امروز یکی از دوستان مکتبی لینک خبرگزاری ایرنا رو برام فرستاد که خبر از استقبال خیل عظیم مردم گیلان از رییس جمهور میداد و البته با این لینک میخواست به من بفهمونه که احمدی نژاد محبوب قلبهاست!
خدمت این دوست عزیز عرض میکنم که یه عده زیادی از این مستقبلین ادمهای بدبختی هستند که باور دارن [...]
Archive for اکتبر, 2008
چه کسی این مرد رو دوست داره…؟
Posted in جامعه on اکتبر 16, 2008 | 71 Comments »
لطفا بعد از دستشویی حتما یک افتابه اب بخورید…!
Posted in جامعه on اکتبر 14, 2008 | 45 Comments »
امروز یه دفعه زور اومد روم و احساس کردم که باید سریع برم دستشویی! خلاصه نزدیک اذان هم بود رفتم مسجد نزدیک محل کار هر چی تو حیاطش گشتم دیدم دستشویی نداره! به یه اقایی گفتم مسجد دستشویی نداره؟ یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد گفت: مِشه مِسجد مُستِراب نِدشتِه بشه؟ بُرو او کوچه پُشتی [...]
اخدا مگه تو لولو خور خوره ای که ازت بترسیم…!
Posted in جامعه on اکتبر 11, 2008 | 49 Comments »
اخدا چرا هر روز از صبح افتاب در نیومده تا بوق سگ باید چند بار نماز بخونیم و هی شهادت بدیم که جز تو خدایی نیست! یا هی بگیم تو رحمانی و رحیم! یا بگیم تو پاک و منزهی! میترسی یادمون بره این چیزارو؟ اخدا چی میشد بجای این چیزا که طوطی وار بهت میگیم میذاشتی درد [...]
اینجا طبق قانون میتونی سر بچه ات رو ببُری ولی قاتل نباشي…!
Posted in جامعه on اکتبر 7, 2008 | 24 Comments »
امروز در سایت تابناک خوندم که پدر معتادی سر بچه چهار ساله اش رو بریده و از تن جدا کرده و بازپرس شعبه هفتم دادسرای تهران هم گفته با توجه به ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی پدر یا جد پدری در صورت قتل فرزند مستوجب قانون قصاص نیست و مجازات نقدی و تعزیر میشود!
واقعا چرا [...]
یادش بخیر… زالزالک و عدسی و لبوی داغ و باقالی…!
Posted in خاطرات on اکتبر 6, 2008 | 14 Comments »
پاییز که میومد سرو کله گاری های پر از زالزالک هم پیدا میشد. زالزلک های زرد و درشت و شیرین که توی هر کدومش دوسه تا هسته داشت.زنگ مدرسه که میخورد بدو بدو میریختیم بیرون انگار داریم از جهنم فرار میکنیم! دور گاری زالزالک فروش جمع میشدیم و سکه هامون رو میدادیم بهش! فروشنده تند [...]
مادرم قده یه عروسک بود که مادر شد…!
Posted in جامعه on اکتبر 5, 2008 | 53 Comments »
مادرم هنوز عروسک بازی میکرد که حسن اقا با یک دستمال پر از اسکناس دو تومنی امد اون رو از باباش خواستگاری کرد و با خودش برد! حسن اقا میگه: زهرا اِنقَد کوچیک بود که تا چند وقت مِترسیدُم بهش دست بزنم! حسن اقا یک شب دیر امد خانه … مادر گفت حسن اقا کجا بودِن؟ و بجای جواب کتک خورد… و یاد گرفت [...]





