تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: ژانویه, 2009

خیلی از ماها فاحشه ایم…!

اقا وقتی قلمت یا قدمت یا بدنت یا شرفت رو بفروشی چی بهت میگن اونوخ؟ مگه فاحشه گری فقط تن فروشیه؟ تویی که قلمت رو فروختی تو هم فاحشه ای! تویی که قدمت رو فروختی تو هم فاحشه ای! تویی که شرفت رو فروختی تو هم فاحشه ای! فرق همه شماها با اون زنی که بدنش رو میفروشه تا خرجی یومیه خودش رو در بیاره میدونین چیه؟ فرقش اینه که یک موی اون شرف داره به صد تا از شما هرزه های سیاسی یا اجتماعی یا اقتصادی یا فرهنگی! اقای خواننده تو اوازت رو بخون… خانوم هنرپیشه تو بازیتو بکن…! از شما توقع نداریم دنباله روی مردم باشین …! اما توقع داریم دنباله رو و مجیز گوی دشمن مردم نباشید…! والله انتظار زیادی نیست..!

نمیخوام بازش کنم جریان رو چون بوش اذیتتون میکنه! اما میدونین چرا ما بدبختیم؟ میدونین چرا بیچاره ایم؟ میدونین چرا نک و نال میکنیم و هیچ گهی نمیخوریم؟ چون خیلی از ماها فاحشه ایم! وقتشه یه کم بدن هامون رو بو کنیم! اقای فیلم سازی که میری فیلم سفارشی درست میکنی تا اموراتت بگذره و پله ها رو دوتا سه تا بالا بری تو فاحشه ای…! اقای نویسنده و شاعری که شعر و کتاب سفارشی مینویسین تا مطرح بشین شماها فاحشه این..! اقای اشپزی که میگی خمیر پیتزات با وضو گرفتن خوب میشه…. تو هم…! تمام اونهایی که خرج زن و بچه رو بهونه میکنین و زیر بار هر ذلتی میرین بعد میاین توی پستوی خونتون فحش میدین شماها فاحشه این..! دِ اخه لامصبا بو کنین این هوا رو….! ماها ادمای دورویی هستیم که برای منافعمون از امام و انقلاب و عمله سیاسی تعریف و تمجید میکنیم و جایی که پای منافعمون وسط نباشه تف میکنیم و فحش میدیم…! ادمای دورویی که حقمون همینه که هست…! ای اُف برما…! و ای تُف بر شما…!

……………………………

سی سال گذشت از رفتن شاه…!

سی و چند سال پیش یه همچین روزایی بود که شاه از این مملکت رفت! یادمه از خونه بیرون اومدم و به سمت حرم رفتم …چه غوغایی بود! نقل و شیرینی و شکلات پخش میکردن مردم و همه خوشحال و خندان بودن…یه نفر توی خیابون میدوید و داد میزد: مَمَد دِماغ دَر رَفت! مَمَد دِماغ دَر رَفت! یه چند نفر میگفتن شاه فراری شده سوار گاری شده…! به چهار راه باغ نادری که رسیدم دیدم مردم جلوی ماشین ها رو میگیرن و با ضربه زدن به روی کاپوت ماشین ها از راننده میخواستن به مناسبت فرار شاه بیاد پایین برقصه! مگه کسی جرات داشت که نرقصه؟ بعضی ها هم که رقص بلد نبودن بالاجبار یه تکونی میدادن و با شادی مردم همراهی میکردن تا بتونن برن. عکس شاه روی اسکناس ها رو در اورده بودن و بالای سر میگرفتن به همه نشون میدادن ؛ یه عکس بزرگ شاه هم بود که براش شاخ گذاشته بودن با دندون های دراکولایی که ازش خون میچکید! به اصطلاح خون مردم ایران بود! بوق زدن مداوم ماشین ها و حرکت برف پاکن ها و نشون دادن علامت پیروزی با انگشت ها همه نشون از شادی بی حساب مردم داشت! مردمی که نمیدونستن سی سال بعد چی در انتظارشونه! به خونه که برگشتم دیدم عموی خدا بیامرزم که ارتشی بود توی حیاط روی پله ها نشسته و سرش رو روی دوتا دستاش گذاشته! سلام که کردم سرش رو بلند کرد گفت : سلام عمو جان…. چشماش سرخ شده بود! گفتم چیه عمو جان: گفت بیچاره شدیم مسعود جان … شاه رفت! … بیچاره شدیم!

مُگم حاج اقا مُو خیلی عاشوراره دوست دِرُم … !

ـــ مُگم حاج اقا مو خیلی عاشورا ره دوست دِرُم … هم عاشوراره هم تاسوعاره!

ـــ تاسوعا و عاشورای حسینی برای همه مسلمونها عزیزه …بقولی این محرم و صفر است که اسلام رو نگه داشته! شور حسینی در گوشه گوشه شهر دیده میشه …خدا حفظ کنه این مردم رو!

ـــ نِه بابا … مو بره ای چیزا دوست نِدرُم که! یکی بره ای دوست دِرُم که مدرسه ها تعطیله عشق و صِفا! یکیَم بره ایکه حَلیم و شله مِدَن ادم هم مُخُوره هَم مُبُره … بره ای دوست دِرُم! مُگم شُله مُله جایی سراغ نِدری حاج اقا!

ـــ ……….!

*******************************

ـــ مُحسِن چُغُک مُگم اّدرس مادرس نِدِری …سور؟

ـــ بیا برم مِسجد نونواها چاراهه عامِل …هر شب شام مِدَن! اِقَد شلوغه که نگو!

ـــ برو یَره! اونجه اِقَد بوی جورابُ عَرق مِده حال ادم بَد مِره! تازه کفشامارَم مُدُزدَن اونجه! بیا برم مِسجد سجاد! کلاس دِره…!

ـــ شامَم مِدَن؟

ـــ نِه بابا!

ـــ پس بوی جورابه عِشقه!

ـــ ……!

********************************

ـــ اوه اوه اوه چی بویی امَد! وخه برم یَره وَخه! ک..ون گشادا معلوم نیست چی خوردن که زرت و زرت مُچُسَن!

ـــ بیشین یَره الان مِخَن شام بدَن! وَخِزی جاتِه میگیرَن ها!

ـــ چی هست حالا؟

ـــ به نِظرُم قیمه پلو بشه!

ـــ برو یَره! بره قیمه بیشینُم تو ای گند و بو؟ واز اَگه شله بود یَک چیزی… مُوکه رَفتُم! رسول چاقه مُگفت تو کوچه دکتر شیخ شله مِدَن!

ـــ واستا مُویَم امَدُم!

ـــ بدو…..!

این صدا و سیمای لعنتی و بچه های بیگناه ما…!

دیروز داشتم روزنامه میخوندم که یه دفعه دیدم دخترم جلوی تلویزیون ایستاده زل زده به صفحه اون! به تلویزیون نگاه کردم دیدم داره جنازه بچه های کشته شده در غزه رو نشون میده و صحنه های دلخراشی از جنگ در غزه و کشته شده ها! دوباره به دخترم نگاه کردم و به وضوح وحشت و هراس رو در صورتش دیدم که حتی پلک هم نمیزد! صداش کردم اما جوابم رو نداد … زود بلند شدم و تلویزیون رو خاموش کردم … دخترم تازه متوجه من شد و اعتراض کرد که چرا تلویزیون رو خاموش کردی بابا؟ چرا اون بچه ها خونی بودن؟ چرا مرده بودن؟ چرا گریه میکردن؟ خیلی طول کشید تا حواسش رو از تلویزیون و صحنه های اون پرت کنم…کامپیوتر رو روشن کردم براش سی دی کارتون گذاشتم!

موقع شام دخترم گفت جنگ چیه بابا؟ چی باید جوابش رو میدادم؟ چی باید میگفتم به یه دختر شش ساله؟ اون چطوری میتونه مفهوم جنگ رو درک کنه؟ کشتن رو بفهمه؟ دِ اخه لعنتی ها هر روزجنگ …جنگ …جنگ!هر روز غزه …اسراییل …حماس!هر روزشیون …فریاد …گلوله …سرباز…نعش …جنازه! چرا کسی به فکر روح و روان بچه ها نیست؟ بزرگا به جهنم! بچه ها چه گناهی کردن؟ دخترم چند شب پیش بخاطر اینکه یک پروانه رو تو اتاقش کشتم دوساعت فقط گریه میکرد! با گریه میگفت بابا جون اون پروانه بچه داره! کی بچه هاشو بزرگ کنه حالا؟ کی براشون غذا ببره حالا؟ اینه روحیه بچه ها…اینه لطافت کودکی! این تصاویر تلویزیونی با بچه های ما چیکار میکنه؟ بسه دیگه اینهمه خون… بسه نشون دادن این همه جنازه! لعنت به این تلویزیون … لعنت!

…………………………………………………………………………………………

بعد نوشت: بعد از ارسال اين پست رفتم خونه … جاتون خالي داشتم غذا ميخوردم كه برنامه كودك شروع شد … سه تا نوجوون مجري كه هميشه شر و شور بودن با قيافه هاي غمگين و ژاكت هاي مشكي برنامه رو شروع كردن و از غزه گفتن … از جنگ … از كودكان بيگناه … و دعوت كردن بچه ها رو به ديدن يك برنامه … يه دفعه ديدم نوشته غزه در خون و اتش و شروع كرد به نشون دادن مردم غزه و صحنه هاي جنگ و دختر كوچك مجروحي كه از توي امبولانس بيرون مياوردند … باورم نميشد! برنامه كودك و اين صحنه ها!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید