خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر, 2008

امروز در خبر گزاری ایسنا خوندم که در سوئد برای نجات سوسک هایی که بر اثر اتش سوزی جنگل در معرض خفگی بودند از بالگرد استفاده کردن و اونها رو نجات دادند! جدا ما کجا و اونها کجا …!
اقا جان با بالگرد میرن سوسک نجات میدن! سوسک رو تحت حمایت قرار میدن اونوخ اینجا ادما [...]

Read Full Post »

قبلا که تصویر امنه بهرامی رو دیده بودم اشک مجال نداد تا در این باره فکر کنم …ما حتی دل این رو نداریم تا به تصویرش نگاه کنیم و دلمون میخواد زود صفحه رو ببندیم و فکر و ذهنمون رو از این موضوع منحرف کنیم و به چیز های زیبا فکر کنیم! قبلا [...]

Read Full Post »

چند ماه پیش محمد علی ابطحی برام پیغام گذاشت كه از خواننده های وبلاگمه و بیشتر وقت ها نوشته هام رو میخونه! حالا ممکنه بعضی ها اگه جای من بودن کلاس میذاشتن و میگفتن واسه ما فرقی نمیکنه داااش! یا مثلا میگفتن از ابطحی کلفت تراش اینجا رو میخونن ما ککمون نمیگزه! یا مثلا مُگفتَن [...]

Read Full Post »

یکی دوماه پیش جاتون خالی رفته بودیم کیش که خیلی هم خوش گذشت. سوار یکی از کشتی های تفریحی به نام گوهر شدیم و کشتی که به راه افتاد یه پسر جوون که خواننده و نوازنده بود از مردم خواست که فیلم برداری نکنن و حرکات موزون انجام ندن تا از نون [...]

Read Full Post »

             
مکان : مشهد خیابان سنایی     زمان : امروز صبح به تاریخ ۲۸/۸/۸۷       عکاس: خودم 
 صبح که از خونه در اومدم دیدم دوتا پسر بچه مشغول اشغال جمع کردن هستن که یکیشون با چابکی پرید توی مخزن زباله! سر صحبت رو باهاشون باز کردم و از یکیشون پرسیدم چند سال داری؟ گفت: سیزده سال! اون یکی [...]

Read Full Post »

دو سه شب پیش دیر وقت از سر کار برمیگشتم خونه… فلکه دروازه قوچان که از تاكسي پیاده شدم همه مغازه ها بسته بودن و هوا هم به شدت سرد بود به طوری که با کاپشن و ژاکت بازم خودم رو لکه کرده بودم و سردم بود! از دور فلکه تند تند به سمت خونه میرفتم [...]

Read Full Post »

بچه که بودُم گاهی بابام ماره مُبرد سینما…امیر ارسلان بود و بیک ایمانوردی و فیلمای هندی…گاهی هم که پول مولی دستُم میامَد جیبامه پر از تُخمه خربزه مِکردُم مِرفتُم سینما… اول مِرَفتُم سینما دیاموند که نزدیک خانَمان بود .. اونجه عکس فیلمای سینما شهر فرنگ و سینما اریا  هم به شیشه زده بودن… هر کدوم که [...]

Read Full Post »

كوچيكتر که بودُم یادُم میه پنج شیش تا از دِندونای بابام از طِلا بود؛ مویَم هَمش تو مدرسه پُز مِدادُم که ما ایقد پولدارم که دندونای بابام از طِلایه! چند وقت بعد دیدُم از دِندونای طِلای بابام خبری نیست! مو هَمچی از بابام مِترسیدُم که جرات نِکردُم ازش بُپُرسُم دِندونای طلاش ره چیکار کرده… با خودُم [...]

Read Full Post »