همسایه بهایی ما !

بدست مسعود مشهدی

خونه بابام یه همسایه قدیمی داریم که بهایی هستن ! ادمهای بی ازاری که سرشون تو لاک خودشونه و کاری به کار کسی ندارن ! اکثر همسایه ها از اینها دوری میکردن به خاطر دینشون ! مادر بزرگم خدا بیامرز روی پشت بوم یه اتاق مخصوص به خودش داشت و گاهی که روی پشت بوم رو جارو میکرد اشغال هاش رو میریخت توی خونه اینها …! سلام که بهش میکردن جواب نمیداد و میگفت اینها نجس هستن ! چند سال پیش دونفر دزد اومدن توی خونشون و دست و پای پیرمرد و زنش رو بستن و بهشون گفته بودن خون شماها  حلاله و دارو ندارشون رو به سرقت برده بودن …! صبح روز بعد دیدم پیرمرد همسایه بابام رو صدا زد و جریان دزدی رو بهش گفت و ازش خواست چند هزار تومنی بعنوان قرض بهشون بده و بابام هم خیلی ناراحت شد و یک دسته پول از جیبش در اورد و گرفت جلوش و گفت هر چقدر میخواین بردارین و مهم نیست کی پرداخت کنین !

دوتا از دوستای صمیمیم توی مدرسه بهایی بودن ! نه من هیچ موقع از اونها راجع به دینشون پرسیدم و نه اونها از من چیزی پرسیدن ! نزدیک خونه بابام هم یه کوچه هست که معروفه به کوچه بهاییا ! ادمایی که مردم ازار نبودن اما ازار دیدن ! خیلی ها به اونها میگفتن سگ بهایی و بهشون توهین میکردن ! من هیچوقت کسی رو بخاطر بهایی بودن ازار ندادم ! من یاد گرفتم که انسان بودن مهمتر از بهایی بودن یا مسلمون بودنه ! این نوشته در تایید کیش بهایی یا بهاییت نیست ! بلکه در تایید انسان و انسانیته !چیزی که گاهی یادمون میره !

…………