اوایل انقلاب برای اولین بار یه شب رفتم پایگاه بسیج … شب به سر گشت یه کلاش دادند و به بقیه هم ام یک و رفتیم گشت شبانه ! اخ که تو سن چهارده سالگی چه کیفی داشت اسلحه دست گرفتن ! اصلا یه احساس دیگه ای داشتم …احساس قدرت ! احساس بزرگ شدن ! خودم [...]
Archive for آوریل, 2008
عشق اسلحه …!
ارسالشده در جامعه در آوریل 29, 2008 | 16 نظرات »
نِگا چی توت فرنگیای خوبی !
ارسالشده در جامعه در آوریل 26, 2008 | 18 نظرات »
ـــ نِگا چی توت فِرنگیای خوبی ! کو واستا نِنه بیبینُم کیلو چَنده برات بخرُم بُخوری !
ـــ حاج اقا توت فِرنگیا کیلو چَنده ؟
ـــ سه تومن حاج خانم !
ـــ سه هزار تومن ؟!
ـــ ها مادر !
ـــ خاک تو سَرُم !! مگه کیلو سه هزار تومن ! برم ننه جان …برم ! درخت توت جلوی خانه هم توتاش [...]
عرق فروشی و مرکز فروش داروهای جنسی !
ارسالشده در جامعه در آوریل 9, 2008 | 64 نظرات »
توی دارو خونه یه دکتر اشنا نشسته بودم و اقای دکتر هم داشت مشتری ها رو جواب میداد … طوری نشسته بودم که مشتری ها من رو نمیدیدن اما من از توی اینه اونها رو میدیدم ! یه اقایی وارد شد و چون دید دکتر داره مشتری جواب میده رفت به طرف یه پستو که جلوش [...]





