هنوز كاغذ بادمون روي هوا بود … لامپ هاي معمولي يه جعبه كاغذي داشت كه مستطيل بود … هر چهار طرفش رو بصورت بيضي با قيچي درمياورديم و به جاي قسمت دراورده شده از داخل زرورق ميچسبونديم … يك شمع رو با چند تا سوزن ميخي داخل جعبه محكم ميكرديم و بالاي جعبه و اطراف بيضي چند تا سوراخ ريز ايجاد ميكرديم تا هوا به شعله شمع برسه و خاموش نشه …اونوخ شمع رو روشن ميكرديم و جعبه رو به نخ كاغذ باد ميبستيم و ميفرستاديمش هوا كه توي اون تاريكي نور خوبي داشت … يادش بخير … پسر گلت رو ببوس از طرف من … اميدوارم اينده درخشاني داشته باشه
سلام مسعود جان
هیچی مثل دوران بچگی نمیشه دوران خوشی هست که تکرار نمیشه
تو کوچه ها دویدن و خندیدن از ته دل بعدش خریدن یه «خنجر بادی» که وقتی گازش میزدی شیرش میریخت رو لب و لوچت یا التماس واسه گرفتن 2 تومن تا باهاش یه همبرگر تو نون گرد(که تازه مد شده بود) و یه نوشابه بخری و با کلی لذت بخوری
هی هی
دوران خوشی بود
اون دوران (بچگی رو میگم) که دیگه بر نمیگرده اما من هر بار که دخترم رو با شیطونیاش میبنم کلی سرکیف میرم فکر کنم شادی این روزای ما در این باشه که بچگی بچه هامون رو ببینیم و کیفور بشیم
روی گل دختر نازتو از طرف من ببوس
……………………………………………………..
سلام بر نادر عزيز
قديما كه بچه بوديم يه شيريني هايي بود گرد بود بهش ميگفتيم قطاب … ميرفتيم ميخريدم توي بعضي هاش وسطش يه دوزاري ميذاشتن بعنوان جايزه … با هزار اميد گازش ميزديم بلكه توش دوزاري باشه يكي ديگه هم بخريم … يادش بخير … گندم شادونه و ارد نخودچي …
منم دختر گلت رو ميبوسم … شانس ما پسرم كه نداري دومادمون بشه
يادش بخير يه شب که خونه مهدي دعوت بوديم، با هم راه افتاديمو سر تا ته کوچهها رو در يا زنگشو ميزديم در حال دويدن آخر کوچه که ميرسيديم وا ميستاديمو ملت رو تماشا ميکرديم. کلي آدرنالين تو خونمون ترشح ميشد و هيجان ميداد. البته اون موقعها نميدونستم اون هيجان واسه همين ماده شيمياييه که تو خونمون ترشح ميشه! اما حالا من کلي بزرگ شدم و اگه کسي همچين کاري رو بکنه با در خونمون کلي بد و بيراه ميگم و به تربيت خونوادگيش شک ميکنم!!!
اما مهدي رو نميدونم الان چيکا ميکنه. شايد تو اون بهشتي که به همه ماها بشارت داده بودنه و داره با حوريا حال و حول ميکنه شايدم همش کشک بوده و اونا فقط قهرمانايي هستن که بخاطر دفاع از وطنشون کشته شدن.
نکنه اونجا آرزو کرده و برگشته به سن بچهگي و داره بازم زنگ در خونهها رو ميزنه. شايدم تو سن دبيرستانه و سر کوچه و … نميدونم! اما خدا رحمتش کنه
……………………………………………………………………………………………………….
نميدونم چرا اوج خوشبختي كه خيلي ها ميتونن براي ما تصور كنن حال كردن با حور و پري يا خوردن شير و عسل در بهشته … گويا اونجا هم فقط شكم است و زير شكم!
……………….
دوتا خيابون بالاتر از خونمون يه خونه در چوبي بود كه زنگ نداشت و به جاش از اين كوبه هاي فلزي داشت … شب هوا كه تاريك ميشد به اين كوبه نخ ميبستيم و نخ رو ميكشيديم ميرفتيم پشت يه ماشين قايم ميشديم با بچه ها … نخ رو هي ميكشيديم و هي ول ميكرديم كه با اينكار صداي در زدن ايجاد ميشد و صابخونه كه در رو باز ميكرد ميديد كسي نيست و هي اينكار رو تكرار ميكرديم … اخرش پشت در قايم ميشد و تا در ميزديم در رو باز ميكرد باز ميديد كسي نيست تا عاقبت ميفهميد نخ بستيم به در و كلي فحش ميداد و دنبالمون ميكرد:)
مسعود جان ممنون که توی این اوضاع و احوال بی بالاترینی جای خالی اونو برای ما پر میکنی مثل اغلب نوشته هایت از دل بود ولاجرم بردل نشست زنده باشی عزیز….
………………………………………………….
ارادت دارم جاويد جان
چقدر خاطره های بچگیمون به هم نزدیکه شاتوت جان.
دلت آباد و شاد باشه
ای شاتوت ناقلا!!!!
بدجوری دچار نوستالژی شدی!
یک کارتنی قدیما نشون میداد به اسم «راگنار»
داستان کارمندی بود که هر روز صبح با خاطرات کودکیش به زور خودش رو به اداره میرسوند و همیشه دوست داشت بچه باشه!
من از همون کوچیکی عاشق این کارتن بودم
خوندن «شازده کوچولو» هم همیشه به من تلنگر میزد که آدم بزرگ نشم!!!
راستی شما توی جووب قطه نمخوردی؟!؟
فال نمیخریدی؟ از اینا که مثل مار دور خودش پیچیده بود!!!!!!
این آلاسکا یخی ها هم بدجوری آدم رو وسوسه میکرد!!
یاد سلمونیهای قدیم به خیر ( نکنه سلمونی پیش «یعقوب» مرفتی یره!!! )!!!
البته شما که بچه مثبت بودی و کوچیکیات مرفتی کانون بحث و انتقاد دینی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مثل ما بچه های کوچه زردی اهل خلاف نبودی!
نکنه توی کانون کنار «سیدمحمدعلی» میشستی!!!!
راستش مسعود خان بااين نوشتت خيلي حال كردم رفتم به زمان بچگيم
يادش بخير باقلوا بود دونه اي يه تومن باميه بود دونه اي پنج تومن
هرجا هم كه درخت توتي بود همگي زير اون وايميستاديمو با دمپايي ميزديم تا توتها بريزه البته خيليم دمپايي تلفات ميداديم
منو بردی تو عالم بچگی مسعود جان دوباره، چه دورانی بود، یادش بخیر، من یکدفم نتونستم یک کاغذ باد درست کنم که حتی تا لبه پشت بوم بالا بره! اما تا دلت بخواد با پلخمون شیشه شکوندم، چوقوک که نمیتونستم بزنم فقط شیشه و لامپ، یاد اون بلکیهایی هم که دم حرم میخریدیم بخیر، چه مزهیی میداد اون زمانا، گل کوچیک بازی میکردیم یک گل که میزدیم مثل اینکه دنیا رو بهمون داده بودن،چه راحت بود خوشحال شدن دوران بچگی! یعنی میشه ما دوباره بتونیم ، حتی برای یکبار هم که شده، دوباره از ته دل بخندیم؟
ممنون مسعود گرامی
دستت درد نکنه که وقت گذاشتی برام.ممنون از توضیحاتت.خیلی جالب بود.بچگی های من هم خوب بوده اما نه بخوبی دوران شما.مهمترینش اینه که عالم بی خبریه و شادی و اینکه وقتی خوشحال میشی با تمام وجود و تک تک سلولها شادی رو فریاد می زنند.
آره میدونم که قدر مامان گلت رو داری.حتما از مامانت بیشتر بنویس.من هم از روی نوشته هات دوستش دارم چون واقعا ایثارگره.می دونی یکی حرف خوبی می زد می گفت کسی که از پول بگذره از جون هم می گذره برات.
باز هم ممنون.شما هم دختر نازت رو ببوس. من هم برای دخترتون بهترینها رو آرزو می کنم.
شاد و پیروز باشی.
مسعود جان با درودی بیکران,
قبل از هرچیز سر تعظیم دارم در مقابل همه مادران خستگی ناپذیر ایرانی و با امید که سایه مادر این بزرگترین هدیه خداوند بر سرت باد و یاد آنانی که در قید حیات نیستند گرامی البته همیشه در تارو پودمان زنده هستند,
مسعود عزیز از دورانی گفتی که فارغ بال و بدور از هر درد و غمی سراپا شور و شر بودیم و تنها پدر بود که نان آور خانواده و الباقی با کم و زیاد بدون غم فردا,
از بادبادک بازی تا کفتر بازی و شب روی پشت بام با کوزه یا کاسه آب یخ پای رادیو و قصه شب و یا دزدکی پشت بام بغلی گپ زدن با دختر همسایه,
از هفت سنگ و چلتوپ تا خر پشته و انزلی تا میخک و لیس پس لیس و بیخ دیواری از بامیه سری تا گوش فیل و قطاب و هله گلاب و مسقطی از گردو بازی تا گل کوچیک زدن شرطی تا قرار روز جمعه سینما با ساندویچ کالباس و جیب پر تخمه و از باقالی تا لبو و کدو حلوایی از گردو تو آب تا توت سفید و شاتوت و از شب و روزهای پر از امید,
مسعود عزیز به قول خودت کاش فقط این یک خواب بود و حقیقت نداشت زیرا پس از گذشت سی سال هنوز با همان خاطرات خوش قدیم زندگی میکنیم و از روزهای جمعه خانوادگی به پارک با وسائل غذا و چای و سماور یا هر هفته خانه یکی از اقوام دور هم جمع شدن که امروزه فقط نه صفایی و نه دل شادی برای این موارد وجود داره,
از شبهای شهریور با دوستان زیر تیر چراغ برق محل درس تجدیدی را مرور کردن تا سینماهایی که سالن تابستانی داتند و همسایه های اطراف مجانی تماشا میکردند و یا شبها روی پشت بام تلویزیون همسایه را دیدن,
مسعود گرامی از دور دست پر مهر مادر گرامت را میبوسم و با امید که همواره تندرست و سایه گستر خانوادتان باشند و دختر گلت را بجای ما ببوس و تقاضا دارم این دوران و لحظات و خاطرات را برایش بازگو کن و خوشی و شادی گذشته را از خودت به دخترت منتقل کن و بگذار پای قصه مادر بزرگ دوران بی دغدغه و شاد را بخاطر بسپارد زیرا این نسل نیاز به نقل قول صادقانه از دوران خوش نه چندان دور دارد,
در خاتمه با آرزوی روزهایی پر از شادی و سرفرازی برای ایران و ایرانی زیرا فرهنگ ایران سذاسر مهرورزی و شادیست,
خداوند نگهدار ایران باد.
درود بر شاتوت عزیز
آخ گفتی
خوب میشد اگه از خواب بیدار میشدیم و میفهمیدیم که همش خواب بوده . یه کابوس بوده. مخصوصا این روزها که همش دارم به 30 سال پیش فکر میکنم به اون روزائی که بچه بودیم و بزرگترهامون یه کاری کردند که حالا ما داریم تقاصش رو پس میدیم. به اون روزائی که آخر هفته ها جمع میشدیم خونه یکی از فامیل و بساط دبرنا براه بود و آخر شب هم خودمونو قاطی بزرگترها میکردیم تو بساط 21
هر هفته هم آخر شب صاحب خونه کشتیار میشد که باید همه شب بمونند اینجا. فرداش هم تا ظهر باز بساط بازی و دلخوشی براه بود
دلخوشی محض بود شاتوت جان
نمیگم همه چی خوب بود اما همون آسایش کم هم کافی بود
حالا همون دلخوشی کم و جمع و جور رو برای بچه هامون میخواهیم
درک میکنم که چطوری اشکات میخواد بزنه بیرون میخواهی داد بزنی میخواهی بزنی بیرون یه جای خلوت پیدا کنی داد بزنی و اشک بریزی
هممون یه درد مشترک داریم و اونهم اینه که دارند به شخصیتمون توهین میکنند
یعنی همین آب باریکه بالاترین رو ازمون دریغ کردندیعنی اینکه :
نمیخوان خودمون باشیم نمیخوان با عینک خودمون به دنیا نگاه کنیم
نمیخوان با صدای خودمون به دلخوشیهای خودمون بخندیم و شاد باشیم
مگه ما خواسته هامون چیه؟
انقدر تو سرمون زدند که دیگه خواسته هامون و آرزوهامون هم کوچیک شده
انقدر آرزوهامون کوچیک شده که دیگه کم کم داره یادمون میره که چی میخوایم.
دل هممون پره شاتوت جان
دل هممون پره
ارادت
albaloo
ای کاش میشد .
منم بدجوری دلم لک زده واسه اون توپای پلاستیکی راه راه بنفش (یکی پنجا تومن) ، شلوار گرمکن آبی زانو سوراخ ، آدامس خرسی ، دوچرخه درب و داغون ، بستنی یخی ، ژله پنج تومنی …
باز دلم گرفته…! باز این اشکای لامصب هی جمع میشه تو چشمام…! باز دلم میخواد جیغ بزنم … دلم میخواد به خدا فحش بدم … دلم میخواد بزنم همه شیشه ها رو بشکنم … دلم میخواد اینقدر گریه کنم تا خوابم ببره … اما چه فایده … چه سود … باز که بلند شم از خواب همین اش و همین کاسه … دِ لعنتی من نه این اش رو دوست دارم نه این کاسه رو/….
_________________
…این قسمت عجیب تاثیرگذاره.نمی دونم،شاید چون حسی رو که داری خیلی روشن درک می کنم.شاید،شاید چون آرزوی کودکی،شادی،بی خیالی نسبت به این دنیای سیاه وسفید ،آرزوی «ای کاش پرنده بودم» و هزارتا آرزوی دیگه توی این دل 3در4 مونده و پوسیده و شده زخم عمیق و بدخیمی که هیچ جوری درمان نمیشه.شاید،شاید،شاید… .
چه می شد این شاید های بی پاسخ و بی انتها،از دلمون کوچ می کردند و اجازه می دادند با همین دنیای سیاه و سفید،با این بوقلمونِ دغل باز آرامش بگیریم.ولی چه میشه کرد،چه؟
ارادتمند
طرف فکر ميکرده اونجا «جن» داره، بعدش ديده اين کار «تخم جنه»

تا بوده و هست آدما رو به اون چيزي که تو وجود اکثرشون خواستنيه بشارت ميدن! و آدميزاد از اينکه يکي بهش حرفاي دل خوشکنک بزنه حال ميکنه، چيزي که بتونه ازش يه تصور آني و فوري بکنه، چيزي که لزومي نداشته باشه خيلي واسه ذهنيت ساختن ازش فکر بکنه. تصور خوردن خوراکي رو که از بدو تولد داريم و اون يکي تصور دلپذير ديگه رو هم هنوز به سن بلوغ نرسيده پيدا ميکنيم. پس چه بهتر که بهشتي ساخته شه که توش اين دو تا چيز به وفور پيدا شه
حالا من موندم چرا خانوما رو تحويل نميگيرن و هي از «غلمان» صحبت نميکنن واسشون (نکنه مرداي مسلمون خيلي غيرتين! و ممکنه از تصور اينکه خوار مادرشون اون دنيا دارن حال ميکنن رگ گردنشون بترکه)
……………………………………………………………………..
سلام
عذر خواهي ميكنم از حذف اون لطيفه … يه چند تا خانوم محترم داريم اينجا گفتم نكنه ناراحت شن
اختيار دِري مسود، مو که گفتُم متني حذفش کني
می دونی من امسال انگار این عدد خوشگل 30 خورد تو صورتم …تا تلویزیون داد زد : بوی گل و سوسن و یاسمن …منم شدم عین مامان بزرگم که چار زانو می نشست جلوی تلویزیون و محکم رو پاش می زد وقتی تصاویر میکس شده با این سرود به یاد موندنی رو میدید! البته شمار دقیق سال های عمر هم مزید بر علته مسعود جان!
من فکر می کنم دیگه نوار بهداشتی رو ولش کن منتظر یائسگی بمون داداش!
………ولی نمی دونم اگه دوباره چهره ی نجیب خاتمی رو روزهای انتخابات تو تلویزیون ببینم بازم به این یاس فلسفی ادامه میدم یا نه؟!!!
…………………………………………………………………….
ممنون از دلداري ….اين یائسگی يعني چي اونوخ
.
خوب در راستای یاس فلسفی یعنی : دیگه بی خیال پیدا کردن یه نوار بهداشتیه خوب و خارجی ( مثلا always!) واسه خونریزی دل و دیده ات شو. پیدا نمیشه….مگر زمان راه حلی واسش پیدا کنه .
البته می دونم تو خودت منظورمو فهمیدی منم توضیح واضحات دادم!
…………………………………………………………………………………..
اوهوم ….
من فکر کنم تو ایمانت قوی باشه پس یه محبت کن و از خدا بخواه تا مردم ماهیت واقعی این اسلام کثیف را بفهمند آن وقت دیگر آخوند و جمهوری و…حله.
حل حله…..به خدا همه چیز حله…..
کاش ، کاش ، کاش ، کودکی من هم قبل از این سی سال بود !
ممنون از بالاترین که سسب آشنایی من با دوستان زیبا نویسی، از جمله شما شد.
مسعود خدائیش مثل اینکه اینجا من سنم از همتون کمتره و این خاطرات که تعریف میشه حسرت میخورم که چرا من قربانی نسل شما شدم فقط سر پل سراط یقتونو میگیرم و حقمو میخوام در سن بیست سالگی پیر و شکستمون کردین,
خدا کنه یکی پیدا بشه منو هم به فرزندی قبول کنه و از خاطرات قدیمش برام بگه,
شاد زی,بهزی,ایام بکامتان باد.

……………………………………………………..
شما كه جاي بابا بزرگ مايي اقا كم لطفي نكن
به هر حال دل مهمه … عيبي نداره موهات سفيد شده … پس رنگ مو واس چيه
زنده باشي و پايدار..
سلام همشهری.
این خاطرات شما چقدر شبیه خاطراطراته منه.
کاغذ باد ،توشله ،کارت بازی با دمپایی، سر مولات(سر لیمونات).خره سس(خره سست) و…. یاد باد یک بار شبه عید بود ریی به حال ما اونم محکم باز تو این شب تعطیلی! دوباره تکرار (نگی گوزه چی به شقیقه).
ولی با این قسمت خیلی حال کردم چون اسمشو فراموش کرده بودم:(قديما كه بچه بوديم يه شيريني هايي بود گرد بود بهش ميگفتيم* قطاب* )
همونی که غرق در شیره بود و توی سینی استیل میزاشتن ؟؟؟
اینو واسه ی هر کی تعریف میکردم اسمشو یادم نمیومد.
از دوران سربازی میگم خوب گوش کن:
این نیز بگذرد و چون میگذرد غمی نیست.
…………………………………………
سلام
قرار نيست خاطرات من سواي خاطرات بقيه باشه …تازه من خيلي هاشو نگفتم … ارده بازي …هرررو …. خر سست پالون سست
مرد مومن با نوشته هات از ته دل می خندم و از طنز گزنده ات لذت می برم ولی این دفعه اشک کم اوردم آخه بی مروت چرا یادم انداختی و از پاکیها گفتی و از شیمیایی شدن دوستی که ندیده می توان روش قسم خورد من یاد کتاب بادبادک افتادم با این تفاوت که در دل امریکای جنایتکار برادر زاده اش که یادگار زخمهای امپریالیسم بود را به بازی گرفته بود خلاصه یاد خیلی چیزها افتادم که دردش دوباره آغاز شد
………………………………………………
گاهي دلم ميگيره …. تو گوشاه صداي سوت خمپاره ميپيچه … چشمام رو ميبندم و صداي ناله ميشنوم … لعنت به اين جنگ …لعنت!
بابا مو قصد جسارت ندشتم ،اصل موضوع ای بود که ای ضد حالاره بره یک شب دیگه که آدم خیلی خوشحال نبشه.
ضمنا» دکتر خزعلی هم تو کفه بالاترین موند.
موندم چرا استفراغ این مرتیکه رو پاک نمیکنی؟؟بوی گه وبلاگتو پر کرده ….کون لق ما به خودت احترام بزار….
………………………………
خواستم اين مرتيكه فك نكنه من از اين فحش ها هراسي دارم … معذرت اقا …پاكش كردم
مسعود جان عرض ادبی دوباره,
حقیقتا تا کسی جایی رشد نکرده باشه و به چون و چرای قضیه واقف نباشه نمیتونه اینقدر دقیق از محل تولد و امکاناتش توضیح بده,
متاسفم که بعضی از افراد هنوز واژه ادب را یاد نگرفتند و یا ( از کوزه بذون همان تراود که در اوست ),
مسعود جان پوزش ولی جواب کسانی را که نام و ادبیات ایران را به لجنزار خویش میکشند جایی در شاتوت ندارند و خودت باید حدس زده باشی در چه مورد این مطلب را عنوان کردم و اینکه جواب ابلهان خاموشیست,
خوب شد منو به رنگ مو اجاع دادی جای شکرش باقیست که نگفتی حنای قوچان یا سبزوار و اینکه هنوز تا سپیدی مو فاصله زیاد دارم ولی دلم کاملا خرد و شکسته شاید صد ساله,
در خاتمه یک سوال از خودت و دیگر عزیزان دارم چرا با فرا رسبدن نوروز اکثرا اسم عیدی دادن میشود سنشان کم میشود و اینکه عیدی را بزرگترها میدهند ولی سر میز غذا اول نوبت بزذگترهاست تا کوچکترها ؟,
و اینکه یادش بخیر در همین ایام نوروز کسانی بودند که پرده هارا میکشیدند و روی درب منزل یک یادداشت میگذاشتند که به دلیل مسافرت از حضورتان معذوریم,
امسال نیز بنده نسبت به کمیت سن نسبت به بزرگتران شاتوت فقط ارز خارجی و سکه پهلوی میپذیریم,
دلتان شاد و همواره لبانتان پر خنده و ایام بکامتان باد.
……………………………………………………………..
سلام از ماست
اينجوري نميتوني از زير بار عيدي دادن فرار كني
همشهری مدتهاست میخونمت و خیلی لذت میبرم و به فکر میرم.
ممنون که مینویسی منو یاد شهرم و آدمهاش میندازی
………………………………………………………….
اين كمترين كاريه كه ميتونم بكنم
زنده باشي
چی شده مرد بزرگ؟ داغت نبینم.
سابقا دلم که میگرفت به آقاجان (پدر بزرگم) پناه میبردم. حیاط شونو برام آبپاشی میکرد، چه بوی نمی! زیر درخت انجیر روی تخت چوبی سرم رو که میگذشتم توی دستش مثل مرغی پر میکشیدم از دلتنگیهای این دنیا. خدا رحمتش کنه آقا جانو.
جوان تر که شدم وقتی دلم میگرفت، تنهایی میرفتم تا ته جاغرق. هیچکس نبود بجز رطوبت پاک هوا. یه درخت قدیمی توی دره پیدا کرده بودم که منو به دوستی قبول کرده بود. اسمشو گذاشته بودم «خانوم گل». از شهر فرار میکردم و میرفتم به خانوم گل تکیه میکردمو باهاش حرف میزدم. شنواترین دوستی بود که داشته ام. بد از عمری رفاقت، یه روز که با هزار شوق که رفتم، دیدم دور زمینشو دیوار کشیدن. خیلی خشک شده بود. دیگه هیچوقت نرفتم که مبادا ببینم قطع شده.
بزرگتر که شدم از بس دلم میگرفت، از سرزمینم هجرت کردم. اما این بار حتا کسی منتظرم هم نبود. از اون روز مدام دلگیرم. دلگیری شده عادت.
نمیدونم فردا روز که بزرگتر شدم اگه دلگیریه تازه تری بیاد سراغم چکار کنم.
همون مشهدی غربت نشین
…………………………………………………………..
سلام رفيق
گاهي ميگم بگم چمه اما يه كسي بهم ميگه نگو …. ميترسم بگم و برم از اينجا … ميدونم يه روز ميگم! من دلم خونه اردوان …. دلم خونه …اما نميخوام دل كسي رو خون كنم! اما يه روز تو همين وبلاگ دردم رو ميگم … دردي كه علاج نداره … دردي كه هيچ كس نميتونه تسلي خاطرم بده … دردي كه درمون نداره … دلم تنگه اردوان … تنگه !
یادش به خیر شاتوت جان
گل گفتی اصلا شل هم نگفتی انگار کن حرف دله منو زدی
فکر کنم دیگه نمیشه برگردیم به اون روزا
کاش می شد همونجا می موندیم
……………………………
يادش بخير و كاش ميشد:)
دست بردار مسعود این حرفا چیه؟
«مرد را دردي اگر باشد خوش است درد بي دردي علاجش آتش است, آتش است,
آتش است.»
نگرانم کردی…امیدوار میمونم که مشکله اینقدر که میگی بزرگ نباشه و به جاش این طاقتت باشه که موقتا کم آورده از این زمونه.
………………………………………………………………..
منم اميدوارم ….
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد ، اثر دارد
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها
صدبار بهت گفتم، اینبارم روش: » تو عمرم هرچی مشهدی دیدم …………….
……………………………………………………………………….
خیلی ها فکر می کنند وقتی دیگران آنها را سرزنش می کنند ویا به آنها بد و بیراه می گویند آخر دنیا شده. در حالی که چنین نیست .چه بسا کسانی اگر زبان به بد و بیراه و یا سرزنش باز نکنند این حرفشان و سرزنش و فحش هایشان در دل انباشته و به عقده و سپس به کینه و و بعد به فتنه تبدیل شود!
پس بر حسب ظاهر کسی که زبان بر سرزنش باز می کند از کسی که مخفیانه در دل تخم کینه می کارد قابل اعتماد تر است. این سخن حبیب خداست که ی فرماید:
هر کس تو را سرزنش کرد
از کین خود ایمن ساخت
«تو عمرم هر چي مشهدي ديدم…..»!
کاش بقيهشو سانسور نميکردي مسعود تا ما هم ميديديم «کاردرست» چي گفته!
يه روز ديدم پسرم خيلي داره از يکي از همکلاسياش بد ميگه و معتقده که اون بنا حق به موقعيتي رو داره! (خيلي از وقتا ما هم همين کارا رو ميکنيم و شروع ميکنيم به بد گفتن از کسي) چيزي که به عنوان مخاطب به ذهنم رسيد اين بود که چرا داره همچين کاري رو ميکنه و با بدگويي از يکي ديگه سعي ميکنه خودشو بهتر جلوه بده.
وقتي ازش پرسيدم: چرا خودت سعي نميکني بالا بري و با بدگويي از همکلاسيت سعي ميکني اونو پايين بکشي تا حس بالا بودن بهت دست بده؟
هيچي نداشت که جواب بده
……………………………………………………..
سلام
يه بار كامنتش رو سانسور نكردم يكي از دوستان شديدا اعتراض كرد …. اينبار هم مخاطبش كل مشهدي ها بودن كه صلاح نديدم كامل بذارم … شايد من بهش بد كردم يا ادم بدي هستم … نميدونم!
سلام
هر وقت مطالبت رو با اون لهجۀ شیرین میخونم یاد دوستی مشهدی میفتم که مادرش اینجوری خطابش میکرد: (جسارتاً منظور شما نیستید، محض خنده اس)
«سگِ عرق خور بی نماز برپاشاش»
یا یه همخدمتی که وقتی خیلی شگفت زده میشد می گفت:
«دوندونام ریخت»
این پریودی که میگی نیاز داره به غار تنهایی (رک: مردان مریخی، زنان ونوسی)، و مطمئناً هربار سرافراز ازش بیرون میایی
مخلص شما – ستوده
……………………………………
سلام
اين دوتا تيكه خيلي باحال بود
ممنون و ارادت جناب ستوده …
شاتوت جان!
خوشحالم که خاطراتت از دوران کودکی رنگيه و طعم شاتوت ميده.
خاطرات من که از جنس اون مارش جنگی لعنتی و سرودهای آهنگرانه که روزی صد دفعه از رادیو پخش میشد و بیشتر یادآور برادری که عمودی رفت و افقی برگشت…
هميشه سبز و پاینده باشي
……………………………………………………………
زنده باشي دوست عزيز
سلام جناب مسعودخان
اشک ما را در آوردید برادر
ما را یاد قدیم های خودمان انداختید یاد مشهد. یاد باز یهای کودکی. درختهای توت،عراده(اراده ) بازی،آغل شیطونک،اولش تپ زدن ها آخرش سر شستنا،گرفتنا،خر پلیس،تسمه بازی،گندم جو،گاو گذر پندیل(اوستا اوشول اوشول اوشول- مهدی شیطوندک دست بزن… اونجاست- بیا که زنی… )
یادش به خیر
خوشحال می شم این مطلب رو هم بخونید
cartoons.blogfa.com/8605.aspx
موفق باشید
اوشول اوشول….شون شون قاق بالاقاقت
راستی ببخشید
خودم رفتم به آدرسم دیدم گویا ویرایش کردم فقط قستی از اصلش مونده اون هم در پیامها به این شرح:
بازی های ما هفت سنگ بود و الک دولک و البته همیشه فوتبال… و قایم باشک(شب ها) و تیله بازی (بهار) و سرسره بازی (زمستان ) و آغل شیطونک و از سر نو غزل خانوم و تسمه بازی و دزد و پلیس و خر پلیس و گرفتن ها و بالا بلندی ها و آسی به چرخ و هلفدونی بازی و گاو ، گذر ، پندیل و بزنه بزنه و گندم، جو و کاشی بازی و سرمولات و کارت و زو و والیبال و ….
اوه کلیش محلی شد