خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل, 2008

عشق اسلحه …!

اوایل انقلاب برای اولین بار یه شب رفتم پایگاه بسیج … شب به سر گشت یه کلاش دادند و به بقیه هم ام یک و رفتیم گشت شبانه ! اخ که تو سن چهارده سالگی چه کیفی داشت اسلحه دست گرفتن ! اصلا یه احساس دیگه ای داشتم …احساس قدرت ! احساس بزرگ شدن ! خودم [...]

Read Full Post »

خیلی از خودی ها هی فرهنگ غرب و کشور های اروپایی رو  تو سر ما میزنن و میگن ماها بی فرهنگیم و هر چی ایده ال هست توی کشور های غربی و اروپاییه ! همین چند وقت پیش که یه دانشجوی ایرانی سینه های یه خانوم خارجی رو توی اسانسور بوسیده بود یه وامصیبتایی راه انداخته بودن که [...]

Read Full Post »

ـــ نِگا چی توت فِرنگیای خوبی ! کو واستا نِنه بیبینُم کیلو چَنده برات بخرُم بُخوری !
ـــ حاج اقا توت فِرنگیا کیلو چَنده ؟
ـــ سه تومن حاج خانم !
ـــ سه هزار تومن ؟!
ـــ ها مادر !
ـــ خاک تو سَرُم !! مگه کیلو سه هزار تومن ! برم ننه جان …برم ! درخت توت جلوی خانه هم توتاش [...]

Read Full Post »

چند روز پیش مسیح علی نژاد در مقاله ای مردم رو به دلفین های گرسنه ای تشبیه کرده بود که از سر گرسنگی و احتیاج اواز سر داده و در سفر های استانی به دور رییس جمهور میگردند ! این تشبیه ادم ها به دلفین توهین به مردم تلقی شد و اقای کروبی بخاطر درج این مقاله در روزنامه اعتماد ملی [...]

Read Full Post »

 بعضی از منبری های ما کلمه نمیدانم رو کسر شان خود میدونن و لذا در باره هر چیزی اظهار نظر میکنن ! از سیاست خارجی و اقتصاد و علم طب گرفته تا اعمال شب زفاف ….. و کلماتی عین حرام است ! حلال است ! مستحب است ! مکروه است ! سلاحی دینی خطر ناکیست که از [...]

Read Full Post »

یه عده از ماها فقط عادت کردیم به گذشته افتخار کنیم ! هی باد به غبغبمون بندازیم و بگیم ایرانی ها ال کردن …! ایرانی ها بل کردن … ! هی از داریوش و کورش و خشایارشا بگیم ! هی به فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا بنازیم ! فقط بلدیم افتخارات گذشته رو بلغور کنیم و [...]

Read Full Post »

وقتی که میبینم یک خانم بیمار کلیوی در حالی که گریه میکنه میگه : حالا باید برای دارو گدایی کنیم چون توان پرداخت ماهیانه دویست و پنجاه هزار تومن هزینه داروی ساندیمون خارجی رو نداره و دولت سوبسید این دارو رو قطع کرده به چی باید افتخار کنم !
وقتی که میبینم استاد شیر محمد اسپندار که موفق [...]

Read Full Post »

توی دارو خونه یه دکتر اشنا نشسته بودم و اقای دکتر هم داشت مشتری ها رو جواب میداد … طوری نشسته بودم که مشتری ها من رو نمیدیدن اما من از توی اینه اونها رو میدیدم ! یه اقایی وارد شد و چون دید دکتر داره مشتری جواب میده رفت به طرف یه پستو که جلوش [...]

Read Full Post »