تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: نوامبر, 2008

قصاص یعنی دوتا چشم کور دیگه…!

قبلا که تصویر امنه بهرامی رو دیده بودم اشک مجال نداد تا در این باره فکر کنم …ما حتی دل این رو نداریم تا به تصویرش نگاه کنیم و دلمون میخواد زود صفحه رو ببندیم و فکر و ذهنمون رو از این موضوع منحرف کنیم و به چیز های زیبا فکر کنیم! قبلا فکر میکردم مرگ فقط برای همسایه است اما ماهم بنوعی همسایه هستیم و ممکنه این اتفاق روزی برای ما هم بیفته!

اینبار هم که بعد از مدتی باز دوباره به تصویرش نگاه کردم گریه امان نداد! ما حتی تصورش رو نمیتونیم بکنیم روزی چهره ما اینطوری بشه و از نعمت بینایی هم محروم بشیم! حتی تصورش هم سرمون رو درد میاره و لرزه به تنمون میندازه! زن یعنی زیبایی … یعنی طراوت … و چشم …چشم یعنی همه چی! میتونی تصور کنی همین امنه قبل از این حادثه بچه های کوچک فامیل رو بغل میکرده و میبوسیده اما الان همون بچه ها با دیدنش جیغ میکشن و ازش فرار میکنن! میتونی تصور کنی حتی نزدیک ترین کسانش ممکنه از همراهی با اون معذب باشن! و اینده امنه … اینده ای که هزار نقشه براش کشیده بود و نقش بر اب شد! ای لعنت به تو ای کسی که این عمل شوم رو انجام دادی … لعنت! کاش امنه رو میکشتی! تو از قاتل بدتری!

و اما امروز عامل این جنایت محکوم به قصاص شده! قصاص یعنی دوتا چشم کور دیگه! من همینطور مردد موندم! اگه عمل قصاص انجام بشه یعنی با اگاهی کامل یه نفر دیگه رو هم بدبخت کردیم و دوتا چشم بینا رو کور کردیم! و اگه انجام نشه پس چطوری بفهمه ندیدن یعنی چی؟ وقتی با این عمل مخالفت میکنی زود میگن اگه روی خواهر خودت اسید پاشیده بود چیکار میکردی؟ و اگه مجازات سختی اعمال نشه بعید نیست این عمل شرم اور و غیر انسانی در جامعه به وفور تکرار بشه! با تمام این احوال من فکر میکنم حکم اسید ریختن در چشمان عامل جنایت انسانی نیست! اگه میشد چشمان عامل جنایت رو در اورد و به جای چشم های امنه پیوند زد من موافق بودم اما اینطوری مخالفم! این یاد داشت اصلا در حمایت عامل جنایت نیست بلکه صرفا اظهار نظری در مورد اینگونه حکم های چشم در برابر چشم یا دست در برابر دست است!

وب نوشته های ابطحی و تلخ نوشته های مشهدی…!

چند ماه پیش محمد علی ابطحی برام پیغام گذاشت كه از خواننده های وبلاگمه و بیشتر وقت ها نوشته هام رو میخونه! حالا ممکنه بعضی ها اگه جای من بودن کلاس میذاشتن و میگفتن واسه ما فرقی نمیکنه داااش! یا مثلا میگفتن از ابطحی کلفت تراش اینجا رو میخونن ما ککمون نمیگزه! یا مثلا مُگفتَن : دِلشورا …مار از پُونه بَدش میه در خَنه اش سَبز مِره!

اما من میگم عین بچه ها ذوق کردم و خوشحال شدم… حالا هر کی هر چی میخواد بگه بگه! ابطحی یه جورایی دوست داشتنیه! فقط بی عبا و عمامه خوش تیپ تره و البته حتما خوش فکر تر! کاش یه روز این عبا و عمامه رو بده به دست باد تا ببره به ناکجا اباد! راستش این سید ممد علی ما یا همون مملی خان ما یه جورایی خیلی هم زرنگه و نون رو همیشه به نرخ روز میخوره!

این محمد علی خان خیلی از خط قرمز های روحانیت رو زیر پا گذاشت برای همین هم مغضوب جماعتی از روحانیون اصولگراست که چشم دیدنش رو هم ندارن! ایشون بولینگ بازی کرد و از اینکه عکسی هم در این حال ازش گرفته بشه ابایی نداشت … با نسوان هنرمند چخ چخ کرد و بی محابا خندید و برای خودش و وبلاگش جشن تولد گرفت و شمع ها فوت کرد! کارایی که عمرا امثال خزعلی یا مصباح تو خواب شب هم نمیتونن تصور کنن در مورد خودشون! محمد علی خان چون در دنیای مجازی فعالیت میکنه خیلی خوب میدونه چیکار باید بکنه و چی بگه و کجا بگه! ایشون تخصص زیادی در ربط دادن گ…وز به شقیقه داره و با زیرکی خاصی حرفش رو در نوشته هاش میزنه! البته جایی هم نمیخوابه که اب زیرش بره! ایشون دندونای خیلی ها رو هم شمرده!!

محمد علی ابطحی پنج ساله که هر روز تو وبلاگش مطلب مینویسه و امروز اغاز ششمین سال وبلاگنویسی ایشونه و این نوشته بهانه ایه برای تبریک گفتن به ایشون! امیدوارم وب نوشته ها پر بار تر و مستدام باشه! کاچی بَعضه هیچ چی!

 

یک بار به بابام گفتم باباجان ای شیخا بره چی پوسته دستشا اِقَد نرم و سفیده؟ بابا جانم گفت بره ایکه اینا بیل نِمِزنَن باباجان! باز گفتم خوب بابا جان شیکمشان بره چی ایقد گنده یه؟ گفت بره ایکه نونه مفت مُخُورَن باباجان! ( به قول اقاي ابطحي اينم همينجوري !! براي مزه اش! )

اگه مَردی ماره یک کیس نُوشابه دعوت کُن…!

             

مکان : مشهد خیابان سنایی     زمان : امروز صبح به تاریخ ۲۸/۸/۸۷       عکاس: خودم 

 صبح که از خونه در اومدم دیدم دوتا پسر بچه مشغول اشغال جمع کردن هستن که یکیشون با چابکی پرید توی مخزن زباله! سر صحبت رو باهاشون باز کردم و از یکیشون پرسیدم چند سال داری؟ گفت: سیزده سال! اون یکی دیگه بهش گفت: گه خوردی سیزده سال ! …توله سگ تو پونزده سالته! 

پرسیدم مدرسه نمیرین؟ گفت: ما برم مَردِسه خرج خانَه ره کی بده! مردِسه ماله بچه پولدارایه نه ماله ما! تازه ایهمه ادم درس خواندن همه بیکارن! 

گفتم بابات شغلش چیه؟ گفت: ما هَمَمان اشغال جَمع مکُنِم! اون یکی دیگه گفت: تو فضولی ای چیزاره مپرسی؟  

گفتم از خدا چی میخوای؟ یه کم فکر کرد گفت: یک مووایله خوشگل …لباسای قشنگ! یک زندگی مثه همه ادمای دیگه نه مثه ما…! همه چی …همه چی! 

به اون یکی دیگه گفتم از رییس جمهور چی میخوای؟ گفت چی فایده که بُگم؟ مو الان بُگم چی ماخام رییس جمهور مگه بیا بیگیر! کونه لق رییس جمهور! اصن کونه لقه هَمَشان! 

گفتم از مردم چی میخوای؟ گفت: مردم؟ مردم همی پوشَکای گهی بچه هاشاره اول تو پلاستیک بُکنن سرش ره گره بزنن بعد بیریزن تو اشغالا! یا ای نوارای خونی ره! لامصب دست مکنی تو اشغالا دستت مخوره به گه …اَه …اَه …اَه!

 خواستم خداحافظی کنم برم اون شَر تَره گفت: اگه مَردی ماره یک کیس نُوشابه دعوت کُن!

………………………………………………………………………………

دلم میخواد به تک تک کامنت ها جواب بدم اما گاهی خیلی گرفتارم … دوستان من رو ببخشن و بحساب بی معرفتی نذارن گرچه معرفتمون هم زیاد نیست! عده ای از دوستان پرسیدن کیس نوشابه چیه که منظور همون کیک و نوشابه هست که بعضا جای ناهار میخورن بعضی ها… یه عده از دوستان محترم هم پرسیدن دعوتشون کردی بالاخره … اخه میشد دعوت نکرد؟ ما گفتیم معرفتمون کمه اما نگفتیم نامرد و بی معرفتیم دیگه!

……………….

سینماهای توی ارگُ و تُخمه خَربُزه و بچه بازای نامَرد…!

بچه که بودُم گاهی بابام ماره مُبرد سینما…امیر ارسلان بود و بیک ایمانوردی و فیلمای هندی…گاهی هم که پول مولی دستُم میامَد جیبامه پر از تُخمه خربزه مِکردُم مِرفتُم سینما… اول مِرَفتُم سینما دیاموند که نزدیک خانَمان بود .. اونجه عکس فیلمای سینما شهر فرنگ و سینما اریا  هم به شیشه زده بودن… هر کدوم که بزن بزنش بیشتر بود مِرفتُم همونجه! خوبیش ای بود فیلم که تموم مِرَفت ادماره بیرون نِمِکردَن! مویَم مِنشَستُم سه چهار سیانس هَمو فیلمه نگاه مِکِردُم تا خوب کیف کُنُم! یادش بخیر اوموقع ها تو سینما یک جعبه هایی به گِردَنشان مِنداختَن که توش سیگار و ساندویچ کالباس و ازی چیزا بود تو سینما مُفروختن! مو که دیگه پول نداشتم به همو تخمه خربزه های توی جیبم قناعت مِکِردُم! گاهی هم از کَشکای تو کشک سابیه مادرُم کِش مِرَفتُم تو سینما مُخُوردم که کیف مِداد! 

تو خیابون اَرگ چند تا سینما بود که مُگفتن اونجه خطریه! مگفتن بچه باز زیاده! راستش مو مِترسیدُم بُرُم اونجه ولی یک بار که یک فیلم خوب گذاشته بود دلُم ره به دریا زدم تنهایی رفتُم! لامَصَب تا دره سالن وارَفت همه حمله کردن برن تو هی هُل مِدادَن! دیدُم یکی هی خودش ره مِچسبنه به مو .. گاهی هم دستِشه مِماله به ک… نُم! هر جور بود خودم ره خلاص کِردُم رفتم روی یک صندلی نِشَستُم… قلبم هموجور گروپ گروپ مِزَد… مِترسیدُم ای بچه بازا بلا ملایی سَرُم در بیارَن! یک یارو کلاشاپو امد صاف نشست چفت مو … چراغا که خاموش رفت عکس شاه ره نشون دادن با سرود ملی که همه بلند رفتن! بعدش پُرفُکانای فیلما شروع رفت که خیلی باحال بود! فیلمای بیک و فردین و ناصر … هموجور تند تند تخمه مُخوردم حواسم به فیلم بود که دیدم ای مرتیکه قرمساق دستش ره گذاشت رو پام! زود دوزاریم افتاد … دستش ره پس زدم پاشدم بیام بیرون! گفت کوجا مری … گفتُم: مُستراب …! زود از سینما امدم بیرون تا خانمان دویدم! پوشته دستمه داغ کِردُم دیگه سینماهای توی ارگ نِرُم! اما خیلی دلم سوخت … فیلمش ازو باحالا بود…ازو بزن بزنا !

دِندونای طِلای بابا جانُم…!

كوچيكتر که بودُم یادُم میه پنج شیش تا از دِندونای بابام از طِلا بود؛ مویَم هَمش تو مدرسه پُز مِدادُم که ما ایقد پولدارم که دندونای بابام از طِلایه! چند وقت بعد دیدُم از دِندونای طِلای بابام خبری نیست! مو هَمچی از بابام مِترسیدُم که جرات نِکردُم ازش بُپُرسُم دِندونای طلاش ره چیکار کرده… با خودُم گفتم حتما پول لازم دِشته دندوناشه فروخته!

یَک چند بار تو دستشویی دیدُم بابام دندوناشه از توی دهنش در اوُرد با مسواک به اونا جوش شیرین زد باز گذاشت تو دَهََنش! بابام که امد بیرون یواشکی َرفتُم تو دستشویی دَستُمه کِردُم تو دهنُم هر کاری کِردُم دندونام مِثه دندونای بابام در بیه در نیامد که نیامد! راستش خجالت میکشیدم از کسی بپرسم چره دندونای مو در نِمیه که به اونا نمک یا جوش شیرین بزنُم! بزرگتر که رفتُم فهمیدُم دندونای بابام مصنوعی بوده … کلی به این ک…خلی خودُم خِندیدُم!

بابام تو دستشویی یک شیشه روغن پارافین داشت که موقعی که ماخاست بره سر کار روغن مزد به موهاش تا تیپش الا گارسونی بره! اخ دلم غش مِرَفت از اون روغنا بزنُم به سرُم برُم مدرسه پُز بُدُم! یک روز صبح یواشکی رَفتُم یَک کم روغن رختُم کف دستُم زدُم به سرُم! تا دره شیشه ره خواستُم ببندُم شیشه چپه رَفت هَمَش رخت رو زمین… هول هولکی دره شیشه ره بستم گذاشتم سر جاش! ظهر که از مدرسه امدم بابام گفت: تو ای شیشه روغن ره چپه کردی سِنده؟ گفتم: نه بُخدا! گفت بیا جلو بیبینم … جلو که رفتم یک دستی به سرم کشید شرق خوابوند پشت کله ام! گفت دیگه ازی غلطا نکنی ها! گفتم چَشم بابا جان … اخرشم نِفَهمیدُم از کوجا فهمید مو شیشه روغَنه چپه کردُم!

…………………………………………………………………………

زر زر زیادی : میخواستم از ماجرای کردان بنویسم دیدم هر خراب شده ای که میرم اسم این ادم خراب شده هست! اینقدر که دیگه حالت تهوع به ادم دست میده از شنیدن اسمش! فقط خواستم بگم استیضاح این بابا هم فیلم و سیانس بود! این بابا همون اول سوخته بود…اما از سوخته اونم برای حفظ نظام استفاده کردن! برای اینکه بگن مجلس مردمیه …بگن مجلس انقلابیه …بگن مجلس اهل زد و بند با اصولگراها نیست… زیر بلیط رییس جمهور نیست! برای اینکه مردم برای این مجلس هورا بکشن! برای اینکه بگن تو ایران ازادی هست…اگه این بابا استعفا میداد نمیشد از این ادم سوخته اینهمه بهره برداری سیاسی کرد…فک کنم ما بازی خوردیم! ( یکی نیست به مو بگه اخه خاک تو سر… تو که از سیاست چیزی نمفهمی زر نزن! بتوچه اصن …! )

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید