تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: فوریه, 2009

کودکی و مرد شش میلیون دلاری …!

flinstones20blog1 گجموی نازنین که تقریبا هم سن و سال منه خواسته در بازی وبلاگی شرکت و کنم و از کارتون های مورد علاقه ام در کودکی بنویسم . شبی که بابام یک تلویزیون سیاه و سفید فیلیپس خرید رو هیچوقت فراموش نمیکنم که چه ذوقی کردم … بابام شب ها دیروقت میومد خونه …یه شب مادر من رو از خواب بیدار کرد گفت: مسعود پاشو بابات تلویزیون خِریده…! همونجور خواب الود گفتم : دروغ مِگی …! کُو…؟ گفت: تو اتاق بزرگه … جَلدی پاشُدُم با مادرُم رَفتُم توی اتاق بزرگه و مادر چادرش رو از روی تلویزیون برداشت …! گفتُم ایکه بخاریه که….! کو شیشه اش؟ گفت: شیشه اش طرف دیواره…! یه دستی روی شیشه اش کشیدم و قند توی دلم اب رَفت …او شب تا صبح زیر کرسی خواب تلویزیون میدیدم…! فرداش تلویزیون وصل شد و مجری برنامه کودک هم خانوم میان سالی بود که اگه اشتباه نکنم اسمشون خانوم برومند بود … یکی از کارتن های مورد علاقه ام میکی موس دوست داشتنی بود … یه دارکوبی هم بود که اسمش وودی وود بیکر بود که اونم دوست داشتم…کم کم سوپرمن و بتمن و بردمن و بردبوی و اکومن …یکی یگه از کارتون های مورد علاقه ام شِزم بود که فکر میکنم یک غول سیاه حلقه به گوش بود …! کارتن عصر حجر رو هم بشدت دوست داشتم…! از کارتن که بگذریم مرد شش میلیون دلاری سریال مورد علاقه ام بود و بعد از دیدن اون این داداش بزرگتر ما جو گیر میشد و ادای مرد شش میلیون دلاری رو در میاورد و با حرکات اهسته مشت به سر و کله منه بدبخت میزدکه یه روز طاقتم طاق شد و رفتم بیل رو برداشتم و زدم به ساق پاش…! زدن بیل همان و خونریزی شدید پای داداشه شش میلیون دلاری ما همان …. خلاصه ظهر بابام اومد و مادر گرامی هم هنوز بابا از راه نرسیده بنده رو چُغُلی کرد که ها مسعود هَمچی با بیل زده به پای سعید که پاش قِلَم رفته…! منم پشت در اتاق قایم شده بودم و مثل بید میلرزیدم و هر چی بابام صدام میزد جواب نمیدادم تا پیدام کرد … بابام چنون زد توی گوشم که همونجا خودم رو خیس کردم …! هیچوقت یادم نمیره … هیچوقت…!

اگه یه روز امار مردای فاحشه رو در بیارن واویلاست … واویلا…!

اقا من اعتراض دارم …. چرا خیلی از مرد های ایرانی بعد از ازدواج بازم چشمشون دنبال زن های دیگه اس و اگه پا بده بدشون نمیاد چه بصورت شرعی چه غیر شرعی با چند نفر دیگه هم بخوابن؟ یکی از همین ها چند روز پیش پهلوی من بود و با اینکه تقریبا تازه ازدواج کرده بازم دله گی میکرد و چشمش دنبال زن های دیگه بود…! بهش میگم اخه تو اگه به خودت حق میدی بری با زن یا دخترای دیگه بخوابی چرا به زن خودت حق نمیدی بره با هر کی دلش میخواد بخوابه …! رگ گردنش زد بالا و چشماش رو گرد کرد که: ای چه حرفیه اقا جان…! مگه زن مو فاحشه یه ! میگم چطور تو با صد نفر میری توی رختخواب اونوخ فاحشه نیستی اما زنت اگه با یه نفر روی هم بریزه فاحشه اس؟ میگه: دیوانه مرد که فاحشه نِمِشه که! فاحشه به زن مِگن…! میگفت: زن رو راضی نگهش دار …! ( از نظر رختخوابی البته ) طلا مِلا براش بخر …! یک سفر مَکه و کربلا بُبُرش … مرگ مِخه دیگه …؟ بیشینه تو خانه بچه اش ره بزرگ کُنه…! سفره ابولفض بندازه …. اش نذری بپزه … روضه ماهانه بذاره … چی مِخه دیگه ؟ تازه مو با زن شوهر دار کاری نِدرُم که … الان یکی پیله کرده بهم اخ اگه بیبینیش … حوریه …حوری؟ منتها شوهرش ازی کُسخلایه …! حیف که گناه دِره با زن شوهر دار اگه نه چند بار خودش نِدا داده … ! 

 اینجور مردا زن میگیرن که چراغ خونه شون رو روشن نگه داره ! بچه بیاره براشون … ! رخت و لباسشون رو بشوره …غذا بپزه …و تا وقتی بر و رویی داره رختخوابشون رو گرم کنه …! زن ایرانی مظلومه …مظلوم..! چرا زن اگه یه کم پاشو کج بذاره زود بهش میگن خراب…! ولی مرتیکه صد جا میره دله گی و خانوم بازی اما هیچکی بهش نمیگه خراب…! مگه فقط  جنس زن خراب شدنیه و مرد اصلا خراب بشو نیست…! اگه یه روز امار مردای خراب رو در بیارن واویلاست … واویلا…! 

…………………………………..

علی باغبانباشی / غزال تیز پای مشهدی …!

3142414524_e93ef7dafe_mمیگفت: در اون سالها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد… هنوز ۴۵ روز نگذشته بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد اما مرخصی ندادن منم بدون مرخصی پای پیاده از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده دوباره از طرقبه تا مشهد دویدم و رفتم پادگان … پادگان که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید … شروع به دویدن که کردیم بعد از هزار متر سرباز های دیگه خسته شدن اما من دور کامل دویدم و ایستادم…! فرمانده گروهان که دویدن من رو ندیده بود گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی؟ گفتم دویدم قربان …گفت فضولی موقوف ..! دوباره باید بدوی…! خلاصه دو دور دیگه به مسافت هشت کیلومتر دویدم و سر حال جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد اباد مشهد بردند برای مسابقه… رییس تربیت بدنی تا من رو دید گفت چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟ گفتم ندارم …! گفت :خوب برو سر خط الان مسابقه شروع میشه ببینم چند مرده حلاجی … خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد میزدن باریکلا سرباز … برنده که شدم دیدم همه میگن سرباز رکورد ایران رو شکستی …! من   اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود به مرکز رسید و بهم اَمریه دادن تا برم تهران …با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم گفت: تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟ گفتم بله قربان … گفت چرا اینقدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …! مسابقه دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود پوشیدم و رفتم لب خط…! یکدفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اونطرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت میگه چرا نمیدوی … بدو..! من نگاه کرده دیدم اون هفده نفر دیگه مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم که صدای شلیک تیر برای اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای  ( حاضر رو ) مسابقه رو شروع میکردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم نه صدای تیر …خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو میکردن و میگفتن مشهدی تو از اخر اولی …! دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …! در دور بعد متوجه شدم نفر چهارم هستم و با خودم گفتم خدا رو شکر لااقل چهارم میشم…! سه دور تا اخر مسابقه مانده بود که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…! دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم… به خط پایان نزدیک میشدیم که جلو زدم و اول شدم …! باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد که سالها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

اینها حرف های استاد علی باغبانباشی قهرمان دوی ایرانه که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت مقام نخست مسابقات رو در ایران داره و جالبه که بدونید تا بحال این رکورد در هیچ رشته ورزشی در دنیا شکسته نشده…! باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی داره و در چند مسابقه المپیک شرکت کرده …!

ali_baghbanbashi_b_img4

ادیب زاده میگه : زمان شاه شنیدم که پای باغبان باشی شکسته …! با گروه فیلمبرداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند … شب که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت میخواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …همون شب رضا پهلوی که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت به آقای جهانبانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه باغبانباشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرده بود، بعد از دو ماه که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکوداشت پیشکسوتان دعوت شد زمانی که نام باغبانباشی در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید خاتمی از یکی از حاضرین پرسید مگر باغبانباشی زنده است؟!

باغبان باشی اکنون ۸۴ سال سن داره و هنوز فعالیت ورزشی میکنه …! اخرین باری که باغبان باشی رو دیدم دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و اون گفت: شما مگه من رو میشناسی؟ لبخندی زدم و گفتم تمام دنیا شما رو میشناسن…! باغبان باشی هنوز در طرقبه زندگی میکنه و روحیه شاد و ورزشکاری داره … براش ارزوی طول عمر با عزت و سلامت ارزومندم.

( نمیدونم چرا هیچ کس جرات نمیکنه از زندگی علی باغبان باشی فیلمی تهیه کنه؟ در عین اینکه ساختن این فیلم بودجه هنگفتی رو میطلبه اما ارزشش رو داره…! حیف که سازمان تربیت بدنی ما نکوداشت و بزرگداشت قهرمانان رو در دادن چند سکه و احیانا یک ماشین خلاصه کرده و هیچ کار فرهنگی و ماندگار انجام نمیشه …! )

………………………………………………………………

نان سنگک ؛ ترشی ؛ دوغ و کله پاچه …!

به خانه که رسیدم سر بریده را از توی پلاستیک بیرون اوردم و با بی رحمی به دخترم نشانش دادم! چه نگاه مظلوم و معصومانه ای داشت …! دو سه ساعتی طول کشید تا تمیزش کنم. دندانهایش را با قند شکن شکستم و قلم های پایش را هم همینطور…! قابلمه ای اب ؛ یک پیاز ؛ قاشقی زرد چوبه ؛ کمی نمک ؛ مشتی نخود ؛مقداری گندم ؛ چند حبه سیر پوست کنده و کله پاچه ها … همین…!

نهار ظهر اماده شد …با چه ولعی میخورد دخترم زبان زبان بسته را…! نان سنگک تازه ؛ ترشی ؛ ابلیمو و دوغ تمام سفره را پر کرده بود…! شب که خوابیدم خواب دیدم دست هایم را بسته اند و افتابه ای اب را به زور میخواهند به دهانم بریزند…! چشمم که به کار قصاب افتاد تازه فهمیدم باید قربانی شوم…! خواستم فریاد بکشم که صدای بع بع از گلویم بیرون امد …چشمانم پر از اشک شد و پاهایم را به زمین کشیدم…کارد را بر گلویم گذاشت…چه سرد بود …! کارد را که کشید پریدم از خواب …خیس عرق بودم …باد گلو که زدم دهانم بوی کله پاچه میداد…اب میخواستم…! اب…!

میشود باز هم بروم بالای ان درخت شاتوت قدیمی …!

کاش هنوز بچه بودم …! کاش از خواب بلند میشدم و میدیم که بزرگ شدنم همه خواب و خیال بوده…! کاش انقلاب خواب و خیال بود…! کاش جنگ خواب و خیال بود…! کاش شهید شدن دوستانم؛ قطع شدن پای فرمانده و شیمیایی شدن عزیز ترین دوستم خواب و خیال بود..! کاش همه این وقایع سی ساله خواب دهشتناکی بود که با طلوع خورشید و بیدار شدنم پایان میگرفت…! میشود ایا…..؟

میشود  دوباره پیژامه گشاد مامان دوز پام کنم با دمپایی های پلاستیکی بزنم به کوچه ؟ یا کفش های کتانی ام را بپوشم و با بچه ها زنگ در خانه ها را بزنیم و فرار کنیم…میشود باز ( گاو گذر پندیل ) بازی کنیم یا ( هفت سنگ ) و یا ( خانه جن ) شاید هم (توشله بازی )؟ یا با لوخ و کاغذ گراف و سریش کاغذ بادی درست کنم و بفرستمش به دل اسمون…غروب که شد با جعبه لامپ فانوسی درست کنم و با نخ کاغذ باد بفرستمش بالا تا در دل تاریکی اسمون چون ستاره سوسو بزنه؟

میشود باز هم بروم بالای ان درخت شاتوت قدیمی و دست و بالم سرخ بشه از رنگ شاتوت های ابدار شیرین خوشمزه…میشود باز مادر من رو دعوا کنه و بگه: ذِلیل بری بچه الهی…باز رفتی بالای درخت شاتوت همه لباساته کثیف کِردی؟ خسته رَفتُم بَس که رخت شُستُم..!

میشود باز زنبور گاوی رو زنده بگیرم و نیشش را بکشم و نخی به پایش ببندم تا پرواز کند…! میشود باز توی حیاط خانه زیر سبد چوبی نرمه نان بریزم و نخی به چوب زیر ان ببندم و  بروم توی زیر زمین تا وقتی گنجشکی برای خوردن نرمه نان ها به زیر سبد رفت نخ را بکشم و زنده بگیرمش…یا پلخمون را دور گردنم بیندازم و جیب هایم را پر از سنگ کنم و راه بیفتم توی کوچه ها و چشمم به درخت ها باشد تا بلکه پرنده ای شکار کنم …! اصلا خدایا همه اینها به کنار … میشود باز من دوباره از ته دل بخندم … میشود خدا … فقط یکبار دیگر…!

…………………………………………………………………………………….

باز دلم گرفته…! باز این اشکای لامصب هی جمع میشه تو چشمام…! باز دلم میخواد جیغ بزنم … دلم میخواد به خدا فحش بدم … دلم میخواد بزنم همه شیشه ها رو بشکنم … دلم میخواد اینقدر گریه کنم تا خوابم ببره … اما چه فایده … چه سود … باز که بلند شم از خواب همین اش و همین کاسه … دِ لعنتی من نه این اش رو دوست دارم نه این کاسه رو/….

شدم عین زنا که عادت ماهانه دارن … باز پریود شدم …کدوم نوار بهداشتی کفایت میکنه برای خون دل و دیده من….؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید