Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه, 2008

ـــ دِداش نِوار سینه زنی دِری … نِوار نه سی دیشه ماخام !
ـــ سی دی کی ره مِخی دِداش ! واعظی خوبه ؟
ـــ واعظی کیه بابا ! نِگا دِداش راستش ما بچه های قِله اّبکویم ! ای بچه سوسولای سَجادی اّمِدَن روبروی خیمه ما  خیمه زدن یَک نِوارای توپی درن بچه کو…یا که نَگو ! [...]

Read Full Post »

ــ نِنه چره گریه مُکُنی ؟
ــ بره امام حسین نِنه جان ! بره مظلومیتش ! فردا حُسین ره موکوشَن نِنه ! ای الهی قربونِ لب تشنَت بُرم اقا جان !
ــ ای بابا …… نِنه جان ما خودما هَم گاز نِدرم … هَم رَخت و لباس گرم نِدرم … هَم صاب خانه مِخه بندازَما بیرون [...]

Read Full Post »

کی گفته امام حسین فقط مال شماست ؟ اگه همه چی رو از ما گرفتین امام حسین رو که نمیتونین بگیرین ! اقا من دوست دارم موهام رو ژل بزنم سیخ سیخ کنم برم عزاداری …! حرفیه ؟ چرا شما ها به ما به چشم اجنبی کافر نیگا میکنین ! اقا اون طبقه هفتم بهشت [...]

Read Full Post »

اقا اینروزا بیشتر از اینکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با تویه اقا ! پشت شیشه ماشینمون با رنگ قرمز نوشتیم یا حسین قربون لب تشنه ات برم ! دورو برش هم رنگ قرمز پاش پاش کردیم که دل بیشتر کباب بشه که یعنی اره … اینا خونه ! زنگ موبایلمون از ابوالفضل و چشمای قشنگش میگه ! لباس سیاه پوشیدیم … [...]

Read Full Post »

 روز تاسوعا و عاشورا توی مشهد نذری و خیرات فراوونه ! اگه محرم توی تابستون باشه بساط انواع شربت برپاست ! از زعفرونی بگیر تا شربت بیدمشک و خاکشیر و گلاب … جدیدا هم از این سن ایچ ها و پودر شربت ها …! پاییز و زمستون هم چایی و شیر میدن معمولا … عده زیادی هم [...]

Read Full Post »

قورباغه و مار … !

عملیات کربلای پنج پای فرمانده گروهانمون ترکش خورد … به پشت خط که انتقالش دادن پای راستش رو از بالای زانو قطع کردن ! خیلی حالم گرفته شد … روحیه مو از دست دادم … میترسیدم ! خدا وکیلی اونقدر که از قطع عضو میترسیدم از شهید شدن نمیترسیدم ! شب ها همش خواب میدیدم پام [...]

Read Full Post »

 گردان ما یک گردان زرهی عملیاتی متعلق به سپاه بود …یعنی وظیفه خط نگهداری نداشت ! هر کجای مرز که میخواست عملیات بشه تانک ها رو سوار کمر شکن میکردیم و یا علی ! عملیات هم که تموم میشد خط رو واگذار میکردیم به نیروهای پشتیبانی برمیگشتیم عقب !
یه روز نیروها همه رفته بودن مرخصی و تکُ توکی [...]

Read Full Post »

غار رستم … !

شب که میشد اتش خمپاره دشمن همه رو کلافه میکرد ! نفر بر زرهی رو زده بودیم بغل دیواره یک تپه سنگی و چهار نفری توش میخوابیدیم … یکی از سربازای جیرفتی اسمش رستم بود و بر عکس اسمش خیلی ترسو ! هرخمپاره که صداش میومد چشماش رو گرد میکرد و میگفت : الان میخوره رو نفربر ! یا علی …یا ابلفض [...]

Read Full Post »

غم نون ….غصه خرجی !

 
 تمام سرمایه پیرمرد داخل یه جعبه کوچک بود ! چند بسته سیگار و کبریت و فال حافظ … جلو رفتم و بهش گفتم عمو جان یه فال بده ببینم … فال رو که گرفتم ازش پرسیدم چند سالته عمو ؟ گفت : هفتادو دوسال عمو جان ! گفتم : تا کی میخوای کار کنی ؟ گفت [...]

Read Full Post »