امروز در خبر گزاری ایسنا خوندم که در سوئد برای نجات سوسک هایی که بر اثر اتش سوزی جنگل در معرض خفگی بودند از بالگرد استفاده کردن و اونها رو نجات دادند! جدا ما کجا و اونها کجا …!
اقا جان با بالگرد میرن سوسک نجات میدن! سوسک رو تحت حمایت قرار میدن اونوخ اینجا ادما [...]
Archive for نوامبر, 2008
من شرمم میاد که سوسک رو با ادم مقایسه میکنم …!
Posted in جامعه on نوامبر 28, 2008 | 20 Comments »
قصاص یعنی دوتا چشم کور دیگه…!
Posted in جامعه on نوامبر 27, 2008 | 66 Comments »
قبلا که تصویر امنه بهرامی رو دیده بودم اشک مجال نداد تا در این باره فکر کنم …ما حتی دل این رو نداریم تا به تصویرش نگاه کنیم و دلمون میخواد زود صفحه رو ببندیم و فکر و ذهنمون رو از این موضوع منحرف کنیم و به چیز های زیبا فکر کنیم! قبلا [...]
وب نوشته های ابطحی و تلخ نوشته های مشهدی…!
Posted in سیاست on نوامبر 24, 2008 | 29 Comments »
چند ماه پیش محمد علی ابطحی برام پیغام گذاشت كه از خواننده های وبلاگمه و بیشتر وقت ها نوشته هام رو میخونه! حالا ممکنه بعضی ها اگه جای من بودن کلاس میذاشتن و میگفتن واسه ما فرقی نمیکنه داااش! یا مثلا میگفتن از ابطحی کلفت تراش اینجا رو میخونن ما ککمون نمیگزه! یا مثلا مُگفتَن [...]
فقط جای قِر کَمَرش خالی بود…!
Posted in خاطرات on نوامبر 23, 2008 | 12 Comments »
یکی دوماه پیش جاتون خالی رفته بودیم کیش که خیلی هم خوش گذشت. سوار یکی از کشتی های تفریحی به نام گوهر شدیم و کشتی که به راه افتاد یه پسر جوون که خواننده و نوازنده بود از مردم خواست که فیلم برداری نکنن و حرکات موزون انجام ندن تا از نون [...]
اگه مَردی ماره یک کیس نُوشابه دعوت کُن…!
Posted in جامعه on نوامبر 18, 2008 | 46 Comments »
مکان : مشهد خیابان سنایی زمان : امروز صبح به تاریخ ۲۸/۸/۸۷ عکاس: خودم
صبح که از خونه در اومدم دیدم دوتا پسر بچه مشغول اشغال جمع کردن هستن که یکیشون با چابکی پرید توی مخزن زباله! سر صحبت رو باهاشون باز کردم و از یکیشون پرسیدم چند سال داری؟ گفت: سیزده سال! اون یکی [...]
دِ لامصبا لااقل تو این شبای سرد در مسجد ها رو باز کنین!
Posted in جامعه on نوامبر 16, 2008 | 44 Comments »
دو سه شب پیش دیر وقت از سر کار برمیگشتم خونه… فلکه دروازه قوچان که از تاكسي پیاده شدم همه مغازه ها بسته بودن و هوا هم به شدت سرد بود به طوری که با کاپشن و ژاکت بازم خودم رو لکه کرده بودم و سردم بود! از دور فلکه تند تند به سمت خونه میرفتم [...]
سینماهای توی ارگُ و تُخمه خَربُزه و بچه بازای نامَرد…!
Posted in خاطرات on نوامبر 8, 2008 | 38 Comments »
بچه که بودُم گاهی بابام ماره مُبرد سینما…امیر ارسلان بود و بیک ایمانوردی و فیلمای هندی…گاهی هم که پول مولی دستُم میامَد جیبامه پر از تُخمه خربزه مِکردُم مِرفتُم سینما… اول مِرَفتُم سینما دیاموند که نزدیک خانَمان بود .. اونجه عکس فیلمای سینما شهر فرنگ و سینما اریا هم به شیشه زده بودن… هر کدوم که [...]
دِندونای طِلای بابا جانُم…!
Posted in خاطرات on نوامبر 7, 2008 | 24 Comments »
كوچيكتر که بودُم یادُم میه پنج شیش تا از دِندونای بابام از طِلا بود؛ مویَم هَمش تو مدرسه پُز مِدادُم که ما ایقد پولدارم که دندونای بابام از طِلایه! چند وقت بعد دیدُم از دِندونای طِلای بابام خبری نیست! مو هَمچی از بابام مِترسیدُم که جرات نِکردُم ازش بُپُرسُم دِندونای طلاش ره چیکار کرده… با خودُم [...]





