مكان : مشهد میدان توحید یا همون دروازه قوچان سابق … عکاس خودم
اینروزا هر گوشه شهر رو که میبینی صندوق هایی گذاشتن برای جمع اوری کمکهای مردمی و دونفر هم متصدی داره که مگس میپرونن! یه ظرف شیشه ای گذاشتن و چند تا اسکناس مچاله هم توی اون اما دریغ از کمک مردم! اسمش رو هم [...]
Archive for سپتامبر, 2008
اقا جان ما خیلی هامون مستحقیم…!
Posted in جامعه on سپتامبر 28, 2008 | 30 Comments »
از سیگار بغداد تا بنز و تویوتا و چند عکس از جبهه…!
Posted in خاطرات on سپتامبر 25, 2008 | 38 Comments »
وارد خاک عراق که شدیم کمی واهمه داشتم ؛ احساس غربت میکردم! خیلی عجیب بود که اینطرف پر از برف بود و وارد خاک عراق که شدیم انگار بهار بود. قبلا گفته بودم که گردان ما عملیاتی بود و هر جای مرز که احتیاج به نیروی زرهی برای عملیات داشت تانک ها رو بار کمرشکن [...]
جبهه ؛ مرخصی ؛ سمبوسه ؛ حشیش و کربلا!
Posted in خاطرات on سپتامبر 24, 2008 | 34 Comments »
این برگه مرخصی یادگاری از اون زمونا مونده! بر حسب سمتی که داشتم همیشه چند تا مهر خورده سفید توی جیبم بود:)
مرخصی تو شهری که میگرفتیم میپریدیم عقب یه لندکروزر میومدیم اهواز …بعد از چند روز توی قرارگاه بودن و شنیدن صدای گلوله و خمپاره دیدن ادمای غیر نظامی غنيمتی بود! اهواز که میرسیدیم اول بدو [...]
خدايا چه دلگيره اين خيابونا…!
Posted in جامعه on سپتامبر 10, 2008 | 77 Comments »
روبروی محل کارم وسط بلوار یه فضای سبزه که سرتاسر شمشاد کاشتن! یه پسر جوون لای شمشاد ها نشسته داره تزریق میکنه! همسایه میگه: جای باحالی انتخاب کرده! لااقل از توی مستراح که بهتره! همسایه میخنده و من دلم میخواد گریه کنم!
راه میفتم به طرف فلکه راهنمایی … سر سه راه فلسطین پهلوی دکه روزنامه فروشی پنج شیش تا [...]
مدرس قهوه چی و هاشمی نژاد ژیان سوار…!
Posted in سیاست on سپتامبر 8, 2008 | 30 Comments »
معروف است كه در جنگ بين الملل اول و تشكيل حكومت موقت در غرب ايران كه بالاخره منجر به مهاجرت بعضى از اعضاء كابينه موقت به اسلامبول گرديد، موقع حركت از داخل تركيه چون تصميم ناگهانى بود جاى كافى در قطار نداشتند و دولت عثمانى از جهت رعايت حال مهاجران و احترام به شخص مدرس [...]
ادبیات ازادیخواهی و ادبیات تمامیت خواهی…!
Posted in فرهنگ on سپتامبر 7, 2008 | 26 Comments »
بعضی از ماها با اینکه ادعای بلوغ فکری داریم اما همجواری مسالمت امیز و گفتمان بدور از توهین رو یاد نگرفتیم! گاهی اینقدر مغروریم که فکر میکنیم فقط افکار و عقاید ما صد درصد درسته و بقیه عین دسته کورها دارن راه رو اشتباهی به ترکستان میرن! جالب اینه که با تحقیر و توهین و فحش میخوایم این دسته [...]
من ایرانی اباد و ازاد زیر پرچم امریکا و اسراییل نمیخوام !
Posted in جامعه on سپتامبر 3, 2008 | 85 Comments »
بعد از نوشتن پست اگر امریکا حمله بکنه شما چکار میکنین به این فکر افتادم که اگر واقعا اسراییل یا امریکا با موشک یا مثلا از مرزهای ابی و خشکی حمله کنند و به خودشون جرات بدن پا توی خاکم بذارن و توی هر خونه ای سرک بکشن من چکار میکنم ؟
اگه سر هر کوی و برزن چشمم [...]
خدا قبول کنه…التماس دعا !
Posted in خاطرات on سپتامبر 2, 2008 | 25 Comments »
وَقتی بچه بودُم ماه رمِضون که میامَد هی نِق نِق مِکِردُم که مُویَم ماخام روزه بیگیرُم .. هر چی مُگفتَن بچه تو نِمِتنِی …. تو باید روزه کِله گنجشکی بیگیری مُگفتُم نه ! اِلا و لِل الله باید مِثِه ادم بُزُرگا روزه بیگیرُیم ! سَحَر که مِشُد تا مُگفتَن مسعود زود ورماخاستُم دست رومه مُشُستُم [...]





