تلخ نوشته ها ( مسعود مشهدی )

ماه: فوریه, 2008

یک ساندویچ قند !

دیشب جلوی محل کارم خیمه زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد … پسرک هی میرفت نزدیک خیمه و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب … باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش !

سه چهار بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد … از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن !

لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن   معلوم بود …. ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت …. پسرک شامش رو خورده بود ! ….. یک ساندویچ قند !

همسایه بهایی ما !

خونه بابام یه همسایه قدیمی داریم که بهایی هستن ! ادمهای بی ازاری که سرشون تو لاک خودشونه و کاری به کار کسی ندارن ! اکثر همسایه ها از اینها دوری میکردن به خاطر دینشون ! مادر بزرگم خدا بیامرز روی پشت بوم یه اتاق مخصوص به خودش داشت و گاهی که روی پشت بوم رو جارو میکرد اشغال هاش رو میریخت توی خونه اینها …! سلام که بهش میکردن جواب نمیداد و میگفت اینها نجس هستن ! چند سال پیش دونفر دزد اومدن توی خونشون و دست و پای پیرمرد و زنش رو بستن و بهشون گفته بودن خون شماها  حلاله و دارو ندارشون رو به سرقت برده بودن …! صبح روز بعد دیدم پیرمرد همسایه بابام رو صدا زد و جریان دزدی رو بهش گفت و ازش خواست چند هزار تومنی بعنوان قرض بهشون بده و بابام هم خیلی ناراحت شد و یک دسته پول از جیبش در اورد و گرفت جلوش و گفت هر چقدر میخواین بردارین و مهم نیست کی پرداخت کنین !

دوتا از دوستای صمیمیم توی مدرسه بهایی بودن ! نه من هیچ موقع از اونها راجع به دینشون پرسیدم و نه اونها از من چیزی پرسیدن ! نزدیک خونه بابام هم یه کوچه هست که معروفه به کوچه بهاییا ! ادمایی که مردم ازار نبودن اما ازار دیدن ! خیلی ها به اونها میگفتن سگ بهایی و بهشون توهین میکردن ! من هیچوقت کسی رو بخاطر بهایی بودن ازار ندادم ! من یاد گرفتم که انسان بودن مهمتر از بهایی بودن یا مسلمون بودنه ! این نوشته در تایید کیش بهایی یا بهاییت نیست ! بلکه در تایید انسان و انسانیته !چیزی که گاهی یادمون میره !

…………

نِنه مُو مُوز ماخام …!

ــــ نِنه مُو مُوز ماخام !

ــــ مُوزُم کُجا بُوده خیر سَرُم …!

ــــ هُونا نِنه …. تو او میوه فُروشیهِ پُره مُوزه !

ــــ خانه کدخُدایَم پُره گِردویه ……..به ماچه !

ــــ نِنه مُو گِردو ماخام !

ــــ ای مَرگه مُو گِردو ماخام ! ای دَردِه مُو مُوز ماخام ..! ایشالله بیمیری راحَت بُرُم اَز دَستِت بچه ! عاصی کِردی مُوره مُرده شُور بُرده !

————————————————————————————————

این یک گفتگوی واقعی بود بین یک مادر و فرزندش در خیابون ! بچه ها نداشتن نمیفهمن … ندارم نمیفهمن … خونه کدخدا نمیفهمن ! …اونا فقط دل کوچیکشون میخواد ! کاش تو جامعه ای زندگی میکردم که این ارزوهای کوچیک یه رویا نبود برای بچه ها !

عرفان اولروم و احساسات بچه های قله ابکوه !

تو محل کارم بودم یه دفه دیدم اونطرف خیابون شلوغه ! مردم راه افتادن دنبال یه بنده خدایی که شلوار ورزشی پاش بود و هر لحظه جمعیت بیشتر میشد ! منم که سرم درد میکنه برای فضولی … جلوتر که رفتم دیدم عرفان اولروم بازیکن سیاه پوست ابومسلمه که با یه ساک ورزشی روی دوشش نمیدونم اونجا چیکار میکرد ؟…. اونم با لباس ورزشی!

بچه های قله ابکوه جمع شده بودن دنبالش و هی هرهر و کرکر میخندیدن و هی میگفتن : دَمِت گرم دِداش … خوب گل مِزنی ها ! ای وَل دِداش اولدروُم خودما ! یکی از اونایی که دنبالش بود دستش رو گرفت و گفت : جان مادرت واستا ای رفیقما بره دوربین عکاسیمه از خانه بیاره سه چار تا عکس مَشدی با هم یادگاری بیگیرم دِداش عرفان …! یکی دیگه بزور میخواست ببردش توی مسجد و میگفت : بیا دِداش تو مِسچد قِله نماز باخان تا همه بفهمن مسلمون رفتی ! عرفان که درست متوجه نمیشد چی میگن تمام سعیش این بود که هم خونسرد باشه و بخنده و هم خودش رو از شر اون جماعت نجات بده …! سه چهار نفر هم موبایلشون رو در اوردن و شروع کردن به فیلم برداری …. حالا دیگه هر کسی یه جوری خودش رو به اولروم اویزون میکرد تا باهاش عکس یادگاری بگیره ! یه نفر که تازه اومده بود از بقیه پرسید ای سیاه زنگیه کیه ؟ زیدی جواب داد : کُسخُل عُرفان اولدرونه دیگه … همو که خواهر پر……….. ایید با گلاش ؟ هت تلیک کرد !

دوسه نفر هم اویزون شده بودن و هی فرت و فرت ماچش میکردن ! بنده خدا سعی میکرد بخنده اما حالا دیگه خنده اش بیشتر شبیه گریه شده بود و کم مونده بود اشکش در بیاد …! چند تا از این بچه ها هم هی بند ساکش رو میگرفتن میکشیدن … ! یکی ازی جاهلای قله امد جلوش  گفت : دِداش تو مایه داری که پس کو ونزت ( بنزت ) ؟ چند میلون گیریفتی قراداد ره بَستی ؟ جون دِداش اگه رارنده ( راننده ) خواستی ما در خِذمتم ها ! ابلفضی پایه یک دِرُم ! بچه ها بهم مِگن جوات درایور !

عرفان بنده خدا نمیدونست به حرفای این گوش کنه … مواظب ساکش باشه یا با اون چند نفر عکس بگیره ! یکی دوبار عصبانی شد اما زود به خودش مسلط شد …!  تو این شلوغی ازش پرسیدم کجا میخواد بره و سریع یه ماشین دربست گرفتم به راننده اش گفتم این بنده خدا رو ببر میدون تختی ! راننده یه نگاهی به جمعیت کرد یه نگاهی به عرفان گفت : دیوانه نبشه ای بابا ؟ گفتم بابا دیوانه کجا بوده ؟ گفت : پس ای جمعیت بره چی دنبالش را افتادن ؟ گفتم : بابا این عرفان اولرومه …! بازیکن ابومسلم ! گفت : همو که به پرسپولیس گل زد ؟ گفتم : ای قربون دهنت خودشه ! گفت : عمرا ببرمش خ…. ته ره ! بگو پیاده بره پاهاش وابره ! سرش رو هم از شیشه ماشین در اورد یه فحش ناموسی داد و گازش رو گرفت و رفت ! ماشین دوم هر جور بود عرفان رو سوار کردیم و از مهلکه نجاتش دادیم … طفلک فک کنم کلاش بیفته قله ابکوه نیاد اینورا !

خوجه ممد و خروس چهل تاج !

 دیشب قرار بود تلویزیون فیلم سینمایی بذاره … تیتراژ که شروع شد دیدم فیلم شیلات رو برای چندمین بار گذاشت …. ناخود اگاه حس کردم تلویزیون با گذاشتن این فیلم داره بهم توهین میکنه … شروع کردم به فحش دادن ! اخه نامسلمونا یه فیلم رو مگه چند بار باید ببینه ادم ؟ برنده صد تا اسکار هم که باشه سه بار ببینی ارضا میشی ! چرا هر سال اینموقع که میشه باید فیلم سناتور و شیلات و ترن و تاراج و مرگ و کوفت رو ببینیم ! والله باور کردیم رژیم پهلوی و دارو دسته اش دزد بودن ! مواد مخدر میفروختن ! خاویار میدزدیدن ! نفت میدزدیدن ! جانی بودن …! بخدا باور کردیم شماها طیب و طاهرین … دزد نیستین … دلتون به حال مردم میسوزه ! دست بردارین دیگه از سرمون ! از یک طرف از خودمون هم متعجب شدم چرا صدامون در نمیاد ! اون اولای انقلاب یکبار فیلم تکراری که میذاشتن هزار بار عذر خواهی میکردن ! کم کم دیدن نه بابا کسی چیزی نمیگه …..  شد سکراری و چکراری و پکراری ! اخ از کسی بلند نشد ! لال شدیم هممون ! ….  یاد خروس چهل تاجم افتادم ! 

 بچه که بودم یک خروس چهل تاج خریدم که خیلی خوشگل بود … اما لامصب نصف شب صداش رو انداخت تو گلوش و یکریز خوند ! صبحش بابام گفت : یا تا شب ای خروس ره گم و گور مُکنی یا اگه اِمشب اواز باخانه صبح کاردیش مُکنُم ! … گفتُم چشم بابا جان ! هم دلم نمیومد خروس به این قشنگی رو بفروشم .. هم دلم نمیومد بکشمش ! یک بقال دنیا دیده سر محلمون بود جریان رو بهش گفتم … گفت: کاری نِدره که ! شَبا دره کونِش ره چرب کن دیگه نِمِخَنه ! گفتُم مگه مِشه ؟ گفت : بچه جان خُروس که مِخه باخانه اول سینه اش ره پور باد مُکنه …! بره ایکه باد تو سینه اش بمانه و بتنه باخانه باید سوراخ کونش ره چفت بگیره … ! اگه چرب کنی نِمتِنه چفت بگیره پسی بادش خالی مِره ! خلاصه شب ماتحت خروسم رو چرب کردم و راحت خوابیدم … از دیوار صدا در اومد از این خروس در نیومد ! کار هر شب ما شده بود چرب کردن ماتحت خروس ! یه چند روزی که گذشت دیگه یادم رفت چربش کنم … اما نخوند ! خروسه دیگه هیچوَخ نخوند ! میگم نکنه ما هم به سرنوشت همون خروسه دچار شدیم خودمون خبر نداریم ! نکنه دیگه صدامون در نیاد هیچوخ !

غنیمت جنگی !

یه عده از اسیرای عراقی رو داشتن به عقب خط منتقل میکردن … داشتم نگاهشون میکردم که دیدم یه بسیجی کم سن و سال یه اسیر عراقی قوی هیکل رو از بقیه جدا کرد و برد پشت یه کانتینر ! حس کنجکاویم گل کرد رفتم ببینم چیکار میخواد بکنه … دیدم داره با کلاش تهدیدش میکنه و میگه شلوارتو در بیار ! اسیر عراقی متوجه نمیشد چی میگه … بسیجیه گفت : خا … بهت میگم شلوارت رو در بیار و بالاخره تونست بهش بفهمونه منظورش چیه ! اسیر عراقی شروع کرد به باز کردن فانوسقه اش … به بسیجیه نگاه کردم دیدم داره شلوار خودش رو هم در میاره ! از تعجب خشکم زده بود و مونده بودم این بسیجیه کم سن و سال با این عراقی تنومند میخواد چیکار کنه !

دوتایی که شلواراشون رو دراوردن بسیجیه شلوارش رو انداخت طرف اسیر عراقی و گفت بپوش …. خودش هم شلوار اون رو گرفت پوشید …! رفتم جلو گفتم این چه کاریه برادر ؟ گفت : غنیمت جنگیه ! شلوارش امریکاییه ! حیفه پای این بعثی باشه ! گفتم اخه این که برای تو بزرگه …داره از کونت میفته که ! گفت : بیخیال … میدم خیاطی اردوگاه کوچیکش کنه ! قیافه اسیر عراقی با اون شلوار بد جوری مضحک شده بود ! تنگ و کوتاه بودن شلوار حالت مسخره ای داده بود بهش … یه لحظه نگاهش تو نگام افتاد و حس کردم غرورش بدجوری جریحه داره شده و با اون شلوار خجالت میکشه !

سریع رفتم تدارکات گردان خودمون و یه شلوار سایز بزرگ گرفتم برگشتم … دیدم بسیجبه اسیر عراقی رو اورده پهلوی بقیه اسرا و خودش نیست … شلوار رو دادم به اسیر عراقی و بهش فهموندم که اندازشه … شلوار رو پوشید و به زبون عربی تشکر کرد … دستش رو با تردید اورد جلو که دست بده … محکم باهاش دست دادم … توی چشماش حس قدر شناسی بود و ته لبخندی هم روی لباش … موقعی که راه افتادن برن به طرف پشت خط برگشت برام دست تکون داد … هیچوقت یادم نمیره قیافه شو … ! و اینم یادم نمیره که ما همه انسانیم گرچه با هم در جنگ باشیم !

اره من با گریه میجنگیدم !

دیشب یه فیلم مستند در مورد جنگ ایران پخش شد بنام خبرنگار جنگی … دوباره منو برد تو حال و هوای جنگ … مجبور شدم روزنامه رو طوری بگیرم جلوی صورتم  تا اشکام رو که در حین دیدن فیلم بی اختیار میومد کسی نبینه…! حسابی باز حال و هوام به هم ریخت و کسی نفهمید چرا دوباره  بد اخلاق شدم ! یاد خری افتادم که در اثر برخورد با مین یکی از پاهاش قطع شده بود و داشت جون میداد ! وقتی با کلاش شلیک کردم تو مغزش تا یه ساعت بعدش گریه میکردم و دوستان منو مسخره میکردن ! میگفتن این کره خر واسه یه خر گریه میکنه ! اره …من برای اون خر زار میزدم ! یاد نفربری افتادم که توی حلبچه بهش ترکش خورده بود و یکی از دوستام توش به شهادت رسیده بود … گردان که میخواست عقب بکشه فرمانده زودتر با پاترول رفت و برگردوندن گروهان نفربرهای زرهی رو به من محول کرد … به هر کس گفتم بشینه پشت اون نفربر قبول نکرد … اونم بخاطر اینکه توش خون و تکه هایی از سر دوستم بود … خودم نشستم پشت اون نفر بر و تا خود اردوگاه گریه کردم و گاز دادم !

 یاد گوسفند هایی افتادم که توی دجیله شیمیایی شده بودن و از بینی و دهنشون اب غلیظی راه افتاده بود … با چشمای قرمزشون طوری به ادم نگاه میکردن انگار دارن التماس میکنن ! و باز من اروم بغلشون میکردم و اشک میریختم !

یاد وقتی افتادم که تو کربلای پنج رفتم پشت دوشیکا تا هواپیمای عراقی رو بزنم دیدم بمب های خوشه ای دارن مستقیم میان طرفم … در نفر بر رو بستم و به حالت سجده کف نفر بر لکه شدم … نفر بر هزار تا ترکش خورد اما من هیچیم نشد … در رو که باز کردم دیدم به فاصله یک متری دستم بمب خوشه ای عمل نکرده نصفش رفته توی زمین نمناک و داره بخار میکنه ! پشت سرم نگاه کردم دیدم یک بمب عمل نکرده دیگه … با چوبای جعبه مهمات دورشون حفاظ درست کردم تا پای کسی گیر نکنه بهش ! 

یاد وقتی افتادم که فرمانده بعد از چند ماه بستری بودن برگشت … از پاترول که پیاده شد دیدم یه پا داره … بهتم زد ! صدام کردو پتویی رو بهم داد گفت بذار توی چادر بچه ! پتو رو که بردم توی چادر یواشکی بازش کردم دیدم توش یه پای مصنوعیه ! رفتم پشت خاکریز اروم زار زدم ! چقدر با فرمانده فوتبال بازی کرده بودم پشت خط ! به یاد همه این گریه ها دیشب گریه کردم ! شاید بگین تو که همش گریه میکردی که ! پس کی میجنگیدی ؟ اره من با گریه میجنگیدم … من از جنگ متنفرم … لعنت به این جنگ … لعنت به این جنگ … لعنت …! 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 239 مشترک دیگر بپیوندید